فروشنده خم شد روی دبههای خیارشور و همانطور که خیارشور را توی پلاستیک میریخت، پرسید: «دیگه چیچی؟»
پیرمرد نگاهی به قفسههای فروشگاه انداخت و گفت: «روغن سرخ کردنیام بم بده!»
فروشنده پلاستیک خیارشور را گره زد و خندید و گفت: «دیگه روغن و تخممرغ و اینا را باید تو کتاب قصه دنبالش بگردیم حجی...»
زنی که کنارم ایستاده بود یک قدم به پیشخوان مغازه نزدیکتر شد و گفت: «دیگه باید هوا بخوریم، د خب هوامونم آلوده کردن!»
مغازهدار دوباره بلند و بیپروا خندید و خیارشور را گذاشت روی ترازو.
پیرمرد گفت: «باید کوجا برم روغن اومده باشه؟» فروشنده آدرس داد. خیارشور و مابقی خریدهای پیرمرد را داخل کیسه گذاشت و حساب کرد.
پیرمرد به رسید دستگاه کارتخوان نگاه کرد و گفت: «وَعّه! چندی گرون... چه خبردونه؟»
زن گفت: «حج آقا چیزی که تو این مملکت الان ارزونه فقط جونی آدمیزاده...» بعد نگاهی به فروشنده کرد و ادامه داد: «چند ورق مارتادلا برام بذار با یه بسته پنیر پیتزا.»
نگاهی به فروشنده انداختم، هنوز سفارشهایم را آماده نکرده بود، اما ایستاد پشت دستگاه کالباسبُر و دست به کار سفارش زن شد.
پیرمرد راهش را از میان زن و پیشخوان باز کرد و همانطور که داشت از مغازه بیرون میرفت گفت: «ما این مملکتا با خونی بچامون نیگر داشتیم. جونی بِچا ما ارزون نبود. ما زحمتشونا کشیده بودیم، حسرتشونا داشتیم. حالاوَم طوری نی، الای سلامتی باشه، الای دسمون جلو نامرد دراز نباشه ...»
فروشنده ورقههای کالباس را توی پلاستیک گذاشت. بوی سیر مغازه را پر کرد. زن رو به پیرمرد گفت: «چیزی عوض نشده حجآقا، حالام دارن جوونا رو میکشن مگه نمیبینید؟» بعد با دست به جایی بیرون از مغازه اشاره کرد و گفت: «همینجا تو همین کوچه دوتا پسری جوونا کشتن! ندیدین؟»
پیرمرد سرش را برگرداند. آه بلندی کشید و از مغازه بیرون رفت.
فروشنده سفارشهای زن را توی کیسه گذاشت. با نگاهش پیرمرد را بدرقه کرد و گفت: «خانوم ما دلمون پر هست، اما حسابی شهید با اینا که خودشون خودشونا به کشتن میدن جداست. خونی شهید حرمت داره.
زن کارتش را پرت کرد روی ترازو و گفت: «پنجاه چهل...»
یک قدم به پیشخوان نزدیک شدم و گفتم: «سفارشای منو هنوز آماده نکردین...»
فروشنده کارت و رسید را روی پیشخوان گذاشت. زن کارت را برداشت تنهای به من زد و از فروشگاه بیرون رفت. فروشنده همانطور که زیتونها را توی کیسه میریخت، گفت: «من خودم یه داداشیام شهید شده. مادرم هنوز پی جنازهش میگرده، یه وقتا با اتوبوس که میریم کربلا تو بیابونا نگاه میکونه، اشک میریزه میگه یهو بچه من اینجاست. این کشته شدن چه دخلی داره به یه مشت بچه نادون که بیریزن و همه جا را آتیش بزنن و بعدشم معلوم نی چی جوری کشته بشن؟»
نمیدانم باید جوابش را بدهم یا نه، نمیفهمم مخاطب حرفهایش من هستم یا زن؟ سکوت میکنم.
فروشنده پلاستیک زیتون را گره میزند و تند و پشت سر هم آه میکشد.