
جعفر بلوری
از چهارشنبه شب تا صبح روز پنجشنبه (20 و 21 خردادماه)، درگیریهای نظامی سختی بین ایران و آمریکا رخ داد. آمریکا به برخی مراکز نظامی و غیرنظامی ایران که غالباً در جنوب کشور بود، حمله کرد؛ ایران نیز پاسخ محکمی به این تجاوزها داد و علاوه بر حملات سریع، محکم، حساب شده و دقیق به پایگاههای آمریکا در منطقه، تنگه هرمز را نیز به طور کامل مسدود کرد. همان روز پنجشنبه، هنوز ظهر نشده بود که ترامپ دوباره دهان به تهدید گشود و گفت امروز (پنجشنبه) نیز ممکن است تمام زیرساختهای ایران را هدف قرار دهد. اما به سه دلیل یعنی، آگاهی از آمادگی ایران برای زدن زیرساختهای کشورهایی که در منطقه میزبانی نیروهای آمریکایی را پذیرفتهاند و بسته شدن کامل تنگه هرمز و صعودی شدن مجدد قیمت جهانی نفت، دنده عقب گرفت. نکته جالب این بود که بلافاصله پس از عقبنشینی ترامپ، او از نزدیک بودن توافق با ایران نیز سخن میگفت! این رَوَند باعث شد عدهای به این نتیجه برسند که، حملات وحشیانه سهشنبه و چهارشنبه شب ترامپ که تا صبح روز بعد ادامه داشت، با نیم نگاهی به مذاکرات انجام شدهاند! به عبارتی ترامپ میخواست با چنگ و دندان نشان دادن، امتیازاتی را که نتوانسته با جنگ به دست آورد، با مذاکره به دست آورد و در کنار آن، خود را پیروز نیز معرفی کند و اینطور نشان دهد که، به دلیل حملات و تهدیدات او، ایران امتیازات زیادی داده است. در یک جمله، هدف اول ترامپ از آن حملات و تهدیدات، ترساندن ایران و گرفتن امتیاز در مذاکراتی بود که گویا تحت هر شرایطی، در جریان است! اما با توجه به واکنش قاطع ایران در میدان، نتیجه کاملاً عکس شد و این آمریکاییها بودند که از برخی زیادهخواهیهای خود -به ظاهر هم که شده- عقب نشستند. اکنون که در حال مطالعه این یادداشت هستید، توجهات تا حدودی از «میدان» فاصله گرفته و روی «دیپلماسی و مذاکره»» متمرکز شده است. در اینباره گفتنیهایی هست:
۱- بیایید از «فاصله گرفتن توجهات از میدان به دیپلماسی» شروع میکنیم. تحت هیچ شرایطی و به هیچ وجه نباید توجهات از «میدان» فاصله بگیرد، چرا که حمله به میز مذاکره و دیپلماسی از سوی دشمن، تبدیل به یک قاعده شده است. اظهارات بیشرمانه دیروز عصر ترامپ نیز که ترکیبی از تهدید و توهین بود، ناظر به همین ادعاست. اگر مذاکرهای انجام میشود، باید در حالی که نیروهای مسلح به سمت پایگاههای دشمن نشانه رفتهاند، انجام شود؛ با کمترین اعتماد و بیشترین سوءظن. چنین رویکردی حاصل تجربههایی است که با هزینههای سنگینی به دست آوردهایم.
۲- طی دو روز گذشته، رسانهها و برخی مقامات داخلی و خارجی، بندهایی از آنچه «توافق بین ایران و آمریکا» نامیدهاند را منتشر کردهاند. مفاد این توافق بسته به این که از سوی کدام جبهه منتشر شده، به شدت متفاوت و بعضاً متناقض است. مثلاً رسانهها و چهرههای سیاسی نزدیک به دشمن میگویند ایران متعهد شده تنگه هرمز را بازگشایی کند بدون اینکه از کشتیها عوارض بگیرد. یا ایران توافق کرده 420 کیلو اورانیوم غنی شده خود را یا از بین ببرد یا به یک کشور خارجی تحویل دهد. حتی برخی نوشتهاند، ایران متعهد شده محدودیتهایی در توان موشکی خود اعمال کند و دست از حمایت متحدان منطقهایاش بردارد. در مقابل مفاد توافق منتشر شده از سوی چهرهها و رسانههای خودی درست عکس این را میگویند. مقامات مسئول کشورمان نیز متأسفانه، تا لحظه تنظیم این یادداشت، به «کلی گویی» بسنده کرده و به مهمترین سؤال این روزهای افکار عمومی کشور پاسخگو نبودهاند. مردمی که تجربه تلخ برجام را پیش روی خود دارند آیا حق ندارند نگران باشند؟! برخی منابع در داخل کشور میگویند، توافق شده تا نهائی شدن توافق، مفاد آن رسانهای نشود. اگر چنین است، چرا رئیسجمهور آمریکا در حال رسانهای کردن مفاد این توافق است؟! متأسفانه یکی از بزرگترین اشکالات در حوزه دیپلماسی کشورمان این است که، برخی مسئولین مردم را «محرم» نمیدانند و مردم پاسخ سؤالهایشان را باید از دهان دشمن بشنوند! سؤالهایی که به سرنوشت خود و کشورشان گره خورده است.
۳- تقریباً همه کسانی که میتوان نام کارشناس روی آنها گذاشت متفقالقولند که، آنچه باعث عقبگرد دشمن در جنگ 40 روزه و التماس آنها برای مذاکره شد، بسته شدن تنگه هرمز بود. به عبارتی تمام کارشناسان بر این باورند که، بزرگترین نقطه ضعف دشمن در این جنگ، همین تنگه هرمزی است که نیروهای مسلح کشورمان با کمک خدای متعال بر آن مسلط شدهاند. مبادا بزرگترین نقطه قوتمان را به صورت نقد با یک مشت وعده نسیه تاخت بزنیم؟! طبق فرمایش رهبر عزیز انقلاب «قطعاً همچنان از اهرم مسدود کردن تنگه هرمز باید استفاده شود.» اگر آنچه باعث توقف جنگ همهجانبه دشمن و التماس برای آتشبس را بر سر یک مشت وعده، نقداً تقدیم کنیم، شما بفرمایید، «چرا دشمن باید به آتشبس پایبند بماند.» به عبارتی، آیا از دست دادن «عامل آتشبس»، به معنای آغاز مجدد تجاوز گسترده و جنگ نیست؟! پاسخ خیلی روشن است. این را هم در نظر باید داشت که دولت آمریکا به این نتیجه رسیده است که، در صورت گشایش تنگه هرمز، بستن مجدد آن ساده نخواهد بود!
۴- ما مطمئن نیستیم اما اینطور حس میشود که «آزاد شدن چند میلیارد دلار از پولهای بلوکه شده» خودمان شده، هدف مهم برخی در داخل، از انجام این مذاکرات-که در این مورد هم دشمن تأکید کرده تا ایران به همه تعهداتش عمل نکند، یک سنت هم آزاد نخواهد شد- برای درک مُضحک بودن چنین سقفی از خواسته، فقط کافی است یک بار دیگر جنگ 40 روزه و تحولات بعد از آن را مرور کنیم. ترور رهبر عزیز کشورمان، ترور دانشمندان و فرماندهان ارشد نظامی، قتلعام کودکان، سربازان، مردان و زنان، حمله به زیرساختها و همینطور، تحولات پیش از آن یعنی شبه کودتای خونین دیماه 1404. در مقابل این همه دشمنی و خسارت و جنایت و خباثت، اینکه برخی از مذاکره، صرفاً دنبال آزاد شدن چند میلیارد دلار از پولهای خودمان باشد، مضحک نیست؟! ممکن است گفته شود، در عوض خسارت بیشتری به کشور وارد نمیشود که در پاسخ باید گفت: «با کدام تضمین؟». آیا آمریکا و رژیم صهیونیستی، طرفهایی هستند که به تعهدات خود پایبند بمانند؟! زهی خیال باطل!
۵- بیایید شروط ده گانه شورای عالی امنیت ملی کشورمان را که در تاریخ 19 فروردین 1404 برای آغاز آتشبس و مذاکره مطرح شد را به طور خلاصه و تیتروار یکبار دیگر مرور کنیم: تعهد به تضمین عدم تجاوز، کنترل ایران بر تنگه هرمز، پذیرش غنیسازی، رفع همه تحریمهای اولیه، رفع همه تحریمهای ثانویه، خاتمه تمام قطعنامههای شورای امنیت، خاتمه تمام قطعنامههای شورای حکام، پرداخت خسارت به ایران، خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه و توقف جنگ در همهجبهههای مقاومت. در آنچه برخی مسئولین کشورمان آن را «گمانهزنیهای رسانهای» میخوانند و مقامات رسمی و رسانهای خارجی مرتب به عنوان «متن توافق» تکرار میکنند، به جرأت میتوان گفت، به هیچ یک از این موارد، یا اصلاً اشاره نشده است یا اگر شده، با اما و اگر و بعضاً حتی، با تهدید و توهین همراه شده است. این را گفتیم تا پاسخ آن دسته از دوستانی را که میگویند، این ده شرط، متوهمانه، ناشدنی و غیرعقلانی است داده باشیم. اعتراض به وجود این همه تفاوت بین خواستههای اعلامی ما و خواستههای اعلامی دشمن، و درخواست توضیح به مردم، غیرعقلانی نیست بلکه، از دست دادن مولفههایی که باعث توقف جنگ و تن دادن دشمن به مذاکره شده، غیرعقلانی است. نامحرم دانستن این مردم که بیش از 100 شب است به همراه کودک و نوزاد خود در خیابانها حضور دارند و عملی شدن مهمترین بخش نقشه دشمن را ناکام گذاشتهاند، غیر عقلانی است.
۶- بند پایانی این یادداشت را به دلیل اهمیت موضوع، به تنگه هرمز اختصاص دادهایم. پیش از این بارها گفتهایم، اکنون نیز برای اتمام حجت تکرار میکنیم: «کنترل تنگه هرمز یعنی نگه داشتن پای ایران روی گلوی دشمن، تا دوباره دست از پا خطا نکند. ما مخالف مذاکره نیستیم؛ میگوئیم تنگه هرمز، همان نقطهای است که باعث توقف دشمن و تن دادن ترامپ به آتشبس شد. ذرهای تردید نداریم، به محض بازگشایی این تنگه، دشمن تجاوز و ترور و کشتار مردم را وحشیانهتر از قبل از سر خواهد گرفت... میگوئیم، بزرگترین نقطه ضعف دشمن تسلط ما بر تنگه هرمز است. بدیهی است که هیچ آدم عاقلی، بزرگترین نقطه قوت خود را به میز مذاکره نمیبرد. مسئولان کشورمان میدانند اگر دنبال مهار دشمن هستیم، اگر دنبال لغو تحریمها هستیم، اگر دنبال بهبود شرایط اقتصادی هستیم، اگر دنبال بازدارندگی و توقف دائمی جنگ هستیم، همه این خواستهها به صورت یکجا در همین تنگه هرمز قرار دارد و نباید این اهرم را برای یک مشت وعده نسیه از دست داد.»

سیدعبدالله متولیان
در میان غرش موشکها و هیاهوی میزهای مذاکره، آنچه ۱۰۰ روز نبرد مقدس ملت ایران را به یک نقطه عطف راهبردی بدل کرد، نه یک پیروزی صرفاً نظامی، بلکه کشف هندسه جدیدی از قدرت بود. قدرتی چهارضلعی که در آن، میدانهای «نبرد»، «دیپلماسی»، «مردم» و «خدمت»، نه به مثابه جزیرههای جداافتاده، بلکه بسان تار و پود یک پارچه واحد، دشمن را در محاسباتش زمینگیر کردند. اما پنتاگون در تحلیل خود از یک حقیقت غافل ماند: این چهار ضلع، بدون «هسته مرکزی» اعتماد مردم به رهبری، هیچاند.
سکوت ۶۰ روزه میدان، ترفندی هوشمندانه برای تنفس و بازآرایی بود. پاسخ مرکب سپاه به پایگاههای امریکا، یک اقدام تلافیجویانه ساده نبود؛ پیامی چهاربعدی بود: «تنبیه فوری خطای محاسباتی دشمن»، «کشاندن نبرد به دل ائتلاف»، «بیاعتبارسازی دکترین آتشکم و جنگ فرسایشی» و از همه مهمتر، «دمیدن قدرتی تازه در ریههای دیپلماسی». این پاسخ ثابت کرد که ایران دیگر واکنشدهنده نیست، بلکه ریتم نبرد را خود مینوازد.
باید با صراحت نوشت: مردم ایران بر اساس سه دهه تجربه تلخ، مطلقاً به مذاکره و وعدههای غرب اعتماد نداشتند. این یک واقعیت میدانی است. اما آنچه ورق را برگرداند، نه شیرینی وعدهها، که اعتماد به فرماندهی بود. مردم به حضرت امام خامنهای اعتماد و اعتقاد قلبی دارند، نه به میز مذاکره؛ لذا دست تیم دیپلماسی را نه از سر امید به نتیجه، که از باب «تبعیت» باز گذاشتند. حضور قالیباف (چهرهای نظامی در کسوت ریاست مجلس) در کنار تیم دیپلماسی، این پیام را مخابره کرد که این مذاکره نه یک عقبنشینی، که عملیاتی روانی- راهبردی در دل سنگر دشمن و میدان نبرد است. سرانجام نیز اثبات شد که مردم درست میدیدند؛ امریکا از میز مذاکره صرفاً بهعنوان سنگری برای تجدید قوا و زیر میز زدن استفاده کرد. این تجربه، اعتماد مردم به رهبری را فولادینتر کرد و پشت دشمن را لرزاند.
برخلاف تحلیلهای سطحی، هراس واقعی ائتلاف تروریستهای اپستینی، از «حضور» تمامعیار مردم در صحنه است. دشمن بهخوبی میدانست که مردم، ستون فقرات میدان نبرد، مشروعیتبخش میدان دیپلماسی و تحملکننده فشار میدان خدمت هستند. به همین دلیل، استراتژی جنگ فرسایشی نه برای نابودی سانتریفیوژها و نه برای امتیاز گرفتن از تیم دیپلماسی، که برای شکستن «تابآوری» مردم طراحی شد. اما این مردم بودند که با بصیرت انقلابی، باور به ولایت و دشمنشناسی، ۱۰۰ روز خیابان را به دانشگاه مقاومت تبدیل کردند. این «استقامت هوشمندانه»، کابوس ابدی اتاق فکر اپستین شد.
در این سو، کارگران، کشاورزان و کارمندان، بیهیاهو در سنگر تولید و توزیع، نبرد معیشت را فرماندهی میکنند. حفظ امنیت غذایی در اوج تحریم، حفظ شبکه مویرگی از تولید تا مصرف، یک پیروزی راهبردی است. اما واقعیت تلخ این است که مردم از لجامگسیختگی قیمتها به شدت نگرانند و بخشی از این نگرانی، متوجه ناتوانی دولت در مهار تورم است. همزمان، رسانههای جریان غربگرا مدام بر طبل سازش میکوبند و به جای تقویت این ضلع، به آن ضربه میزنند. حفظ وحدت در این میدان، مستلزم تبعیت از مقام معظم رهبری و گوش سپردن به فریادهای واقعی مردم و قطع دست جریانهای واداده از رسانه است.
اکنون دشمن با معمایی روبهروست که حل آن از توان پنتاگون خارج است: چگونه میتوان مربعی را شکست که اضلاعش با ملات «اعتماد و اعتقاد به رهبری» به هم جوش خوردهاند؟ ۱۰۰ روز مقاومت ثابت کرد که رمز پیروزی، نه در قدرت موشکها بهتنهایی، که در این هندسه مقدس نهفته است؛ و این همان حقیقتی است که طراحان جنگ فرسایشی، هرگز در مدلهای کامپیوتری خود پیشبینی نکرده بودند.

افشین جاوید
شورای امنیت رأیگیری درباره قطعنامه ۱۷۳۷ را پیش برد و با ۱۱ رأی موافق، بررسی بازگشت تحریمها علیه ایران را تصویب کرد. واقعا داستان این رای گیری شورای امنیت چیست؟
خلاصه ماجرا این است که قطعنامه ۱۷۳۷ اولین قطعنامه جدی تحریمی شورای امنیت علیه برنامه هستهای ایران بود. این قطعنامه در سال ۲۰۰۶ تصویب شد و از ایران میخواست غنیسازی، بازفرآوری، تحقیق و توسعه مرتبط و پروژههای آبسنگین را تعلیق کند. همزمان، انتقال کالاها، فناوریها، خدمات فنی و کمکهای مالی مرتبط با برنامه هستهای و موشکی ایران را محدود کرد، دارایی برخی افراد و نهادها را مسدود کرد و یک سازوکار اجرایی به نام کمیته تحریمهای ۱۷۳۷ ساخت. بعد از آن، قطعنامههای ۱۷۴۷، ۱۸۰۳ و مخصوصاً ۱۹۲۹ آمدند و تحریمها را گستردهتر کردند. اما نکته مهم این است که این قطعنامهها کمیته جدیدی نساختند؛ همان کمیته ۱۷۳۷ را حفظ کردند و مأموریتش را بزرگتر کردند. ۱۷۴۷ افراد و نهادهای بیشتری را اضافه کرد، ۱۸۰۳ محدودیتهای مالی، سفر و بازرسی محمولهها را جدیتر کرد، و ۱۹۲۹ رژیم تحریمی را سنگینتر کرد؛ از جمله با فشار بیشتر روی سپاه، کشتیرانی، بانکها، تسلیحات سنگین و ایجاد Panel of Experts برای کمک به کمیته. اتفاق اخیر در شورای امنیت این نبود که «تحریم جدیدی علیه ایران تصویب شد». رأیگیری روی این بود که آیا شورا بررسی گزارش و کار کمیته ۱۷۳۷ را ادامه بدهد یا نه. نتیجه رأی ۱۱ موافق، ۲ مخالف و ۲ ممتنع بود. روسیه و چین مخالف بودند، اما چون رأیگیری از نوع آییننامهای بود، رأی منفی آنها وتو حساب نشد. برای همین جلسه و بررسی موضوع ادامه پیدا کرد. پس فرق مهم اینجاست: شورای امنیت قطعنامه جدید تحریمی تصویب نکرد؛ بلکه اجازه داد روند بررسی و فعالماندن سازوکار تحریمهای ۱۷۳۷ ادامه پیدا کند. از نگاه غرب، چون مکانیسم ماشه فعال شده، تحریمهای قبلی شورای امنیت دوباره برگشتهاند و کمیته ۱۷۳۷ هم باید دوباره کار کند. اما روسیه، چین و ایران میگویند فعالسازی ماشه معتبر نبوده و بنابراین این کمیته نباید دوباره فعال تلقی شود.
در نتیجه، ماجرا بیشتر از اینکه یک «تصویب تحریم تازه» باشد، یک نبرد حقوقی و سیاسی بر سر مشروعیت بازگشت تحریمهای قبلی است. پیام سیاسی رأی هم این است که غرب توانسته موضوع کمیته ۱۷۳۷ را روی میز رسمی شورای امنیت نگه دارد، حتی با مخالفت روسیه و چین. ولی همچنان شکاف جدی باقی است: غرب و دبیرخانه سازمان ملل یک روایت دارند؛ ایران، روسیه و چین روایت دیگری.

روزی کار میکردیم تا زندگی کنیم؛ امروز زندگی میکنیم تا از پس کار بربیاییم.
آنقدر سرگرم دوامآوردن شدهایم که فرصت زیستن نداریم. و این شاید طنز عصر ما باشد: بشر به همه چیز رسیده، جز خودش. نسخه پشت نسخه میآید.
یک روز میگویند بخند تا موفق شوی، فردا میگویند موفق شو تا بتوانی بخندی. آرامش را تبلیغ میکنند، بعد آن را در قالب کالا میفروشند. نمیدانیم زندگی یک معناست یا یک کمپین فروش. در چنین فضایی، بسیاری دیگر انتخاب نمیکنند؛ واکنش نشان میدهند. قیمت بالا برود، اخم میکنند. پایین بیاید، شک میکنند. کسی موفق شود، میگویند پارتی داشته. شکست بخورد، میگویند عرضه نداشته. ما حتی اگر کشتی نوح کنارمان لنگر بیندازد، اول میپرسیم: «هزینه پارکینگش چقدر است؟».
NPCهای زمانه ما ضعیف نیستند؛ خستهاند. مؤثربودن خرج دارد؛ جرئت میخواهد، امید میخواهد، اعصاب سالم میخواهد؛ و آخری این روزها کمیابتر از همیشه است. پس خیلیها ترجیح میدهند در حاشیه بمانند؛ نه آنقدر جلو که زیر ذرهبین بروند، نه آنقدر عقب که حذف شوند. مثل میهمانانی در عروسی که فقط آمدهاند شام بخورند و بروند؛ بیآنکه بدانند جشن برای کیست. اما جهان با نقشهای تکراری تغییر نمیکند. همیشه کسانی مسیر را عوض کردهاند که جایی گفتهاند: «عبور میکنم».
آنها از باران فقط فرار نکردند؛ زیرش ایستادند، خیس شدند، لرزیدند، اما فهمیدند آسمان از نزدیک چه رنگی است. تمام ماجرا شاید همین باشد؛ در میان قسط و قبض و هشدار، یادمان بیاید آمده بودیم زندگی کنیم نه صرفا دوام بیاوریم. وگرنه کمکم تبدیل میشویم به حضوری محو؛ همهجا هستیم، اما هیچجا اثر نداریم. مثل جورابی که بعد از شستن، لنگهاش برای همیشه گم میشود؛ بوده، اما کسی نفهمید کجا ناپدید شد. هنوز اما میشود از نقش فرعی استعفا داد. هنوز میشود یک صبح معمولی را جدی گرفت. هنوز میشود تصمیم گرفت زندگی از روی ما عبور نکند. شاید پیام این استعاره ساده همین باشد: مبادا آنقدر در هیاهو حل شویم که بودن را با زیستن اشتباه بگیریم؛ زیرا تراژدی عصر ما این نیست که زندگی سخت شده، این است که آرام آرام عادت کردهایم تماشاگر آن باشیم.
(NPC = Non Player Character)


سیدناصر نعمتی

«فرهیختگان» به مناسبت سالروز آغاز جنگ ۱۲ روزه بررسی میکند؛ ایرانیها چطور جلوی تجزیه ایران را گرفتند
صادق امامی
دقیقاً یکسال پیش در چنین روزی، بسیاری از مردم با طلوع خورشید و مرور شبکههای اجتماعی یا اخبار تلویزیون، متوجه شدند که چه اتفاقی رخداده است. رسانهها پیدرپی تصاویر و اسامی فرماندهان ارشد نظامی، مسئولان ردهبالای سیاسی، دانشمندان هستهای و دفاعی را منتشر میکردند و خبر از شهادت آنان میدادند. رژیم صهیونیستی در سه ساعت و در قالب پنج موج حمله، با بهکارگیری بیش از ۲۰۰ فروند جنگنده، نزدیک به ۱۰۰ هدف را در نقاط مختلف ایران مورد حمله قرار داد. جدا از تهران، اهدافی در بیش از 10 استان (کرمانشاه، لرستان، آذربایجان شرقی و البرز) زیر ضربات موشکی رژیم رفته بودند. بهموازات حملات هوایی، شبکه داخلی رژیم نیز با استفاده از ریزپرندههای انتحاری، سامانههای پدافندی و موشکی را هدف قرار دادند تا از این طریق آسمان برای ورود جنگندههای رژیم به طور کامل باز شود. صدای بمباران و تصاویر ویرانیها در تلویزیون و شبکههای اجتماعی، جامعه را در شوک بزرگی فروبرده بود. درست مثل 31 شهریور 1359 و اعلام حملات رژیم بعثی به ایران. «داره چه اتفاقی میافته؟!» این پرسشی بود که مردم برای یافتن پاسخ آن، شبکههای اجتماعی را زیرورو میکردند. حجم اخبار دلهرهآور و ناامیدکننده بهاندازهای بود که هیچکس بهخاطر ندارد در کمتر از یک ساعت پس از حمله، نخستین موج پهپادیهای ایرانی، به سمت سرزمینهای اشغالی شلیک شدند. در عوض رسانهها پر بود از اظهارنظرهای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر و یسرائیل کاتس، وزیر جنگ رژیم صهیونیستی. نتانیاهو در همان لحظات ابتدایی میگفت که هدف این عملیات، حمله به «تأسیسات هستهای ایران» است. او کمی بعد گفت عملیات علیه ایران برای «نابودی توانمندی هستهای و موشکهای دوربرد» تا هر زمان که لازم باشد «ادامه خواهد یافت.» سیانان اما به نقل از یک منبع نوشت که «مقامات آمریکایی» معتقدند اسرائیل حمله خود را «فرصتی برای تغییر رژیم در ایران» میداند. غافلگیری تاکتیکی در ساعات اولیه حمله و ضربات رژیم به ایران باعث شده بود دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا که در همان ساعات نخست، تلاش کرد آمریکا را از عملیات اسرائیل جدا نشان دهد و اعلام کند حمله اسرائیل به ایران «اقدامی یکجانبه» بوده و آمریکا در آن مشارکت نظامی نداشته، ساعاتی بعد موضع تهاجمیتری گرفت و به رسانهها گفت حمله اسرائیل «عالی» بود. او حتی هشدار داد که «باز هم چیزهای بیشتری در راه است.» این اخبار و صدای انفجار و تصاویر آنی که بلافاصله بعد از بمباران تأسیسات و مناطق در رسانهها منتشر میشد، همه را در بهت فرو برده بود. ایران و مردمش زیر بمباران سنگین نظامی و رسانهای قرار گرفته بودند. خیابانها ساکت و آرام بود و مردم ترجیح میدادند در خانه بمانند و اخبار را دنبال کنند. اما با انتشار خبر شلیک اولین موج موشکی عملیات «وعده صادق 3» از تهران، اصفهان، ارس و کرمانشاه، همهچیز تغییر کرد. برای مردم ایران، پاسخ موشکی به رژیم یک معنا بیشتر نداشت؛ «ما شکست نمیخوریم.» همین جمعبندی نیز باعث شد بلافاصله پس از عملیات موشکی ایران، خیابانها دوباره شلوغ شوند. با موج نخست موشکی ایران که اهدافی را در سرزمینهای اشغالی و بهویژه تلآویو زیر ضربه برد، سران رژیم متوجه شدند عملیات به نتیجه نرسیده است و از همین رو نیز بلافاصله پس از پاسخ ایران، ویدئویی از بنیامین نتانیاهو منتشر شد و او از مردم ایران خواست علیه حکومت در تهران برخیزند و آنچه او «مسیر آزادی» خوانده را «هموار» کنند. او خطاب به مردم ایران گفت: «زمان آن رسیده که برای آزادی خود و در دفاع از پرچم و میراث تاریخیتان بایستید.» حتی با این پیامها و استفاده از عباراتی مثل «زن، زندگی، آزادی» به زبان فارسی نیز راه به جایی نبرد تا اکنون در سالگرد تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران، بتوان به بررسی چرایی شکست رژیم در این جنگ پرداخت. به طور خلاصه، چرایی شکست رژیم در این جنگ در 3 حوزه قابلتحلیل است: «1-سیاسی، 2-نظامی و 3- اجتماعی.»
1- سیاسی
جنگ 12 روزه از دل یک تغییر محاسبه شکل گرفت. پس از عملیات جسورانه مقاومت اسلامی در غزه علیه صهیونیستها در ۷ اکتبر، تلآویو به این جمعبندی رسید که دیگر با یک درگیری محدود و قابلمهار روبهرو نیست، بلکه وارد مرحلهای شده که آن را تهدیدی موجودیتی برای امنیت خود تلقی میکند. به همین دلیل، تلآویو- که بسیاری از تحلیلگران معتقد بودند توانایی جنگهای طولانیمدت را ندارد- بهتدریج از منطق جنگهای کوتاهمدت گذشته فاصله گرفت و وارد الگوی جدیدی از درگیری شد؛ الگویی که در آن، هدف آن تغییر معادله بازدارندگی در سطح منطقه بود. در مقابل رژیم، ایران تا پیش از جنگ ۱۲ روزه، عمدتاً درگیریهایی منطقهای را در سطح موجودیتی تفسیر نمیکرد، از همین رو در عملیاتهایی مانند وعدههای صادق ۱ و 2، هدف اصلی خود را بر ارسال پیام قدرت و جلوگیری از گسترش درگیری محدود کرد تا از ورود به یک جنگ تمامعیار جلوگیری کند. البته طرف صهیونیستی تا پیش از آسودهخاطر شدن از جبهه جنوب و شمال نیز علاقهای به تشدید تنش با ایران نداشت و همین باعث شده بود بسیاری از تحلیلگران تصور کنند هرگونه تنش مستقیم در نهایت در بازهای کوتاه و کنترلشده متوقف خواهد شد. اما در جنگ ۱۲ روزه، این معادله تغییر کرد. اگرچه رژیم مدعی بود هدف ابتداییاش از حمله ازکارانداختن توانایی تولید تسلیحات هستهای است و سپس هدف را به توانایی موشکی ایران گسترش داد، اما بررسی تحرکات دشمن نشان میداد هدف فراتر از هستهای و موشکی است و ایران با یک تهدید موجودیتی روبهروست. در چنین شرایطی، پاسخ ایران از سطح پیامهای محدود نظامی، به سطح یک درگیری مستقیم و گستردهتر تغییر یافت. به عبارت سادهتر، اگر در دورههای قبل، درگیریها بیشتر در چهارچوب «نمایش قدرت کنترلشده» تعریف میشد، در جنگ ۱۲ روزه ایران از این چهارچوب فاصله گرفت و وارد یک مواجهه پرهزینهتر شد. بااینحال، نکته مهم در سطح سیاسی این بود که اسرائیل نتوانست این تغییر فضا را به یک دستاورد پایدار سیاسی تبدیل کند، یعنی با وجود آغاز گسترده و غافلگیرکننده عملیات، خروجی سیاسی مشخصی شکل نگرفت که بتواند توازن جدیدی را تثبیت کند. وقایع بعدی همچون شبهکودتای 18 و 19 دیماه نشان داد جنگ 12 روزه پایه اصلی برای براندازی ایران بود، ولی این پروژه که در نهایت به جنگ رمضان منتهی شد، به نتیجهای منجر نشد که نتانیاهو و صهیونیستها در پی آن بودند و با شکست در سطح سیاسی به پایان رسید.
2- اجتماعی
در کنار توان نظامی و ظرفیت سیاسی، یکی از مهمترین مؤلفههای قدرت ایران، عنصر اجتماعی یعنی مردم هستند؛ عاملی که در شرایط بحران نشان داده توانسته نقش تعیینکنندهای در ثبات کشور ایفا کند.این مؤلفه در جنگ 12 روزه بهخوبی عمل کرد و توانست طراحی دشمن را به طور کامل از بین ببرد. یکی از مهمترین مسائل در جنگ سال گذشته، شکاف بزرگ میان تصور طراحان عملیات با واکنش واقعی جامعه ایران بود. از همان ساعات اولیه حمله، بنیامین نتانیاهو در پیامهای جداگانهای مستقیماً مردم ایران را خطاب قرار داد. این پیامها نشان میداد در محاسبات طرف مقابل، جامعه ایران یک عنصر تعیینکننده در معادله جنگ در نظر گرفته شده است. از همین رو در نخستین پیام، نتانیاهو خطاب به مردم ادعا کرد که «نبرد ما با شما نیست.» او از این طریق تلاش میکرد بین جامعه و حاکمیت فاصله بیندازد تا با پیامهای بعدی، از این ظرفیت ایجاد شده بهرهبرداری کند. به عبارت سادهتر، طراحی طرف مقابل بر این اصل استوار بود که با حمله نظامی میتواند واکنش اجتماعی، اعتراض خیابانی و در نهایت بیثباتی داخلی و سرنگونی حکومت را به پیش ببرد، حتی در ساعات بعدی و پس از آغاز پاسخ موشکی ایران، این پیامها تکرار شد. نتانیاهو بار دیگر از مردم ایران خواست «به خیابانها بیایند»، «برای آزادی خود اقدام کنند» و این جنگ را «فرصتی تاریخی» برای تغییر وضعیت سیاسی کشور معرفی کرد. در واقع، در لایه اجتماعی جنگ، یکی از اهداف غیرمستقیم حمله، تحریک جامعه ایران برای ورود به یک کنش خیابانی بود. اما آنچه در عمل رخ داد، دقیقاً برخلاف این محاسبه بود. نهتنها هیچگونه موج اعتراضی یا تجمعی در داخل کشور شکل نگرفت، بلکه فضای عمومی جامعه به سمت نوعی انسجام و همگرایی حرکت کرد. در ساعات و روزهای ابتدایی جنگ، بهجای بروز شکاف داخلی، نوعی اتحاد در برابر تهدید خارجی دیده شد. این موضوع نشان داد برداشت اولیه از جامعه ایران، با واقعیت میدانی فاصله قابلتوجهی دارد. یکی از خطاهای محاسباتی مهم در این جنگ، تصور اثرگذاری مستقیم حمله نظامی بر شکاف اجتماعی و تبدیل آن به اعتراض داخلی بود؛ درحالیکه تجربه جنگ نشان داد جامعه ایران در مواجهه با تجاوز، رفتار متفاوت از پیشبینیهای سادهسازیشده نشان میدهد. در همین بستر، پیوند عمیقی بین «ایران» و «اسلام» شکل گرفت و این دو را تبدیل به پیکرهای واحد کرد. این پیوستگی بهقدری گسترده بود که جای پای خود را بهسرعت در تولیدات فرهنگی باز کرد. آهنگ «علاج» محسن چاوشی و «ای ایران» محمود کریمی که حتی موردتوجه رهبر شهید انقلاب نیز قرار گرفت، در یک چهارچوب قابلتفسیر بودند؛ تقویت حس تعلق ملی و دینی در شرایط بحران. در کنار این، بخشی از جریانها و چهرههای اپوزیسیون- که پیشتر منتقد جدی جمهوری اسلامی بودند- در جریان جنگ موضعی متفاوت گرفتند و نسبت به حمله خارجی به ایران واکنش منفی نشان دادند. این تغییر موضع نشان داد در وضعیت تهاجم خارجی، مرز میان مخالفت سیاسی و دفاع از تمامیت ایران، غلیظتر از آن است که افراد بتوانند در سمت دشمن بایستند. البته این وضعیت تمام اپوزیسیون جمهوری اسلامی را دربر نگرفت. در مقابل، بخشی دیگر از اپوزیسیون بهصراحت طرف صهیونیستها ایستاد؛ شاخصترین آنها رضا پهلوی فرزند شاه مخلوع ایران بود.او 7 سال پیش در برنامه «میدان» رسانه صهیونیستی اینترنشنال در پاسخ به سوال مجری درباره موضعش درباره حمله آمریکا به ایران، گفته بود یک «وطنپرست» نمیتواند حمله نظامی به ایران را توجیه کند و همین موضوع او را مجبور میکند این حملات را «محکوم» کند. این موضعگیری پس از باز شدن پای پهلوی به سرزمینهای اشغالی تغییر کرد و او در جریان جنگ 12 روزه جدا از عدم محکومیت این تجاوز حتی کشتار غیرنظامیان توسط رژیم را با این عبارت که «اسرائیل نمیخواست عمداً غیرنظامیان را هدف بگیرد» توجیه کرد و به بیبیسی گفت حملات اسرائیل، فرصتی «بیسابقه برای سرنگونی رژیم» است. این رویکرد که با موجی از نقد در فضای عمومی مواجه شد، نقطه آغاز سقوط و رسوایی جریان پهلوی و اپوزیسیون همسو با او بود.در مجموع، یکی از دلایل ناکامی جنگ 12 روزه این بود که نهتنها به شکاف داخلی منجر نشد، بلکه برخلاف تصور اولیه طراحان، به نوعی انسجام اجتماعی عجیبی را- که پس از وقایع 1401 ضعیف شده بود- مجدداً سر و شکل داد و تقویت کرد. جنگ 12 روزه ثابت کرد در شرایط تهدید خارجی، جامعه ایران در مسیر فروپاشی حرکت نمیکند، بلکه حتی اگر اختلافات سیاسی داخلی همچنان باقی بماند، میتواند به سمت نوعی همگرایی حول مفهوم ایران و اسلام حرکت کند.
3- نظامی
بیشک تواناییهای نظامی ایران، اصلیترین مؤلفه در شکست طراحی دشمن در جنگ 12 روزه بود. تلقی صهیونیستها این بود که با عملیاتی غافلگیرکننده و ترور فرماندهان نظامی، تهران عملاً توان پاسخگویی به تجاوز دشمن را نخواهد داشت و رژیم با بهرهگیری از آسیب به وجود آمده در پدافند هوایی، در بازهای کوتاه، توانایی هستهای و موشکی ایران را از بین میبرد و با براندازی به عمر جمهوری اسلامی پایان میدهد. ایران اما سالها قبل به حملات اینچنینی و زیر ضربه بردن تأسیسات موشکی فکر کرده بود. از همین رو برد موشکهایش را به 2 هزار کیلومتر رسانده بود تا از عمق کشور بتواند سرزمینهای اشغالی را هدف قرار دهد. اگرچه در ساعات ابتدایی جنگ، برخی پایگاههای موشکی ایران در غرب از چرخه عملیاتی خارج شدند، اما پایگاههایی از عمق ایران، سرزمینهای اشغالی را مورد هدف قرار دادند. در روزهای نخست جنگ، رژیم با بهره گیری از جنگندهها و لایحههای پدافندی گسترده و حمایت همه جانبه آمریکا در پدافند، توانست در برابر موجهای موشکی ایران مقاومت کند. این وضعیت باعث شد فرماندهان نظامی ایرانی با یک بازنگری سریع در حوزه پدافندی و آفندی، جنگ را ادامه بدهند. در حوزه پدافند، از روز سوم یا چهارم قدرت پدافندی در برد کوتاه و متوسط احیا شد و خطراتی که از ناحیه پرندههایی در ارتفاع پایین بود تقریباً برطرف شد. در حوزه آفندی و شلیک موشکها نیز از روز هفتم جنگ ورق به شکل عجیبی بازگشت و رژیم دچار استیصال شد. روزنامه تلگراف، پس از جنگ در گزارشی نوشته بود نسبت موشکهای ایرانی که به پدافند هوایی اسرائیل نفوذ کردند، در طول جنگ افزایش یافت و از روز اول تا روز هفتم جنگ، رشدی 7 برابری پیدا کرد. وال استریت ژورنال نیز در گزارشی نوشته بود ایران نقاط ضعف شبکه پدافندی اسرائیل را شناسایی کرده بود و با تغییر نوع موشکها، اصلاح زمانبندی حملات، شلیک از جغرافیای متفاوت و تعداد کمتر اما موشکهای پیشرفتهتری نرخ اصابت را به شکل ویژهای افزایش داد. موفقترین حمله ایران در اول تیرماه یعنی روز دهم رخ داد؛ زمانی که ۱۰ موشک از ۲۷ موشک شلیکشده به اهداف خود اصابت کردند. چند ماه پس از این جنگ جان مرشایمر، نظریهپرداز برجسته آمریکایی در گفتوگو با پادکست «مکس اوته» در آلمان گفته بود در جنگ، ایرانیها برای نفوذ به سامانههای پدافندی اسرائیل، «روزبهروز کارکشتهتر و ماهرتر» میشدند. او تأکید کرده بود این رژیم اسرائیل بود که «تمایل بسیار زیادی به پایان جنگ ۱۲روزه» داشت. او اذعان داشت در جنگ 12 روزه، «خسارتی که ایرانیها وارد میکردند، بهمراتب چشمگیرتر از آسیبی بود که اسرائیلیها وارد کردند.» از همین رو برخی کارشناسان معتقد بودند اگر این جنگ چند روز دیگر ادامه پیدا میکرد، ضربات ایران سهمگینتر از قبل میشد. ایران مبتنیبر این قدرت، طرفی بود که در آستانه آتشبس، آخرین موج موشکی را روانه سرزمینهای اشغالی کرد. نبرد 12 روزه هرچند هزینههایی برای ایران به همراه داشت، تهران را برای جنگ رمضان آماده کرد. این آمادگی باعث شد تهران در نبردی 40 روزه، ایستادگی کند و با بستن تنگه هرمز، شکستی تاریخی را به دشمن تحمیل کند.

علیرضا حقیقت: 13 ژوئن 2025؛ این تاریخ در آینده شاید به عنوان یک نقطه عطف در تاریخ خاورمیانه مدرن ثبت شود، نه صرفاً سالگرد جنگ 12 روزه رژیم صهیونی/ آمریکا علیه ایران. سال گذشته در چنین روزی رژیم صهیونیستی احتمالا بزرگترین قمار عمرش را انجام داد: خارج کردن درگیری با ایران از «منطقه خاکستری» و رساندن آن به یک تقابل علنی.
اگر تا چند ماه بعد از آتشبس ناپایدار پایان جنگ 12 روزه، پیروز این تقابل محل سوال و ابهام بود اما بعد از راند دوم این جنگ در نبرد 40 روزه رمضان، جای تردیدی باقی نمانده برنده این منازعه سهمگین ایران بوده است.
اسرائیل در عمر محدود خود کم اشتباه راهبردی انجام نداده؛ این تحلیلی است که بارها تحلیلگران و برخی مقامات سابق آمریکایی از آن به عنوان عبرت نگرفتن رژیم از تاریخ یاد کردهاند. اشغال لبنان در سال 1982 از این دست اشتباهات بزرگ بود که به تولد مقاومت در لبنان منجر شد؛ تولدی که با اخراج صهیونیستها از جنوب لبنان، شکستهای دومینوواری به رژیم تحمیل کرد که تا همین امروز ادامه داشته است. بنیامین نتانیاهو با پیوند زدن پروژه نجات سیاسی خود در سرزمین اشغالی به جنگهای بیپایان منطقهای و نبرد مستقیم با ایران، یک بحران حاد بیپایان را متوجه اشغاگران کرد. نخستوزیر جنگطلب صهیونیستها حضور مجدد دونالد ترامپ در کاخ سفید را فرصت مناسبی برای پروژه بزرگ خود در امنیتیسازی ایران دید. نتانیاهو بیش از 2 دهه برای تحقق این موضوع، راهروهای کاخ سفید را بالا و پایین کرد و به طور خستگیناپذیری با چند رئیس جمهور آمریکا مذاکره کرد اما از همه یک نه بزرگ شنید تا اینکه انتخاب ترامپ امیدهای او را زنده کرد. این تاجر آمریکایی، همان احمقی بود که بیبی سخت به دنبالش میگشت؛ کسی که یک بار موفق شده بود او را به خروج از برجام ترغیب کند و در نتیجه برنامه هستهای ایران با یک شتاب خیرهکننده به نقطه در آستانه بازدارندگی رسید. حالا زوج نتانیاهو-ترامپ مجبور شده بودند به تهدیدی رسیدگی کنند که با دستان خودشان پس از خروج از برجام رقم زدند. البته ترامپ بیخردتر از اینها بود که متوجه شود خروج از توافق هستهای با ایران، طناب پوسیده نتانیاهو بوده که با آن به چاه سقوط کرده است، در نتیجه دوباره از سیاستمدار کهنهکار اسرائیلی فریب خورد.
اشتباه بزرگتر
جنگ 12 روزه با یک برآورد اشتباه آغاز شد. سقوط نظام سیاسی سوریه و تضعیف مقاومت لبنان این ادراک را در رژیم اشغالگر ایجاد کرده بود که میتواند رأس محور مقاومت را در ایران از بین ببرد. قرار بود با ترور رده اول نظامی ایران و همزمان سرکوب آفند و پدافند ایران، همه چیز قفل و در نهایت کار کشور تمام شود و به فروپاشی ساختاری برسد اما بازسازی سریع ایران و پاسخ نیروهای مسلح ایران در کمتر از 20 ساعت، همه طراحیها را بر باد داد. روند این جنگ تا جایی معکوس شد که از روز چهارم، کابینه امنیتی صهیونیستی، از آمریکا برای پایان جنگ کمک خواست و ایالات متحده مجبور شد با عملیات موسوم به «چکش نیمهشب» و هدف قرار دادن تاسیسات فردو و اصفهان، به این تقابل وارد شود تا رژیم از آسیب بیشتر در امان بماند.
جنگ 12 روزه، ظرفیتهای ویژهای از ایران آزاد کرد. تا پیش از جنگ، آمریکاییها و صهیونیستها معتقد بودند ایران فقط از طریق متحدان منطقهای عمل میکند اما این جنگ نشان داد ایران توانایی ورود مستقیم به جنگ با اسرائیل را دارد.
همچنین یکی از اهداف راهبردی اشغالگران طی سالهای اخیر، ساختن نظم منطقهای مبتنی بر ائتلاف عبری-عربی علیه ایران بود اما حتی در ارزیابیهای اسرائیل نیز دیده میشود که پس از این جنگ، مساله ایران همچنان محور امنیت منطقه باقی ماند و هیچ نظم منطقهای بدون در نظر گرفتن تهران قابل طراحی نیست. در واقع آنگونه که اندیشکده INSS اسرائیل نوشته، جنگ 12 روزه به جای حذف ایران، بار دیگر آن را به مرکز معادلات بازگرداند. در وهله بعد، جنگ 12 روزه و مقاومت در برابر 2 قدرت مسلح به سلاح هستهای که یکی از آنها ابرقدرت جهان بود، باعث شد ایران از جایگاه یک بازیگر منطقهای به یکی از بازیگران اصلی مباحث امنیت جهانی تبدیل شود. مطالعات مربوط به فضای رسانهای و اندیشکدهای غربی و عبری در پساجنگ نیز نشان میدهد ایران در روایتهای جهانی بیش از گذشته به عنوان یک بازیگر مستقل و تعیینکننده دیده شد.
بررسی پیامدهای ژئوپلیتیک جنگ خرداد حتی تصویری پیچیدهتر نمایان میکند؛ تصویری که نشان میدهد جنگ ۱۲ روزه، بر خلاف برخی پیشبینیها، نهتنها به حذف ایران از معادلات منطقه منجر نشد، بلکه امروز به تثبیت جایگاه تهران در سامان دادن به نظم در حال گذار غرب آسیا کمک کرده است.
نخستین واقعیت مهم، بقای نظام سیاسی ایران پس از جنگ بود. بسیاری از تحلیلگران غربی در روزهای نخست درگیری احتمال میدادند فشار نظامی گسترده بتواند به تضعیف جدی یا حتی بیثباتی ساختار سیاسی ایران منجر شود. با این حال چنین سناریویی تحقق نیافت. مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی (IISS) در ارزیابی خود تصریح کرد مهمترین واقعیت پساجنگ، تداوم حیات نظام سیاسی ایران است. این اندیشکده غربی نوشت: «ایرانیان زیر آتش، صدای تازهای از ملیگرایی یافتند». دومین پیامد مهم جنگ، بازگشت ایران به مرکز معادلات امنیتی منطقه بود. طی سالهای گذشته تلاشهای گستردهای برای شکلگیری یک نظم امنیتی منطقهای مبتنی بر همکاری اسرائیل و برخی دولتهای عرب شکل گرفته بود. در این چارچوب، ایران به عنوان یک تهدید مشترک تعریف میشد اما جنگ ۱۲ روزه نشان داد هیچ ترتیبات امنیتیای در خاورمیانه بدون در نظر گرفتن نقش و جایگاه ایران امکانپذیر نیست.
یک سال پس از جنگ ۱۲ روزه، مهمترین تحول این نبرد در این گزاره سازماندهی میشود که خاورمیانه وارد مرحلهای جدید از بازتوزیع قدرت شده؛ مرحلهای که در آن اسرائیل قادر به حذف ایران نیست. پیامد مهم دیگر این جنگ شکست در دستیابی به هدف اولیهاش بود. راز زیمت، تحلیلگر اسرائیلی میز ایران در نهادهای امنیتی صهیونی تصریح میکند حتی پس از حملات گسترده، ایران همچنان ذخایر اورانیوم غنیشده خود را حفظ کرده و آینده رویارویی همچنان نامشخص است.
فروپاشی اسطوره بازدارندگی مطلق
شاید مهمترین تحول جنگ از منظر موازنه قدرت، شکسته شدن تصور «مصونیت مطلق» اسرائیل بود. در ارزیابی اندیشکده شورای آتلانتیک (Atlantic Council) که توسط جاناتان پانیکف، معاون سابق اطلاعات ملی آمریکا برای خاورمیانه نوشته شده، آمده است: یکی از مهمترین نکات جنگ این بود که موشکهای ایرانی موفق شدند از سامانههای دفاعی اسرائیل و آمریکا عبور کنند.
برای نخستینبار یک قدرت منطقهای توانست در یک جنگ مستقیم، ظرفیت نفوذ به عمق اسرائیل را به نمایش بگذارد.
ظهور نظم جدید منطقهای
مهمترین پیامد ژئوپلیتیک جنگ را باید در تغییر شکل نظم منطقهای جستوجو کرد.
پیش از جنگ، نتانیاهو و صهیونیستها از شکلگیری نظم امنیتی جدیدی سخن میگفتند که در آن ایران به حاشیه رانده خواهد شد اما یک سال بعد، شواهد چیز دیگری میگوید. جنگ شکستخورده 12 روزه، با جنگ 40 روزه به اشتباهی مهلکتر تبدیل شد و حالا صحبت از تحمیل معادله جدید توسط ایران در منطقه است. بازیگران بینالمللی ناچارند درباره هر ترتیبات امنیتی منطقهای با در نظر گرفتن نقش تهران تصمیم بگیرند. بازار انرژی، امنیت دریایی و حتی معادلات بازدارندگی هستهای همچنان به رفتار ایران وابسته است.
در این زمینه شاید دقیقترین جمعبندی را مؤسسه IISS ارائه کرده باشد؛ جایی که نتیجه جنگ را نه پیروزی قاطع اسرائیل و نه پایان منازعه، بلکه آغاز «مرحلهای جدید» از تنازع ایران و اسرائیل توصیف میکند. فارن پالیسی روز پنجشنبه (21 خرداد) در تحلیل خود نوشت: رویکرد دیرینه ایران برای مقابله با اسرائیل بر «دفاع پیشدستانه» یا «دفاع در عمق» استوار بود؛ از این رو، ایران شبکهای از متحدان منطقهای را داشت تا هم عمق راهبردی و هم نیروی مضاعفی برای هرگونه درگیری در اختیارش قرار دهند. به همین دلیل، تهران روابط نزدیکی با بازیگران غیردولتی در مرزهای رقبای خود برقرار کرد؛ از جمله حماس، حزبالله و انصارالله در برابر اسرائیل. با وجود این شبکه گسترده، ایران عموماً از رویارویی آشکار پرهیز میکرد و سیاست «صبر راهبردی» را پیش میگرفت. مقامات ایران میدانستند یک جنگ طولانیمدت میتواند توانمندیهای منطقهای را که سالها برای ساختن آن تلاش کرده بودند، تضعیف کند. افزون بر این، آنان معتقد بودند زمان به سود ایران است، زیرا هرچه متحدانش در کشورهای محل فعالیت خود ریشهدارتر میشدند، توان بیشتری برای نفوذ در ساختارهای حکومتی و تسلط بر نهادهای دولتی پیدا میکردند. این روند به تهران امکان میداد بهتدریج توازن قدرت منطقهای را به نفع خود تغییر دهد؛ کاری که طی سالها در عراق، لبنان، یمن و دیگر نقاط منطقه انجام داده بود. مجله تخصصی سیاست خارجی آمریکا در ادامه مینویسد: این رویکرد در جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران تغییر کرده است. در حال حاضر مقامات جدید ایران بیش از هر زمان دیگری رویکردی قاطع و جسورانه از خود نشان میدهند. تهران اکنون آمادگی بیشتری برای پذیرش ریسک و استفاده از قدرت نظامی به منظور محدود کردن رقبای خود دارد. به عبارت دیگر ایران از سیاست سنتی «صبر راهبردی» فاصله گرفته است؛ سیاستی که در آن نیروهای ایرانی اغلب از پاسخ مستقیم به تشدید تنشها خودداری میکردند و ترجیح میدادند در بلندمدت بازی کنند. افزون بر این، با رویارویی مستقیم با اسرائیل در حمایت از حزبالله، ایران در واقع بر مواضع خود پافشاری کرده و حمایت از محور مقاومت و رهبری خود بر آن را بار دیگر تثبیت میکند.