از همان آغاز خلقت، مسئله «انسان» مسئلهای ساده و سطحی نبوده است. وقتی خداوند اراده کرد انسانی بیافریند، ماجرا فقط خلق یک موجود زیستی نبود؛ سخن از «خلیفهالله» بود، از موجودی که قرار است بار امانتی را بر دوش بکشد که آسمان و زمین از حمل آن سر باز زدند و اصلا توانایی نداشتند برای این مقام و جایگاه؛ قرآن کریم این جایگاه را با صراحت بیان میکند: «وَلَقَدْ کرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»؛ ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم. این کرامت، پیش از هر رنگ، زبان، نژاد، قوم، ثروت و موقعیت اجتماعی به انسان داده شده است. نگاه خداوند، نگاهی از بالا به پایین نیست، نگاهی از «ارزش ذاتی» است. نگاهی که انسان را بهخاطر انسان بودنش محترم میداند، نه بهخاطر داشتهها و ظواهرش. در مقابل این نگاه الهی، نگاهی دیگر از همان آغاز شکل گرفت؛ نگاهی که ریشهاش در تکبر، مقایسه و تحقیر بود. شیطان وقتی مأمور به سجده شد، معیار ارزشگذاری خود را آشکار کرد: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ». او نگفت آدم نافرمان است یا نالایق؛ گفت من از عنصر بهتری آفریده شدهام. همینجا خط تمایز میان نگاه خدا و نگاه شیطان شکل گرفت: خدا به «بودن» انسان نگاه میکند، شیطان به «از چه ساخته شدن» و «چه تفاوتی داشتن». از همان لحظه، جنگ با انسانیت آغاز شد؛ جنگ بر سر معیار ارزش انسان. خداوند معیار را در تقوا، اختیار، آگاهی و بندگی تعریف کرد، اما شیطان معیار را به ظاهر کشاند: نژاد، ثروت، قدرت، زبان، رنگ پوست، طبقه اجتماعی و این همان جنگی است که هنوز ادامه دارد؛ جنگی که بسیاری از انسانها ناآگاهانه در آن بهجای خدا، به نفع شیطان صف کشیدهاند.
یکی از خطرناکترین ترفندهای شیطان این نیست که انسان را مستقیماً به گناه دعوت کند، بلکه این است که «باور انسان نسبت به خودش» را تخریب کند. وقتی انسانی باور کند که ذاتاً کمارزش است، دیگر نیازی به زنجیر فیزیکی ندارد. او خودش بردگی و بندگی شیطان را میپذیرد. قرآن از این نوع بردگی با عنوان «عبودیت غیر خدا» یاد میکند؛ بندگیای که گاهی نه در سجده، بلکه در فکر و باور شکل میگیرد. شیطان به انسانها القا میکند که ارزش تو وابسته به چیزهایی بیرون از وجود توست. اگر ثروت داری، محترمی؛ اگر زبانت زبان غالب است، مهمی؛ اگر پوستت روشن است، دیده میشوی؛ اگر از کشور قدرتمندی هستی، انسانی و اگر هیچکدام را نداری، «کمتر». این همان منطقی است که قرنها بردهداری، استعمار، تبعیض نژادی و طبقاتی را توجیه کرده است. منطقی که انسانها را به «درجه یک و درجه دو» تقسیم میکند. پیامبر اکرم (ص) در خطبه معروف حجةالوداع، دقیقاً به همین نقطه حمله میکند: «هیچ عرب را بر عجم و هیچ عجم را بر عرب و هیچ سفید را بر سیاه و هیچ سیاه را بر سفید برترى نیست مگر به تقوا»؛ این جمله فقط یک توصیه اخلاقی نیست؛ یک اعلان جنگ است علیه تفکر شیطانی طبقهساز. یعنی هر نظام فکری، فرهنگی یا سیاسی که برتری را بر اساس رنگ، نژاد، ثروت یا ملیت تعریف کند، در تقابل مستقیم با پیام اسلام ایستاده است. اما مشکل آنجاست که این تفکر شیطانی فقط در ساختارهای ظالمانه باقی نمانده؛ به ذهن انسانها نفوذ کرده است. انسانهایی که حتی وقتی به موقعیتهای علمی، اجتماعی یا اقتصادی بالا میرسند، باز در اعماق وجودشان خود را «غریبه»، «کمتر» یا «نامتعلق» میدانند. این همان بردگی ذهنی است؛ بردگیای که از بیرون شکسته میشود، اما از درون باقی میماند. بردگی امروز دیگر الزاماً با شلاق و زنجیر نیست، با «باور» است. انسانی که باور کرده برای دیده شدن باید شبیه الگوی تحمیل شده باشد، عملاً آزادی خود را واگذار کرده است. قرآن کریم وقتی از فرعون سخن میگوید، فقط به قدرت نظامی او اشاره نمیکند، بلکه به همین نظام طبقاتی اشاره دارد: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا»؛ فرعون برتریطلبی کرد و مردم را طبقهطبقه ساخت. طبقهسازی، ابزار همیشگی شیطان و ایادی اوست.
وقتی انسانها به طبقات تقسیم میشوند، برخی خود را «ارباب» میپندارند و برخی دیگر خود را «نوکر». خطرناکتر آنجاست که این تقسیمبندی به درون ذهن انسانها نفوذ کند. انسانی که از کودکی شنیده «تو از این طبقهای»، «تو از این نژادی»، «تو از این کشور آمدهای»، حتی اگر به ظاهر موفق شود، در درون خود سقفی میسازد که اجازه پرواز کامل به او نمیدهد. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) جملهای تکاندهنده دارد: «لا تَکنْ عَبْدَ غَیْرِک وَقَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً»؛ بنده دیگری مباش، در حالی که خدا تو را آزاد آفریده است. (نهجالبلاغه، نامه ۳۱) این آزادی، قبل از آنکه سیاسی یا اجتماعی باشد، «ذهنی و اعتقادی» است. انسانی که خود را کمتر میبیند، حتی اگر در ظاهر آزاد باشد، در حقیقت اسیر است؛ اسیر نگاهی که شیطان در ذهن او کاشته است. اسلام آمده تا این زنجیرها را بشکند. آمده تا انسان بفهمد ارزش او از «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» میآید، نه از پاسپورت، حساب بانکی یا رنگ پوست و... این فهم، نقطه آغاز رهایی است.
انسان حتی اگر گناهکار باشد، هنوز «قابل بازگشت» است، چون هنوز انسان است. این دقیقاً برخلاف نگاه شیطانی است که انسانها را مصرفی، قابل حذف و قابل درجهبندی میبیند. یکی از عمیقترین مصادیق این انحراف، پذیرش تحقیر تاریخی است. انسانهایی که قرنها به آنها گفته شده «کمتر»، «پستتر»، «درجه چندم» و... حتی وقتی شرایط عوض میشود، هنوز آن صدا را در ذهن خود میشنوند. این همان جایی است که مبارزه اصلی آغاز میشود؛ نه در خیابان، بلکه در اندیشه. نه با دشمن بیرونی، بلکه با صدای درونی که میگوید «تو نمیتوانی»، «تو شایسته نیستی». قرآن با این صدا مقابله میکند: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»؛ سستی نکنید، اندوهگین نشوید، شما برترید اگر ایمان داشته باشید. این «برترید» به معنای سلطهگری نیست؛ بهمعنای رهایی از تحقیر است. بهمعنای نپذیرفتن معیارهای شیطانی. در نهایت، انسان در برابر یک انتخاب دائمی قرار دارد؛ انتخابی که هر روز و هر لحظه تکرار میشود. یا عزتی که خداوند وعده داده: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ»؛ یا عزتی دروغین که شیطان میسازد و بهایش تحقیر دیگران و تحقیر خود است. نمیشود همزمان به نگاه خدا ایمان داشت و با معیارهای شیطان زندگی کرد. اسلام آمده تا انسان را به خودش برگرداند. به فطرت آزادش، به عزتی که از آسمان آمده، نه از زمین، و شیطان تمام تلاشش را میکند تا این بازگشت اتفاق نیفتد. حال، این انسان است که باید انتخاب کند: آیا میخواهد آزاد باشد، یا فقط آزاد به نظر برسد؟