حماسه و جهاد >>  دفاع مقدس >> نبض حماسه و جهاد
تاریخ انتشار : ۰۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۹  ، 
کد خبر : ۳۸۸۲۶۴
سردار شهید حمید باکری

همه فکر می‌کردند، چون حمید بچه دارد آقا مهدی نمی‌گذارد او جلو برود

قسمتی از خاطرات همسرشهید حمید باکری:

شهید حمید باکری، برادر شهید مهدی باکری، از سرداران سرافراز ایران در سال‌های دفاع مقدس و جانشین فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا بود؛ فرمانده‌ای که نامش با رشادت، اخلاص و روحیه‌ای مثال‌زدنی در تاریخ این سرزمین ماندگار شد. او در سال ۱۳۳۴ در تبریز دیده به جهان گشود و از همان سال‌های جوانی، با روحیه‌ای انقلابی، در مسیر مبارزه با رژیم پهلوی گام نهاد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و با آغاز جنگ تحمیلی، در صف نخست مدافعان میهن ایستاد و نقشی مؤثر در سازماندهی نیروهای رزمنده و طراحی عملیات‌های سرنوشت‌ساز ایفا کرد.

حضور او در عملیات‌های بزرگ فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان و والفجر مقدماتی، جلوه‌هایی از تعهد و شجاعت اوست؛ اما اوج حماسه‌آفرینی‌اش در عملیات خیبر، در اسفند ۱۳۶۲ رقم خورد؛ آن‌گاه که در منطقه طلائیه، پس از مقاومتی جانانه در برابر دشمن بعثی، آسمانی شد و پیکر مطهرش در میدان نبرد به یادگار ماند.

در ادامه، روایت همسر شهید از روزهای پس از شهادت و چگونگی آن را می‌خوانیم:

وقتی به ارومیه رسیدیم، تازه دریافتم که جنازه‌ای در کار نیست؛ پیکرش مفقود شده بود. من همیشه از روزی که باید با پیکر بی‌جان حمید روبه‌رو می‌شدم، هراس داشتم؛ حس می‌کردم تاب دیدن آن صحنه را ندارم. انگار خودِ حمید نیز این را می‌دانست.

روزهای نخست، بی‌امان اشک می‌ریختم. شبی در خواب دیدمش. با همان آرامش همیشگی گفت: «چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟» گفتم: «می‌خواهم بدانم چگونه شهید شدی؟» لبخندی زد و گفت: «تو هم به چه چیزهایی فکر می‌کنی! یک ترکش خورد این‌جا…» و به پیشانی‌اش اشاره کرد «…و شهید شدم.»

در جزیره مجنون بودند؛ همان‌جا که آتش و آب در هم تنیده بود. آنان که در آن لحظات یا اندکی پس از آن با حمید همراه بودند، می‌گفتند نزدیک پل، بر اثر انفجار خمپاره شصت به شهادت رسید. یکی از دوستانش روایت می‌کرد: «تمام مدت، تنها با بی‌سیم‌چی‌اش، بر روی سیل‌بند قدم می‌زد. دستش را بر کمر گذاشته بود و با آن قامت بلند، سر را اندکی پایین گرفته بود تا از دید دشمن در امان بماند. انگار در باغی قدم می‌زند؛ پیش هر سنگری می‌ایستاد، احوال می‌پرسید، وضعیت مهمات را جویا می‌شد و دوباره به راه می‌افتاد. پس از انفجار خمپاره، دیدیم بی‌سیم‌چی‌اش تنها بازگشت. به جست‌وجوی حمید رفتیم. پیکرش را در گودیِ کنده‌شده در دل سیل‌بند نهاده بودند. سینه و سرش آکنده از ترکش بود. پتوی سربازی کوتاهی بر او کشیده بودند؛ پوتین‌هایش بیرون مانده و پاشنه‌هایش در آب فرو رفته بود. از آن‌سو، آتش دشمن چند برابر شده بود. بسیاری کوشیدند پیکر را بازگردانند، اما هر که پیش می‌رفت، هدف گلوله قرار می‌گرفت. تصمیم گرفتیم به هر شکل ممکن او را بیاوریم عقب که آقا مهدی پیغام فرستادند: اگر می‌توانید پیکر دیگر شهدا را هم بیاورید، این کار را بکنید؛ و اگر نمی‌شود، حمید هم در کنار دیگر شهدا بماند.»

همه می‌پنداشتند چون حمید فرزند دارد، آقا مهدی نخواهد گذاشت به خط مقدم برود. پس از شهادتش، خواهرشان با اندوه از مهدی پرسید: «چرا حمید؟» و پاسخ شنید: «پس چه کسی؟ حمید هم مثل دیگران است؛ چه فرقی می‌کند؟»

چهل روز بعد، هنگامی که آقا مهدی به ارومیه آمد، همین که چشمش به عکس حمید افتاد، سنگینی اندوه را می‌شد در گام‌هایش دید؛ چنان آرام و سنگین راه می‌رفت که گویی وزنه‌ای بر پاهایش بسته‌اند. احسان جلو رفت و معصومانه گفت: «عمو! آمده‌ای مرا ببری پیش بابا؟» آقا مهدی تنها او را در آغوش گرفت و بوسید؛ بی‌آن‌که سخنی بگوید.

 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات