۲۱ چراغ خاموش
در این روزهای پراتفاق تا میآییم خبری را بخوانیم، خبر بعدی میآید و سایه میاندازد رویش...، اما چند روزی است که یک خبر، تمام کانالهای تبریز را قرق کرده: «پنجشنبه، ۶ فروردین ۱۴۰۵؛ پرتعدادترین تشییع شهدای تبریز بعد از هشت سال دفاع مقدس.»
۹ اسفند ۱۴۰۴، همان روزی که ستون روشنایی ایران فرو ریخت، خیلیها فکر کردند کار تمام است. دشمن و آنهایی که دلشان برای نبودن ایران میتپید، مطمئن بودند که مردم از هم میپاشند، صدایشان میخوابد و کشور زیر حجم این مصیبت زانو میزند؛ اما یادشان رفته بود که ما، فرزندان همان مردی هستیم که حتی در لحظه شهادت هم مشت گره کردهاش باز نشد. گریه کردیم، بیتاب شدیم و سوختیم، اما خاموش نشدیم. آمریکا و رژیم صهیونیستی حساب اینجای ماجرا را نکرده بودند؛ اینکه درد ما را متفرق نمیکند، فقط خونمان را تندتر به جوش میآورد.
شب قبل از تشییع ۶ فروردین، داشتم سبکسنگین میکردم حدیث را کجا بگذارم؟ پیش پدرش در خانه بماند یا از مادرم کمک بگیرم؛ مثل روزهایی که برای تجمع یا راهپیمایی میرفتم. دختر هشت سالهام تازه دفتر ترسهای جنگ دوازده روزه را مچاله کرده بود و انداخته بود توی سطل خاطرات که جنگ رمضان از راه رسید.
تنها دلگرمیاش در این مدت شده کاروانهای خودرویی شبانه. میگوید: «وقتی همه باهمیم و حیدر حیدر میگیم، وقتی پرچم دستم میگیرم، خیلی احساس شجاعت میکنم.» همین جمله، شده ترفند هر شبش تا خانواده سه نفرهمان را بکشاند کف خیابان. راست هم میگوید؛ آن شبهایی که نمیرویم، مدام از خواب میپرد.
داشتم موضوع را با همسرم درمیان میگذاشتم که حرفم را برید: «سهتایی میریم. همه اون بچهها میتونستن حدیث ما باشن.» راستش تا قبل از این، خیلی موافق حضور در تجمعات نبود و جهاد سهنفرهمان فقط در حد همان کاروانهای خودرویی پیش رفته بود.
رسیدیم به امروز؛ ۶ فروردین ۱۴۰۵. من و حدیث و پدرش میان موجی از آدمها، با صدای «حیدر حیدر» مهدی لیثی، مشتمان را بالا بردهایم و میکوبیم به صورت دشمن. آنقدر آدم آمده که خیابان نفس نمیکشد؛ هر چند قدم، کسی دنبال همراهانش میگردد و صدای پای مردم با صدای شعار و نوحه قاطی میشود. تعداد شهدا زیاد است؛ پیکر خانواده حلما، دختر یکونیمساله، هم میان شهداست. لیثی میخواند: «موشک به قلب حیفا، تقاص اشک حلما.» نام حلما توی این چند روز طوری در شهر پیچیده که هرکس شعار را میشنود، بیاختیار چشمش خیس میشود.
مداح اسم روی تابوتهای پرچمپیچ را میخواند. هر اسمی که از پشت تریبون خوانده میشود، شهر یکصدا جواب میدهد: «شهید». این صدا وزنی دارد برابر با تمام باری که یک زندگی میتواند روی شانه آدم بیندازد. انگار با خون هر شهید، قفلی در دل کسی باز میشود؛ قفلی که پشتش نه شکست خوابیده و نه تسلیم. فقط عزم است و مقاومت.
از میدان شهدا تا میدان ساعت، پیکرها را بدرقه میکنیم به سمت خانه ابدیشان؛ ۲۱ چراغ خفته، ۲۱ قدم مانده در میانه راه، ۲۱ داستانی که وسط قصه نصفه مانده است؛ اما بیشتر که دقت میکنم، امروز، چیزی در شهر تغییر کرده است. وزن این همه نام بهجای خمکردن کمر تبریز، قدمها را استوارتر کرده است. شاید معنای واقعی ایستادن همین باشد؛ اینکه از دل سنگینترین روزها، بلندترین صداها شنیده شود و امروز، درست وقتی که نام ۲۱ شهید در خیابانها میپیچید، تبریز دوباره از نو قد کشید. جمعیت آمده، ۲۱ چراغ را دوباره روشن کردند و از این به بعد، به جای این ۲۱ نفر هم قدم برمیدارند و قصه ناتمامشان را به پایان میرسانند.
فائزه آسایشجاوید
این محله. محله بیتفاوتی نیست
هر شب، سر کوچه، ساعت هفتونیم، منتظر میمانیم تا بقیه بیایند و با اتوبوس شهری برویم تا میدان اصلی شهر. بقیه که میگویم؛ یعنی مسجدیها و پایگاهیها و هیئتیها و هممحلهایها.
شب اول، همه جمع پانزده نفر هم نمیشدیم. سه شب بعد، قرار بر این شد که با واحد، مستقیم نرویم به تجمع مرکز شهر. از همینجا راهپیمایی را شروع کنیم و تا ساعت هشت به تجمع میدان شهرداری برسیم. یکی گفت: «تعدادمون خیلی کمه؛ خوبیت نداره...»
دیگری گفت: «اشکال نداره؛ از همین تعداد کم شروع میکنیم و هرکسی پرچم و عکس و پوسترهایی که توی خونه داره رو ورداره بیاره.»
مسئول هیئت، باند و اکو را گذاشت صندوق عقب ماشینش و قبل حرکت، سرود و مداحیهای پرشور را پلی کرد و بعد، آهستهآهسته راه افتاد و ما پشت سرش. میکروفون دست امام جماعت جوان بود و شعار میداد و همراهی میکردیم. صدای بلندتر بچهها و نوجوانها انرژی جمع را برد بالا. شعارگویان از یک طرف خیابان رد شدیم. عابران پیاده سر جایشان ایستادند و با مشتهای گرهکرده شعارها را تکرار میکردند: «نه سازش، نه پوزش، نبرد با آمریکا. مرگ بر ترامپ شیطانصفت. این آخرین کلامه مذاکره حرامه. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر فتنهگر...» و دهها شعار دیگر. کسبه دو طرف خیابان هم دم مغازه آمدند برای تماشا.
قرار و حرکت تأثیرگذاری بود. همینکه متوجه میشدند محله، خاموش و بیخیال نیست جلوی جنایتها و دستدرازی آمریکا و رژیم صهیونیستی از یکطرف؛ و فراخوان براندازها و خرابکارها از طرف دیگر؛ کلی کار بود. بیشتر رانندهها و سرنشینها با تمام وجود شعار میدادند و رد میشدند. دو سه تا ماشین از دو لاین دست گذاشته بودند روی بوق و میخندیدند و چیزی نمیگفتند. منظورشان هرچه بود ما به فال نیک گرفتیم و به نفس کارمان ایمان داشتیم و جالبتر اینکه عدهای خودشان را به ما میرساندند و تا میدان و خیابان بعدی شدیم حدود پنجاه نفر. همینطور تا سهراهی بعدی، شدیم نزدیک به صد و پنجاه نفر و بعد مثل یک رودخانه رسیدیم به دریای تجمع توی میدان وحدت. تجمع؛ تجمع معمولی نبود، کانون شور و شعور حماسی بود با رجزخوانیهای حیدری و خیبری و رهبری!
حال همه خوب و کوک بود از این قرار! محله و راسته دوتا خیابان منتهی به مرکز شهر از سکوت درآمده بود.
شبهای بعد، بنا شد با مسجد محلههای همسایه، سر قرار خودجوشمان باشیم و توی خیابانهای فرعی دور و برمان، یکییکی راهپیمایی راه بیندازیم و برسیم به مرکز شهر. کوچهها انگار به خودشان آمدند. مردمی که به هر دلیلی توی تجمع مرکز شهر نمیرفتند؛ با لباس توخونهای آمدند پشت پنجره و تراس؛ یا شعارها را همراهی میکردند یا فیلم میگرفتند. گاهی چند جوان چهاردهـپانزدهساله موفرفری با گردنبند یوقور و سیگار بهدست، وسط مسیر، از کنار خیابان، رهبری شعارها را دست میگرفتند و راهپیماییکنندگان با روی باز «ایول داداش، دمت گرم» به آنها میگفتند.
قرار و حرکت تأثیرگذاری بود. طنین شعارها، حضور مردها و زنها و بچهها، حتی توی شبهای سرد و بارانی، محله و کوچه و خیابان را بیدارتر کرد. حتی آنهایی که از توی کبابیها و کافهها ته سیگارشان را پرت میکردند کف پیادهروها، متوجه شدند که این محله، محله بیتفاوتی نیست و از خانه و خیابانش مثل یک مادر محافظت میکند.
طاهره نورمحمدی
عقابهای بیخواب
در دنیای ما، گوشی موبایل و گشتوگذار در فضای مجازی معنایی ندارد؛ اینجا چشمها نه به صفحههای کوچک روشن، که به پهنه تاریک و بیکران آسمان دوخته شده است. اگر هم فرصتی باشد، تنها یک سؤال میان بچهها میچرخد: «از بیرون چه خبر؟ مردم هنوز کف خیابون هستن یا نه؟»
وقتی خبر میرسد که خیابانها شلوغ است، انگار جانی دوباره در رگهای خسته بچهها دمیده میشود. لبخند روی لبهای خشکیده مینشیند و زیر لب زمزمه میکنند: «الهی فدای این مردم باغیرت بشیم.»
همین خبر کافی است تا خستگی چهلوهشت ساعت بیخوابی ممتد از تن برود. خواب اینجا واژهای غریب است. یا باید میان غرش کرکننده توپها و شلیک پدافند چرت بزنی، یا در جانپناههای نیممتری خودت را مچاله کنی. شبهای پدافند، آمیزهای از وحشت و سرمای استخوانسوز است. گاهی هفت لایه پیراهن هم حریف سوزی که از لابهلای صخرهها میوزد نمیشود؛ میلرزی، اما نباید پلک بزنی. باید میان هزاران ستاره و برق ماهوارههای استارلینک که مدام در حرکت هستند، چشم تیز کنی تا مبادا پهپادی از قلم بیفتد. در این ارتفاع، مرز بین ستاره و خطر، به باریکی یک تار موست.
ماه رمضان بود. وقت افطار، سهم ما یک ظرف کوچک الویه بود، یک پرس قیمه و تنها یک قوطی نوشابه برای دو وعده. گفتند: «یکی را افطار بخورید، آن یکی را برای سحری بگذارید.» یکی از بچهها با خندهای که بوی رفتن میداد، گفت: «نوشابه را همین حالا بخوریم؛ شاید تا سحر زنده نماندیم که طعمش را بچشیم. شاید موشک آمد و سفره را با خودش برد...»
نوشابه را با الویه باز کردم. نان لواش را که از پلاستیک درآوردم، در کمتر از چند دقیقه در آن هوای خشک و سرد، مثل چوب خشک شد. هنوز لقمه اول گلوگیرمان بود که آژیر قرمز، آسمان را درید. سفره را رها کردیم و به سمت قبضهها دویدیم. یکی خشاب میگذاشت، یکی شلیک میکرد و دیگری آسمان را وجببهوجب میپایید.
دو ساعت بعد، وقتی وضعیت سفید شد، با بدنهایی کوفته و گرسنه برگشتیم. اما باد، نانها را برده بود و ظرفهای قیمه و الویه، زیر خروارها شن و خاک ناشی از موج انفجار دفن شده بودند. خواستیم به همان یک جرعه نوشابه پناه ببریم که دوباره فریاد «وضعیت قرمز» بلند شد.
آن شب گذشت، اما بعضی از بچهها حتی فرصت نکردند همان یک جرعه نوشابه را بنوشند... آنها تشنه رفتند تا آسمان این مردم امن بماند.
بچههای پدافند، با شکم گرسنه و چشمانی که از بیخوابی میسوزد، ایستادهاند، چون به عشق این مردم نفس میکشند. تمام سهم آنها از زندگی، تماشای امنیت خیابانهاست. حرف آخرشان هم ساده و باصلابت است:
گرسنگی و تشنگی با ما
بیخوابی و خستگی با ما
فدا شدن و پرکشیدن با ما
فقط... «خیابان» با شما