به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
نقد و نظر دفتر مطالعات وتدوین تاریخ ایران
کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» هرچند صرفاً به فرازهایی از خاطرات پنج سال زندگی آقای احسان نراقی اختصاص دارد، اما میتواند تا حدودی در شناخت این چهره که همواره در هالهای از ابهام قرار داشته مؤثر باشد. از آنجا که افرادی چون آقای نراقی در تاریخ معاصر ما کوشیدهاند تا حتیالمقدور در سایه حرکت کنند، کمتر مطالب منسجمی از آنها به ثبت رسیده است؛ اصلی که نویسنده در تدوین کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» نیز کاملاً به آن پایبند مانده است. البته دلایل چنین گزیدهگویی حتی در مورد این دوران کوتاه که عمده آن بعد از پیروزی انقلاب سپری شده است به مسائل مختلفی بازمیگردد. امّا آنچه در مورد این گونه روایتگری خاطرات، حساسیت خواننده را بیشتر برمیانگیزد بیتوجهی کامل آقای نراقی به وعدهای است که در مقدمه کتاب میدهد: «در هر دو بخش این کتاب، یعنی کاخ و زندان کوشش نمودهام تا همچون یک وقایعنگار عمل کنم و بدون هیچ پیشداوری با صداقت تمام، آنچه را که بود تعریف نمایم.»(ص15) اولین نکتهای که در این زمینه نظر خواننده را به خود جلب میکند ناموزونی حجم مطالب ارائه شده در کتاب با موضوعات جلسات طولانی و چند ساعته آقای نراقی با شاه است، به طوری که عدم مطابقت حجم مطالب ارائه شده در کتاب با گفتگوهای طولانیمدت صورت گرفته با شاه، حتی بر آقای نراقی نیز پوشیده نمانده است و لذا وی در لابلای شرح این گفتگوها، توضیحاتی را نیز جای داده که علاوه بر مخدوش ساختن شیوه و سبک وقایعنگاری، این ذهنیت را دامن میزند که نویسنده به قصد پر کردن جای خالی مطالب حذف شده به چنین اقدامی مبادرت نموده است. این احتمال زمانی تقویت میشود که آقای نراقی در بخش دوم کتاب خود به موردی از گفتگوهایش با شاه اشاره دارد که در بخش اول یافت نمیشود.
وی در مورد عوامل مؤثر در دومین دستگیری خود (هنگام تلاش برای خروج از کشور به منطور چاپ دستنوشتههای تهیه شده از دیدارهایش با شاه) میگوید: «بعدها به کم و کیف قضیه پی بردم. وزیر خارجه سابق دولت بازرگان، ابراهیم یزدی، که دیگر در دولت عضویت نداشت، ولی روابطش را با انقلابیون مسلمان کماکان حفظ کرده بود، میترسید تا مبادا من در کتابم، سخنانی از شاه را که درباره او گفته است، نقل کنم و احتمالاً از بستگی تنگاتنگش با محافل آمریکایی حرفی به میان آورم. یزدی که رقیب سرسختی برای بنیصدر به حساب میآمد، شاید فکر میکرد من میتوانم در زمینه بینالمللی به بنیصدر کمک کنم تا او موفق شود قضیه گروگانهای آمریکایی را حل کند، لذا عامل اصلی بازداشت من او بود.»(ص270) طبعاً زمانی که خواننده مطالب مورد اشاره در مورد آقای ابراهیم یزدی را در گفتگوهای درج شده آقای نراقی با شاه نمییابد، به این جمعبندی میرسد که نویسنده در فصل نخست آگاهانه مطالبی را حذف کرده است. البته دقت نظر آقای نراقی برای پرهیز از دادن اطلاعاتی از این دست و احتمالاً منحصر به فرد، به این موضوع خلاصه نمیشود بلکه وی تلاش بسیاری کرده تا حتیالامکان از کسی نامی برده نشود. برای نمونه، آنجا که از ملاقات مشاور آقای بنیصدر با خود در زندان یاد میکند هرگز حاضر نیست نام و هویت وی را فاش سازد: «فقط در روز چهارم بود که مرا به دفتر رئیس بیمارستان بردند، در آنجا با یکی از دستیاران بنیصدر در وزارت اقتصاد و دارایی، روبرو شدم. به فوریت او را شناختم، زیرا رئیسش، از وقتی که به آن سمت منصوب شده بود، او را مدام به نزدم میفرستاد. من اطلاعاتی به او میدادم... به هرحال در حضور پاسداری که در آنجا بود، خیلی دوستانه به دستیار بنیصدر نزدیک شدم، اما برخورد سردی از خود نشان داد... در این لحظه پاسدار از دفتر خارج شد و ما چند لحظه تنها ماندیم. او از این فرصت استفاده کرد و سریعاً در گوش من گفت: «دستنوشتههای شما در فرودگاه چه شدند؟» وقتی به او گفتم که آنها در چمدانهایم بودند و در محل بار هواپیما به پاریس برده شدهاند آسوده شد و نفس راحتی کشید.»(صص269ـ268)
البته آقای نراقی قبل از این شرح مبسوطی از تلاشهای خود برای خارج کردن این یادداشتها از کشور بیان داشته است: «نامهای به بازرگان نوشتم و در آن عنوان کردم که میخواهم جریان ملاقاتهایم با شاه را که طبیعتاً میتوانست نکات تاریکی از رژیم ساقط را روشن نماید منتشر کنم. ضمناً متذکر شدم که خیال ندارم ایران را ترک کنم... صرفاً خودم میخواهم چند ماهی به پاریس بروم... پس از استعفای دولت بازرگان، بنیصدر شخصاً مسئولیت چندین وزارتخانه ازجمله وزارت امورخارجه را عهدهدار گردید. او که در آن موقع از نزدیکان امام و از اعضای بانفوذ شورای انقلاب بود توانست ضامن شود تا من گذرنامهام را بگیرم... در تاریخ 30 دسامبر 1979 (9 دی 1358) به فرودگاه رفتم و بارهایم را که یادداشتهای مربوط به شاه هم در آنها بود، تحویل دادم. موقعی که میخواستم از بازرسی مربوط عبور کنم، ناگهان مرد جوانی در برابرم ظاهر شد و گذرنامهام را خواست... با هم به دفتر نمایندگی دادگاه انقلاب، مستقر در فرودگاه مهرآباد، رفتیم به فوریت دریافتم که موضوع یک بازداشت در کار است.»(صص 263ـ262)
اما اگر یادداشتهای آقای نراقی در مورد ملاقاتهایش با شاه صرفاً همان باشد که در بخش اول کتاب حاضر به چاپ رسیده، نه تنها نگرانی وی از دسترسی نیروهای امنیتی به آن بیمورد به نظر میرسد، بلکه اضطراب و تشویش تیم آقای بنیصدر در این زمینه به طریق اولی غیرمنطقی مینماید. به عبارت دیگر، آنچه در این خاطرات به عنوان متن تحریف نشده و کامل! گفتگوهای آقای نراقی با شاه آمده نه تنها دلیلی برای نگرانی باقی نمیگذارد، بلکه با توجه به سوابق مبهم آقای نراقی در دوران حاکمیت رژیم پهلوی بر ایران (به تعبیر خود ایشان)، برگ برندهای نیز برای وی محسوب میشود: «البته کسانی که مرا متهم میساختند چندان گناهی هم نداشتند، زیرا، موقعیت خاص من (در رژیم پهلوی) به نحوی بود که اگر دچار سوءظن نمیشدند، حداقل با نوعی ابهام و سردرگمی روبرو میگشتند.»(ص261)
بنابراین خواننده متحیر میماند که از چه رو یکی از مشاوران بنیصدر به صورت پوششی با آقای نراقی در زندان تماس میگیرد و پس از اطلاع از خروج یادداشتهای وی از کشور نفس راحتی میکشد؟ اصولاً نگرانی آقای بنیصدر و اطرافیانش چه دلیلی میتوانست داشته باشد؟ چرا آقای نراقی نامی از دستیار بنیصدر نمیبرد؟ ارتباطات مزبور و نگرانیهای مشترک در چه زمینههایی بوده است؟ و سؤالات متعدد دیگری که متأسفانه نویسنده کتاب ترجیح میدهد ذهن خواننده را نسبت به آنها در ابهام باقی گذارد. اما با وجود چنین فضای مبهمی، دو مطلب بر خواننده کاملاً محرز میشود. نخست چاپ گزینشی مذاکرات با شاه و عدم پایبندی آقای نراقی به وعده خویش و دوم آنکه علیرغم همه دقتها در نگارش مطالب و افزودن توضیحاتی به منظور ارائه چهرهای منتقد از آقای نراقی، در این کتاب دستکم بخشی از تلاشهای وی برای حفظ رژیم سلطنتی مشخص شده است. به عبارت دیگر، خواننده به خوبی درمییابد که او تا آخرین روزهای قبل از سقوط محمدرضا پهلوی میکوشد اقداماتی را که با هدف فریب ملت دنبال میشد، تقویت کند، کما اینکه در اوج اظهار تنفر همه آحاد ملت از کسی که بیگانگان را بر تمامی ارکان این سرزمین مسلط ساخته و تظاهرات عاشورا و تاسوعای مردم ایران در سراسر کشور این واقعیت را حتی برای غفلتزدهترین افراد نیز بخوبی روشن کرده بود، آقای نراقی در کاخ شاه ضمن داشتن علقه زیاد یه وی به دنبال ارائه پیشنهاداتی به منظور باقی ماندن محمدرضا در قدرت یا تداوم حکومت پهلویها بود: «از اینکه بخلاف میل خود، شاهد سقوط قدرتی عظیم بودم احساس ناراحتی میکردم.»(ص179)، «او(شاه)در واقع انسان محجوبی بود و همین موجب فاصله گرفتنش از مردم و سرد نشان دادن او شده بود. ملت به این واقف نبودند و او را آدمی پرافاده و بیاعتنا میپنداشتند، در حالی که او در زندگی خصوصی نه از سادگی و صمیمیت بیبهره بود و نه از نوعی گرمی و خوشقلبی.»(ص64)
همچنین آقای احسان نراقی آخرین ملاقات خود با شاه را با تفألی از حافظ به پایان میبرد که جای بحث بسیار دارد: «به منظور آرامش بخشیدن به او، گفتم: در طول شصت سال، هر بار ایران در موقعیت نامشخصی قرار میگرفت، پدرم تفألی به شاعر بزرگمان حافظ میزد. این بار هم با نیتی درباره بحران فعلی و سرنوشت اعلیحضرت، دیوان او را گشودم. شاه متفکرانه پرسید: خوب حافظ چه گفت؟ با حالتی مزاحآلود جواب دادم: با توجه به اینکه اعلیحضرت چندان علاقهای به شعر ندارند، بدون تردید، ارجح آنست که شعر را مستقیماً به شهبانو بدهم. اما شمهای از آن را برای شما میگویم؛ در برابر سختی دوران بهتر است که انسان کنار بنشیند، چراکه پس از ختم غائلهها و شّر و شور دنیا، آنچه باقی میماند صرفاً خوبیهایی است که صورت گرفتهاند.
شاه در حالی که آشکارا آرامتر و راضی به نظر میرسید، سرش را دوبار تکان داد و گفت: خوب است، تسلیبخش است...
ـ اعلیحضرت با آرزوی سفری خوش، اجازه مرخصی میخواهم.
ـ بسیار خوب! به امید دیدار... چون امیدوارم که باز هم همدیگر را ببینیم.
ـ من هم امیدوارم، اعلیحضرت.
از جای برخاستم تا خارج شوم، این بار برخلاف همیشه شاه تا در دفترش مرا همراهی کرد. وقتی که دستم را فشرد، کاملاً احساس نمودم که بیش از حد معمول آن را در دستهای خود نگهداشت. سپس به گونهای بیسابقه به چشمهایم نگریست؛ در چشمهایش، برقی حاکی از احساس دیدم، نگاهی آکنده از حس قدرشناسی، تأسف و پشیمانی، گویی که میخواست بگوید: چرا زودتر به نزدم نیامدید، یعنی زمانی که بیش از هر موقع دیگر نیاز داشتم تا کسی مرا نسبت به واقعیات آگاه سازد؟»(ص249)
آقای نراقی به بهانه تفألی مجهول و بلکه مجعول، انقلاب را غائلهای میخواند که فرو خواهد نشست و آنچه جاودانه خواهد ماند «خوبیهایی است که صورت گرفتهاند»! البته اگر آقای نراقی در همه جای کتاب در همین کسوت ظاهر میشد جای هیچگونه بحثی وجود نداشت زیرا به واقع همانی بود که از فردی چون وی انتظار میرفت. مشکل زمانی بروز میکند که ایشان به تناقضگوییهای بسیار میافتد و در بخشهای مختلف کتاب به گونههای متفاوت موضعگیری میکند. این تناقضات در مطالب آقای نراقی، ما را بینیاز از آن میسازد که برای نقض ادعای «محجوب بودن، خوشقلبی و صمیمیت» شاه به ذکر روایات سایر نزدیکان دربار در مورد خودخواهی غیرقابل تصور محمدرضا و هیچ پنداشتن ملت ایران از سوی او، بپردازیم. تنها چند جمله از عبارات خود آقای نراقی در این باره، میتواند روشنگر واقعیات بسیاری باشد: «رژیمی که در آن آزادی بسیار محدود است مأموران اطلاعاتی نیز خودشان تحت همان فراگردهای وحشت و خودسانسوری قرار دارند که سایرین از آنها رنج میبرند. دوم طرز رفتار رئیس خودکامه حکومت با خودستایی در طول سالها، موجب میگردد که سازمانهای اطلاعاتی صرفاً رویاهای او را مورد نظر قرار دهند.»(ص322)
«قبول پیشنهاد صدیقی و ماندن در کشور نیاز به دگرگونی شدید روانی داشت که برای گناه خودبزرگبینی که او سالیان دراز مرتکب شده بود، جنبه نوعی مجازات و پس دادن تقاص پیدا میکرد...»(ص236)
«آمریکاییان حتی شاه را ترغیب مینمودند، تا برای افزودن به جلال و شکوه قدرتش، ایدهآلیسم فردیاش و همچنین خصلت یگانه بودنش، از آنها استفاده کند، چرا که او برای حفظ سروری و پادشاهی، بشدت نیازمندشان بود.»(ص246)
بنابراین چنین دیکتاتوری را چگونه میتوان از گناههایی که دستکم خود و نزدیکانش مرتکب میشدند و مردم با علم بر آن دست به قیام سراسری زدند، مبرا ساخت.
براستی آقای نراقی که به صراحت معترف است تمام کشور به دلیل عملکرد پهلویها و وابسته ساختن کشور به آمریکا از سلطنت روی گردانیده بود، «این تمام کشور است که از سلطنت روی گردانیده و به طور آشتیناپذیری رابطههایش را با آن گسسته است.(ص24)، چگونه در مقام دفاع از عملکرد شاه، همه ملت ایران را بیاطلاع از خوبیهایی که صورت گرفته! عنوان و چنین ابراز عقیده میکند که برای روشن شدن این خدمات باید غائله قیام ملت در برابر رژیم سلطنتی فروکش کند. در واقع خواننده کتاب در میان همین تناقضات است که آقای نراقی را بخوبی میشناسد. البته این نکته نیز از نظر خواننده دور نمیماند که انتقادات مطرح شده در این کتاب عمدتاً متوجه اطرافیان محمدرضا پهلوی است در حالی که او خود منشأ فساد در سیستم بود. برای نمونه آقای نراقی به رشد شدید میزان خرید تسلیحات ایران از آمریکا میپردازد اما هرگز اشارهای به این واقعیت ندارد که خرید تسلیحات برخلاف عرف معمول، در اختیار کارشناسان بخشهای مختلف ارتش نبود بلکه شاه همه امور خریدهای چند میلیارد دلاری را در خارج از نیروهای مسلح پی میگرفت و شخصاً از فساد مالی میلیاردی ناشی از دلالی در این زمینه بهرهمند میشد.
نکته جالب اینکه آقای نراقی مدعی میشود چنانچه محمدرضا پهلوی زودتر به افرادی چون وی روی میآورد چنین سرنوشتی برایش رقم نمیخورد. این یک ادعای کاملاً خلاف واقع است. دستکم بنا به اظهارات صریح آقای نراقی وی مدت بیست سال مستمراً به کاخ شاه راه داشته و ساعتها با فرح به گفتگو نشسته است.(ص111) بعلاوه، عملکرد آقای نراقی هرگز نشان از آن نداشته است که قبل از آغاز جنبش گسترده و فراگیر ملت ایران حتی وی به دنبال رفرم در نحوه اداره کشور توسط پهلویها بوده باشد. تحرکات اینچنینی افرادی همچون آقای نراقی مربوط به آخرین سال عمر سلطه پهلویها در ایران بود که نمیتوان آن را مستقل از تغییر سیاستها در آمریکا ارزیابی کرد. هرگز فراموش نخواهد شد که در سالهای آغازین دهه پنجاه که خفقان و شکنجه در ایران در اوج خود قرار داشت و بهترین فرزندان این ملت بدترین شکنجهها را ـ که شکنجهگران در آمریکا، انگلیس و اسرائیل آموزش دیده بودند ـ تحمل میکردند، آقای نراقی درصدد تطهیر عملکرد پهلویها بود. برای نمونه چندین ملاقات آقای نراقی با دکتر شریعتی در زندان برای به انفعال کشانیدن وی ـ که با همکاری ساواک برنامهریزی شده بودـ مسئلهای نیست که نتواند مشخص سازد آقای نراقی قبل از شکسته شدن رؤیای جزیره ثبات آمریکاییها توسط خیزش ملت ایران، به چه کارهایی مشغول بوده است. در این ایام نه تنها ایشان حتی دغدغه فساد اطرافیان شاه را نداشت بلکه با همه وجود درصدد متوقف کردن برنامههای آگاهیبخش شخصیتهایی چون دکتر شریعتی بود.
مکتوبات و آثار به جا مانده از مرحوم شریعتی این واقعیت را بر همگان مشخص میکند که وی دغدغهای جز دعوت جوانان به بازگشت به خویشتن خویش نداشته است. مقابله با تجددطلبی، غربزدگی و بیگانه شدن از فرهنگ خودی، روح فعالیتهای آگاهیبخش شریعتی را تشکیل میداد. اگر آقای نراقی نیز مدعی است که او نیز در دوران پهلوی دوم با وابستگی فرهنگی ـ سیاسی ایران به آمریکا مخالف بوده است، چرا باید طی ساعتها مذاکره با شریعتی در زندان تلاش کند تا با بیان «خوبیهایی که صورت گرفتهاند» این روشنفکر متعهد را از حرکت در مسیر آگاهیبخشی مردم بازدارد؟
در اینجا لازم است اشارهای داشته باشیم به چند اثر قبل از انقلاب آقای نراقی که همواره از آنها به عنوان سابقه مثبت ایشان یاد میشود. اما قبل از آن ذکر این نکته ضروری است که وابستگی مفرط پهلویها به آمریکا یک نوع بیهویتی مشمئزکننده بر جامعه حاکم ساخته بود. پهلوی اول و دوم به دلیل بیسوادی (رضاخان قبل از به سلطنت رسیدن خواندن و نوشتن نمیدانست، محمدرضا نیز گرچه برای تحصیل به سوئیس اعزام شد، اما هرگز درس نخواند و جز به خوشگذرانی به کار دیگری نپرداخت) اصولاً با فرهنگ بیگانه بودند، حتی با فرهنگ ایران باستان. به اعتراف بسیاری از افراد نزدیک به محمدرضا پهلوی (به عنوان نمونه، پاکروان) وی هرگز کتابی نمیخواند حتی در مورد ایران باستان که سعی میکرد در ضدیت با فرهنگ اسلامی به آن فخر بورزد. طبعاً افرادی چون آقای نراقی رژیم پهلوی را از این جنبه ضربهپذیر میدانستند، زیرا در این اواخر وزرایی بر سرکار میآمدند که نه تنها کمترین پیوندی با فرهنگ مردم نداشتند بلکه اصولاً بیگانه و بیاطلاع از فرهنگ این مرز و بوم ـ قبل و بعد از اسلام ـ بودند، در محافل خصوصی به زبان غربیها سخن میگفتند و به سبک غربیها میخوردند و میپوشیدند. نه اهل شعر بودند و نه اهل ادب فارسی و برخلاف دولتمردان قبل از پهلوی که در کتابت و سخن گفتن ادیب و سخنور بودند و از این طریق میتوانستند با مردم و اندیشمندان جامعه پیوند ایجاد کنند، اینان هیچ گونه علاقهای به این امور از خود نشان نمیدادند. برای نمونه در جشنهای گرامیداشت دو هزار و پانصد سال پادشاهی بر ایران کمترین نشانی از هرگونه تعلق ایرانی نبود. در این میهمانی که تشریفاتی غیرقابل باور و تصور در آن به اجرا درآمد، حتی یک نوع غذای ایرانی عرضه نشد. همه چیز غربی بود. هویت نفی شده ایرانی بر همه روابط دولتمردان سایه افکنده بود. لذا برخی بر آن بودند تا این بیماری بیهویتی را نه از طریق مخالفت با دینزدایی، بلکه با احیای فرهنگ باستانی مداوا سازند و این نسخهای بود که افرادی چون نراقی برای درمان مشکل جدایی روزافزون دولتمردان عصر پهلوی از مردم، میپیچیدند. در حقیقت اقدام آقای نراقی به انتشار چند کتاب، به نوعی هویت فرهنگی دادن به پهلویها محسوب میشد که البته کار چندان سادهای نبود. انتقادات آقای نراقی به از خودبیگانگی در آن ایام که در این آثار منعکس است، در واقع در چارچوب تلاشی محسوب میشود که از سوی عدهای در جهت فرهنگ سازی مستقل از اسلام برای رژیم سلطنتی صورت میگرفت.
واقعیت آن است که آقای نراقی، چنانکه در بحث فراماسونری به آن خواهیم پرداخت، با اسلامزدایی که در دوره پهلوی موجب گسترش بیهویتی شده بود، هیچ گونه مخالفتی نداشته است؛ البته در این زمینه از یک هنر وی نباید غافل شد و آن قدرت فوقالعاده ایشان در تطبیق خود با شرایط است. در واقع، آقای نراقی عنصری است که نه تنها کمترین مخالفتی از سوی وی با فساد پهلویها ـ چه در داخل و چه در خارج از کشورـ در طول سالهای اختناق به ثبت نرسیده است، بلکه در مسیر همکاری گسترده با ساواک، آن هم نه در دوران پاکروان که برخی او را عنصری کاملاً متفاوت میپندارند و نراقی ابایی از بیان ارتباطاتش با وی ندارد، بلکه در دوران نصیری که سیاهترین دوران حیات این سازمان مخوف است، به عنوان یک نیروی فکری درصدد به انفعال کشاندن مبارزان برمیآمده است و تا آخرین ساعات عمر حکومت پهلوی نیز تلاش او برای حفظ آنان ادامه دارد، امّا در جاهای مختلف به نوعی سخن میگوید که هرکسی وی را از خود بپندارد.
اما قبل از پرداختن به بخش دوم کتاب لازم است به دو نکته در مورد محتوای مذاکرات آقای نراقی با شاه اشاره کنیم: 1ـ در این گفتگوها آقای نراقی بدرستی بسیاری از تحلیلهای غلط دستاندرکاران رژیم پهلوی را در مورد انقلاب اسلامی ناشی از تربیت ضدکمونیستی آنان میداند، اما خود در چند فراز تأثیرپذیری خویش را از این آموزشها به نمایش میگذارد: «این سؤال اعلیحضرت کاملاً بجا است. زیرا مسئلهای اساسی را بیان فرمودید که مسئولین هیچگاه در پی آن نبودهاند. تحلیلگران رژیم متوجه نشدهاند که انگیزه چنین جنبشی، اقتصادی نیست و اگرچه ممکن است این مورد قدری استثنایی جلوه کند، امّا اکثر آنها گرایشهایی مارکسیستی دارند. دلیل آن هم این است که اعضای سابق حزب توده (حزب کمونیست ایران) یعنی کسانی که اظهار ندامت کرده بودند، در طول سی سال، تمام فضاهای سیاسی و ایدئولوژیک رژیم را در اختیار داشتند. این افراد که فن بیان استالینی را برای خود حفظ کردهاند، به منظور خوشآیند ساواک، به نوعی شما را به جای استالین قراردادهاند و چاپلوسانه از همان زبان استفاده میکردند.»(196)
تلاش آقای نراقی را برای خراب کردن همه مسائل بر سر چند عنصر چپ واخورده جذب شده به دستگاه رژیم پهلوی نمیتوان جز تأثیرپذیری ایشان از آموزشهای ضدکمونیستی دانست. البته باید اعتراف کنیم که شاه در این زمینه بسیار صادقانهتر بحث را دنبال میکند. وی غفلت خود از مسائل جامعه را ناشی از عوامل مختلف دانسته و میگوید: «ـ استدلال شما را بخوبی درک میکنم، اما باید اضافه نمایم مشاوران انگلیسی ـ آمریکایی ما هم چندان کمکی ننمودند.»(ص196)
کمترین شناخت از محمدرضا پهلوی در مورد این مسئله هیچ گونه تردیدی باقی نمیگذارد که وی به جز خارجیها اصولاً ارزشی برای هیچ کس حتی ایرانیهای اطراف خود قائل نبود، لذا بلافاصله به نراقی گوشزد میکند که مشاوران آمریکایی و انگلیسی چندان کمکی ننمودند. این واقعیتی است که وی صرفاً برای این قشر اعتبار قائل بود و تنها از آنها حرفشنوی داشت. برای نمونه خانم فریده دیبا در خاطرات خود در این زمینه میگوید: «در این اواخر (ده سال آخر سلطنت) به حرف هیچ خیرخواه و مصلحی گوش نمیکرد، همه را احمق و کودن و خرفت و نادان و بیاطلاع و عقبافتاده میدید. طفلک برادرزاده عزیزم رضا (قطبی) که فردی حاذق و مطلع و دلسوز بود، مرتباً نسبت به دور شدن محمدرضا از واقعیتهای اجتماعی ایران به او هشدار میداد. اما محمدرضا پس از آن که یکی دو بار عریضههای رضای عزیز(قطبی) را ملاحظه کرد، به فرح گفت: «به این جوجه کمونیست بگویید مِنبعد در امور سیاست دخالت نکند!» محمدرضا هرکس را که نمیپسندید، کمونیست یا دیوانه مینامید. هیچ ندای مخالفی را تحمل نمیکرد.» (دخترم فرح، ترجمه الهه رئیس فیروز، انتشارات بهآفرین، ص332)
این امر جعل آشکار تاریخ خواهد بود اگر ادعا کنیم عناصر واخورده چپ توانسته بودند به محمدرضا پهلوی نزدیک شوند. آنان صرفاً توانسته بودند در سالهای آخر عمر سلطنت در ایران به دفتر فرح دیبا راه یابند و این در حالی بود که عمده اطرافیان شاه را عوامل بومی آمریکایی و انگلیسی تشکیل میدادند. افرادی چون هویدا، علم، شریفامامی، نصیری و ... بیشترین نقش را در ترویج پدیده شوم چاپلوسی و چاکرمابی در دربار داشتند. اینان که ذلتبارترین رفتارهای تملقآمیز را حتی نسبت به افراد خردسال خانواده پهلوی از خود بروز میدادند در برابر سیاستهای آمریکاییها و مستشاران آنها در ایران هیچگونه ارادهای از خود نداشتند. این که آقای نراقی علیرغم واقف بودن به روابط حاکم بر آن دوران که شاه نیز در پاسخ به ادعای ایشان صراحتاً به آن اشاره دارد، نقش مشاوران آمریکایی و انگلیسی و نزدیک به 50 هزار مستشار مستقر در ایران و مسلط بر همه امور جامعه را نادیده میگیرد و میخواهد تمام ضعفها را متوجه چپهای توبه کرده و جذب شده به مراکزی چون رادیو وتلویزیون، روزنامه کیهان و... نماید، قابل مطالعه است. هرچند انگیزه ایشان در تبرئه حامیان خارجی (غربی) شاه و چهرههای بارز دربار (به عنوان عوامل بومی غربی) مقولهای نیست که بدون تحقیق نیز برای خواننده کتاب قابل درک نباشد.
نکته دیگری که در این ملاقاتها قابل تأمل مینماید، بحثهای متعدد حول پیشنهادات ارائه شده به شاه برای خروج از بنبست سیاسی است. آقای نراقی در این مذاکرات بعضاً در کسوت حامی طرحهای آمریکایی ظاهر میشود و تلاش میکند ضرورت اجرای آنها را یادآور شود و گاهی نیز خود طرحهایی را برای فرونشانیدن قیام سراسری ملت ایران علیه حکومت دستنشانده پهلوی به شاه عرضه میدارد. در مورد طرحهایی چون فعال ساختن ملیون و بکارگیری آنها در اداره کشور به عنوان یکی از برنامههای کلان آمریکا که البته فعالیتهای سفارت آن کشور در تهران در آن ایام نیز عمدتاً حول آن متمرکز بود، خاطراتی از سوی نیروهای درگیر جبهه ملی در این زمینه منتشر شده و مشروح فعل و انفعالات را حول این چرخش واشنگتن منعکس ساختهاند. از این رو دلیلی برای پرداختن به آنها نمیبینیم بویژه آنکه در فضای خارج از دربار آقای نراقی نقش چندانی در این زمینه ایفا نمیکند و رابطین این پیوندها افراد دیگری هستند که در هر دو سو دارای حداقل اعتبار بودهاند. اما توجه به یکی از پیشنهاداتی که حاصل تراوشات ذهنی خود آقای نراقی بوده است، خالی از لطف نخواهد بود: «...اعلیحضرت تصمیم بگیرند تا دو کاخ خود را وقف امور عامالمنفعه نمایند و به همراه شهبانو و فرزندانشان در خانهای ساده و معمولی سکنی گزینند، درست مثل کاری که جمالعبدالناصر در مصر نمود.
ـ یعنی شما میخواهید من و خانوادهام تظاهر به فقیر بودن کنیم؟ آیا ما را متهم به ریا و مردم فریبی نمیکنند؟
ـ به هیچوجه، اتفاقاً بسیار مناسب است که شما به عنوان مثالی برای طبقه حاکم درآیید. طبقهای که بسیار پرنخوت و ولخرج است و مردم را به هیچ میانگارد؟»(ص40)
این پیشنهاد آقای نراقی که با پاسخ منطقی شاه مواجه میشود، با چه شناختی از جامعه ایران و وضعیت خانواده پهلوی ارائه شده است؟ آیا آقای نراقی ملت ایران را برخوردار از فهم و درک بسیار نازلی پنداشته بود که تصور مینمود اگر شاه دو کاخ مشهور تهران خود را به امور عامالمنفعه اختصاص دهد مردم به یکباره تصورشان نسبت به محمدرضا پهلوی تغییر خواهد کرد؟ مگر ملت ایران از سایر کاخهای شاه در نقاط مختلف کشور(شمال، جنوب) و کشورهای غربی(سوئیس، انگلیس و...) بیاطلاع بودند و از نقدینگی نجومی شاه که عمدتاً در بانکهای خارجی نگهداری میشد خبری نداشتند؟ در ثانی مگر شاه در رأس طبقه پرنخوت و ولخرج که مردم را به هیچ میانگاشتند نبود؟ آیا اساساً شاه که برای اقامت چند روزهاش در طول سال در یکی از نقاط خوش آب و هوای داخلی و خارجی میلیونها دلار هزینه کاخهای افسانهای خود را بر ملت ایران تحمیل میکرد، قادر بود به عنوان یک چهره انقلابی درآید و تبدیل به الگوی اصلاحگری برای این طبقه پرنخوت شود؟ چگونه آقای نراقی تصور میکرده است صرفاً با پیشنهاد یک اقدام عوامفریبانه قادر خواهد بود خروش ملت ایران را علیه یک حکومت دستنشانده خاموش سازد؟ البته این گونه پیشنهادات، شناخت خوبی از آقای نراقی در نزد خوانندگان خاطرات وی ایجاد خواهدکرد.
قبل از مرور مباحث مطرح شده در بخش دوم کتاب که نسبت به موضعگیریهای اتخاذ شده در بخش اول، جدید یا مکمل یا متعارضند، یادآوری این نکته ضروری است که مجموعه نظرات و تحلیلهای آقای نراقی در کل کتاب به گونهای است که خواننده نتواند از حد احتمالات نسبت به وی فراتر رود زیرا گوینده در یکجا خود را همراه با خیزش مردم ـ که منجر به سرنگونی رژیم پهلوی شدـ معرفی میکند و در جایی دیگر همچون یک عنصر دلسوز برای شاه ـ که نحوه سرکوب سنجیدهتر قیام ملت را به وی میآموزدـ ظاهر میشود: «مسئله صرفاً در اختیار داشتن سپر و سلاحهای مخصوص جهت رویارویی با تظاهرکنندگان نیست، بلکه دادن آموزشهای انسانی و مدنی به ارتش مطرح است» (ص160)
در نهایت نیز آقای نراقی به زعم خویش متناقض بودن عملکردش را با ادعای همراهی با قیام مردم ایران برای پایان دادن به استبداد و وابستگی، با این جمله حل میکند: «البته خود من هیچگاه راه انقلابیون را نرفته بودم بلکه برعکس به طور ناموفقی همیشه برآن بودم تا قانون اساسی سال 1285 حفظ گردد منتهی این را هم بگویم که از اقدامات سرخورده نشدم زیرا دقیقاً میدانستم که این شاه و دارودستهاش بودند که قانون را زیر پا گذاردند...» (ص448) با این جمله مبهم که هم طرفداری از مشروطه سلطنتی از آن ایفاد میشود، هم مخالفت با شاه، هم انقلابی نبودن و هم عنصر مقاوم و پایدار در دفاع از قانون و... آقای نراقی قادر خواهد بود با همه گرایشهای سیاسی بجوشد. اگر کسی از او سؤال کند چرا تا آخرین لحظه در حفظ حکومت پهلوی کوشیده است خواهد گفت، من در چارچوب قانون اساسی سال 1285 از وی دفاع کردم. اگر بر وی خرده گیرند چرا در برابر جنایتها و تباهیها لب به سخن نگشوده است خواهد گفت من به قانونشکنیهای شاه و دارودستهاش منتقدم و به آن اذعان میکنم، اما عنصر انقلابی نبودم که با وی به مبارزه بپردازم. اگر در خلوت وابستگان به غرب و طرفداران سنتی آنها در ایران درآید خواهد گفت من هر اقدامی را برای حفظ شاه انجام دادم و از هیچگونه تلاشی در این زمینه دریغ نورزیدم، اما چه کنم که در این اقدامات ناموفق بودم. همین پیچیدگی در سخن گفتن و اتخاذ مواضع چند وجهی دقیقاً مؤید این مطلب است که آقای نراقی را میبایست فراتر از این مسائل دید.
در بخش دوم کتاب زمانی که آقای نراقی در ارتباط با فراماسونری در ایران سخن میگوید، نوع تبیین این تشکیلات مخفی و پیچیده مرتبط با قوای بیگانه مسلط بر ایران ـ که در واقع جایگاه سیاسی تعیین کنندهای مافوق دربار، ساواک و… داشت ـ ضرورت نگاهی دقیقتر بر مطالب ایشان را خاطرنشان میسازد: «تعداد زیادی از سیاستمداران روشنفکر ایرانی که یا از اعضای لژهای ماسون بودند و یا تحت تأثیر آن قرار داشتند نقش عمدهای در مبارزه علیه استبداد و خصوصاً در انقلاب سال 1285 (مشروطیت) ایفا کردند و مبارزه آنها به ایجاد رژیمی سلطنتی با توجه به مفاد قانون اساسی منجر شد. در دورانی که ماسونها، قهرمانان فکر، پیشرفت و طرفدار حکومت پارلمانی شناخته میشدند، فراماسونهای ایران، با عنوان غیرمذهبی کردن دستگاه دولت، تقریباً موفق شدند تا قدرت فراگیر مذهبیون، خصوصاً در زمینه قضاوت و آموزش را از بین ببرند، به همین دلیل بود که روحانیون، کینه شدیدی از آنها به دل گرفتند.» (ص353)
آقای نراقی در ادامه بحث خود در این زمینه تنها ایرادی که از جریان فراماسونری میگیرد این است که شاه با دخالت خود در این سازمان مخفی، روند دمکراتیک آن را مخدوش کرده و اعضایش را در خدمت رژیم خودکامه قرار داد. البته این ایراد نیز علیالظاهر متوجه فراماسونها نیست بلکه شاه آنان را به مسیری ناخواسته کشانیده است: «تصمیم شاه به انتصاب تحمیلی شریفامامی یعنی مرد مورد اعتماد خویش به سمت استاد اعظم ماسونهای ایران، ضربه سختی به اصول اساسی فراماسونری وارد ساخت، زیرا این انتخاب که از بالا صورت گرفت مخالف جریان آزاد انتخابات، براساس موازین و مقررات فراماسونها شناخته میشد. به این ترتیب، فراماسونری در ایران، طی دوره دوم سلطنت شاه (1357ـ1332) کاملاً خود را در اختیار او قرار داد و در مقابل، این امکان را به دست آورد تا بتواند کلیه مشاغل کلیدی را در دست گیرد...
3000 ماسون جدید هم که مطابق با اصول اساسی فراماسونری همه چیز را در رمز و راز حفظ میکردند، به صورت خدمتگذاران مطمئن و فرمانبردار رژیم خودکامهای درآمدند که به دنبال تکنوکراتهائی بدون کنجکاوی و خادم میگشت. مذهبیون مسلمان، به محض آنکه در سال 1357، به قدرت رسیدند، برآن شدند تا بدون معطلی حساب خود را با این ماسونهائی که از اوائل قرن، تحت عنوان «پیشرفت»، در غیرمذهبی ساختن دولت، با یکدیگر رقابت میکردند، تسویه نمایند... روحانیون انقلابی پس از آنکه بیش از نیم قرن، توسط نوعی روشنفکری غربگرایانه که به وسیله فراماسونها اعمال میگردید، خود را اسیر و سرخورده احساس کرده بودند، متوجه شدند فرصت مناسب جهت گرفتار کردن آنها فرا رسیده و (اکنون) بهترین موقع جهت برکنار ساختنشان از هر نوع فعالیت دولتی است. البته در جو حاکم آن زمان، این به اصطلاح تجاوز به حقوق بشر، نتوانست اعتراضی را موجب شود زیرا سوءظنهای سیاسی به فراماسونها و فعالیتهای اسرارآمیز آنها به حدی بود که مدافعان غیرماسونشان نمیتوانستند کاری صورت دهند» (صص5-354)
تلاش آقای نراقی برای تطهیر کارنامه فراماسونری در ایران با هر انگیزهای صورت گرفته باشد در واقع تطهیر کشورهای مسلط بر ایران در دوران پهلوی اول و دوم یعنی انگلیس و آمریکا است چراکه تشکیلات فراماسونری به عنوان یک تشکیلات مخفی، منویات این دولتها را از طریق مکانیزمهای معمول تحقق میبخشید بدون اینکه ردپای بیگانگان آشکار شود. اما به این ادعاهای آقای نراقی در مورد فراماسونری از دو منظر میتوان نگریست: 1ـ تأمل در تاریخچه تشکیلات فراماسونری در ایران 2ـ نقش شاه بعد از کودتای آمریکا در ایران در این تشکیلات.
تاریخچه فراماسونری در ایران: به منظور روشن شدن این موضوع که آیا حساسیت نسبت به فراماسونری صرفاً مربوط به بعد از انقلاب است یا خیر؟ تاریخچه این تشکیلات مخفی را به نقل از اثر تحقیقی آقای اسماعیل رائین که در سال 1346 به چاپ رسیده است، مرور میکنیم: «فراماسونری که انگلیسها از 350 سال قبل آن را با کلمات دلپذیر آزادی، برادری، برابری و نوعدوستی رواج دادند، از قرن هجدهم به بعد به بزرگترین وسیله استعمار ملتها تبدیل شد... با کوشش مداوم عمّال سیاست استعماری که اکثراً فراماسون بودند قسمتهایی از ایران نیز از دست رفت. فراماسونهایی که در نقش عاملین استعمار ظاهر شدند، اساس ملیت ما را برهم زدند، افتخارات ملی را مسخره کردند و بکرات بیگانهپرستی را جایگزین وطنپرستی ساختند.» (فراموشخانه و فراماسونری در ایران نوشته اسماعیل رائین، جلد اول، ص11)
«معاهده ننگینی در هفتم رجب سال 1273 امضاء شد و ایرانیان، افغانستان را یکسره به دولت انگلیس بخشیدند! انگلیسیها برای آنکه همیشه دولت و دربار قاجار را در دست داشته باشند، بعد از قتل امیرکبیر حتیالامکان سعی داشتند صدراعظمهای دست نشانده خویش را روی کار بیاورند. این صدراعظمها، نخست از راه گرفتن رشوه و برقراری «مقرری» تحت نفوذ قرار میگرفتند ولی انگلیسیها برای آنکه آنان را تا پایان عهد (عمر) انگلوفیل نگاهدارند و هیچگاه به خیال استقلال فکری، وطنپرستی و ناسیونالیستی نیافتند به لطایفالحیل همگی را وارد سازمان جهان وطنی فراماسون مینمودند. در این فرقه، برای اجرای نظریات معمار اعظم، اصولی نظیر اطاعت محض، حفظ اسرار و غیره رعایت میشد که آنان را وادار به اطاعت بیچون و چرا از اوامر صادره میکرد. اگر نظر کوتاهی به تاریخ یکصدوپنجاه ساله اخیر ایران بیفکنیم، خواهیم دید که در دوران تسلط اجانب در ایران چند صدراعظم کشور ما که فراماسون نبودند یا کشته و یا مقتول شدند، و یا پس از مدت کوتاهی خانهنشین و معزول گردیدند. میرزا آقاخان نوری، میرزاحسینخان سپهسالار، میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان و میرزاحسنخان مشیرالدوله از جمله اولین کسانی بودند که با کمک مستقیم انگلیسیها و حمایت علنی آنان به منصب صدارت ایران رسیدند و قبل از همه به حلقه برادران ماسون درآمدند» (همان منبع، ص21)
«گراند ماستر، لژ فراماسنی انگلستان در ایران بزرگترین فاجعه را برای مردم و استقلال مملکت ما بوجود آورد و با اعزام ماژر دارسی به قفقاز و راهنمایی قشون روس سبب شکست قوای عباسمیرزا و از دست رفتن شهرهای قفقاز گردید. اعمال اولین رئیس لژ فراماسنی در ایران و بخصوص خیانتهایی که میرزاابوالحسنخان ایلچی دومین فراماسون ایران مرتکب شد، سبب گردید که مردم و افکار عمومی همواره اعمال و کردار اعضاء لژها و محافل ماسونی را مخرب و مضر به حال مملکت بدانند.» (همان منبع، ص28)
در مورد انگیزههای مشارکت تشکلهای مخفی فراماسونری در مبارزات مردم علیه استبداد شاهان قاجار بحث فراوان است که در این مختصر امکان پرداختن مبسوط به آن نیست، اما از آنجا که آقای نراقی اعضای آنها را «قهرمانان فکر، پیشرفت و طرفدار حکومت پارلمانی» میخواند ذکر فرازهایی از تحقیق آقای اسماعیل رائین را در این ارتباط کافی میپنداریم: «فراموشخانه ملکم، مجمع آدمیت و جامع آدمیت سه سازمان سیاسی بودند که آرمانها و افکار جوانان و تحصیلکردههای سرگردان و ظلم کشیده را رهبری مینمودند. اما در اینکه گردانندگان سازمانهای یاد شده راهی را که در پیش داشتند درست میرفتند یا نه جای بحث و تأمل است زیرا که آنان گاه خادمان اجانب میبودند و گاه بندگان سیم و زر و بیشتر اوقات نیز در بیداری افکار و نشر عقاید سیاسی جدید و ترویج تمدن اروپایی میکوشیدند» (فراموشخانه و فراماسونری در ایران نوشته اسماعیل رائین، ج اول، ص 632)
اما در مورد انگیزه انگلیسیها برای مقابله با استبداد محمدعلی شاه، نویسنده همین اثر میافزاید: «عناد انگلیسیها با محمدعلیشاه منحصراً با منابع سیاسی آنها بستگی داشت یعنی در واقع انعکاس رویه روسمآبانه شاه و دربارش بود، در تعیین جهت سیاست دول بزرگ منافع خاص آنها بر تمام عوامل و ملاحظات دیگر حکومت میکند، و در منطق خشک سیاسی جز این نمیتوان انتظار داشت. دولتها هرچند جابر و ستمگر و فاسد و بدخواه ملت باشند چنانکه منافع ممالک بزرگ را مرعی دارند، از جانب آنها ایمن خواهند بود و نسبت به کردار پلیدشان عکسالعملی بروز نخواهد کرد، ولی همان دولتها حتی اگر صمیمانه داعیه آزادیخواهی داشته باشند هرگاه دولتهای بزرگ را زیر پا گذارند مورد بیمهری آنان قرار میگیرند.» (همان منبع، ص 660)
آنچه در تاریخ به ثبت رسیده نیز گواه این واقعیت است که دولت انگلیس به کمک عوامل فراماسون بومی خود توانست در انقلاب ضداستبدادی 1285 انحراف اساسی ایجاد کند. این انحراف ممکن نشد جز از طریق یکسری اقدامات گوناگون که از کشانیدن مردم به سفارت انگلیس برای پلوخوری به بهانه تحصن تا ترور شخصیتهای مستقل و آگاه را در برمیگرفت. بنابراین شخصیتهایی که حاضر نبودند مردم را از چاله استبداد به چاه ویل استعمار و سلطه بیگانگان بکشانند و در واقع سعادت مردم را در استقلال و رفع هرگونه استبداد میدانستند، حذف فیزیکی شدند تا عرصه برای عناصر فراماسون وابسته به انگلیس کاملاً هموار شود. قهرمانانی! چون حسین علاء و حسن تقیزاده زمانی که در هیئت کارگزاران اصلی استبداد رضاخانی ظاهر شدند، نتیجه فعالیتهای مخفی فراماسونها در جریان انقلاب مشروطیت بر مردم ایران کاملاً روشن شد. بنابراین کینه و نفرت ملت ایران از عوامل مخفی بیگانه به دلیل انحرافی بود که آنها در انقلاب 1285 ایجاد کردند و متعاقب آن دولت انگلیس را بر همه سرنوشت کشور مسلط ساختند. البته این وابستگی در همه ابعاد ممکن نشد مگر از طریق مقابله با فرهنگ اسلامی که بحق حافظ هویت مستقل ایرانی بود.
امروز که آقای نراقی از نقش عمده عوامل فراماسون در مبارزه علیه استبداد سخن میگوید، واقعیتهای تاریخی را پیش رو داریم و میدانیم که چگونه این عناصر مجدداً علاوه بر اینکه استبداد خشنتری را بر ایران حاکم ساختند پدیده استعمار را نیز بر مشکلات ایرانیان افزودند. آقای رائین در مورد ضرورت توجه مردم ایران به ارتباطات مخرب عوامل فراماسون میگوید: «باید بگوئیم که سلولهای ماسونیزم جهانی با فعالیتهای نظامیان (جهان غرب) بیارتباط نیستند و بنابراین جا دارد که مردم وطنخواه از این شبکههای مخفی و اعمال و کردار و پنهانکاری آنان وحشت داشته باشند.» (فراموشخانه و فراماسونری در ایران نوشته اسماعیل رائین، جلد سوم، ص 516)
نقش شاه در تشکیلات فراماسونری بعد از کودتای آمریکایی 28 مرداد: در ابتدای این بحث باید خاطر نشان ساخت که ادعاهای آقای نراقی در این بخش بسیار قابل تأملتر است. در واقع این که چرا وی در مقام انتخاب بین شاه و تشکیلات فراماسونری، محمدرضا را قربانی این تشکیلات مخفی میسازد، بحثی است مهم و روشنگر که قطعاً باید به آن پرداخت، اما قبل از ورود به این بحث لازم است به نکاتی اشاره کنیم:
1ـ ادعای برگزاری انتخابات آزاد در تشکیلات فراماسونری: طرح چنین ادعایی از سوی آقای نراقی حتی اگر بپذیریم که ایشان هیچ اطلاعی از مسائل این سازمان مخفی نداشته به چه میزان محققانه است؟ آیا اصولاً در یک تشکیلات مخفی که اعضای ردههای پایین آن جز افراد اندکی را نمیشناسند و سازمانی که ازجمله اسرار و الزامات آن حفظ اسامی اعضا توسط ردههای بالاتر است، چگونه میتوان انتخابات آزاد را متصور بود؟
2- انتصاب تحمیلی شریفامامی به عنوان استاد اعظم از سوی شاه: از آنجا که فراماسونها از تشکیلات مرکزی خود دستور میگیرند و ارتقای افراد نیز به همین صورت انجام میشود آیا منطقی به نظر میرسد که شاه پس از فرار از کشور و بازگشت طی کودتایی آمریکایی، زمانی که در شرایط بسیار ضعیفی قرار دارد بتواند نظر خود را بر این سازمان قدرتمند تحمیل کند و به اصول اساسی این تشکیلات که بازوی اصلی و مخفی سیاست خارجی آمریکا و انگلیس در کشورهای تحت سلطه به حساب میآیند، ضربه سختی وارد کند؟
3ـ قرار گرفتن ماسونها در خدمت رژیم خودکامه بعد از کودتای 28 مرداد: این ادعای آقای نراقی که «تا قبل از کودتای 28 مرداد ماسونها مخالف استبداد بودند، اما پس از آن در خدمت شاه قرار گرفتند» به اندازهای عاری از حقیقت است که نیازی به استدلال برای نقض آن نیست، البته باید اذعان داشت بعد از تجربه نهضت ملی شدن صنعت نفت که ضربه سختی بر ساختار نظام سلطه در ایران بود آمریکا و انگلیس با استفاده از همه امکانات خود در جهت حفظ شاه کوشیدند؛ ساواک را تأسیس کردند، کانون مترقی را برای تربیت مدیران مد نظر خود به راه انداختند و... بنابراین در چنین شرایطی استفاده گستردهتر از شبکه قدرتمند فراماسونری در ایران برای حفظ شاه امری کاملاً عادی بود. لذا آقای نراقی برای به کرسی نشاندن چنین ادعایی باید واقعیتهای مسلم تاریخی در حکومت قاجار و پهلوی اول را محو کند که قطعاً چندان برای ایشان ساده نخواهد بود.
4ـ تجاوز به حقوق بشر دانستن رسیدگی به اعمال فراماسونها: در حالی که بسیاری از صاحبنظران تاریخ معاصر ایران معتقدند بعد از انقلاب (که به سلطه سیاسی آمریکا و انگلیس بر ایران پایان داده شد) تلاش لازم برای شناسایی عوامل مؤثر مخفی فراماسونری صورت نگرفت و همین امر موجب شد که بعد از مدت کوتاهی این شبکه ناشناخته، در داخل فعال شده و همچون مانع مؤثری بر سر راه استقلال اقتصادی و فرهنگی ظاهر شود، آقای نراقی مورد پیگرد قرار گرفتن تعداد اندکی از عناصر شناخته شده این جریان را نقض حقوق بشر عنوان و ابراز تأسف میکند که چرا در آن ایام سؤظنها! موجب شد که از فراماسونها دفاع لازم صورت نگیرد.
5ـ ریشه داشتن برخورد با فراماسونها در مسائل صنفی روحانیت: هرچند یکی از خیانتهای فراماسونها را باید نفی فرهنگ ملی و تبلیغ نوعی جهان وطنی و به تعبیر امروزیتر جهانی شدن دانست، اما بعد از انقلاب، فراماسونها هرگز بر این اساس مورد بازخواست قرار نگرفتند. چه بسیار چهرههای فرهنگی فراماسون که اصولاً بازداشت نشدند، ضمن آن که در این دوران عمده حساسیتها نیز نسبت به نیروهای شاخص سیاسی فراماسونری بود. بر این اساس، چهرههایی که در خیانتهای سنگینی چون جداسازی بحرین از ایران، تخریب عامدانه کشاورزی، به تاراج دادن منابع اقتصادی، وابسته ساختن کشور به بیگانه و... نقش داشتند مورد پیگرد قرار میگرفتند، اما آقای نراقی تلاش دارد این گونه وانمود سازد که روحانیت از اینکه فراماسونها نقش آنها را در جامعه تضعیف ساخته بودند از آنها کینه به دل داشت، لذا بعد از انقلاب فرصت را برای تسویه حسابها مغتنم شمردند. چنین تفسیری از برخوردهای بسیار ضعیف با نیروهای اصلی و تعیین کننده و مؤثر در تحکیم و تعمیق استبداد دوران پهلوی، ضمن خلاف واقع بودن، نوعی محدود نشان دادن فعالیتهای این شبکه مخفی و منحصر ساختن آن به فعالیتهای فرهنگی است، در حالی که این سازمان مخفی در همه سطوح جامعه حافظ منافع بیگانگان بود. حتی به فرض صحت تحلیل آقای نراقی در مورد محدودسازی نقش روحانیت در جامعه توسط فراماسونها در زمینههای فرهنگی و اجتماعی، باید این نکته را یادآور شد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اصولاً کسی متعرض نیروهای شاخص فرهنگی فراماسونری در ایران نشد و متأسفانه پرداختن به امور فراماسونری، آن هم به صورت محدود، از محدوه سیاسی و اقتصادی فراتر نرفت.
اما این که چرا آقای نراقی در بحث فراماسونری بدون هیچگونه تردیدی حفظ اعتبار این تشکیلات مخفی را بر شاه ترجیح میدهد، باید پاسخش را در روابط حاکم بر آن دوران جستجو کرد. در آن هنگام دو کانون برای شاه در ماورای خط قرمز قرار داشت. به عبارت واضحتر، شاه حق نداشت که درباره این دو کانون درصدد کسب اطلاع برآید؛ نخست تشکیلات «سیا» در ایران و دومی تشکیلات فراماسونری. این در حالی بود که تمامی فعالیتهای نزدیکترین افراد به شاه، حتی اشرف پهلوی، توسط ساواک کنترل و مکالمات وی شنود میشد اما پلیس مخفی شاه اجازه نداشت کوچکترین اقدامی برای کسب اطلاع از فعالیتهای بسیار وسیع و تعیین کننده این دو تشکیلات مهم داشته باشد. به همین دلیل است که امروز محققان و پژوهشگران تاریخ نمیتوانند هیچگونه سندی در این ارتباط، در لابلای انبوه اسناد به جای مانده از تشکیلات اطلاعاتی شاه به دست آورند، حال آن که «سیا» عوامل بسیاری در دربار و ساواک داشته و مستقل از اطلاعاتی که از طریق پلیس مخفی شاه و اطلاعات شهربانی و ارتش به دست میآورده خود نیز به کسب خبر میپرداخته است.
براین اساس، عنصر مطلعی! چون آقای نراقی میداند که در بحث پیرامون هر موضوعی چگونه موضعگیری کند تا در نهایت ارکان اساسی حفظ و عوامل مادون در توجیه خطاها قربانی شوند و خواننده «از کاخ شاه تا زندان اوین» نیز بسهولت میتواند این مسئله را دریابد که نویسنده کتاب بنا نداشته است حتی اشارهای به عملکرد «سیا» در ایران کند. ظاهراً پایگاه منطقهای «سیا» در ایران قرار نداشت و هزاران جاسوس کارکشته این تشکیلات اطلاعاتی و حتی رئیس سابق آن (ریچارد هلمز) به عنوان دیپلمات به ایران اعزام نشده بودند! بنابراین سکوت عنصر مطلعی! چون آقای نراقی در این زمینه، حتی برای افراد کم اطلاع از تاریخ ایران نیز ابهامآمیز خواهد بود. جالب این که دستکم شاه در اظهارات خود، غفلت «مشاوران! آمریکایی و انگلیسی» را به آقای نراقی یادآور میشود، اما ایشان ترجیح میدهد فقط به محکومسازی چند عنصر چپگرای مفلوک که جذب سازمانهای فرهنگی رژیم پهلوی شدهاند، بسنده کند.
آقای نراقی در بخش دوم کتاب به برخورداری از حمایتی پنهان در جریان اولین بازداشت خود اشاره میکند که علت طرح این موضوع معلوم نیست. ایشان صرفنظر از ادعایی که درباره حسن نظر استاد مرتضی مطهری به خود مطرح میسازد (که به دلیل شهادت آن بزرگوار قابل اثبات نیست) به اشخاص ناشناختهای نیز اشاره دارد که با سرقت متن و نوارهای اعترافات ایشان در بازجوییهای اولیه، از وی رفع نگرانی میکنند: «سردبیر اطلاعات به من گفت که در برابر روزنامهنویسان انقلابی که در محل روزنامه مستقر شدهاند کاملاً ناتوان است، او چنین ادامه داد، بدبختانه آنچه که نوشته میشود، جهت اصلاح و بازخوانی در اختیار من قرار نمیگیرد. روزنامهنگاری که جریان بازجویی شما را پیگیری میکرد، دوازده نوار کاست از مطالب مورد بحث تهیه نموده که معتقد است بسیار جالب توجه میباشد، زیرا نکاتی را درباره نهادها و سیاستمداران مختلف روشن میکند. او در حال استخراج مطالب این نوارها بر روی کاغذ است... من به شدت نسبت به این امر اعتراض کردم و گفتم، شهادتها و اقرارهایم صرفاً در برابر ارکان قضایی یک دولت انقلابی است تا پاسخی باشد به سؤالهایی که از من میشده است، نه آن که بخواهم آنها را برای عموم بگویم.» (ص257)
علیالقاعده اگر آقای نراقی اعتقادی به ضرورت اطلاع یافتن مردم از حقایقی که در دوران پهلوی به وقوع پیوسته، داشت هرگز نمیبایست نگران در جریان واقعیتها گرفتن جامعه باشد، بلکه خود باید بر این امر اصرار میورزید. اما آنچه آقای نراقی در این فراز قصد به رُخ کشیدن آن را دارد این است که عواملی این اطلاعات را هم از روزنامه میربایند و هم از دادگاه انقلاب: «چندین روز به شدت نگران بودم تا اینکه شبی حوالی ساعت 12 تلفن زنگ زد و کسی به طور ناشناس و با صدایی آهسته، زمزمه کنان گفت:... من و دوستانم تصمیم گرفتیم این کاستها را برباییم و نابودشان سازیم، یعنی کاری که الان دارد صورت میگیرد؛ پس راحت بخوابید و شب شما بخیر. سپس گوشی را گذاشت. دوبار دیگر دستگیر شدم و طی آن بازداشتها بعداً دریافتم که هیچ اثری از مطالب مربوط به پانزده ساعت بازجویی من در پرونده وجود ندارد.» (ص285)
اینکه هویت واقعی کسانی که اطلاعات افشا شده توسط آقای نراقی را از دو مرکز مهم میربایند چیست و چگونه از محتوای مطالب و نگرانی ایشان مطلع شده بودند بحثی است که قضاوت دقیقی را نمیتوان در مورد آن داشت، اما از یک موضوع نباید چشمپوشی کرد و آن این که آقای نراقی با طرح مبسوط این واقعه به طور غیرمستقیم به قدرتنمایی میپردازد، وگرنه ایشان میتوانست این موضوع را نیز مثل بسیاری مسائل دیگر از قلم بیندازد و مشخص نسازد واقعیتهایی را در اولین بازجویی بیان کرده که تمایلی به اطلاع مردم از آنها نداشته است.
مطلب دیگر آن که در این بخش آقای نراقی اطلاعات غلطی را به خوانندگان کتاب خود در مورد ادامه جنگ بعد از بازپسگیری خرمشهر از قوای متجاوز میدهد: «اما، چند هفته بعد امیدهایمان از میان رفتند، زیرا به دلایلی نامکشوف، نیروهای ایرانی به خاک عراق وارد شدند و آتشبس مورد انتظار برقرار نشد. به این ترتیب ایران نه تنها در زمینه اقتصادی و مالی موقعیتی را که به صورت کسب غرامت جنگی برایش پیش آمده بود از دست داد، بلکه از نظر تاریخی هم نتوانست وحدت ملی را از نو ایجاد کند.» (ص469)
براساس واقعیتها، که در رسانههای آن دوران نیز منعکس شد، بعد از فتح خرمشهر هرگز صحبتی از پرداخت غرامت، نه از سوی عراق و نه از سوی حامیانش مطرح نبوده است بنابراین معلوم نیست آقای نراقی درباره از دست دادن کدام غرامت جنگی سخن میگوید! بعلاوه در آن زمان هنوز بخشهای زیادی از خاک کشورمان در اشغال ارتش عراق بود و لذا هرگونه آتشبس، تنها پس از خروج کامل نیروهای متجاوز قابل بررسی میشد. ثالثاً بعد از فتح خرمشهر همه کارشناسان برجسته نظامی ایران مسئله ادامه جنگ را برای وادار کردن عراق به پرداخت غرامت و محکوم شدن متجاوز در مجامع بینالمللی و خارج کردن ارتش بعث از سایر نقاط استراتژیک کشور و در نهایت دریافت تضمین برای عدم تجاوز مجدد، ضروری اعلام کردند.
دقیقاً بعد از مشاهده این اتفاق نظر در بین کارشناسان نظامی بود که امام علیرغم نظر خود، ورود به خاک عراق را در صورت ضرورت پذیرفتند. بنابراین دلایل ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر چندان نامکشوف نبود و فرماندهان نظامی بعد از جلسات طولانی ادله خود را برای ادامه دفاع قاطعانه به مسئولان سیاسی از جمله امام اعلام کردند.
اما در ادامه همین بحث آقای نراقی مواردی را مطرح میکند که شنیدن آنها از زبان ایشان جالب توجه است: «این دومین باری بود که رژیم اسلامی، موقعیت ایجاد یک وحدت ملی را از دست میداد، بار اول، این حالت، درست فردای انقلاب 22 بهمن 1357، پس از زمانی که تمام ملت دست در دست یکدیگر متحد شدند تا رژیم سلطنتی را به عنوان نمادی از عدم یگانگیشان سرنگون سازند، رخ داد. در آن دوران، افراطیون بعضی محافل اسلامی، تحت تأثیر مارکسیستها تضادهایی را در وحدت خواهی ملت ایران ایجاد نمودند و به این ترتیب، اتحاد آن را از هم پاشیدند! دقیقاً همین جداسازی بود که موجب گردید افراد ارزشمندی از دستگاه دولت کنار گذارده شوند...» (ص470)
این سخنان از آن جهت از زبان آقای نراقی شنیدنی است که ایشان فراموش میکند تا آخرین روزهای سقوط محمدرضا پهلوی سخت مشغول چه تلاشی بوده، لذا به گونهای سخن میگوید که گویا خود در کنار تمام ملت ایران برای سرنگونسازی رژیم وابسته پهلوی تلاش کرده است. همچنین گرچه آقای نراقی دلیل شکستن وحدت را درست در فردای پیروزی انقلاب اسلامی، بسیار مجمل عنوان میکند، ولی بر صاحبنظران پوشیده نیست که مراد ایشان بحث تعیین رسمی نوع نظام است که چند روز بعد از پیروزی مردم بر حکومت دستنشانده آمریکا در کشور، 97 درصد مردم به پای صندوقها رفتند و نوع نظام را مشخص ساختند. طبعاً قرار نیست که تعیین نوع نظام به مذاق سه درصدی که عمدتاً ساواکیها، فراماسونها و خلاصه افرادی بودند که به هر دری میزدند تا با فریب مردم، حاکمیت آمریکا بر ایران را استمرار بخشند، خوش آید. نکته خلاف واقع تاریخیای که در این اظهارات وجود دارد خروج برخی افراد ارزشمند از دولت پس از تعیین نوع نظام است. اولین کسی که مدتی بعد از پیروزی انقلاب وتعیین نوع نظام از دولت موقت خارج شد، آقای کریم سنجابی بود. همان گونه که از متن استعفای منعکس شده ایشان در رسانههای آن زمان برمیآید و همچنین در کتاب خاطرات به جای مانده از وی بر آن تاکید شده است، این استعفا در اعتراض به ارتباطات مستقیم برخی اعضای نهضت آزادی در دولت موقت با مقامات آمریکایی بدون اطلاع وزیر خارجه یعنی شخص ایشان بود.
همچنین در این فراز و فرازهای دیگر آقای نراقی سعی دارد بسیاری از موضعگیریهای انقلاب اسلامی را متأثر از نفوذ مارکسیستها در صفوف انقلابیون قلمداد کند. این خط تبلیغی که امروزه افرادی همچون ایشان حتی موضع ضدآمریکایی ایران را نیز به آن نسبت میدهند با اعتراف دیگر آقای نراقی به هیچ وجه سنخیت ندارد: «روزی که یکی از مامورین پر اهمیت کاگب قبل از پناهنده شدنش به انگلستان، اطلاعاتی راجع به روابط رهبران حزب توده با کاگب به پاسداران داد، آن وقت دلایل جاسوسی غیرقابل انکاری علیه تودهایها فراهم شد و امکان متهم ساختنشان به این کار پدید آمد. به همین علت، وقتی اولین گروه کمونیستهای بازداشت شده، در بهمن ماه 1360 وارد اوین شدند، همه متفقاً حزب آنها را مزدور شوروی میدانستند. در چنان روزی نسیمی از خوشبینی بر اکثر زندانیان اوین وزید، زیرا با انجام عملیات علیه «حزبی وابسته به خارج» قدم بزرگی در راه سالمسازی رژیم برداشته شده بود... افسران ارتش شاهنشاهی هم، به طور مثال، ستایش خود را نسبت به قدرتی که توانسته بود نقاب از چهره حزبی گوش به فرمان سفارت شوروی بردارد، کتمان نمیکردند. آنها معتقد بودند عملکرد پاسداران انقلاب، از مبارزه ساواک علیه نفوذ شورویها، به مراتب مؤثرتر بوده است.» (صص9-478)
آقای نراقی ضمن ستایش از قدرت برخورد انقلاب با نیروهای وابسته به بلوک شرق (هرچند به دلایل معلومی از برخورد با نیروهای وابسته به بلوک غرب ناراضی است) مسائلی را در این صفبندی دقیق انقلاب با نیروهای وابسته به بیگانگان از نوع چپ دخالت میدهد تا به خطی که همواره در این کتاب تبلیغ شده خدشه زیادی وارد نیاید. از همین رو پناهندگی کوزیچکین به انگلیس را مبدأ شکلگیری حساسیت انقلابیون به حزب توده اعلام میکند.
آنچه آقای نراقی به غلط در مورد مأمور کاگب مدعی است که وی در سر راه خود به لندن و قبل از پناهنده شدن به انگلیس اطلاعاتی به سپاهپاسداران میدهد، اصولاً مربوط به مهرماه 1361 است. در این زمان دو نفر بدون هیچگونه ارتباطی با سپاه (آقای جواد مادرشاهی از دفتر ریاست جمهوری و آقای عسگر اولادی) به پاکستان سفر کردند تا صحت و سقم ادعاهای کوزیچکین را محک زنند. (پس از بحران، خاطرات سال 61 آقای هاشمی رفسنجانی، ص261) البته لازم به یادآوری است که واحد اطلاعات نخستوزیری و سپاه این ادعای مأمور کاگب را یک بازی غربی میدانستند، لذا به هیچ وجه در این سفر مشارکت نکردند و بعد از سفر این دو شخصیت غیرمرتبط با امور اطلاعاتی کشور، صحت تحلیل آن نهادها به اثبات رسید. بنابراین مرتبط دانستن فعالیتهای سپاه برای کشف روابط خائنانه حزب توده با مسأله پناهندگی یک مأمور کاگب، ادعایی فاقد استنادات محکم و قابل قبول است.
نکته آخری که در این فراز به نقل از افسران ارتش آورده شده، اعترافی است که علاوه بر بطلان نظریه پردازیهای آقای نراقی در مورد نفوذ مارکسیستها در بالاترین سطوح تصمیمگیری مدیریت انقلاب، قدرت کشور را زمانی که متکی به تودههای مردم خود است به اثبات میرساند و این حقیقتی است که متأسفانه تمام افراد دنبالهرو قدرتهای بیگانه نتوانستهاند آن را دریابند.
در دوران پهلوی دوم، ایران تبدیل به پایگاه منطقهای «سیا» شد و هزاران مأمور کارکشته این سازمان در کنار عناصر موساد و اینتلیجنس سرویس در سراسر کشور مستقر و فعال بودند. علاوه بر این، آقای نراقی طبق شنیدههای خود از دوستانش! خاطرنشان میسازد: «دوستان من در اوین، به اطلاعم رسانیدند، زمانی که آمریکاییها میخواستند در سالهای 1335و 1336، برای تأسیس ساواک همکاری نمایند (البته آقای نراقی یا دوستانشان تجاهلالعارف میفرمایند، چراکه آمریکاییها طرح تأسیس ساواک را دنبال کردند) سه اصل را اساس کار خود قرار دادند: رژیم ایران به وسیله افکار کمونیستی تهدید میشود، تبلیغات کمونیستی همیشه از طریق یک سازمان منتشر میشود، خطر همیشه از خارج نفوذ میکند.» (ص331) به این ترتیب پرواضح است که یکی از گرایشهای جدی ایجاد شده در ساواک مقابله با عوامل وابسته به شورویها در ایران بود. بنابراین جای طرح این سؤال وجود دارد؛ در حالی که حضور پرهزینه (میلیارد دلاری) مستشاران آمریکایی و فعالیت گسترده شبکههای اطلاعاتی آمریکا، انگلیس و اسرائیل و یک سازمان بومی دست پرورده آنها، یعنی ساواک، بعد از سالها به کشف شبکه عوامل وابسته به مسکو در ایران منجر نشد، سپاه پاسداران که از زمان تأسیس آن بیش از چهار سال نمیگذشت با اتکا به چه قدرتی توانست اقدامی صورت دهد که عوامل وابسته به رژیم پهلوی را به تعجب وادارد؟ این موضوع قطعاً برای امثال آقای نراقی به هیچ وجه قابل درک و لمس نیست.
در حقیقت پشتیبانی اطلاعاتی مردم از سپاه موجب انجام کاری شد که رژیم وابسته پهلوی علیرغم برخورداری از حمایتهای گسترده خارجی، اما بریده از مردم، طی سالیان طولانی نتوانست به انجام آن نائل آید. متأسفانه در اینجا باید اعتراف کنیم همین اراده گسترده که توانست بساط حزب توده را (که نمونه شاخصی از یکی از جریانات وابسته به قدرتهای خارجی بود) بسرعت جمع کند، در مواجهه با جریان وابسته به کشورهای سلطهگر غربی با سنگاندازیهای بسیاری روبرو گشت که باید علت آن را تسلط طولانیمدت آمریکا و انگلیس بر ایران جست زیرا آن شرایط، از یک سو امکان شکلدهی به نهادهای قدرتمند مخفی چون فراماسونری را فراهم آورد تا بر همه ابعاد جامعه چنگ اندازد و از دیگر سو نیروهای مستعد بومی از هویت فرهنگی خود تهی شدند و همانند ابزاری در خدمت اهداف بیگانگان قرار گرفتند. دقیقاً همین عوامل موجب شدند تا کار شناسایی شبکههای پیچیده وابسته به غرب مشکل شود و حتی در صورت گرفتار آمدن عناصر کلیدی وابسته به غرب، عدهای با تمام توان درصدد خلاصی آنها برآیند. به همین لحاظ است که مسائلی مانند فراری دادن شاپور بختیار بعد از دستگیری توسط مردم یا خارج ساختن ارتشبد طوفانیان از زندان را حتی بعد از تأکید امام بر مراقبت دقیق از وی و یا سرقت مدارکی که میتوانست منجر به شناخت ماهیت عناصر وابسته به محافل مخفی غربی شود، به وفور میتوان سراغ گرفت.
در آخرین فراز از این نوشتار لازم به یادآوری است که کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» از اطلاعات فراوان و ارزشمندی برای پژوهشگران برخوردار است؛ همچون وسعت املاک تصرف شده توسط رضاخان از مردم که آقای نراقی میزان این مستغلات را بعد از بازگردانیدن بخش اعظم آنها به صاحبان در قید حیاتشان به دنبال تبعید پهلوی اول، بالغ بر 830 دهکده با مساحتی برابر با 5/2 میلیون هکتار اعلام میکند. همچنین ذکر داراییهای متنوع و گسترده بنیاد پهلوی که نقش تعیین کنندهای در بخشهای سودآور اقتصاد کشور داشت و... در کنار این اطلاعات متنوع و فراوان که آقای نراقی در کتابش به خوانندگان عرضه میدارد، جالب توجه است. نکته دیگر اینکه برخی اشتباهات تاریخی نیز در این کتاب خودنمایی میکنند. برای نمونه طرح این ادعا که آقای مهندس میرحسین موسوی در نطق خود هنگام تقدیم لایحه بودجه سال 1361 به مجلس، نامی از ایشان برده است یا نام برده شدن از وی هنگام طرح بحثهای مخالف و موافق نمایندگان مجلس پیرامون طرح عدم کفایت رئیسجمهور که موجب اتخاذ تصمیم برای مخفی شدن نویسنده کتاب بوده است، از اساس نمیتواند واقعیت داشته باشد. همچنین گفتنی است که شهادت آقایان رجایی و باهنر طی اعمال تروریستی مجاهدین خلق در جلسه شورای امنیت کشور به وقوع میپیوندد و نه در جلسه شورای عالی دفاع. بعلاوه در حادثه دعوت دوست آقای نراقی (وزیر علوم و آموزش عالی) از گارد برای برخورد با اساتید متحصن دانشگاه، دکتر نجاتاللهی صرفاً مجروح نشد بلکه گلولههای شلیک شده توسط نیروهای گارد موجب شهادت وی گردید. اشتباهاتی از این دست را میتوان به وفور در کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» یافت که البته بعضاً سهوی است و برای پرهیز از مطول شدن بیش از حد نقد، از آنها درمیگذریم. اما در مجموع، این کتاب مبین این واقعیت است که آقای نراقی دارای اطلاعات فراوانی است، لذا در صورتی که زمانی ایشان در مسیر تبیین کامل خاطرات خود گام بردارد بلاشک منبعی غنی برای تاریخپژوهان و محققان فراهم خواهد آورد که میتواند در شفافسازی بسیاری از مجهولات تاریخ معاصر مؤثر واقع شود؛ به امید آن روز.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
مرداد83