تاریخ انتشار : ۰۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۷:۱۰  ، 
کد خبر : ۳۸۷۰۰۸
برشی از خاطرات حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای از رخداد‌های بهمن ۱۳۵۷

روز بازگشت امام(ره)

پایگاه بصیرت / مهدی سعیدی

حضور حضرت امام(ره) در تهران و بازگشت ایشان پس از سال‌های متمادی تبعید، فصل پایانی نهضتی بود که از مدت‌ها قبل آغاز شده و به پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 انجامید. در آن ساعات حساس ورود حضرت امام(ره) به ایران، نگرانی‌ها و هیجانات همه وجود انقلابیون را دربر گرفته بود و لحظه‌های پیش‌بینی‌ناپذیری بود که امکان وقوع هر حادثه‌ای تلخ و شیرین قابل تصور بود. یکی از یاران حضرت امام(ره) در آن ایام حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای است که در گفت‌وگویی در سال 1362، از خاطرات آن روزها می‌گوید:

«در آن روزها ما در یک حالت بُهت بودیم. در حالی که در همه‌ فعالیت‌های آن روزها ما طبعاً داخل بودیم. همان‌طور که می‌دانید ما عضو شورای انقلاب بودیم و یک حضور دائمی تقریباً وجود داشت. لکن یک حالت ناباوری و بهت بر همه‌ ما حاکم بود. من یک چیزی بگویم که شاید شما تعجب بکنید.

من تا مدتی بعد از ۲۲ بهمن هم که گذشته بود بارها به این فکر می‌افتادم که ما خوابیم یا بیدار و تلاش می‌کردم که از خواب بیدار شوم؛ یعنی اگر خواب هستم، این رؤیای طلایی که بعدش لابد اگر آدم بیدار شود هر چه قدر خواهد بود خیلی ادامه پیدا نکند، اینقدر برای ما شگفت‌آور بود مسئله...

روز ورود امام، البته آن روز ورود ایشان که ما از دانشگاه، می‌دانید که متحصن بودیم در دانشگاه دیگر، می‌رفتیم خدمت امام، توی ماشین من یک وقتی خدمت خود امام هم گفتم همین را. همه خوشحال بودند، می‌خندیدند، بنده از نگرانی بر آنچه برای امام ممکن است پیش بیاید بی‌اختیار اشک می‌ریختم و نمی‌دانستم که برای امام چی ممکن است پیش بیاید. چون یک تهدیدهایی هم وجود داشت.

بعد رفتیم وارد فرودگاه شدیم، با آن تفاصیل امام وارد شدند. به مجرد اینکه آرامش امام ظاهر شد نگرانی‌ها و اضطراب ما به کلی برطرف شد؛ یعنی امام با آرامش خودشان به بنده و شاید به خیلی‌های دیگر که نگران بودند، آرامش بخشیدند.

وقتی که بعد از سال‌های متمادی امام را من زیارت می‌کردم آنجا، ناگهان خستگی این چند ساله مثل اینکه از تن آدم خارج می‌شد. احساس می‌شد که همه‌ آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با کمال صلابت و با یک تحقق واقعی و پیروزمندانه اینجا در مقابل انسان تبلور پیدا کرده.

وقتی که آمدیم وارد شهر شدیم از فرودگاه و با آن تفاصیلی که خب همه‌ شماها شاهد بودید و بحمدالله هنوز در ذهن همه‌ مردم شاید آن قضایا زنده است، همان‌طور که می‌دانید امام عصری از بهشت زهرا رفتند به یک نقطه‌ نامعلومی و برادران‌مان حالا به طور مشخص، آقای ناطق نوری امام را در حقیقت ربودند و به یک مأمنی بردند که از احساسات مردم که می‌خواستند همه ابراز احساسات بکنند و امام از شب قبلش که از پاریس حرکت کرده بودند تا دم غروب، تقریباً دمادم غروب دائماً در حال فشار کار و حضور بودند و هیچ یک لحظه استراحت نکرده بودند یک مقداری استراحت بدهند به امام.

ما هم پایین بودیم؛ یعنی ما در آن حال، ما رفته بودیم رفاه. مدرسه‌ رفاه کارهای‌مان را انجام می‌دادیم. قبل از آنی که امام وارد بشوند ما نشسته بودیم با برادران‌مان و روی برنامه‌ اقامتگاه امام و ترتیباتی که بعد از ورود امام باید انجام بگیرد، یک مقداری مذاکره کرده بودیم، یک برنامه‌ریزی‌هایی شده بود.

آن روزها یک نشریه‌ای ما درمی‌آوردیم که بعضی از اخبار و مثلاً اینها در آن نشریه چاپ می‌شد، از همان رفاه این نشریه بیرون می‌آمد. یک چند شماره‌ای منتشر شد. البته در دوران تحصن هم یک نشریه‌ دیگری آنجا راه انداختیم یک دو سه شماره هم آن درآمد.

‌ـ‌عرض کنم که‌ـ من برگشتم آنجا و منتظر بودیم لحظه به لحظه که ببینیم چه خواهد شد. اطلاع پیدا کردیم که امام رفتند، به یک نقطه‌ای که یک مقداری آنجا استراحت کنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزدیک غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اینها. آخر شب بود، من داشتم خبرهای آن روز را تنظیم می‌کردم که توی همان نشریه‌ای که گفتیم چاپ بشود و بیاید بیرون.

ساعت حدود ده شب بود تقریباً، یک وقت دیدیم که از در حیاط داخلی [مدرسه‌] رفاه‌ـ که از آن کوچه باز می‌شد یک در کوچکی بود‌ـ یک صدای همهمه‌ای احساس کردم من و یک چند نفری آنجا سر و صدا کردند و {پیدا شد} معلوم شد که یک حادثه‌ای واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه کردم، دیدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هیچ کس با ایشان نبود. این برادرهای پاسدار، پاسدار که یعنی همان کسانی که آنجا بودند‌ـ که ناگهان امام را در مقابل خودشان دیده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند که چه بکنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم علی‌رغم آن خستگی که آن روز گذرانده بودند با کمال خوشرویی با اینها صحبت می‌کردند. اینها هم دست امام را می‌بوسیدند، البته شاید یک ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همین‌طور طول حیاط را طی کردند، رسیدند به پله‌هایی که به حال طبقه‌ اول منتهی می‌شد و آن پله‌ها پهلوی همان اتاقی هم بود که من توی آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم که امام را از نزدیک ببینم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌ای از بچه‌ها بودند اینها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند که دست ایشان را ببوسند.

من هر چی کردم نزدیک بشوم دست امام را ببوسم، دیدم که به قدر یک نفر مزاحمت برای امام ایجاد خواهد شد و علی‌رغم میل شدیدی که داشتم بروم خدمت امام دست ایشان را ببوسم، کنار ایستادم و امام از دو متری من عبور کردند.

من نزدیک نرفتم؛ چون دیدم شلوغ است دور و ور ایشان و رفتن من هم به این شلوغی کمک خواهد کرد. عین این احساس را من توی فرودگاه هم داشتم. توی فرودگاه همه می‌رفتند طرف امام من هم خیلی دلم می‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضی دیگر هم مانع می‌شدم که بروند طرف امام که ایشان را خسته نکنند.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات