صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۳۹۲۲۶۱
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه ۱۸ خردادماه ۱۴۰۵
انقلاب اسلامی صرفاً یک جابه‌جایی سیاسی نبود؛ یک تحول عمیق در جان و اندیشه مردم ایران بود. اگر بعثت پیامبران به معنای بیدارسازی انسان‌ها و حرکت آنان از وضع موجود به وضع مطلوب است، انقلاب اسلامی را می‌توان بعثت مردم ایران دانست؛ بعثتی که ملتی وابسته را به ملتی مستقل، ملتی منفعل را به ملتی کنشگر و ملتی مأیوس را به ملتی امیدوار تبدیل کرد.

دورنمای آتش‌بس و جنگ ۱۰۰ روزه

محمد ایمانی

تقریباً یک سال از شروع جنگ 12 روزه در 23 خرداد 1404 می‌گذرد. آمریکا و رژیم صهیونیستی، هشت ماه بعد (9 اسفند) مرتکب جنگ و جنایت دیگری شدند که دیروز صدمین روز خود را پشت سر گذاشت. هرچند آمریکا در روز چهلم جنگ خواستار آتش‌بس شد، اما آتش‌بس دائماً از سوی دشمن نقض شده و جنگ در 60 روز بعدی در قالب حمله به لبنان، محاصره دریایی ایران، عملیات موسوم به پروژه آزادی (بازگشایی تنگه هرمز) و حمله به برخی کشتی‌ها و تأسیسات ایران در خلیج ‌فارس ادامه پیدا کرده است.
چرا جنگ، با فاصله هشت ماه، دوباره شعله‌ور شد؟ چرا دشمن 40 روز بعد، تن به آتش‌بس داد و خواستار مذاکره شد؟ چرا مذاکرات به بن‌بست رسید؟ دورنمای جنگ و آتش‌بسِ صد روزه در آینه اتفاقات یک سال اخیر چیست؟
1) برخلاف غلط مشهور و ابطال شده، حائل میان جنگ و صلح، «مذاکره» نیست. جنگ را محاسبات طرف مهاجم شکل می‌دهد. این محاسبه، ریشه در پیام قدرت یا ضعفی است که دشمن دریافت می‌کند. اگر برآیند محاسبه دشمن این باشد که طرف مقابل قوی است و احساس قدرت می‌کند و آماده جنگیدن و تحمیل هزینه به حریف است، ریسک نمی‌کند. اما اگر ضعف ببیند یا- مستقیم و غیرمستقیم- پیام ضعف و تردید و ترس دریافت کند، حتماً برای برپایی جنگ جسور می‌شود.
2) جنگ هنگامی به کشور تحمیل شد که دشمن، بوی ترس و تردید و طمع و فریب‌خوردگی از برخی محافل شنید. چند هفته قبل از شبیخون جنگ 12 روزه، رئیس و عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت به علاوه دبیرکل یک حزب شبه اصلاح‌طلب، ادعا می‌کردند توافق با ترامپ و سرمایه‌گذاری 1000 تا 2500 میلیارد دلاری در پیش است! آنها و طیف متبوع‌شان، دروغ برجامی «۲۰۰ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری خارجی» را به «۲۰۰۰ میلیارد دلار» رسانده بودند و خالی فروشی/ رؤیا فروشی محض می‌کردند. این در حالی بود که در اوج اجرای برجام، بیش از 5 میلیارد دلار سرمایه خارجی جذب نشد. در عوض، دولت اوباما، جنگ نیابتی داعش را تا پشت مرزهای ایران آورد و تحریم‌هایی را به کار بست. این، علاوه‌بر گروکشی‌های بی‌پایان موضوعاتی مثل FATF و ملحقات آن، توافق پاریس (کاهش مصرف سوخت فسیلی و عقبگرد در نیروگاه سازی)، و برجام‌های 2 و 3 درباره برنامه موشکی و قدرت منطقه‌ای ایران بود.
3) محافل رؤیافروش، یک دهه بعد با وجود همه عبرت‌ها، دروغ جذب سرمایه‌گذاری خارجی در اثر توافق را از ۲۰۰ میلیارد دلار به ۲۰۰۰ میلیارد دلار رسانده و کار ترامپ برای پایمال کردن برجام را آسان‌تر کرده بودند. دیدبان‌های اطلاعاتی دشمن، ضمن رصد این خالی‌فروشی، پیام ضعف را برداشت می‌کردند. فراتر از رؤیافروشی، برخی رسانه‌های زنجیره‌ای مانند کانال تلگرامی حزب اتحاد ملت، سوم دی‌ماه پارسال کار را به حدی از وقاحت رساندند که نوشتند: «اگر بخواهیم از سودمند‌ترین‌ عملکرد دولت بگوییم، بدون‌ شک باید سراغ این اعتراف شیرین، تاریخی و تکراری رفت؛ ما نمی‌‌توانیم! این اعتراف آگاهانه یا غیر آگاهانه، نقطه‌ ارزشمندی است»!
4) یک هفته قبل از آن (۲۷ آذر ۱۴۰۴)، محمدعلی ابطحی، درباره دیدار فعالان سیاسی با رئیس‌جمهور خبر داد: «در مسئله سیاست خارجی، چالشی با چند تن از اصلاح‌‌طلبان تند‌تر درگرفت. نیمچه تشنّجی شد. گفتند کاری کنید تحریم‌‌ها برداشته شود. پزشکیان گفت: ما که مذاکره می‌‌کردیم اما وقتی توقعات عجیب و غریب دارند و اولین حرف‌‌شان این است که موشک نداشته باشید، من نمی‌‌توانم قبول کنم ملت ایران جلوی اسرائیل که همان‌ها تا دندان مسلحش کرده‌‌اند، بی‌‌دفاع بماند». آقای پزشکیان گفته بود: «بنده حاضر نیستم زیر بار ذلت و ظلم بروم. به ‌دنبال دعوا با کسی نیستیم؛ دوست داریم با همه با صلح به گفت‌‌و‌گو بنشینیم؛ اما مقابل کسی که قلدری می‌‌کند می‌‌ایستیم. ایران به دنبال سلاح هسته‌‌ای نیست؛ حاضریم تعامل کنیم، اما اینکه بگویند موشک نداشته باشید و بعد رژیم اسرائیل حمله کند که نمی‌‌شود».
5) طمع دشمن به ایجاد جنگ و کودتای داخلی در اوایل دی ماه، و سپس، حمله جنایتکارانه (شهادت رهبر انقلاب، جمعی از مدیران و فرماندهان ارشد و سه هزار شهروند، از جمله 168 دانش‌آموز در میناب)، در چنین بستری از خطا- مغالطه‌های محاسباتی اتفاق افتاد. در مقابل، این مقاومت مقتدرانه ملت ایران در میدان و خیابان بود که محاسبات موهوم دشمن را در هم شکست و او را وادار به اعلام آتش‌بس کرد. جنگی که قرار بود سه روزه با تسخیر و تسلیم ایران به پایان برسد، در حالی به روز چهلم رسیده که 16 پایگاه نظامی آمریکا شخم خورده بودند و پنتاگون بیش از 200 هواپیما و پهپاد نظامی را از دست داده و در حدفاصل بیابان‌های جنوب اصفهان تا تنگه هرمز و جنوب خلیج‌فارس تحقیر شده بود.
6) جنگ تحمیلی سوم، دقیقاً هنگامی به درخواست آتش‌بس انجامید که دشمن فهمید نه تنها نمی‌تواند کاری از پیش ببرد، بلکه ایران با ابزارهای قدرتمندی مانند انسداد تنگه هرمز، قیمت نفت را به نزدیکی 130 دلار رسانده است و اگر همین روند ادامه پیدا کند، قیمت از 150 دلار هم فراتر خواهد رفت. جنگ وقتی متوقف شد که دشمن فهمید ایران در جنگ موجودیتی، تمام تردید‌ها و خویشتنداری‌های قبلی را کنار گذاشته و می‌خواهد از جنوب خلیج‌فارس تا دریای سرخ و تنگه باب‌المندب به سیم آخر بزند.
7) نشریه فارین پالیسی دیروز نوشت: «از آغاز دور دوم ریاست‌ ترامپ، بسیاری از ناظران تأکید کرده‌‌اند که او با اقدامات یا تهدیدات دیوانه‌وار احتمالاً از نظریه مرد دیوانه به عنوان ابزاری برای ترساندن و تسلیم آنها استفاده می‌‌کند. اما در عمل، پاسخ ایران، نقص بزرگی را آشکار کرد: این نظریه در برابر دولت دیگری که متقابلاً نظریه مرد دیوانه را پیاده کند، کارایی ندارد. ایران در پاسخ به حمله آمریکا و اسرائیل، جنگ را در ابعاد مختلفی تشدید کرد. موشک‌‌ها و پهپاد‌ها به اهدافی در کشور‌های حاشیه خلیج‌فارس اصابت کردند. این ایران بود که تصمیم گرفت تنگه هرمز را ببندد. ترامپ که معمولاً فرض می‌‌کند تشدید تنش را در اختیار دارد، با دشمنی مواجه شد که مایل به تشدید بیشتر تنش است. تا‌ب‌‌آوری ایران، این کشور را به هدفی بسیار دشوار برای ترفند مرد دیوانه تبدیل کرده و ترامپ، پاتک خورده است».
8) آمریکا در 60 روز پس از آتش‌بس و درخواست مذاکره، چند هدف را دنبال کرده است:
- ایجاد خطای محاسباتی درباره احتمال توافق، در حالی که در یک‌سال گذشته اراده توافق خوب با ایران را نداشته است؛
- ایجاد شکاف و دو دستگی، در حالی که جنگ تحمیلی موجب بی‌سابقه‌ترین اتحاد و همدلی در ایران شد؛
- اِعمال محاصره دریایی برای فشار بر صادرات و واردات ایران؛
- جمع‌آوری اطلاعاتی در پوشش مذاکره و گسیل میانجی برای پر کردن دوباره بانک اهداف تروریستی؛
- آرام کردن بازارهای جهانی در حال انفجار، با دروغ توافق و کاهش 30 دلاری قیمت؛
- تزریق دوباره دوگانه «ترس و تردید» (رعب و فریب) و اخلال در اراده قاطع ایران در میدان؛
- منفعل کردن حریف و چیره شدن در جنگ روایت‌ها برای قالب کردن روایت دروغین خود و مهار فشارهای ایران.
9) دورنمای جنگ و آتش‌بس، با درس گرفتن یا نگرفتن ما از اتفاقات صد روز اخیر و یک سال گذشته رقم می‌خورد. دشمن سرشکسته، شدیداً تحت فشار محاسبات غلط خود قرار دارد و اگر بر تداوم استقامت ایران یقین کند، مجبور است عقب‌نشینی کند. بنا بر گزارش دیروز خبرگزاری رویترز (و دیگر رسانه‌ها)؛ «ذخایر نفت آمریکا به دلیل بحران انرژی ناشی از جنگ، به سطوح بحرانی نزدیک شده است». دو روز قبل، «کریس رایت» وزیر انرژی آمریکا اذعان کرد: «راه کاهش دوباره قیمت بنزین و گازوئیل، جریان بیشتر نفت از طریق تنگه هرمز است و این در گرو توافق با ایران است». همچنین، «کوین هَسِت» مشاور اقتصادی ترامپ گفت: «ماجرای قیمت بنزین یک مسئله جدی است. ما درک می‌ کنیم که مردم از این بابت آسیب دیده‌‌اند. پس از توافق با ایران و بازگشایی تنگه هرمز، قیمت‌‌ها کاهش خواهد یافت».
10) بنابر گزارش الجزیره، «۱۰۰ روز پس از جنگ، ترامپ در جلب حمایت افکار عمومی آمریکا ناکام مانده است. نظرسنجی‌‌ها نشان می‌دهد اکثریت آمریکایی‌ها این جنگ را غیرضروری و زیا‌نبار می‌‌دانند و معتقدند به تورم و فشار‌های اقتصادی منجر شده است». 

سی‌ان‌ان هم دیروز اعلام کرد: «با گذشت صد روز از جنگ، قیمت نفت اگرچه تعدیل شده، اما بسیار بالاتر از پیش از جنگ است؛ عاملی که تورم آمریکا را به رکورد چند سال اخیر رسانده است. تحلیلگران هشدار می‌‌دهند تداوم انسداد تنگه هرمز، ذخایر انرژی را به مرز بحران می‌رساند و رکود را اجتناب‌‌ناپذیر می‌کند».
11) در چنین شرایطی نباید فشار تنگه هرمز، سر سوزنی کاهش یابد، یا دشمن اجازه پیدا کند در اثر انفعال و سکوت و غفلت ما، روایت جعلی خود را سوار واقعیت کند و موقعیت پایین خود در میدان را موقعیت مسلط بازنمایی کند. مذاکره یا مبادله پیام نباید مدیران ما را دچار کمترین خطای محاسباتی یا رودربایستی در زمینه اتخاذ مواضع قاطع و رویکرد پویا به میدان جنگ ترکیبی کند. اقتدار بازدارنده، نیازمند شارژ شدن و تقویت روزانه از طریق عملیات میدانی و رسانه‌ای است. دشمن، مادام که ارزیابی اراده و اقتدار از ما داشته باشد و در جنگ موجودیتی قاطع ببیند، جرأت ریسک دوباره را به خود نخواهد داد. چرا که می‌داند جنگ موجودیتی، این بار از خلیج‌فارس و دریای عمان فراتر خواهد رفت.
12) ترامپ در عملیات پر سر و صدای موسوم به «پروژه آزادی»، به فاصله 36 ساعت، از ادعای بازگشایی تنگه هرمز عقب نشست، چرا که اراده قاطع ایران را دید. در مقابل، خشاب جرأت دشمن به جنگ و جنایت، زمانی پُر می‌شود که خدای ناکرده در مبادله تنش یا پیام، ضعف و تردید و ترس یا توهم توافق (بدون مطالبه غرامت و تعیین تکلیف جنایات جنگی و رفع و دفع قاطع تهدید امنیتی) را برداشت کند. قابل تأمل است که هیأت بلند پایه ایرانی، مذاکره را در روزهای 21 و 22 فروردین در اسلام‌آباد آغاز کرد و آمریکا روز ۲۴ فروردین، (با نقض آتش‌بس و برخلاف اصل حسن نیت در مذاکره) از محاصره دریایی ایران خبر داد. به این فهرست می‌توان عدم صدور ویزا و کارشکنی در مقابل حضور وزیر امور خارجه کشورمان در شورای امنیت، و کارشکنی در مقابل حضور تیم ملی در جام جهانی را اضافه کرد.
13) جنگ ترکیبی و تهدیدات موجودیتی، قطعاً با مذاکره و توافق برطرف نمی‌شود؛ مگر اینکه دشمن، اراده قاطع و اِعمال آن در میدان را دائماً ببیند. مذاکره، تاکتیک و ابزار است، نه راهبرد، و وقتی که به بن‌بست خورد، نمی‌توان درجا زد. مذاکره با کسی که خود را «دزد دریایی» می‌نامد و توافق را «یک تکه کاغذ» می‌خواند، بدون تداوم میزان متنابهی از فشار دردناک، به نتیجه نمی‌رسد. در چنین شرایطی، مواردی مانند مطالبه آزادی 12 میلیارد دلار از اموال بلوکه خودمان، جا‌به‌جایی اولویت‌هاست و این در حالی است که سخنگوی دولت، فقط خسارات مالی وارده در جنگ را 270 میلیارد دلار اعلام کرده است.
14) روند تحولات 60 روز اخیر با انواع نقض‌ها و فریب‌های دشمن، یادآوری می‌کند که تا زمان تعیین تکلیف جنگ و غرامت و رفع تهدید، انسداد کامل تنگه هرمز نباید شُل شود. نه تنها نباید دست دشمن از زیر ساطور ما در تنگه هرمز رها شود، بلکه باید با روش‌های متقارن و نامتقارن به شکستن محاصره دریایی اقدام کرد. اکنون که طرف آمریکایی در حال نقض روزانه آتش‌بس در لبنان و خلیج‌فارس و اقیانوس هند است و مذاکرات عملاً متوقف شده، باید علاوه ‌بر انسداد کامل تنگه هرمز، تنگه راهبردی باب‌المندب هم بسته شود. دشمن، سال گذشته پس از یک ماه جنگ با مقاومت یمن، در اثر گرفتار شدن در انسداد باب‌المندب، مجبور به عقب‌نشینی شد.

بعثت مردم ایران معجزه انقلاب اسلامی

علی­‌حسن­ حیدری

انقلاب اسلامی صرفاً یک جابه‌جایی سیاسی نبود؛ یک تحول عمیق در جان و اندیشه مردم ایران بود. اگر بعثت پیامبران به معنای بیدارسازی انسان‌ها و حرکت آنان از وضع موجود به وضع مطلوب است، انقلاب اسلامی را می‌توان بعثت مردم ایران دانست؛ بعثتی که ملتی وابسته را به ملتی مستقل، ملتی منفعل را به ملتی کنشگر و ملتی مأیوس را به ملتی امیدوار تبدیل کرد. پیش از انقلاب، اراده ملی در حاشیه قرار داشت و بسیاری از تصمیم‌های مهم کشور تحت تأثیر قدرت‌های خارجی بود. به مردم القا می‌شد که بدون تکیه بر بیگانگان نمی‌توان پیشرفت کرد. انقلاب اسلامی این معادله را برهم زد. به مردم آموخت که می‌توان روی پای خود ایستاد، می‌توان در برابر فشار‌ها مقاومت کرد و می‌توان سرنوشت کشور را با اراده ملی رقم زد. بزرگ‌ترین دستاورد انقلاب، تربیت نسلی بود که خود را صاحب کشور می‌داند. نسلی که در دفاع مقدس از تمامیت ارضی ایران دفاع کرد و در عرصه‌های علم، فناوری، صنعت و امنیت به پیشرفت‌های چشمگیر دست یافت. این تحول از دل یک بیداری عمومی شکل گرفت؛ همان حقیقتی که جوهره هر بعثت الهی است. انقلاب اسلامی به مردم ایران هویت بخشید. هویتی که اسلام، ایران، استقلال، عزت و عدالت را در کنار یکدیگر تعریف می‌کند. از همین رو ملت ایران در برابر تحریم‌ها، تهدید‌ها و فشار‌های گوناگون میدان را خالی نکرد. زیرا انقلاب پیش از آنکه ساختار‌ها را دگرگون کند، انسان‌ها را متحول ساخته بود. 
رهبر معظم انقلاب از ملت ایران با تعبیر «ملت مبعوث‌شده» یاد کرده‌اند. تعبیری که حقیقت انقلاب اسلامی را به‌خوبی تبیین می‌کند. ملت مبعوث‌شده، ملتی است که رسالت خود را شناخته، هویت خود را بازیافته و مسئولیت خویش را در قبال دین، کشور و آینده پذیرفته است. چنین ملتی صرفاً تماشاگر حوادث نیست؛ بلکه در ساختن تاریخ نقش‌آفرینی می‌کند. اگر امروز پس از دهه‌ها دشمنی، تحریم، تهدید و جنگ ترکیبی، جمهوری اسلامی همچنان استوار ایستاده است، دلیل اصلی آن را باید در همین بعثت مردمی جست‌و‌جو کرد. دشمنان انقلاب همواره تصور کرده‌اند که با فشار اقتصادی، عملیات روانی، تهدید نظامی و استفاده از عوامل وابسته می‌توانند میان مردم و نظام فاصله ایجاد کنند. اما تجربه انقلاب اسلامی نتیجه‌ای متفاوت را نشان داده است. هرگاه تهدیدی متوجه ایران شده، مردم مهم‌ترین پشتوانه کشور بوده‌اند. شاید روشن‌ترین جلوه این واقعیت را بتوان در رخداد‌های معاصر مشاهده کرد. ملت مبعوث‌شده تنها متعلق به گذشته نیست. در لحظه خطر نیز خود را نشان می‌دهد. هنگامی که دشمنان ایران با تشدید فشارها، حملات نظامی، عملیات روانی، ترور شخصیت‌های اثرگذار و بهره‌گیری از شبکه‌های رسانه‌ای تلاش کردند اراده ملت ایران را تضعیف کنند، بار دیگر صحنه‌ای متفاوت شکل گرفت. 
حضور گسترده و چندماهه مردم در راهپیمایی‌ها، اجتماعات و صحنه‌های مختلف حمایت از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی نشان داد که پیوند ملت با آرمان‌های انقلاب یک خاطره تاریخی نیست، بلکه واقعیتی زنده و جاری است. مردمی که روزی برای پیروزی انقلاب به میدان آمدند، امروز نیز برای دفاع از استقلال، امنیت و هویت ملی خود احساس مسئولیت می‌کنند. آنان نشان دادند که انقلاب اسلامی همچنان از پشتوانه‌ای عمیق در متن جامعه برخوردار است. 
اهمیت این حضور زمانی آشکارتر می‌شود که بدانیم هدف اصلی دشمن، صرفاً اعمال فشار اقتصادی یا تهدید نظامی نیست. هدف، تضعیف امید ملی، گسستن پیوند مردم با نظام و القای ناتوانی جمهوری اسلامی است. اما حضور آگاهانه مردم در صحنه، این محاسبات را برهم زده است. هر بار که دشمن بر شکاف میان ملت و نظام شرط‌بندی کرده، حضور مردم نتیجه‌ای معکوس رقم زده است. راز عبور انقلاب اسلامی از گردنه‌های دشوار نیز در همین سرمایه اجتماعی نهفته است. هرگاه موجودیت کشور، استقلال ملی و هویت اسلامی ـ ایرانی در معرض تهدید قرار گرفته، مردم با وجود تفاوت دیدگاه‌ها و سلیقه‌ها حول اصل ایران، امنیت ملی و نظام جمهوری اسلامی گرد آمده‌اند. این حضور صرفاً یک واکنش سیاسی نیست؛ نشانه تداوم همان بعثتی است که انقلاب اسلامی در جان ملت ایران ایجاد کرد. 
از این رو، معجزه انقلاب اسلامی را باید در انسان‌سازی و ملت‌سازی آن جست‌و‌جو کرد. انقلابی که توانست ملتی را از وابستگی به استقلال، از انفعال به مسئولیت‌پذیری و از ناامیدی به خودباوری برساند. ملتی که پس از دهه‌ها فشار و تهدید، همچنان در بزنگاه‌های تاریخی به میدان می‌آید و از هویت، استقلال و آرمان‌های خود دفاع می‌کند. اگر معجزه پیامبران، تربیت انسان‌های جدید بود، معجزه انقلاب اسلامی، بعثت ملتی است که همچنان در لحظه خطر حاضر می‌شود، مسئولیت می‌پذیرد و اجازه نمی‌دهد اراده بیگانگان بر سرنوشت او حاکم شود. مسئولان باید قدرشناس این نعمت الهی باشند و از این معجزه الهی با کمال صداقت و شجاعت صیانت کنند؛ و رفتار و کرداری در تراز این ملت مبعوث شده داشته باشند.

بن‌بست استراتژیک در مذاکرات

صلاح الدین خدیو

 همزمان با ادامه مذاکرات ایران و آمریکا، هر از گاهی خلیج فارس مشتعل و میان سواحل شمالی و جنوبی آن تبادل اتش انجام می‌شود.
این وضعیت متناقض بیانگر ماهیت پیچیده‌ی اختلافات ایران و آمریکا و سختی رسیدن به مصالحه است. تنگه‌ی هرمز اصلی‌ترین ابزار چانه‌زنی ایران است و هر قرینه‌ای دال بر کاهش کنترل ایران بر آن از ظرفیت چانه‌زنی آن در سایر حوزه‌ها می‌کاهد. تقریبا در هیچ پرونده‌ای پیشرفتی معنادار دیده نمی‌شود. لبنان همچنان یک کانون اصلی تنش است. ذخایر اورانیوم هنوز یک گره کور است و مساله‌ی آزادسازی دارایی‌های ایران به کلافی سردرگم تبدیل شده است.
ماهیت پیچیده و درهم‌تنیدگی این موضوعات، حل آنها را جز در چارچوب یک توافق جامع ممکن نمی‌سازد.
امری که بدون تغییر ماهوی و یا تحولی کلیدی در روابط درهم‌تنیده‌ی آمریکا و اسرائیل عملی به ذهن نمی‌رسد.
عطف به موارد بالا و با وجود بی‌اعتمادی شدید طرفین به هم، صرفا توافقی محدود و موقت در دستور کار است. اما این نگاهِ تاکتیکی و محدود، خود به عاملی اصلی بن‌بست کنونی مبدل شده است.
دولت ترامپ فقط حاضر است که در برابر رفع محاصره‌ی دریایی، تهران تنگه‌ی هرمز را باز کند. دولت ترامپ یک بازه‌ی زمانی شش ماهه را در نظر دارد. کاهش قیمت بنزین در هفته‌های آتی و کاهش نارضایتی‌ها از جنگ تا انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره در پاییز آینده.
نگاه ایران قدری بلندمدت‌تر است، اما نه زیاد! ایران دو سال و شش ماه زمان می‌خواهد تا دوره‌ی ترامپ را پشت سر بگذارد و از نو به احیا و ادامه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای و سایر ملزومات بازدارندگی بپردازد. از این‌رو تهران تنگه‌ی هرمز را برگ برنده‌ای می‌داند که باید به کمک آن هم داراییهای مسدود شده‌ی خود را آزاد کند و هم تضمین بگیرد که تا حداقل پایان دوره‌ی ترامپ مورد حمله قرار نگیرد. تنگه‌ی هرمز درست همان کارکردی را برای ایران دارد که تحریم‌ها و دارایی‌های منجمدشده برای آمریکا به منظور تحت فشار گذاشتن ایران. قضیه درست در این نقطه گره خورده است. هیچ‌کدام حاضر نیستند از اصلی‌ترین دارایی استراتژیک و ابزار فشار خود کوتاه بیایند.
اگر آمریکا تحریم‌ها را لغو کند امکان تاثیرگذاری آن بر اراده‌ی سیاسی ایران به حداقل می‌رسد. اگر ایران به صورت دائمی تنگه را باز کند، با وجود بی‌دفاع شدن آسمان کشور، بازدارندگی آن در برابر حملات احتمالی آینده نقصان می‌یابد.
با هر نگاهی این یک بن‌بست استراتژیک تمام‌عیار و نوعی بازی حاصل‌جمع صفر است. بن‌بست‌های مانند این یا با جنگ شکسته می‌شوند یا فروپاشی تاب‌آوری یکی از دو طرف.
آنچه اکنون در جریان است یک مسابقه‌ی تحمل درد است که رنج اقتصادی در کانون آن است. ایران که آستانه‌ی تحمل درد آن بالاتر است فکر می‌کند زمان به سود آن است و امیدوار است که افزایش نرخ انرژی جهانی و رکود اقتصادی ناشی از آن سرانجام ترامپ را برای تفکیک اهداف خود از اسرائیل متقاعد نماید.
طرف مفابل هم به فروپاشی اقتصادی ایران در سایه‌ی تداوم حصار دریایی امید بسته است.

راز انسجام در جوامع چندصدا

افشین حبیب‌زاده

در ادبیات سیاسی معاصر، واژه‌هایی وجود دارند که در ظاهر بدیهی به نظر می‌رسند اما در عمل دستیابی به آنها یکی از دشوارترین مسائل حکمرانی است. «انسجام اجتماعی»، «وحدت ملی»، «همگرایی سیاسی»، «مدیریت اختلاف» و «کاهش قطبی‌سازی» از جمله این مفاهیم هستند. این مفاهیم نه‌تنها به یکدیگر مرتبط‌ هستند بلکه تحقق هریک از آنها بدون درک دقیق مرزها، تعاریف، پیشینه تاریخی و سازوکارهای اجرایی آنها تقریبا ناممکن است.

 در بسیاری از کشورها، تجربه تاریخی نشان داده است که جامعه‌ای بدون اختلاف وجود ندارد. اختلاف نظر، رقابت سیاسی، تنوع فکری و حتی تعارض منافع، اجزای طبیعی حیات اجتماعی هستند. آنچه جوامع را از یکدیگر متمایز می‌کند میزان اختلافات آنها نیست، بلکه شیوه مدیریت این اختلافات است. به بیان دیگر، مسئله اصلی وجود اختلاف نیست؛ بلکه چگونگی تبدیل آن به فرصتی برای اصلاح، پیشرفت و افزایش ظرفیت حل مسائل عمومی است.

در بسیاری از جوامع، به‌ویژه در دوره‌های حساس سیاسی، اقتصادی یا امنیتی، مفاهیمی مانند «لزوم حفظ انسجام»، «پرهیز از اختلاف»، «همدلی ملی» و «وحدت داخلی» بیش از گذشته مورد تأکید قرار می‌گیرند. این تأکیدها نه‌تنها قابل درک، بلکه برای حفظ ثبات و پیشبرد منافع عمومی ضروری هستند؛ زیرا هیچ جامعه‌ای بدون حدی از همبستگی و اعتماد متقابل قادر به عبور از چالش‌های بزرگ نخواهد بود. با این حال، تجربه تاریخی جوامع مختلف نشان می‌دهد که تحقق این اهداف ارزشمند نیازمند سازوکارهایی است که بتواند اختلافات طبیعی موجود در جامعه را در مسیری سازنده هدایت کند. به بیان دیگر، انسجام اجتماعی زمانی پایدار و ماندگار خواهد بود که در کنار تأکید بر وحدت و همدلی، چارچوب‌هایی نیز برای مدیریت اختلافات و رقابت‌های سیاسی و اجتماعی وجود داشته باشد. از این منظر، انسجام اجتماعی را می‌توان محصول توافق بر قواعد مشترک دانست؛ قواعدی که به گروه‌های مختلف امکان می‌دهد ضمن حفظ دیدگاه‌ها و منافع متفاوت خود، در چارچوبی مورد قبول همگان به رقابت، گفت‌وگو و همکاری بپردازند. در چنین شرایطی، اختلاف نظر نه عاملی برای گسست اجتماعی، بلکه ظرفیتی برای پویایی و اصلاح مستمر جامعه خواهد بود.

 

ازهمین‌رو یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نظام‌های سیاسی مدرن، تفکیک میان «اختلاف مشروع» و «تعارض مخرب» بوده است. در این نگاه، شهروندان، احزاب و جریان‌های سیاسی می‌توانند درباره مسائل مختلف اختلاف داشته باشند، اما هم‌زمان بر سر قواعد بازی سیاسی توافق کنند. به عبارت دیگر، رقابت بر سر نتایج مجاز است اما نزاع بر سر اصل قواعد باید به حداقل برسد.

بسیاری از کشورها برای حل این مسئله به مفهوم «اجماع بر قواعد» رسیده‌اند. در این چارچوب، بازیگران سیاسی ممکن است در حوزه اقتصاد، فرهنگ، سیاست خارجی یا سیاست داخلی اختلافات عمیق داشته باشند، اما بر سر اصولی مانند حفظ ثبات کشور، پذیرش نتایج قانونی رقابت سیاسی، احترام به حقوق مخالفان و پرهیز از خشونت توافق می‌کنند. این توافق حداقلی همان چیزی است که امکان هم‌گرایی در عین قطبیت را فراهم می‌کند. واقعیت آن است که در هر جامعه‌ای اکثریت و اقلیت وجود دارند. نظام‌های سیاسی معمولا تصمیم‌گیری نهایی را به رأی اکثریت واگذار می‌کنند، اما تجربه تاریخی نشان داده است که حاکمیت صرف اکثریت نمی‌تواند به‌تنهایی ضامن ثبات باشد. به همین دلیل اغلب نظام‌های سیاسی در کنار اصل اکثریت، سازوکارهایی برای حمایت از حقوق اقلیت طراحی کرده‌اند.

با این حال مسئله تنها نسبت میان اکثریت و اقلیت نیست. در بسیاری از نظام‌های سیاسی، نهادها یا مراکز قدرتی وجود دارند که خود را مسئول حفظ ثبات، امنیت یا تداوم نظم سیاسی می‌دانند و در مقاطعی در فرایندهای تصمیم‌گیری و رقابت سیاسی نقش‌آفرینی می‌کنند. این نقش‌آفرینی زمانی به تقویت انسجام کمک می‌کند که در چارچوب قواعدی روشن، قابل پیش‌بینی و مورد پذیرش عمومی انجام شود.

انسجام اجتماعی زمانی تقویت می‌شود که همه بازیگران، اعم از اکثریت، اقلیت و نهادهای حافظ ثبات، خود را مقید به قواعدی بدانند که از پیش روشن، قابل پیش‌بینی و مورد پذیرش عمومی باشد. پایداری اعتماد عمومی نیز تا حد زیادی به این وابسته است که قواعد رقابت و مشارکت سیاسی برای جامعه روشن، منصفانه و قابل اتکا به نظر برسد.

ازاین‌رو یکی از مهم‌ترین شروط هم‌گرایی ملی آن است که همه بازیگران سیاسی و اجتماعی نسبت به قواعد مشترک احساس تعهد داشته باشند؛ قواعدی که هم اصل رقابت را حفظ کند و هم دغدغه‌های ثبات، امنیت و منافع عمومی را مورد توجه قرار دهد.

به همین دلیل در بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته، در کنار اصل حاکمیت اکثریت، سازوکارهایی برای حمایت از حقوق اقلیت طراحی شده است. هدف این سازوکارها صرفا رعایت عدالت نیست؛ بلکه حفظ ثبات و انسجام ملی است. زیرا اقلیتی که احساس کند شنیده می‌شود، کمتر به سمت رفتارهای اعتراضی رادیکال سوق 

پیدا می‌کند.

در عین حال تجربه این کشورها نشان می‌دهد که حمایت از حقوق اقلیت به معنای نادیده‌گرفتن اراده اکثریت نیست. همان‌گونه که حاکمیت اکثریت بدون تضمین حقوق اقلیت می‌تواند به بی‌ثباتی منجر شود، فاصله‌گرفتن از سازوکارهای پذیرفته‌شده در تعیین نقش و سهم نیروهای مختلف سیاسی نیز می‌تواند اعتماد عمومی به فرایندهای سیاسی را تضعیف کند. هنر حکمرانی در ایجاد تعادل میان این دو اصل است؛ تعادلی که نه به حذف اقلیت بینجامد و نه احساس بی‌اثر بودن رأی و نظر اکثریت را ایجاد کند.

در بسیاری از جوامع، چالش اصلی نه وجود دو قطب سیاسی یا اجتماعی، بلکه فقدان سازوکارهای مورد توافق برای مدیریت رقابت میان آنهاست. هرگاه رقابت سیاسی از مسیرهای قابل پیش‌بینی و مورد قبول طرفین خارج شده، شکاف‌های اجتماعی عمیق‌تر شده‌اند. در مقابل، هرگاه امکان مشارکت، گفت‌وگو و رقابت قانونی فراهم بوده، تنش‌ها کاهش یافته و انرژی جامعه در مسیرهای سازنده‌تری به کار گرفته شده است.

از این منظر، هدف سیاست‌گذار بیش از آنکه حذف اختلافات و تنوع دیدگاه‌ها باشد، باید هدایت آنها در چارچوبی سازنده و همگرا باشد. اختلاف دیدگاه‌ها به خودی خود مسئله نیست؛ آنچه اهمیت دارد جلوگیری از تبدیل این اختلافات به شکاف‌ها و رویارویی‌های فرساینده است. جامعه‌ای که در آن افراد با گرایش‌های مختلف سیاسی یکدیگر را دشمن تلقی کنند، به‌تدریج سرمایه اجتماعی خود را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی حتی تصمیمات درست نیز با مقاومت گسترده مواجه خواهند شد.

راه‌حل اساسی را می‌توان در شکل‌گیری یک «چارچوب ملی مدیریت اختلاف» جست‌وجو کرد. این چارچوب می‌تواند بر چند اصل استوار باشد.

نخست، پذیرش رسمی تکثر سیاسی و اجتماعی. وجود دیدگاه‌های مختلف درباره مسائل کشور نباید به‌عنوان تهدید تلقی شود. بسیاری از اختلافات موجود ناشی از تفاوت در تشخیص راه‌حل‌هاست، نه تفاوت در اصل منافع ملی.

دوم، ایجاد و تقویت نهادهای گفت‌وگوی ملی. جامعه نیازمند فضاهایی است که در آنها نمایندگان دیدگاه‌های مختلف بتوانند بدون نگرانی از برچسب‌زنی یا طردشدن، درباره مسائل کشور گفت‌وگو کنند. تجربه جهانی نشان داده است که گفت‌وگو هزینه اختلافات را کاهش می‌دهد.

سوم، تعریف خطوط قرمز محدود، شفاف و قابل فهم. هر حکومتی برای حفظ امنیت و ثبات خود ناگزیر از تعیین مرزهایی است. اما هرچه این مرزها شفاف‌تر، محدودتر و قابل پیش‌بینی‌تر باشند، امکان شکل‌گیری اعتماد اجتماعی بیشتر خواهد بود.

چهارم، تضمین حقوق اقلیت‌های سیاسی و اجتماعی. این تضمین نه به معنای واگذاری قدرت به اقلیت، بلکه به معنای اطمینان‌بخشی به آنها درباره امکان مشارکت، نقد و حضور در عرصه عمومی است.

پنجم، احترام به اصل اثرگذاری شهروندان و گروه‌های اجتماعی در چارچوب قانون. اگر شهروندان احساس کنند مشارکت سیاسی آنها تأثیر واقعی بر نتایج ندارد، انگیزه آنان برای حضور در فرایندهای رسمی کاهش خواهد یافت. پایداری نظام‌های سیاسی زمانی افزایش می‌یابد که اکثریت و اقلیت هر دو اطمینان داشته باشند قواعد رقابت به‌طور یکسان درباره همگان اجرا می‌شود.

ششم، تقویت رسانه‌های مسئول و حرفه‌ای. رسانه‌ها می‌توانند اختلافات را به بحران تبدیل کنند یا برعکس، بستری برای فهم متقابل باشند. جامعه‌ای که تنها صدای یک بخش از خود را می‌شنود، به‌تدریج از شناخت بخش‌های دیگر محروم می‌شود.

هفتم، حرکت از منطق محدودسازی رقابت به منطق رقابت مدیریت‌شده و قانونمند. تجربه نشان داده است که کاهش دامنه رقابت سیاسی، الزاما به افزایش انسجام اجتماعی منجر نمی‌شود. در مقابل، رقابت شفاف و مبتنی بر قواعد مشترک می‌تواند به تخلیه مسالمت‌آمیز اختلافات و تقویت اعتماد عمومی کمک کند.

بر این اساس می‌توان گفت انسجام اجتماعی زمانی محقق می‌شود که همه گروه‌ها احساس کنند بخشی از یک سرنوشت مشترک هستند، حتی اگر درباره بسیاری از مسائل اختلاف داشته باشند. انسجام به معنای یکسان‌اندیشی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش قواعدی است که امکان هم‌زیستی دیدگاه‌های مختلف را فراهم می‌کند.

شاید مهم‌ترین توصیه سیاستی برای هر نظام حکمرانی آن باشد که در کنار تأکید بر وحدت و همبستگی، بر ایجاد سازوکارهای پایدار مدیریت اختلاف نیز تمرکز کند. اختلافات اجتماعی و سیاسی اگر فرصت بروز و مدیریت در چارچوب‌های قانونی و پذیرفته‌شده را نیابند، ممکن است در آینده به شکل پیچیده‌تر و پرهزینه‌تری بروز پیدا کنند. در مقابل، اختلافات مدیریت‌شده می‌توانند به رقابت سازنده و حتی تولید راه‌حل‌های بهتر منجر شوند.

در نهایت، انسجام ملی نه با حذف تفاوت‌ها بلکه با سازماندهی آنها به دست می‌آید. جامعه‌ای موفق‌تر است که بتواند میان رقابت و همکاری، میان اکثریت و اقلیت، و میان اختلاف و همبستگی تعادل برقرار کند. چنین تعادلی زمانی پایدار خواهد بود که همه طرف‌ها، از نیروهای سیاسی تا نهادهای تصمیم‌گیر و مراکز قدرت، خود را متعهد به قواعدی بدانند که هم امکان رقابت را حفظ کند و هم ثبات عمومی را تضمین کند.

انسجام پایدار زمانی شکل می‌گیرد که نه‌تنها اکثریت حقوق اقلیت را به رسمیت بشناسد، بلکه همه مراکز قدرت نیز خود را متعهد به قواعدی بدانند که مانع برهم‌خوردن توازن میان رقابت سیاسی و ثبات عمومی شود. تنها در سایه چنین سازوکارهایی است که اهداف ارزشمندی مانند انسجام همدلی و هم‌گرایی ملی می‌توانند به شکلی پایدار و ماندگار تحقق پیدا کنند و جوامع چندصدا را به جوامعی منسجم، پویا و توانمند تبدیل سازند.‌

تنگه و آینده نظم جهانی

مجتبی توانگر
غرب سال‌ها یک دروغ بزرگ را به جهان فروخته است: اینکه تنگه هرمز «آب بین‌المللی» است و ایران حق ندارد درباره آن تصمیم بگیرد. همین دروغ، تبدیل شده به مبنای فشار سیاسی، رسانه‌ای و حتی تهدید نظامی علیه ایران. در حالی که اگر فقط چند ماده ساده حقوق بین‌الملل را بخوانیم، کل این روایت فرو می‌ریزد:

۱- واقعیت این است که تنگه هرمز نه اقیانوس آزاد است، نه ملک آمریکا، نه حیاط خلوت ناتو. تنگه هرمز تماما داخل آب‌های سرزمینی ایران و عمان قرار دارد. طبق ماده ۳ کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها (UNCLOS)، هر کشور تا ۱۲ مایل دریایی آب سرزمینی دارد. عرض تنگه هرمز در بعضی نقاط حدود ۲۱ تا ۲۴ مایل است؛ یعنی آب‌های ایران و عمان عملا روی هم می‌افتد و چیزی به اسم «آب آزاد» باقی نمی‌ماند. این یعنی آمریکا از آن سر دنیا، ۱۱ هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، هیچ حق ذاتی برای تعیین تکلیف در هرمز ندارد. همان نکته‌ای که حتی برخی دیپلمات‌های منطقه هم به آن اشاره کردند: «اینجا خلیج مکزیک نیست؛ اینجا آبراه مشترک ایران و عمان است.»
۲- اما نکته مهم‌تر اینجاست: غرب طوری حرف می‌زند که انگار ایران عضو کنوانسیون حقوق دریاهاست و موظف است رژیم «عبور ترانزیتی» را اجرا کند؛ در حالی که خود ایران اصلا این کنوانسیون را تصویب نکرده است. ایران در سال ۱۹۸۲ کنوانسیون را به دلیل مخالفت با «عبور ترانزیتی» در مجلس تصویب نکرد. طبق ماده ۱۴ کنوانسیون وین ۱۹۶۹ درباره حقوق معاهدات، تا زمانی که معاهده‌ای تصویب نشود، الزام حقوقی کامل ایجاد نمی‌کند. یعنی ایران از روز اول گفته من این بخش را قبول ندارم. این فقط یک موضع سیاسی هم نیست؛ در حقوق بین‌الملل اسمش «معترض مستمر» یا Persistent Objector است. یعنی کشوری که سال‌ها و به‌طور رسمی با یک قاعده مخالفت کرده، الزامی به تبعیت از آن ندارد. ایران دقیقا چنین وضعیتی دارد. پس وقتی غرب می‌گوید «ایران حق تنظیم عبور کشتی‌ها را ندارد»، در واقع دارد یک تفسیری را به زور تحمیل می‌کند که خود ایران هیچ‌وقت قبول نکرده است.
۳- سال‌ها در داخل کشور هم این ترس را جا انداختند که اگر ایران درباره تنگه حرف بزند، فورا ناقض حقوق بین‌الملل می‌شود. 
در حالی که حتی در خود دانشگاه‌های غربی و میان حقوقدان‌های بین‌المللی، درباره حق ایران اختلاف‌نظر جدی وجود دارد.
طبق مواد ۱۷ تا ۳۲ کنوانسیون حقوق دریاها، رژیمی به نام «عبور بی‌ضرر» وجود دارد. ماده ۱۹ صراحتا می‌گوید عبور وقتی بی‌ضرر است که امنیت و منافع کشور ساحلی را تهدید نکند. یعنی اگر کشوری علیه شما عملیات نظامی، خرابکاری، ترور، جاسوسی یا حمله سایبری انجام دهد، شما می‌توانید استدلال کنید کشتی‌های مرتبط با آن دیگر «عبور بی‌ضرر» ندارند.
سوال ساده اینجاست: کشوری که هزاران نفر از مردم ایران را تحریم کرده، دانشمند ترور کرده، حمله سایبری کرده، عملیات خرابکارانه انجام داده و آشکارا از حمله نظامی حرف می‌زند، چطور ناگهان تبدیل می‌شود به مدافع «آزادی دریانوردی»؟
طبق بند ۴ ماده ۲ منشور سازمان ملل، حمله نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران مصداق روشن استفاده غیرقانونی از زور است. طبق قطعنامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل، این اقدام «جنایت تجاوز» محسوب می‌شود. ماده ۵۱ منشور هم دفاع مشروع را فقط در صورت وقوع حمله مسلحانه و تا زمان اقدام شورای امنیت مجاز می‌داند. نه شورای امنیت مجوزی داده بود و نه شرایط حقوقی دفاع مشروع وجود داشت.
۴- اما ببینید چه اتفاقی افتاده: درباره کشوری که آشکارا جنگ راه انداخته، تقریبا هیچ قطعنامه جدی تصویب نمی‌شود؛ ولی درباره ایران که می‌گوید کشتی‌ها باید با قواعد امنیتی ما عبور کنند، دائم تهدید به این می‌شود که قطعنامه پشت قطعنامه صادر صادر خواهد شد.
این فقط استاندارد دوگانه نیست؛ این همان چهره واقعی نظم جهانی آمریکایی است.
غرب سال‌هاست از حقوق بین‌الملل مثل چماق استفاده می‌کند؛ نه برای عدالت، بلکه برای حفظ انحصار قدرت. هر جا منافعش اقتضا کند، قانون مهم است؛ هر جا مزاحمش شود، قانون ناگهان بی‌معنا می‌شود.
آمریکا خودش عضو کنوانسیون حقوق دریاها نیست، اما همان کنوانسیونی را که امضا نکرده، علیه ایران تفسیر می‌کند. اسرائیل آشکارا غزه را به خاک و خون کشیده، اما همان دولت‌هایی که درباره عبور کشتی‌ها در هرمز فریاد می‌زنند، در برابر نسل‌کشی سکوت می‌کنند.
۵- نکته‌ای که عامدانه یا از سر ناتوانی نادیده گرفته می‌شود این است که مسئله اصلی غرب فقط «آزادی عبور» نیست؛ مسئله پول، قدرت و کنترل اقتصاد جهان است. روزانه بین ۱۷ تا ۲۰ میلیون بشکه نفت، یعنی حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد تجارت دریایی نفت جهان، از هرمز عبور می‌کرد. حدود یک‌پنجم LNG جهان هم وابسته به این مسیر است. رویترز گزارش داده روزانه حدود ۱۵۰ تا ۱۷۰ کشتی از تنگه عبور می‌کنند. یعنی هرمز فقط یک تنگه نیست؛ شاهرگ انرژی جهان است.
حالا سوال اصلی اینجاست: وقتی تمام جهان از این مسیر پول درمی‌آورد، چرا فقط ایران باید هزینه‌اش را بدهد؟
همین حالا شرکت‌های بیمه انگلیسی و غربی، مخصوصا شبکه لویدز لندن، به بهانه ناامنی منطقه، «حق بیمه جنگ» یا War Risk Premium  می‌گیرند. در بعضی مقاطع، هزینه بیمه هر نفتکش به صدها هزار دلار و حتی بیش از یک میلیون دلار در هر سفر رسیده است.
یعنی ناامنی خلیج فارس همین حالا هم تبدیل به پول می‌شود؛ فقط پولش به جیب لندن می‌رود، نه تهران.
اگر ایران هیچ کاری نکند، باز هم غرب پول درمی‌آورد. اگر ایران امنیت تنگه را حفظ کند، غرب پول درمی‌آورد. اگر منطقه ناامن شود، باز هم غرب از بیمه، حمل‌ونقل، تسلیحات و بازار انرژی پول درمی‌آورد.
پس چرا وقتی ایران می‌گوید من هم سهمم را می‌خواهم، ناگهان اسمش می‌شود «اخاذی»؟
۶- طبق ماده ۲۶ کنوانسیون حقوق دریاها، دریافت پول صرفا برای عبور ممنوع است، اما دریافت هزینه در برابر «خدمات مشخص» کاملا مجاز است. به همین دلیل کشورهای مختلف همین حالا هم پول می‌گیرند. استرالیا در تنگه «تورس» پول می‌گیرد. کانادا در مسیرهای شمالی هزینه دریافت می‌کند. دانمارک انواع هزینه‌های دریایی می‌گیرد. ترکیه طبق کنوانسیون مونترو ۱۹۳۶ برای عبور از «بسفر» و «داردانل» پول می‌گیرد و فقط در سال ۲۰۲۲ نرخ محاسبه خدماتش را بیش از پنج برابر بالا برد. اما وقتی ایران حرف مشابهی می‌زند، ناگهان تبدیل می‌شود به «تهدید اقتصاد جهان».
این دقیقا همان‌جایی است که ماهیت واقعی ماجرا روشن می‌شود: دعوا اصلا حقوقی نیست؛ دعوا بر سر توزیع رانت ژئوپولیتیک است. غرب می‌خواهد تمام سود تنگه هرمز را خودش ببرد و تمام هزینه امنیتی، تحریمی و جنگی آن را ایران بدهد.
۷- برخی برآوردهای غربی نشان می‌دهد اگر ایران نظام تنظیم‌گری و خدمات دریایی در هرمز ایجاد کند، درآمد سالانه آن میلیاردها دلار خواهد بود(احتمالا در سال‌های اول مقدار کمی خواهد بود). یعنی هرمز بالقوه می‌تواند از صادرات نفت هم مهم‌تر باشد. اینجاست که وحشت واقعی غرب شروع می‌شود. چون اگر ایران بتواند بخشی از رانت ژئوپولیتیک هرمز را به درآمد اقتصادی تبدیل کند، کل معماری تحریم آمریکا ترک برمی‌دارد. همین مسئله، رفتار چین را هم توضیح می‌دهد. چین بزرگ‌ترین واردکننده انرژی جهان است و شدیدا به هرمز وابسته است. مقامات آمریکایی بارها گفته‌اند کنترل انرژی خلیج فارس بخشی از راهبرد مهار چین است. لیندزی گراهام آشکارا گفته بود کنترل نفت ایران می‌تواند به اهرم فشار علیه پکن تبدیل شود. پس طبیعی است که چین از تبدیل کامل هرمز به حیاط خلوت آمریکا استقبال نکند. علاوه بر آن، خود چین در مسئله تنگه تایوان با موضوع مشابهی روبه‌روست. هرچه نقش کشورهای ساحلی در مدیریت آبراه‌های استراتژیک تثبیت شود، برای پکن هم مفیدتر است. در واقع، جنگ واقعی بر سر تنگه هرمز فقط جنگ ایران و آمریکا نیست؛ جنگ بر سر آینده نظم جهانی است.
تنگه هرمز فقط یک آبراه نیست؛ نقطه‌ای است که در آن حقوق بین‌الملل، اقتصاد انرژی، رانت ژئوپولیتیک و نبرد بر سر فروپاشی هژمونی غرب به هم می‌رسند.

و اینک احتکار کتاب!

 محمد بهبودی نیا  

«کاغذ نیست!»؛ این جمله‌ای است که تعدادی  از ناشرها این روزها به کار می‌برند، اما منظورشان در واقع این است که کاغذ کم است و گران. همین موضوع ساده اما بحرانی، باعث شده بنا به گفته برخی از کتاب‌فروشی‌ها و کتاب خوان ها ، روی جلد برخی کتاب‌ها دیگر قیمتی درج نشود. موضوعی که شاید در ابتدا یک راهکار برای ناشر به نظر برسد، اما به‌زودی به یک چالش بزرگ و پرحاشیه در فضای فرهنگی کشور تبدیل خواهد شد.
در قانون به صراحت آمده است که هر کالایی برای فروش گذاشته می‌شود، باید قیمت مشخصی داشته باشد. این درج قیمت، در واقع نوعی احترام به مصرف‌کننده و ایجاد شفافیت در معامله است. اما این روزها برخی ناشران با نادیده گرفتن این حق بدیهی، از این قصد سخن به میان می آورند که نباید روی جلد کتاب ها قیمتی درج شود و برای این درخواستشان دلایلی هم دارند. 
اما در این اتفاق آسیب اصلی کجاست؟ کارشناسان هشدار می‌دهند که این روند می‌تواند در آینده‌ای نزدیک به یک بحران اساسی به نام «احتکار کتاب» بینجامد . به این معنی که وقتی کتابی قیمت مصوب روی جلد نداشته باشد، این وسوسه برای برخی واسطه‌ها ایجاد می‌شود که کتاب‌های پرفروش را در انبارها نگه دارند تا با گران‌تر شدنِ لحظه‌ای کاغذ، آن‌ها را با قیمت‌های نجومی به بازار بفرستند. نتیجه این اتفاق، چیزی جز کمیاب شدن و یا حتی نایاب شدنِ کتاب‌های ضروری در ویترین‌ها نیست؛ یعنی کتاب در انبار هست، اما در دستِ خواننده خیر.
چندی پیش یکی از مسئولان نشر در گفت‌وگو با خبرگزاری‌های رسمی در کشورمان به این نکته اشاره کرده بود که دلیل اصلی این عدم درج قیمت، به‌صرفه نبودنِ چاپ با قیمت‌های قبلی است. از نگاه این مسئولان  چون کاغذ هر روز گران می‌شود، ناشر و کتاب‌فروش باید این امکان را داشته باشند که کتاب را به «قیمت روز» بفروشند تا بتوانند هزینه‌های چاپ بعدی را تأمین کنند. این درست همان اتفاقی است که این روزها در بازار بسیاری از کالاهای مصرفی شاهدش هستیم؛ پدیده‌ای که در آن قیمت یک کالا نه بر اساس ارزش واقعی، بلکه بر اساس نوسان لحظه‌ای نهاده‌های تولید تعیین می‌شود.
اما واقعیت این است که کتاب، روغن یا برنج نیست که بشود آن را با منطقِ نوسانیِ بازارِ آزاد سنجید. کتاب یک کالای فرهنگی است و امنیت روانی خریدار در آن حرف اول را می‌زند. وقتی خواننده با کتابی بدون قیمت مواجه می‌شود یا می‌بیند قیمت‌ها به صورت دستی یا با لیبل تغییر کرده، احساس می‌کند در یک بازارِ آشفته و غیرقابل اعتماد قدم گذاشته است. این روند، در درازمدت باعث حذفِ تدریجیِ کتاب از سبد خرید خانواده‌ها می‌شود.
ما امیدواریم که مسئولان و نهادهای نظارتی هرچه زودتر به این موضوع ورود کنند و اجازه ندهند شفافیت از بازارِ نشر رخت بربندد. درج قیمت روی جلد، نه فقط یک الزام قانونی، بلکه شناسنامه‌ اعتبار یک اثر فرهنگی است. ما امیدواریم شما هم امیدوار باشید.

نقض توافق عدم حمله به ضاحیه،پیش‌بردن قطعنامه ضد ایرانی در شورای حکام و تضعیف بندهای توافق احتمالی3 اقدامی است که آمریکا و اسرائیل در یک روز انجام داده‌اند؛در نقطه‌ای هستیم که بایدمحاسبات دشمن

باید برخاست

سیدمهدی طالبی

دشمن در روز گذشته (یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ۷ ژوئن ۲۰۲۶) اقدامات تهاجمی و منفی معناداری داشت که یک مورد با عملیات میدانی گره خورد. رژیم صهیونیستی عصر یکشنبه ساختمانی‌ در منطقه ضاحیه در مرکز لبنان را هدف قرار داد که به شهادت و زخمی‌شدن چندین نفر منجر شد. برخی منابع از شهادت ۲ نفر و زخمی‌شدن ۱۱ نفر خبر داده و منابع دیگری تنها تعداد شهدا را ۶ تا ۷ نفر عنوان و مجموع خسارت را بالا ارزیابی می‌کنند. آنچه در تصاویر مخابره‌شده مشهود است، ساختمان هدف قرار گرفته ۷ طبقه‌ای بوده که گرچه ساختمان‌ به طور کامل فرونریخته، اما تقریباً تمام طبقات به طور مؤثری تخریب شده‌اند. خبرنگاران می‌گویند این ساختمان توسط چند موشک شلیک‌شده از پهپادها مورد اصابت قرار گرفته است. تعداد این موشک‌ها تا ۱۰ مورد ذکر شده‌اند. منابع صهیونیست ادعا دارند هدف از این حمله ترور فرد خاصی نبوده و آن‌ها قصد داشته‌اند بر مبنای سیاست همیشگی خود، اتاق عملیات‌های مقاومت را از بین ببرند و در این مرکز نیروهای میان‌رده حضور داشته‌اند. علی‌رغم تلاش صهیونیست‌ها برای توجیه حمله خود و نمادین توصیف‌کردن آن، این‌ تهاجم یک نقض عهد مجدد و رویارویی با تهدید پیشین ایران و محور مقاومت بود. قرارگاه مرکزی حضرت خاتم‌الانبیا(ص) به‌عنوان اتاق جنگ ایران روز دوشنبه هفته گذشته (۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ۱ ژوئن ۲۰۲۶) در اطلاعیه‌ای ضمن اشاره به تهدید نتانیاهو علیه ضاحیه و بیروت تأکید کرده بود: «با توجه به نقض مکرر آتش‌بس توسط رژیم، در صورت عملی‌شدن این تهدید به ساکنان بخش‌های شمالی و شهرک‌های نظامی در سرزمین‌های اشغالی هشدار می‌دهیم اگر نمی‌خواهند آسیب ببینند منطقه را ترک کنند.» پس از حمله رژیم به ضاحیه و انتشار مصاحبه منفی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا در رابطه با ایران و توافق، محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «آن‌ها نه به آتش‌بس پایبند هستند و نه به گفت‌وگو باور دارند. با محاصره دریایی و نقض توافقات مربوط به لبنان، نشان داده‌اند که فقط زبان قدرت را می‌فهمند. محاصره دریایی علیه ملت ایران و چراغ‌سبز آمریکا به رژیم صهیونیستی، امروز پایگاه‌ها و دارایی‌های آمریکا و رژیم در منطقه را به اهدافی مشروع تبدیل می‌کند و دست نیروهای مسلح ما مثل همیشه آماده و باز است.» بیانیه پیشین اتاق جنگ ایران و سپس‌ موضع‌گیری رئیس مجلس نشان می‌دهد تهران اراده‌ای جدی برای برخورد با رژیم صهیونیستی و آمریکا دارد. در مدت آتش‌بس و در برابر نقض عهد آمریکا در اعلام محاصره دریایی، حمله به کشتی‌های تجاری و بمباران مناطقی از جنوب کشور، ایران ضمن ساقط سازی چند پهپاد، شلیک به سمت جنگنده‌ها و ناوشکن‌های آمریکایی، به مواضع این کشور در امارات، کویت و بحرین حمله کرده است. این روند تردیدی درباره اراده ایران باقی نمی‌گذارد.
 اهداف رژیم از حمله به ضاحیه
صهیونیست‌ها از حمله به بیروت اهداف چندگانه‌ای داشتند که در ادامه مورد بررسی قرار می‌گیرند.
۱. یک هدف شکستن و در دوراهی قرار دادن محور مقاومت با حمله‌ نسبتاً سبک برای تست آستانه تحمل مقاومت و ناامید کردن لبنانی‌ها از اراده محور برای ورود به نبرد است.

۲. ایجاد اختلال در مذاکرات که لزوماً با نگاه آمریکا متفاوت نیست. شاید واشنگتن بخواهد تهران را عامل شکست مذاکرات معرفی کند و دنبال بهانه‌گرفتن باشد.

۳. رژیم شیعیان جنوب را به سمت ضاحیه آواره کرده و حالا می‌خواهد آوارگان پیشین را مجدداً آواره کرده و ساکنان ضاحیه را هم به آن بیفزاید. 

۴. نتانیاهو در کمتر از  ۲۴ ساعت با سه واقعه حیثیتی روبه‌رو شد؛ حمله مقاومت لبنان به شمال فلسطین اشغالی اولین‌بار پس از جنگ و دو عملیات شهادت‌طلبانه در سرزمین‌های اشغالی فلسطین که فشار اجتماعی و سیاسی زیادی بر وی وارد کرد. نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی با حمله به ضاحیه درصدد صدور این بحران و انحراف در آن است.

۵. صهیونیست‌ها و آمریکا می‌خواهند حتی اگر نام لبنان در توافق احتمالی آتی آمد، همان‌گونه که در توافق آتش‌بس موقت آمده بود، آن را گاه‌به‌گاه نقض کرده و آزادی عملیاتی خود را در این کشور حفظ کنند.

تمام پیام‌های دشمن درباره توافق
هم‌زمان با اعلام تحویل پیامی از سوی مقامات پاکستانی به رهبر انقلاب که توسط وزیر کشور پاکستان به وزیر خارجه ایران تحویل شد، تحولاتی ضد توافق رخ‌داده است.
۱. اعلام رسانه‌ها مبنی بر طرح آمریکا برای مصادره اموال بلوکه‌شده ایران برای بازسازی تأسیسات آسیب‌دیده دولت‌های عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس که به معنای رد خواسته ایران برای آزادسازی آن‌هاست.

۲. آمریکا پیش‌نویس قطعنامه‌ای جدیدی برای نشست شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی تهیه و در میان اعضا توزیع کرده است که‌ طبق آن از ایران خواسته شده اطلاعات دقیق مربوط به تأسیسات هسته‌ای و ذخایر اورانیوم غنی‌شده خود را در اختیار این نهاد قرار دهد.

۳. حمله رژیم صهیونیستی به ضاحیه، نقض آتش‌بس موقت جنگ رمضان و توافق ضمنی چند روز پیش بود.

۴. ترامپ هم‌زمان با حمله رژیم صهیونیستی به ضاحیه، در مصاحبه‌ای اعلام کرد نمی‌خواهد لبنان در توافق با ایران گنجانده شود، اموال بلوکه‌شده ایران آزاد نمی‌شوند، هیچ‌تحریمی برداشته نخواهد شد و تجهیزات و مواد هسته‌ای ایران باید نابود شوند.

دشمن چه چیزی می‌خواهد؟
مجموعه تحرکات دشمن دو هدف‌گذاری را نشان می‌دهد نهایت هر دو تلاش برای تسلیم کردن ایران است؛ اگر شد با محاصره دریایی و پیش رفتن در جنوب لبنان، تهران بر سر میز مذاکره تسلیم شود یا آنکه این اتفاقات با خارج‌شدن لبنان و عراق از معادله نظامی، زمینه‌ساز جنگ بعدی شوند که هدف آن نیز رسیدن به فروپاشی، تجزیه و یا توافقی برای تسلیم است.

لبنان و نابودی سیاسی نخست‌وزیران مختلف
تهاجم به لبنان و گرفتاری در حفظ مرکز این کشور و بروز تلفات گسترده در لبنان سر چند نخست‌وزیر صهیونیست را زیر آب کرده است و تل‌آویو نمی‌تواند به برداشتن این کشور از مسیر خود امیدوار باشد. حزب لیکود و دو نخست‌وزیرش مناخیم بگین و اسحاق شامیر که آغازگر جنگ ۱۹۸۲ با لبنان بودند به‌سرعت سقوط کردند، سپس خود نتانیاهو در نخست‌وزیری ۱۹۹۶ تا ۱۹۹۹، به دلیل شکست و اصرار بر ادامه جنگ در انتخابات به ایهود باراک باخت که وعده داده بود در صورت پیروزی طی یک سال از لبنان خارج می‌شود. ایهود اولمرت در پیامد جنگ ۳۳ روزه سال ۲۰۰۶ در مسیر سقوط قرار گرفت و آینده سیاسی خود را بر باد داد. نتانیاهو برای دومین مرتبه گرفتار لبنان شده و از ۸ اکتبر ۲۰۲۳ یک روز پس از عملیات ۷ اکتبر بی‌وقفه در این جبهه درگیر بوده است. نتانیاهو حدفاصل آتش‌بس جنگ ۶۶ روزه سال ۲۰۲۴ تا آغاز جنگ رمضان ۲۰۲۶، به مدت ۱۵ ماه یک‌طرفه با نقض آتش‌بس بدون آنکه طرف لبنانی کوچک‌ترین واکنش مسلحانه‌ای از خود نشان دهد دست به ترور، بمباران و هدف‌گیری زیرساخت‌های مقاومت لبنان زد؛ اما با ورود شگفت‌انگیز این گروه به جنگ رمضان غافلگیر شد. به نظر می‌رسد نفرین لبنان دامن‌گیر دومین دوره نخست‌وزیری نتانیاهو شده است. او در دوره نخست‌وزیری تقریباً پیوسته خود که از سال ۲۰۰۹ تا به امروز ادامه دارد، حملات زیادی را به غزه، کرانه باختری و سوریه داشت، اما در برابر حمله مستقیم به لبنان، محتاط بود و تا جنگ طوفان الاقصی شلیکی انجام نداد. حالا اما ۴ سال است نتانیاهو در باتلاق لبنان گرفتار است.

وضعیت عملیاتی آمریکا
روز گذشته علاوه بر پرواز ۳ فروند سوخت‌رسان آمریکا بر فراز خلیج فارس، یک فروند پهپاد شناسایی MQ-4C Triton پس از پرواز در این منطقه به پایگاه هوایی موفق السلطی در اردن بازگشت و یک فروند هواپیمای گشت دریایی P-8A Poseidon نیز راهی جیبوتی شد.
تا پیش‌ازاین پایگاه‌های هوایی آمریکا در حاشیه جنوبی خلیج‌فارس مبدأ پرواز این هواگردها بودند، اما تخریب این پایگاه‌ها و ادامه حملات ایران در طول آتش‌بس به آن‌ها باعث‌شده واشنگتن برای احتیاط، دارایی‌های ارزشمند خود را به مناطق دورتری منتقل کند. آمریکا برای جبران ضعف در خلیج‌فارس به تعداد شناورهای خود در دریای عمان افزوده بود. به نظر می‌رسد واشنگتن هرچند قوای بیشتری به منطقه آورده، اما موقعیت نظامی پیشین را ندارد.

 

گزارش «وطن امروز» از اهمیت راهبردی دومین گلوگاه انرژی جهان

برگ برنده باب‌المندب

رضا رحمتی

 تحولات اخیر بازار انرژی و امنیت دریایی بار دیگر نشان داد اقتصاد جهان تا چه اندازه به امنیت چند گلوگاه راهبردی وابسته است. در حالی که طی دهه‌های گذشته تنگه هرمز به عنوان مهم‌ترین شریان انتقال انرژی جهان شناخته می‌شد، تحولات منطقه‌ و تغییر مسیر بخشی از جریان نفت و تجارت دریایی موجب شده تنگه باب‌المندب نیز به یکی از نقاط کانونی رقابت‌های ژئوپلیتیک تبدیل شود. گزارش‌های منتشرشده از سوی رسانه‌های بین‌المللی حاکی از آن است با کاهش ظرفیت عبور نفت از برخی مسیرهای خلیج فارس، حجم بیشتری از نفت و فرآورده‌های انرژی از مسیر دریای سرخ و باب‌المندب عبور کرده و این گذرگاه نقش مهمی در جلوگیری از بروز شوک‌های شدیدتر در بازار جهانی انرژی ایفا کرده است. شبکه تلویزیونی «سی‌ان‌بی‌سی» آمریکا گزارش داد پس از بسته شدن تنگه هرمز، حجم نفتی که از تنگه باب‌المندب عبور می‌کند به ۷‌میلیون بشکه در روز رسیده که از وقوع شوک‌های قیمتی بزرگ‌تر جلوگیری کرده است اما اگر تنش‌ها افزایش یابد و جمهوری اسلامی برای فعال‌سازی این کارت اقدام کند، وضعیت بازار از کنترل خارج خواهد شد. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح می‌شود: اگر تنش‌های منطقه‌ گسترش یابد و باب‌المندب نیز در کنار هرمز به عرصه فشارهای ژئوپلیتیک و امنیتی تبدیل شود، چه پیامدهایی متوجه اقتصاد جهان، امنیت بین‌المللی و موازنه قدرت در منطقه خواهد شد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند درک جایگاه باب‌المندب در ساختار ژئواکونومیک دنیا، همچنین شناخت نقش آن در رقابت‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای است.

درک جایگاه باب‌المندب
باب‌المندب یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های دریایی جهان به شمار می‌رود. این تنگه باریک، دریای سرخ را به خلیج عدن و اقیانوس هند متصل می‌کند و در واقع دروازه جنوبی مسیر راهبردی دریای سرخ و کانال سوئز محسوب می‌شود. اهمیت این گذرگاه تنها به انتقال نفت محدود نیست؛ بخش بزرگی از تجارت دریایی میان آسیا، اروپا و آمریکای شمالی از این مسیر عبور می‌کند. علاوه بر عبور کالاهای صنعتی، مواد اولیه، محصولات کشاورزی و کانتینرهای تجاری، بخش مهمی از صادرات انرژی کشورهای حوزه خلیج فارس به بازارهای اروپا ناگزیر از باب‌المندب انجام می‌شود.
به همین دلیل، هرگونه اختلال در این گذرگاه، آثاری فراتر از یک بحران منطقه‌ای خواهد داشت. تجربه حملات و تهدیدات امنیتی در دریای سرخ طی سال‌های اخیر نشان داد حتی ناامنی محدود نیز می‌تواند شرکت‌های بزرگ کشتیرانی را وادار به تغییر مسیر کند. تغییر مسیر کشتی‌ها از دریای سرخ به سوی دماغه امید نیک در جنوب آفریقا، هزاران کیلومتر به مسیر حمل‌ونقل دریایی اضافه می‌کند. این مساله نه‌تنها هزینه سوخت و بیمه را افزایش می‌دهد، بلکه زمان تحویل کالا را نیز به طور چشمگیری طولانی‌تر می‌کند. در دنیایی که اقتصاد آن بر زنجیره‌های تأمین پیچیده و تولید بهنگام استوار شده، چنین تأخیرهایی می‌تواند آثار گسترده‌ای بر صنایع مختلف داشته باشد، کما اینکه بعد از مدیریت ایران بر تنگه هرمز نیز این اتفاق افتاده است.

تلاقی ۲ تنگه
از منظر ژئواکونومیک، فعال شدن همزمان ۲ گلوگاه هرمز و باب‌المندب به عنوان نقاط بحران، یک سناریوی بسیار پرهزینه برای اقتصاد جهان محسوب می‌شود. تنگه هرمز محل عبور بخش عمده صادرات نفت کشورهای عرب حوزه خلیج فارس است و باب‌المندب نیز مسیر اتصال این صادرات به بازارهای جهانی را تکمیل می‌کند. اگر یکی از این ۲ گذرگاه دچار اختلال شود، امکان استفاده از مسیرهای جایگزین تا حدودی وجود دارد اما زمانی که هر دو در معرض تهدید قرار گیرند، ظرفیت‌های جایگزین به‌شدت محدود خواهد شد.  در چنین شرایطی، بازار جهانی نفت با شوکی مواجه می‌شود که شاید از بسیاری از بحران‌های انرژی دهه‌های گذشته بزرگ‌تر باشد. افزایش ناگهانی قیمت نفت، تنها یک مساله مربوط به تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان انرژی نیست. نفت همچنان یکی از مهم‌ترین نهاده‌های اقتصاد جهان است و افزایش قیمت آن به سرعت بر هزینه حمل‌ونقل، تولید صنعتی، قیمت مواد غذایی و نرخ تورم در کشورهای مختلف تأثیر می‌گذارد. اقتصادهای واردکننده انرژی در اروپا، شرق آسیا و جنوب آسیا بیش از دیگران در معرض آسیب قرار خواهند گرفت و کشورهایی مانند آمریکا، هند، ژاپن و کره جنوبی که وابستگی بالایی به واردات انرژی دارند، ناچار خواهند شد هزینه‌های بیشتری برای تأمین امنیت انرژی خود پرداخت کنند. افزون بر بازار نفت، بازار گاز طبیعی نیز تحت تأثیر قرار خواهد گرفت. بخش مهمی از صادرات انرژی کشورهای منطقه به صورت گاز طبیعی مایع از مسیرهای دریایی انجام می‌شود. هرگونه افزایش ریسک در خطوط کشتیرانی، هزینه صادرات و واردات گاز را نیز بالا می‌برد و می‌تواند بر امنیت انرژی اروپا و آسیا اثر بگذارد. این مساله بویژه وقتی اهمیت می‌یابد که بسیاری از کشورها همچنان در حال بازتعریف راهبردهای انرژی خود پس از بحران‌های سال‌های اخیر هستند.

اهمیت ژئوپلیتیک تنگه باب‌المندب
اهمیت باب‌المندب صرفاً اقتصادی نیست. از منظر ژئوپلیتیک، این تنگه در یکی از حساس‌ترین مناطق جهان قرار دارد؛ منطقه‌ای که محل تلاقی منافع قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی محسوب می‌شود. دریای سرخ و خلیج عدن در سال‌های اخیر به صحنه حضور گسترده نیروهای نظامی کشورهای مختلف تبدیل شده‌اند. آمریکا، انگلیس، فرانسه، چین و برخی دیگر از قدرت‌های جهان دارای پایگاه‌ها یا حضور دریایی مستمر در این منطقه هستند. دلیل این حضور نیز روشن است؛ امنیت این آبراه برای تجارت جهانی و اقتصاد بین‌المللی اهمیت حیاتی دارد.
در صورت تشدید تنش‌ها علیه ایران، به سبب استراتژی «وحدت ساحات» امکان تبدیل باب‌المندب به یک اهرم راهبردی و افزایش فشار بر آمریکایی‌ها وجود دارد. در نتیجه، دریای سرخ و شاخ آفریقا به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های رقابت ایران و آمریکا تبدیل خواهند شد. در چنین سناریویی، خطر محاسبات اشتباه و درگیری‌های ناخواسته نیز افزایش می‌یابد. تجربه تاریخی نشان داده تراکم بازیگران نظامی در مناطق حساس، اغلب احتمال وقوع بحران‌های پیش‌بینی‌نشده را بالا می‌برد. طبیعتا اگر آمریکایی‌ها در سودای کنترل شرایط نبرد به خصوص با بازی محاصره دریایی و زودوخوردهای کوتاه و ماندگار با ایران یا استفاده نظامی علیه لبنان و حزب‌الله باشند، انسداد تنگه باب‌المندب بهترین گزینه ایران است. هرگونه برخورد محدود می‌تواند به سرعت ابعاد منطقه‌ای یا حتی بین‌المللی پیدا کند و هزینه‌های امنیتی گسترده‌ای به همراه داشته باشد.

فشار بیشتر بر همپیمانان آمریکا
از سوی دیگر، استفاده از باب‌المندب به عنوان ابزار فشار ژئوپلیتیک می‌تواند موجب تغییر محاسبات راهبردی قدرت‌های جهانی شود. برای مثال، اروپا که بخش مهمی از تجارت خود را از طریق کانال سوئز انجام می‌دهد، بیش از گذشته به مساله ناتوانی آمریکا در تداوم هژمونیک خود پی خواهد برد اما اینکه آیا به دلیل انسداد تنگه باب‌المندب اتحاد مشترکی بین چین، آمریکا و اروپا علیه ایران شکل خواهد گرفت، به نظر چنین نمی‌آید؛ چه اینکه انسداد تنگه هرمز نیز محدودیت های این همگرایی را بیش از پیش عیان کرد.

ایران؛ پادشاه جغرافیا
در عصر ژئواکونومی، کنترل یا تهدید گذرگاه‌های راهبردی به اندازه قدرت نظامی اهمیت یافته است. باب‌المندب نمونه‌ای روشن از این واقعیت است که جغرافیا همچنان یکی از تعیین‌کننده‌ترین عوامل قدرت در روابط بین‌الملل باقی مانده است. آینده رقابت‌های منطقه‌ای و جهانی نیز تا حد زیادی به سرنوشت همین نقاط گره خورده؛ نقاطی که کوچک به نظر می‌رسند اما می‌توانند بر اقتصاد و امنیت میلیاردها انسان در سراسر جهان تأثیر بگذارند. باب‌المندب در کنار هرمز، این امکان را به ایران داده تا خود را پادشاه جغرافیا معرفی کند؛ موضوعی که باید به اقتصاد داخلی و سیاست خارجی ایران کمک کند.

ایران و مدیریت کریدورها
همچنین نباید از تأثیرات چنین وضعیتی بر پروژه‌های کلان ژئواکونومیک غافل شد. طرح‌های اتصال تجاری میان آسیا، خاورمیانه و اروپا، از جمله کریدورهای حمل‌ونقل و پروژه‌های زیرساختی بزرگ، تا حد زیادی به امنیت مسیرهای دریایی وابسته هستند. ناامن شدن باب‌المندب می‌تواند انگیزه سرمایه‌گذاری در مسیرهای جایگزین زمینی را افزایش دهد و موجب تسریع روند شکل‌گیری کریدورهای جدید ترانزیتی شود. در واقع، هر بحران دریایی بزرگ معمولاً محرکی برای بازطراحی نقشه‌های حمل‌ونقل جهانی است و با توجه به وضعیت ایران به عنوان گلوگاه زمینی اتصالات بین‌المللی، باز هم سیستم اقتصادی دنیا ناگزیر از توجه به اقتضائات ژئوپلیتیک ایران خواهد بود.
به طور کلی در جهان به‌هم‌پیوسته امروز، آمریکایی‌ها امکان جداسازی خود از پروژه‌های تنگه‌ها و شریان‌های اقتصادی را ندارند. در نهایت باید گفت اهمیت باب‌المندب در معادلات امروز جهان بسیار فراتر از یک تنگه دریایی است. این گذرگاه به یکی از ستون‌های اصلی نظم اقتصادی جهان تبدیل شده و امنیت آن با ثبات بازار انرژی، تجارت بین‌المللی و حتی رقابت قدرت‌های بزرگ گره خورده است. اگر تنگه هرمز قلب صادرات انرژی خلیج فارس باشد، باب‌المندب شریان اتصال این قلب به اقتصاد جهانی است. به همین دلیل، هرگونه تهدید همزمان علیه این ۲ گذرگاه نه‌تنها بازارهای انرژی، بلکه کل ساختار اقتصاد جهان را می‌تواند با بحرانی کم‌سابقه مواجه کند؛ موضوعی که بی‌راه نیست اگر ایران آن را با صدای بلند فریاد بزند: امنیت و اقتصاد؛ یا برای همه یا برای هیچ‌کس.