روایت فتح خیبر
فریاد میزد و همراهش با هقهق گریه میکرد.
_راحت شدم، خالی شدم، دلم خنک شد. چقدر صبر کردم اون شبها. گفتم تو در و همسایه خوبیت ندارد. چقدر شعار شنیدم و جواب ندادم و خودخوری کردم. اما نتونستم خوشحالیشون از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران را تحمل کنم.
_ندا، خواهرم، آروم باش.
_آروم؟ دست و پایم داره میلرزه. آدم باید شرف و غیرت نداشته باشه از جنگ علیه کشورش خوشش بیاد.
صدای دخترش از دور میآمد: «خاله به مامان بگو نرو جواب بده، مامانم داره میلرزه خاله.»
_آروم باش، بهخاطر دخترت. جوابشون رو هم که دادی. حالا دعا کن.»
صدایش کمی آرامتر شد.
_خاطره اینا چه نونی خوردن اینطورین؟
همسایه طبقه پایینش از حمله آمریکا و اسرائیل خوشحالی کرده و شعار داده بود. برعکس شبهای اغتشاشات که سکوت کرده بود. تحمل نکرده بود و با فریاد هرچه لایقشان بوده، بارش کرده. همانطور که نفسنفس میزد، گفت: «حالا همون بسیجی و سپاهی که میگفتند داعشیاند باید جان بدهند بالای اینها.»
آرامتر شده بود. خواهرهایم همیشه از چیزی غصهشان میگیرد به من زنگ میزنند. راننده سرویس ریحانه سادات آمد پشت خط. خداحافظی کردم.
_خانم حسینی، مگر ریحانه را بردید خانه؟
_نه، تا ساعت آخر بزارید بمونه.
_خانم خطرناکه، برم دنبالش؟
_نه، ممنون میشم سر ساعت بیاریدش.
گوشی شارژ نداشت، به برق زدم. صدای «کمک کن، یکی بیاد کمک کنه» سید طاها بلند شد. سید طاها طبق معمول لباسهای پدرش را ریخته بود. میخواست برود توی کمد سنگر بگیرد و به قول خودش فضولی کند، اما اینبار داشت لباس سربازی پدرش را که زیر همه لباسها بود بیرون میکشید. لباس را بیرون کشیدم.
_بَرَم میکنی؟ لباس امام حسینه.
بدون اینکه بپرسم چرا میخواهد تن کند، لباس را برش کردم. ازم خواست آستینهایش را بالا بزنم. تازه یاد گرفته پرچم سهرنگ برای ایران است. تا چند وقت قبل همه پرچمها را، پرچم امام حسین میدانست. مدتها پرچم ایران را هم به اسم امام حسین میشناخت.
روی شانهاش را درست کردم و گفتم: «این لباس سربازی باباته، اینم پرچم ایرانه.»، اما اصرار داشت لباس امام حسین است و این پرچمی که روی بازوی لباس است برای امام حسین است. نمیدانم چرا با اینکه مدتی بود پرچم ایران را شناخته بود، اما قبول نکرد. بعد هم دوید سمت پذیرایی، جلوی تلویزیون و ازم خواست عکس بگیرم. عکسش را که گرفتم، با لباسی که بهزور روی شانهاش سنگینی میکرد، برگشت سمت اتاقش و میگفت: «آماده باش، آماده باش.» از من هم خواست تکرار کنم.
از وقتی توی شبکه پویا، نوید با دایناسورها مبارزه میکند و آهنگ «ای لشکر صاحب زمان» قسمتی از ماجرای نوید پخش میشود، یاد گرفته؛ چون هر بار پخش میشود، من با آهنگ، سرود را زمزمه میکردم: «ای لشکر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش.»
از ساعت ۱۰ هم که دائم تلویزیون آهنگهای حماسی و انقلابی پخش میکرد، نمیدانم طفل دوسال و هفتماهه من چه چیزی فهمیده که لباس پوشید و شعار داد. مثل همه شبها، که «الله اکبر» گفتهایم، یاد گرفته، تاریک که باشد و توی محیط باز، «الله اکبر» سر میدهد.
نیم ساعت بعد، صدای زنگ در آمد. ریحانه سادات با هیجان کیفش را زمین گذاشت.
_مامان، داریم آمریکا را میزنیم.
معلم خوب به این میگویند. فقط نگفته بود که آمریکا زده؛ جوری تعبیر کرده که بچهها نترسند.
عین همیشه وسط پذیرایی کیف یک طرف و مقنعهاش را یک طرف انداخت. بعد دست طاها را کشید و یک چیزی گذاشت توی دستش. جلو رفتم، روایتم کامل شد. ریحانه سادات برای برادرش از لوازمالتحریر روبهروی مدرسه یک جت جنگی خریده بود.
روی سرامیک کشیدش، حرکت کرد. هردو جیغ زدند. طاها به دنبال جت رفت. ریحانه سادات هم دست میزد و میگفت: «طاها برو بزن آدم بدا رو، بزن اسرائیل رو، آمریکا رو...»
خاطره کشکولی
خدا صبور کند در مصیبتت ما را
سفره سحر پهن بود. پنج دقیقه به اذان مانده بود. یک قاشق هم از گلویم پایین نرفت. شوک اجازه نمیداد اشک بریزم؛ فقط بدنم میلرزید. گفتند توی مسجد تجمع است. نمیتوانستم در خانه بمانم. رفتم مسجد. همه چشمها اشکی، همه بیحال از گریه گوشهای نشسته بودند. مردم آشنایی میدیدند، در آغوش هم گریه که نه؛ زار میزدند. پدر از دست دادیم. داغ پدر جگرمان را سوزانده بود. زن و مرد سیل اشکشان جاری بود و رو به آسمان فریاد میزدند. به سر زنان وارد خیابان شدیم: «فریاد یا محمد! کشتند فرزند تو را!»
به سر زدیم، سینه زدیم. پاهایمان نای راه رفتن نداشت. جسممان را بهزحمت میکشیدیم. داغ کمرمان را خم کرده بود، اما راست قامتتر از همیشه، با مشتی گره کرده، با خشمی بیمثال، از اعماق وجودمان فریاد زدیم: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل.» این بار نوای «حیدر حیدر» نبود که در خیابان طنین انداخته بود؛ فریاد «حیدر حیدر» بود. صدای جمعیت بهقدری بلند بود که صدای خود را بهسختی میشنیدیم. برخلاف همیشه که روی داد زدن و شعار دادن نداشتم، مشتم را گره کرده بودم و از اعماق وجودم فریاد میزدم: «آقایم را کشتند! فریاد نزنم چه کنم!»
غزل تاجیک
بزن قدش
با پسر بچهاش کنارم نشستند. صف نماز فشرده بود و هر کسی حرفی میزد. پسربچه بدون توجه به کسی سجادهاش را باز کرد و آرام نشست. نماز که شروع شد، به زیباترین شکل ممکن خواند. آنقدر شمرده کلمات را ادا کرد که دلم آب شد. بعد نماز پرسیدم: «کلاس چندمی؟» سرش را انداخت پایین و گفت: «دوم.» لبخند پررنگی زدم: «خیلی قشنگ نماز خوندی!» سکوت کرد.
میخواستم بدانم خبر دارد چرا نماز را در خیابان خوانده؟ پرسیدم: «بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشی؟»
_دقیق دقیق نمیدونم.
خندیدم و گفتم: «فکر کردم شغلی میگی که در آینده به نابودی اسرائیل کمک کنه.» خیره نگاهم کرد. آرام گفت: «اسرائیل که تا آن موقع نیستش. دارد نابود میشه...!» به این همه اعتماد و غیرت غبطه خوردم. هر دو لبخند زدیم و دستم را بردم بالا: «پس بزن قدش.»
فرشته عسگری
دیکتاتور
یک ربعی از اذان مغرب گذشته بود. همه روی مبل رو به تلویزیون خیره بودند. صدا زدم: «مادر جان بیا افطار کن دیگه.» همسرم هم انگار میلی به افطار نداشت.
ظرف خرما را برداشتم بردم سمتشان. گفتم: «سفره پهنه. بهقول مامانپری سفرهی مرتضی علی حرمت داره، کمر سفره شکست، بیاید افطار کنید دیگه.» کمکم یکی یکی آمدند دور سفره. گلویی که از بغض و درد کیپ شده را جرعهای آب داغ چاره ساز بود؟ همینطور که چشمم به تلویزیون بود، تصویر حضرت آقا در جمع جشن دختران مکلف پخش شد. بعد تصویر دیگری از سخنرانی آقا پخش شد که دختربچهای به سمتشان آمد و روی دختربچه را بوسیدند. همسرم گفت: «بچهها با چه ذوق و شوقی دور آقا میگردن. بعد توی تصاویر پخش شدهی اِپستین دیدی بچهها از وحشت چشاشون از حدقه داشت میزد بیرون؟»
آهی از درد کشیدم، گفتم: «چرا میگفتن دیکتاتور! کجا دیکتاتور بودی آقا جان!» پسر بزرگم که امسال اولین رمضان تکلیفش است، گفت: «من بگم چرا دیکتاتور بود؟» با بهت چشم دوختم به دهانش. گفت: «اونجا که میخواستن عکسش رو بزنن به صفحه اول کتابها و نذاشت. اونجا که خواستن خیابون به اسمش بزنن اجازه نداد؛ دیکتاتوری کرد دیگه مامان...»
اشکش چکید. افطار روز ۱۱ ماه رمضانش با اشک بود.
حمیده صفرزاده
دستِ حیدر بالای سر ماست
همین چند روز پیش بود. حنانه به عکسهای روی یخچال اشاره کرد و گفت: «اینا مُردن یا شهید شدن؟!» مدتهاست که محمدمهدی مرگ و شهادت را برای حنانه توضیح میدهد. به عکس حاج قاسم و آقا نگاه کردم. گفتم: «این آقای سلیمانی هست. ایشون شهید شده. این یکی آقاعه. اون زنده هست.» عکسی که از آقا روی یخچال زدهام یک عکس با لباس نظامیست. شاید همین باعث شده بود حنانه با خودش فکر کند که آقا هم شهید شده است. اما همین که به او توضیح دادم آقا زنده است، توی دلم خالی شد. با خودم گفتم: «اگر یک روز نباشد؟! اگر آقا هم شهید شود؟» همین دیشب بود. حنانه عکس یادگاری آقا با حاج قاسم و سیدحسن نصرالله را گرفته بود توی دستش. عکس یادگاریای که دیگر همهشان شهیدند. همینطور که عکس را نگاه میکردم و توی دلم میگفتم: «خوب جمعتون جمع شدهها.» و اشکی منتظر بود بچکد روی صورتم، صدای دمامهزنی پیچید توی آسمان.
مداح خواند: «گریهها را بگذارید، محرم برسد.» اشکم را پس زدم. مشتهایم را گره کردم و پیوستم به مردمی که با نوای «حیدر حیدر» مداح را همراهی میکردند. حنانه این بار چیزی نپرسید. از اینکه آقا شهید است یا نه. ولی همینطور که عکس را تا جای ممکن بالا برده بود، با بلندترین صدایی که میشد فریاد میزد: «حیدر حیدر.» حنانه جان! از امروز آقا هم شهید است، ولی دست حیدر بالای سر ماست.
کبری جوان