فرهنگی >>  فرهنگی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۱  ، 
کد خبر : ۳۸۷۹۹۹

پسری خائن به جای پدری خائن

بعد از آنکه رضاخان از قدرت خلع شد و نتوانست برای سلطنت نامشروعش کاری کند دست به دامن فروغی، یکی از عمال بیگانه شد و تدارک حکومت پسر دیکتاتورش را تهیه دید به این ترتیب پسری خائن به جای پدری خائن نشست.

رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند. چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

پسری خائن به جای پدری خائن

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

تدارک سلطنت محمدرضا

دو هفته آخر سلطنت رضاخان من درگیر مسائلی بودم که به تعیین سرنوشت بعدی حکومت پهلوی پیوند قطعی داشت. نزدیکی من به ولیعهد و دوستی منحصر بفرد او با من عاملی بود که سبب شد تا در این مقطع حساس نقش رابط او را با مقامات اطلاعاتی انگلستان عهده‌دار شوم.

در این روزها، من تنها یار محرم و صمیمی محمدرضا بودم ارنست پرون یکی دو ماه قبل از شهریور ۲۰ تحت این عنوان که می‌خواهم خانواده‌ام را ببینم ایران را ترک کرد و سپس پس از تحکیم حکومت محمدرضا و سلطنت او بازگشت این سفر او جمعاً ۵-۶ ماه طول کشید. فوزیه هم به اتفاق دخترش شهناز که فکر می‌کنم یکی دو ساله بود توسط محمدرضا به مصر فرستاده شد تا از جریانات ناراحت نشود. لذا طی این مدت محمدرضا با من تنها بود.

بعد از ظهر یکی از روزهای نهم یا دهم شهریور ولیعهد به من گفت: «همین امروز به سفارت انگلیس مراجعه کن در آنجا فردی است به نام ترات که رئیس اطلاعات انگلیس در ایران و نفر دوم سفارت است. او در جریان است و درباره وضع من با او صحبت کن.» محمدرضا اصرار داشت که همین امروز این کار را انجام دهم نمی‌دانم نام ترات و تماس با او را چه کسی به محمدرضا توصیه کرده بود شاید فروغی شاید قوام شیرازی و شاید کس دیگر؟!

من به سفارت انگلیس تلفن کردم و گفتم با مستر ترات کار دارم. تلفنچی به او اطلاع داد. خودم را معرفی کردم و گفتم که از طرف ولیعهد پیغامی دارم از این موضوع استقبال کرد و گفت: «همین امشب دقیقاً رأس ساعت ۸ به قلهک بيا » در آن موقع که تابستان بود، سفارت در قلهک قرار داشت در آنجا در مقابل در سفارت جنگل کوچکی است در آنجا منتظر من باش» سپس مشخصات خود را به من داد که قدش ۱۸۰ سانت است. باریک اندام است و حدود ۴۵-۵۰ ساله و گفت که همانجا قدم بزنم و او که مرا قبلا ندیده بود، می‌تواند مرا بشناسد!

من چند دقیقه قبل از موعد مقرر رسیدم ولی به قسمت موعود نرفتم و کمی بالاتر قدم زدم و رأس ساعت ۸ به محل قرار رفتم دیدم که از جنگل خبری نیست و تنها یک زمین بلا تکلیف است که تعدادی درخت در آنجا کاشته شده و حدود ۲۰۰۰ متر مساحت دارد. دقیقاً رأس ساعت ۸ فردی از در سفارت خارج شد و از آن سمت خیابان به طرف من آمد. دیدم که مشخصات او با مستر ترات تطبیق می کند.

به هم که رسیدیم به فارسی سلیس گفت: «اسمتان چیست؟» گفتم: «فردوست . گفت: «خوب، من هم ترات و دست داد. بلافاصله پرسید که موضوع چیست؟ گفتم که ولیعهد مرا فرستاده و نام شما را به من داده تا با شما تماس بگیرم و بپرسم که وضع او چه خواهد شد و تکلیفش چیست؟ ترات مقداری صحبت کرد و گفت که محمدرضا طرفدار شدید آلمان‌ها است. و ما از درون کاخ اطلاعات دقیق و مدارک مستند داریم که او دائماً به رادیوهایی که در ارتباط با جنگ است.

به زبان‌های انگلیسی و فرانسه و فارسی گوش می‌دهد و نقشه‌ای دارد که خود تو پیشرفت آلمان در جبهه‌ها را برایش در آن نقشه با سنجاق مشخص می‌کنی! من گفتم که من صرفاً پیام‌آور و پیام بر هستم و مطالبی که فرمودید را به محمدرضا منعکس می‌کنم اثرات گفت: به هر حال من آماده هستم که هر لحظه حتی هر شب در همین ساعت و در همین محل با شما ملاقات کنم شما هم هیچ نگران وقت نباش که مبادا مزاحم باشی چنین چیزی مطرح نیست و هر لحظه کاری داشتی تلفن کن!»

من به سعد آباد بازگشتم و جریان را به محمدرضا گفتم، او شدیداً جا خورد و تعجب کرد که از کجا می‌داند که من به رادیو گوش می‌دهم و با نقشه دارم و غیره ! من گفتم: «خوب، اگر اینها را ندانند پس فایده شان چیست؟!» محمدرضا گفت: «حتما کار این پیشخدمت ها است.» گفتم: «حالا کار هر که است شما به این کاری نداشته باش برداشت شما از اصل مسئله چیست؟!» محمدرضا گفت: «فردا اول وقت با ثرات تماس بگیر و با او قرار ملاقات بگذار و بگو که همان شب با محمدرضا صحبت کردم و گفت که نقشه را از بین می‌برم و رادیو هم دیگر گوش نمی‌کنم مگر رادیوهایی که خودشان اجازه دهند آنها را بشنوم.

شب بعد، به همان ترتیب ترات را در همان محل دیدم در ملاقات‌ها با ترات من همیشه ۶-۵ دقیقه زودتر می‌رسیدم چون احتمال خرابی اتومبیل در راه را نیز محاسبه می‌کردم. ولی ترات همیشه همان رأس ساعت ۸ از در سفارت خارج می‌شد. به تراث گفتم که محمدرضا گفته که نقشه‌ها را پاره می‌کنم و رادیوی بیگانه هم گوش نمی‌دهم، مگر آن رادیوهایی که با اجازه شما باشد.

ترات گفت: «خوب ببینیم که آیا او در این بیانش صداقت دارد یا نه ؟!» گفتم: «من کی شما را ببینم؟» گفت: «هر موقع که بخواهی فردا هم می‌توانی ببینی، ولی فعلا جوابی جز این ندارم این ملاقات کوتاه بود. ترات هیچگاه صحبت اضافی نمی‌کرد و مشخص بود که فرد اطلاعاتی ورزیده‌ای است. در عین حال خشن نیز بود. البته با من موردی نبود که خشونت نشان دهد ولی از چهره‌اش مشخص بود که فرد خشنی است.

همان شب من جریان ملاقات دوم را به محمدرضا گفتم او بلافاصله رادیو را کنار گذاشت و دستور داد که نقشه و ریسمان و سنجاق و.... را جمع آوری کنم و گفت که دیگر در اتاق من از این چیزها نباشد!! او بلافاصله از من خواست که به ترات تلفن کنم خیلی دلواپس بود و شور می‌زد. می‌خواست هر چه زودتر تکلیفش روشن شود و در عین حال از علیرضا برادر تنی‌اش وحشت داشت و می‌ترسید که انگلیسی ها او را روی کار بیاورند؛ من به ترات تلفن کردم. او گفت که من فعلا با این سرعت کاری ندارم ولی شما هر روز تلفن کن به هر حال، هر روز تلفن می زدم.

فکر می‌کنم چهار یا پنج روز پس از اولین ملاقات بود که ترات گفت: «امشب همانجا بیا سر قرار رفتم ترات گفت: «محمدرضا پیشنهادات ما را انجام داده و این خوب است. البته ما نمی‌گوییم که به هیچ رادیویی گوش ندهد به هر رادیویی دلش خواست گوش بدهد، ولی مسئله نقشه برای ما اهمیت دارد که این چه علاقه‌ای است که او به پیشرفت قوای آلمان داشت به هر حال یک اشکال پیش آمده روس‌ها صراحتاً مخالف سلطنت هستند و خواستار استقرار رژیم جمهوری در ایران می‌باشند.

آمریکایی‌ها هم بی‌تفاوتند و می‌گویند برای ما فرقی نمی‌کند که در ایران جمهوری باشد یا سلطنت و بیشتر هم چون رژیم جمهوری را می‌شناسند به آن راغبند ولی خود ما به سلطنت علاقمندیم به دلایلی که آمریکایی‌ها متوجه نیستند، ولی روس‌ها دقیقا متوجهند آمریکایی‌ها نمی‌دانند که در جمهوری ایران برای آنها مشکلات جدیدی پیش خواهد آمد. لذا من باید نخست با آمریکایی‌ها صحبت کنم و آنها را توجیه کنم و زمانی که مسئول مربوطه قانع شد، وزنه ما سنگین میشود و دو نفری به سراغ روس‌ها خواهیم رفت.

این بحث طبعاً چند روزی طول می‌کشد ولی شما طبق معمول هر روز تلفن کن من همان شب سخنان ترات را دقیقا به اطلاع محمدرضا رساندم و هر روز به سفارت تلفن می‌زدم تا چند روز می‌گفت که مطلب تازه‌ای ندارم و به طور جدی دنبال قضیه هستم. به هر حال پس از حدوداً ۴-۵ روز مجدداً او را در همان محل و در همان ساعت دیدم. گفت: «من آمریکایی‌ها را قانع کردم که در ایران وضع موجود و رژیم سلطنت مناسب تر از جمهوری است.

آنها هم پذیرفتند و گفتند که شما در مناطقی چون ایران با تجربه تر و مطلع‌تر هستید و حرف شما را قبول داریم. من هم گفتم که خیر این قبول داشتن فایده‌ای ندارد شما باید در مقابل رقیب مشترکمان یعنی روس ها در کنار ما بایستید و از موضع ما دفاع کنید.» خلاصه در ملاقات آن روز منظور ترات این بود که بفهماند توانسته موافقت آمریکایی‌ها را جلب کند و البته می‌گفت که آمریکایی‌ها هنوز نیز باطنا بی‌تفاوت هستند ولی علاقمندند که خواست انگلیسی‌ها اجرا شود و قول داده‌اند که محکم در کنار آنها بایستند ترات گفت: «به نظر من مسئله حل شده است، چون روس‌ها به کمک آمریکایی‌ها بخصوص از نظر وسایل جنگی، احتیاج دارند و در مذاکرات مشترک ما و آمریکا با نماینده شوروی او مجبور است تسلیم شود. این مسئله نیز طول می‌کشد ولی تو مانند سابق روزانه تلفن کن.

یکی دو روز بعد باز ملاقات رخ داد و این بار ثرات گفت که متأسفانه ما نتوانستیم روس‌ها را حاضر به پذیرش محمدرضا کنیم نماینده آمریکا تهدید کرده است که ما در روابطمان تجدید نظر خواهیم کرد که البته بلوف بود و شما باید از مسکو اختیارات کامل و دستورات صریح و واضح بگیرید و اعلام کنید که خواست دو دولت بریتانیا و آمریکا این است! نمی‌دانم حرف‌های ترات تا چه حد با واقعیت منطبق بود؟!

آیا واقعا چنین بود و یا می‌خواست محمدرضا را بیشتر در ترس و التهاب و انتظار شدید قرار دهد؟! نکته دیگری که به این فرض دامن می‌زند رفتار مشكوک على قوام پسر قوام الملک شیرازی و شوهر اشرف) بود! او همزمان با ملاقات‌های من و ترات (که البته من و محمدرضا از او مخفی می‌کردیم هر روز نزد محمدرضا می‌آمد همسرش در سعدآباد بود و او حق داشت به کاخ بیاید. تلاش علی قوام در دامن زدن به التهاب و ترس محمدرضا بود.

گاهی که هواپیمایی برفراز تهران پرواز می‌کرد داد می‌زد: «هواپیمای روس‌ها می‌خواهد کاخ را بمباران کنداه مستقیماً به محمدرضا نمی‌گفت. ولی رو به من می‌کرد و می‌گفت: «حسین اگر می‌خواهی خطری متوجهت نشود، بیا برویم در سفارت انگلیس پناهنده شویم پناهنده موقت وقتی خطر رفع شد بیرون می‌آییم من خودم هر روز همین کار را می‌کنم من گفتم: «چطور؟ آیا راهت می‌دهند؟ گفت: «البته کار مشکلی نیست. 

دریان در را باز می‌کند و می روم داخل و وقتی خطر رفع شد بیرون می‌آیم» به هر حال طوری بلند صحبت می‌کرد که محمدرضا نیز بشنود و بداند که یکی از راه‌های نجاتش پناهنده شدن به سفارت انگلیس است خلاصه علی قوام تا هواپیما می‌دید از جا می پرید و می‌گفت: «حسین، بدو مخفی شویم جانمان در خطر است. این حرکات علی قوام تا ۲۴ شهریور ادامه داشت و باعث اضطراب محمدرضا می‌شد.»

بالاخره ۲۴ شهریور بود که ترات به من گفت: با عجله همین امشب ترتیب کار را بده و هر چه زودتر محمدرضا به مجلس برود و سوگند بخورد و تأخیری در کار نباشد. من به محمدرضا اطلاع دادم. او هم مقامات مربوطه را تلفنی احضار کرد، توسط فروغی استعفانامه رضاخان که منتظر تعیین تکلیف ولیعهد بود تقریر شد و مقدمات رفتن رضاخان و انتصاب محمدرضا به سلطنت تدارک دیده شد.

من در این صحنه‌ها حضور نداشتم. حدود ساعت ۱۲ شب بود که محمدرضا به من گفت کار تمام شده و ترتیبات لازم داده شده است. به این ترتیب روز ۲۵ شهریور استعفای رضاخان و انتصاب محمدرضا به سلطنت به مجلس اعلام شد و روز ۲۶ شهریور محمدرضا در مجلس سوگند خورد و رسماً شاه شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات