تحولات اخیر پیرامون جزیره راهبردی گرینلند، که زمانی تنها یک موضوع حاشیهای در معادلات ژئوپلیتیک محسوب میشد، اکنون به یک “کابوس تمامعیار” برای قدرتهای سنتی اروپایی تبدیل شده است. این جزیره یخزده، با ذخایر معدنی عظیم، موقعیت منحصربهفرد در مسیرهای کشتیرانی جدید قطب شمال و اهمیت نظامی بالقوه، از محلی برای همکاریهای کماهمیت، به عرصهای برای بروز شکافهای پنهان میان بازیگران اصلی اقیانوس اطلس بدل گشته است. در قلب این مناقشه، ایستادگی ظاهری برخی رهبران اروپایی، مانند صدراعظم آلمان، در برابر “زیادهخواهیهای واشنگتن” قرار دارد، در حالی که اخبار متناقضی مبنی بر خروج نیروهای آلمانی از منطقه نیز منتشر میشود. این وضعیت بغرنج، پرسش اصلی را مطرح میسازد: قدرت واقعی تحولات جاری در گرینلند چیست و چگونه اروپاییها قربانی منطقی سیاستهایی شدهاند که خود در شکلگیری آن نقش داشتهاند؟
ریشههای وابستگی اروپایی و میراث ناتو
برای درک بحران گرینلند، ابتدا باید به فهم عمیقی از رابطه چند دههای اروپا با ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم دست یافت. تشکیل پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) نه تنها یک پیمان دفاعی، بلکه مبدأ یک وابستگی استراتژیک شد که عملاً کشورهای اروپایی را در «زمین بازی» واشنگتن قرار داد. اروپا، به جای توسعه یک دکترین دفاعی مستقل، به یک «بال مکمل» برای منافع و مداخلات نظامی ایالات متحده در نظام بینالملل تبدیل شد.
این وابستگی در مقاطعی مانند جنگ عراق و اشغال افغانستان به وضوح نمایان شد. اگرچه مقامات ارشد سیاسی مانند ژاک شیراک (فرانسه) و گرهارد شرودر (آلمان) در مقطعی مخالفتهای سیاسی خود را ابراز کردند، اما پس از وقوع اشغال، نیروهای اروپایی در غرب آسیا و افغانستان، به شکلی فعال در راستای تکمیل پازلهای نظامی ایالات متحده عمل کردند. جنایات و اقدامات نیروهای ناتو در این مناطق چنان گسترده و تکاندهنده بود که حتی برخی نهادهای حقوق بشری در غرب را نیز به موضعگیری واداشت. این “پیوستگی مطلق” صرفاً هزینه سیاسی و نظامی به همراه نداشت؛ بلکه هزینههای سنگینی بر جوامع اروپایی تحمیل کرد و شکاف عمیقی میان شهروندان و رهبران حامی این سیاستها ایجاد کرد. نظرسنجیها طی دو دهه اخیر در سراسر قاره سبز، همواره مؤید نارضایتی عمومی از این وابستگی حقارتآمیز بوده است.
تحقیر متقابل در عصر ترامپیسم و ناسیونالیسم نوظهور
با وجود هشدارهای مکرر افکار عمومی، احزاب اصلی اروپا، چه سوسیال دموکرات و چه محافظهکار (از مکرون در فرانسه تا مرتز در آلمان)، مسیر بازی در زمین واشنگتن را ادامه دادند. اما شرایط هنگامی به نقطه جوش رسید که رویکرد ترامپیسم، که بر مبنای ناسیونالیسم آمریکایی و بازنگری در تعهدات بینالمللی بنا شده بود، وارد معادلات شد. ترامپ در اثبات جاهطلبیهای خود، بهویژه در قبال گرینلند، از رویکرد تحقیرآمیز خود نسبت به رهبران اروپا به عنوان اهرمی برای پیشبرد منافع آمریکا استفاده کرد. اظهارات وی در خصوص ضعف رهبرانی، چون مکرون و یادآوری وابستگی قاره سبز به سایه امنیتی آمریکا، صورت مسئله را آشکار ساخت: واشنگتن دیگر اروپا را صرفاً یک شریک نمیبیند، بلکه آن را مهرهای مطیع و قابل باجگیری میداند. در چنین فضایی، ایده واگذاری یا کنترل بیشتر بر داراییهای استراتژیک مانند گرینلند نه تنها یک مذاکره، بلکه یک مطالبه مبتنی بر قدرت مسلّم تلقی شد. این وضعیت نشاندهنده آن است که اروپا دیگر قدرت چانهزنی در قبال ایالات متحده را از دست داده است؛ نیرویی که همواره متمم نقشههای اشغالگرایانه آمریکا در سطح جهانی بوده، اکنون در قامت یک “مهره” دیده میشود.
گرینلند؛ قربانی جدید در غرب
گرینلند، با داشتن بزرگترین ذخایر لیتیوم، روی، عناصر نادر خاکی و نفت در منطقه قطب شمال، به یک دروازه استراتژیک بدل شده است. ذوب شدن یخها، این جزیره را به نقطهای محوری برای کشتیرانی جهانی و رقابت ابرقدرتها (به ویژه آمریکا، چین و روسیه) تبدیل کرده است. زمانی که اروپا با حسن نیت (یا سادهلوحی استراتژیک) در پی حفظ نظم لیبرال غربی بود، ناخواسته بستری را فراهم کرد که در آن منافع ملی آمریکا بتواند بدون در نظر گرفتن ملاحظات سنتی متحدین اروپایی، تعریف شود.
اروپاییها که عادت به تکمیل پازلهای راهبردی آمریکا داشتند، اکنون با بحرانی بیسابقه روبهرو شدهاند: بحران سلب اختیار بر منافع استراتژیک نزدیک به خودشان. آنها اکنون در وضعیتی قرار گرفتهاند که به بازیگری باختهاند که خود قوانین بازی را برای حریف تعریف کرده بود. ترامپ با درک کامل این پارادایم، اکنون از این نقطه ضعف برای باجخواهی نهایی استفاده میکند. او میداند که اروپا برای حفظ ظاهر اتحاد ناتو و تداوم سایه نظامی آمریکا، مجبور به پذیرش هزینههایی خواهد بود که دیگر مستقیماً به نفع این قاره نیست. این بدترین معاملهای است که ایالات متحده میتواند با مهرههای اروپایی خود انجام دهد، و باید به عنوان یک درس عبرت بزرگ در روابط بینالملل ثبت شود.
فروپاشی روایت اعتماد در غرب
بازگشت این “بومرنگ” به قاره سبز، ضربهای کاری به ساختار اعتماد و همبستگی اروپایی وارد کرده است. اروپا سالهاست که قدرتهای منطقهای (مانند روسیه) و جهانی (مانند چین) را به دلیل آنچه “دخالت در امور داخلی” مینامیدند، محکوم کرده است؛ اما خود در ماجرای گرینلند، ناظر بر مداخله آشکار و تحمیل اراده یک شریک استراتژیک پیشین است.
موضعگیریهای متناقض در برلین و پاریس، نه از سر قدرت، بلکه از عمق سرخوردگی نشأت میگیرد. تلاش برای ایستادگی در برابر واشنگتن، بدون داشتن زیرساختهای اقتصادی و نظامی کاملاً مستقل، محکوم به شکست است. این بحران، نیاز حیاتی اروپا به دستیابی به استقلال استراتژیک (Strategic Autonomy) را بار دیگر فریاد میزند؛ استقلالی که سالهاست تنها در حد شعار باقی مانده است. در پرونده گرینلند، جایی برای تنفس حداقلی برای بازیگرانی که خود را برتر از بازیهای قدرت میدانستند، باقی نمانده است. این واقعه، سندی است بر این ادعا که اتحادهای مبتنی بر وابستگی مطلق، در نهایت بهای سنگینی بر طرف ضعیفتر تحمیل خواهند کرد.
اروپا و معمای جاهطلبی آمریکا
مسئله گرینلند صرفاً رقابت بر سر یک جزیره نیست؛ بلکه سنجهای است برای سنجش میزان بلوغ ژئوپلیتیک اروپا. این بحران نشان داد که ساختارهای دفاعی قدیمی، مانند ناتو، در برابر جاهطلبیهای نوین و یکجانبهگرای قدرت مسلط، کارایی لازم را ندارند. رهبران اروپایی باید دریابند که همراهی کورکورانه با سیاستهای واشنگتن در شرق میانه یا افغانستان، دیر یا زود به معنای از دست دادن کنترل بر منابع و مناطق حیاتی خود در شمالگان خواهد بود.
شکست در مدیریت این بحران به معنای تسلیم کامل حاکمیت ژئوپلیتیکی اروپا به یک قدرت خارجی است. درسی که باید از بازگشت این بومرنگ آموخته شود، این است که اتحادهای بینالمللی تنها در صورتی پایدار و سودمند هستند که بر مبنای احترام متقابل و منافع مشترک تعریف شده، و نه بر اساس سلسله مراتب قدرت، بنا شوند. اگر اروپا خواهان حفظ جایگاه خود در جهان چندقطبی آینده است، باید همین حالا روایت استقلال استراتژیک خود را با اقدامات عملی و خروج از سایه بلند واشنگتن، به واقعیت تبدیل کند، پیش از آنکه آخرین قطعه از این پازل، یعنی کنترل بر داراییهای حیاتیاش، از دست برود. موضوعی که با توجه به حضور سیاستمدارات ضعیف کنونی در اروپا بعید به نظر میرسد.