پدرم میگفت «علیآقا» زیادی به خودش فشار میآورد...
سال ۱۳۴۳ از قم به مشهد برگشتم. مدرسه نمیرفتم و جایی برای مطالعه نداشتم.
منزل پدرم هم خیلی جا کم بود؛ فقط یک اتاق داشتیم که در زمستان، خالی میماند. روبهروی آشپزخانه و زیر اتاق خانم. چون خیلی سرد بود و رطوبت داشت و گرم نمیشد و وسایل گرمازا هم مثل امروز نبود. من اینجا را برای اتاق مطالعه آماده کردم. فرش نداشت؛ یک گلیم و یک تشک در گوشه آن انداختم و یک میز کوچک و یک والور هم بردم و آنجا را مثل اتاقِ طلبگی درست کردم و خلاصه، شدم طلبه آنجا. زیر اتاق آقا هم بود. آقا بالا بود و من پایین. کتابهای مورد نیاز خودم را که عمده فقه و اصول بود، بردم آنجا و هنوز هم یادم هست که کجای اتاق، آنها را ردیف گذاشتم. در همان ایام مرحوم «ربانیشیرازی» یک سفر آمد مشهد. وقتی میخواست با من ملاقات کند، او را بردم همان جا. اتاق را که دید، گفت: «عجب! اینجا حجره خوبی است.»، چون اتاق سرد بود، شبها میرفتم زیر عبا تا بتوانم با نهایت سختی مطالعه کنم؛ البته آن هم نمیشد؛ برای اینکه تا میآمدم گرم مطالعه شوم، از بالا صدایی میآمد و خانواده حرفی میزدند. پدر و مادرم کمکم نگران شدند؛ چون هم اتاق مرطوب بود و هم من تا دیروقت، آنجا مطالعه میکردم. دلم هم میخواست همان جا بخوابم و برای خواب بالا نروم، ولی آنها به خاطر همان ملاحظات عاطفی رایج مخالفت میکردند و نمیگذاشتند و میگفتند اینجا مرطوب و سرد است. پدر و مادر، فرزندان را بچه میدانند؛ یعنی هر سنی هم که باشد، بچه است! فکر میکردند که اگر از ما مراقبت نکنند، طوری میشود. آقا گفته بود: «علیآقا زیادی به خودش فشار میآورد و خودش را اذیت میکند. زائد است اینها، اینجوری لازم نیست.»
به نقل از کانال شهید خامنهای به روایت خودشان