صبح صادق >>  صفحه آخر >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۴  ، 
شناسه خبر : ۳۹۰۸۳۹

آقا جان، غم دارم. غمی که از هر جنگی سخت‌تر است. اشک‌هایم از هر انفجاری دردناک‌تر می‌بارد و هیچ نیروی هلال احمری هم نمی‌تواند به فریادم برسد. 
در این روزها، فقط تو را می‌خواهم. کاش می‌شد فدایی قدم‌هایت باشم. کاش کودکی بودم در دبستان میناب که با خون ساده‌ام، عشق به تو را فریاد می‌زدم. کاش پاسداری بودم تا در اولین روزهای ظهورت، قرص و محکم دربرابر دشمنان می‌ایستادم. کاش پرنده‌ای بودم لانه‌کرده روی درخت حیاط خانه‌ات، تا هر روز صدای دعایت را می‌شنیدم.
آقا جان، بودن بدون تو یعنی نبودن. این روزها حتی پرچم بودن را آرزو دارم؛ پرچمی محکم در دستان کوچک بچه‌هایی که بی‌صبرانه در میادین شهر چشم به راهت ایستاده‌اند.
بیا آقا. بیا که دیگر طاقت این فراق را ندارم. بیا تا مسکن زخم‌های کهنه این امت باشی. بیا آقا. حتی اگر برای یک لحظه. حتی اگر کسی نفهمد. من می‌فهمم. این دل غم‌گرفته، قدم زدنت را از دورترین نقطه حس می‌کند.