سعدالله زارعی
قلم تب دار است، شخصیتی عظیم با رخ خونین به اعلی علیین کوچ کرده که آماده بودیم برای یک لحظه بیشتر ماندنش جان خود را نثار کنیم. او به گردن ما حق حیات دارد چون پدر امت بود و بر ایران حق احیاء دارد چرا که او و سلف صالح او این مُلک را به مرتبهای رساندند که میبینیم دشمنان برای گرفتن آنچه او و آن به ایران و ایرانی داده اند، چه فتنهها به راه انداختهاند و چه جنگها به پا کردهاند و باز حریف نیستند و البته از پای هم نمینشینند حتی اگر بارها در مصاف با ایران به خاک افتاده باشند.
خامنهای که بود؟ سؤال ساده است و پاسخ آن بسیار صعب و پیچیده. مگر میشود دهها سال جُهد خالصانه و اندیشمندانه و موفق را در سطوری و کلامی گنجاند؟ قرآن کریم درباره بسیاری از پیامبران سخن گفته است اما سخن گفتن آن درباره حضرت محمد و حضرت ابراهیم صلوات الله علیهما سنخ دیگری است. درباره پیامبر اعظم میفرماید چنان بود که در راه هدایت خلق جان خود را به میدان آورده بود و درباره ابراهیم خلیل سخن را به اوج میرساند و او را امت خطاب میکند. خميني وخامنهای البته پیامبر نبودند و این قلم نمیخواهد حدود را نادیده بگیرد اما در بین نواب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف از آغاز تا امروز، بیتردید در بلندترین نقطه نشسته بودند. چرا که ایجاد حکومتی دینی که نتیجه آن هدایت عام مردم و لذا بزرگترین مصداق امر به معروف است، اصلیترین ماموریت پیامبران الهی بوده است و تحقق این بزرگترین مصداق، کاری پیامبرانه است.
نتایج کار امام خميني و امام خامنهای به همان اندازه که عظیم است، با ابتلائات و امتحانهای عظیم نیز در هم تنیده است. بیشترین توصیفات قرآن از پیامبران به حضرت مصطفی و حضرت خلیل تعلق گرفته است کما اینکه بزرگترین ابتلائات هم بر این دو وارد شده است. از این رو انواع ابتلائات امامین انقلاب خود گواهی بر عظمت قدر و بزرگی موفقیت آنان است.
شهادت امام خامنهای به دست اشقی الاشقیاء آن هم در جنگی با این درجه از حساسیت و اهمیت، اندازه بزرگی این شخصیت را نشان میدهد. جنگ سنگین توامان استکبار و صهیونیسم و عوامل آنها علیه انقلاب راه افتاده است و در طلیعه آن رهبر بزرگوار به شهادت رسیده است. حسب محاسبات مادی که دشمن با آن به حساب و کتاب باطل نشسته و به جنگ دست زده است، امت با شهادت امام باید پراکنده میشد کما اینکه تاریخ جز این را نشان نمیدهد اما امروز با وجود چنین شهادتی، امت اگر چه شدیدا در حسرت دیداری دوباره با خامنهای بزرگ میسوزد اما همان جلوهای پیدا کرده که امام شهیدش او را به آن فرا خوانده است. این یک بار دیگر بزرگی خامنهای را به ما گوشزد میکند. او امت را جوری تربیت کرده است که خود امام باشد و راه خویش را دقیق بشناسد. همانطور که قرآن کریم فرموده است کنتم خیرُ امتِ اُخرجت للناس.
کجا ما در عصر پیامبران چنین چیزی دیده شده است؟ این آیا از عنایتی خاص به این دو امام در عصر غیبت خبر نمیدهد؟
با این بحث وارد موضوع جنگ شویم. دشمنان اسلام چندین سال است برای تغییر خاورمیانه خميني و خامنهای دست به هر کاری زدهاند. این ماجرائی ده ساله و بیست ساله هم نیست از آغاز انقلاب بوده است. موشه دایان در روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی طی نامهای خطاب به مناخم بگین نخستوزیر وقت رژیم غاصب مینویسد بحث با اعراب و توافق با آنان و مهار آنان را رها کنید، پیروزی انقلاب ایران خطری عظیم پدید آورده و خلاصی از آن کار بسیار دشواری است. این خط از آن زمان شروع شده و در امتداد آن به جنگهای جرج بوش علیه منطقه رسیده و امروز همین حرف از دهان ترامپ و نتانیاهو بیرون میآید. مسئله همان مسئله اول انقلاب و اعلام خطر دایان است، جبهه همان جبهه و طرفین هم همانها هستند، هدف گذاری و حتی تاکتیکها هم همان است.
بگین در پاسخ به اعلام خطر دایان با نیروی نظامی- ترکیب حملات هوائی و زمینی- به لبنان حمله کرد هنوز حزباللهی هم در کار نبود. کما اینکه کمی پیش از آن رژیم صدام حسین را باتانک و طیاره به جان ایران انداخته بودند. بعد هم که بوش پدر در سال ۱۳۶۹می خواست خاورمیانهای نو- با شعار نظم نوین جهانی- بسازد باز از قوای نظامی علیه عراق استفاده کرد. بعد که بوش پسر سر کار آمد باز با قوای نظامی و لشکر کشی و زیر پا گذاشتن همه قواعد اخلاقی، انسانی و حقوقی در صدد تغییر خاورمیانه برآمد و آشکارا هم از آن سخن گفت. حالا هم حرف ترامپ و نتانیاهو با حرفهایی که از دایان تا بوش زده شده مو نمیزند. حرف همان، مقصد همان، ابزار همان و نتیجه هم همان.
البته الان یک تفاوت اساسی با گذشته از حیث امکان آنچه آرزو میشود وجود دارد. دایان آن روز در نامه به بگین از خطری بسیار بزرگ برای اسرائیل و غرب صحبت کرد، آن خطر بالفعل و در شُرف وقوع بود حالا آن خطر بالفعل و امری واقع است. آمریکا و رژیم اسرائیل با همراهی عوامل آنها، تا پیش از این برای غلبه بر امری در شرف وقوع، جنگها به راه انداخته و در عین حال بارها به شکست خود اعتراف کردهاند. الان آنان با همان مقدورات به تکرار راهی طی شده و شکست خورده روی آوردهاند. پیشبینی اینکه آنان در این مصاف جدید دوباره شکست خواهند خورد، هوش فوقالعادهای نمیخواهد از این رو در غرب هیچکس باور ندارد اسرائیلی که هنوز در مصافی نیمه کاره با حزبالله در لبنان و با مقاومت فلسطین در غزه است، بتواند حریف قدرتی در اندازه ایران شود.
این مصاف البته یک تفاوت مهم با مصافهای پیشین آمریکا و رژیم غاصب دارد و آن خروجی این جنگ است. خروجی جنگهای قبلی آنان شکست عملیاتی بود و جنبه صرف نظامی داشت و این احتمال وجود داشت که آنان به مرور بر شکست خود غلبه کرده و مسیر را به نفع خویش تغییر دهند. اما مصاف فعلی مصافی است که سرنوشت آمریکا به آن گره خورده است. ترامپ در عمل نشان داده اولویت او بقاء رژیم جعلی اسرائیل است و در این راه همه ظرفیت آمریکا و عوامل منطقهای آن را پای کار آورده است. وضعیت اسرائیل الان چگونه است؟ نتانیاهو با صدای بلند گفته است بقاء اسرائیل در گرو تغییر خاورمیانه است خب این یعنی ادامه خاورمیانه فعلی مرگ قریبالوقوع اسرائیل را در پی میآورد. ترامپ با پذیرش این معادله، به نفع اسرائیل وارد جنگ با جمهوری اسلامی شده است. پس به باور آمریکا و اسرائیل نتیجه این جنگ سرنوشت اسرائیل را رقم میزند و از آنجا که آمریکا احمقانه، سرنوشت خود در منطقه را به سرنوشت اسرائیل گره زده است، نتیجه این جنگ، سرنوشت آمریکا را هم رقم میزند.
بدیهی است که هر جنگی دو طرف دارد و پیروزی و شکست در جنگ برای هر دو طرف مطرح است پس تا اینجای کار ترامپ و نتانیاهو همه دارایی خود را پای میز قماری آوردهاند که یکی از دو احتمال آن شکست آمریکا و اسرائیل خواهد بود و حال آنکه پیش از آنکه با ایران درگیر شوند در وضعیت قمار سرنوشت نبودند. از سوی دیگر آنان ایران را هم در وضعیتی گذاشتهاند که ناچار است راهبرد جنگی خود را بر مبنای دستیابی قطعی به پیروزی تنظیم کند و این دقیقا» در توان ایران هست. گواه آن این است که دشمنان در جنگهای قبلی شکست خوردهاند و ایران در جنگهای قبلی پیروز شده است.
ایران البته به هیچ وجه خود را در شرایط فروپاشی نظامی و یا در معرض تجزیه شدن و یا شکست خوردن در جنگ نمیبیند. گواه آن این است که توامان هم در جنگ با قدرت ظاهر شده و هم مرزهای خود را با قدرت کنترل کرده و هم در داخل مرزها با اجتماعات عظیم هر روزه مردمی مجال فتنه انگیزی را از دشمن گرفته است. به میزانی که آمریکا و رژیم اسرائیل با حدس و گمان غلبه سرنوشت خود را به قمار سپردهاند، جمهوری اسلامی با تکیه بر عنایات الهی و با اعتقاد قاطع به پیروزی بزرگ خود، صحنه جنگ را با طمأنینهای مثال زدنی اداره میکند.
حسین فصیحی
در روزهایی که مراکز انتظامی کشور هدف حملات مستقیم دشمنان صهیونی امریکایی قرار گرفتهاند، پلیس بهعنوان خط مقدم امنیت اجتماعی، زیر آتش جنگ ترکیبی ایستاده است؛ جنگی که نهتنها جان مدافعان امنیت، بلکه آرامش خانوادهها و انسجام ملی را نشانه گرفته و ضرورت همبستگی مردمی را بیش از هر زمان دیگری برجسته کرده است.
این روزها کشور با موجی از حملات مستقیم دشمنان امریکایی، صهیونی و غربی روبهروست، حملات هدفمند به مراکز انتظامی در تهران و برخی شهرهای دیگر، تنها یک اقدام نظامی یا امنیتی ساده نیست؛ بلکه بخشی از یک پروژه گسترده برای تضعیف روحیه عمومی، فرسایش اعتماد اجتماعی و ایجاد شکاف میان مردم و مدافعان امنیت محسوب میشود. این حملات، با هدف ضربه زدن به ستونهای اصلی نظم اجتماعی طراحی شدهاند؛ ستونهایی که پلیس، یکی از مهمترین آنهاست.
پلیس؛ نخستین حلقه امنیت اجتماعی
نیروی انتظامی، فراگیرترین نهاد قانونی در ارتباط مستقیم با مردم است. از تنظیم ترافیک گرفته تا مقابله با جرائم، از رسیدگی به نزاعهای خانوادگی تا مقابله با باندهای سازمانیافته، پلیس در متن زندگی روزمره مردم حضور دارد. این حضور گسترده، پلیس را به یکی از اصلیترین نمادهای ثبات و نظم در جامعه تبدیل کرده است.
در شرایط جنگی یا شبهجنگی، اهمیت این نقش دوچندان میشود. دشمن بهخوبی میداند که تضعیف پلیس، به معنای ایجاد خلأ امنیتی، افزایش بینظمی و گسترش احساس ناامنی در میان مردم است. از همین رو، مراکز انتظامی بهصورت هدفمند در فهرست اهداف قرار میگیرند.
همسایگی با مردم؛ سپر انسانی ناخواسته
مثل همه کشورها، بسیاری از کلانتریها و مراکز انتظامی، در دل محلههای مسکونی ساخته شدهاند. این موضوع، در شرایط عادی یک مزیت محسوب میشود؛ زیرا دسترسی مردم به خدمات پلیسی را آسان میکند. اما در شرایط حملات موشکی و تهدیدات نظامی، همین ویژگی به یک نقطه آسیبپذیر تبدیل میشود.
وقتی یک مرکز انتظامی هدف قرار میگیرد، تنها نیروهای مستقر در آن آسیب نمیبینند؛ بلکه خانوادهها، کودکان، سالمندان و شهروندان بیدفاع اطراف نیز قربانی میشوند. خسارتهای مالی گسترده، تخریب خانهها و زیرساختها، و آسیبهای روانی ناشی از ناامنی، پیامدهای مستقیم این حملات است.
دشمن با علم به این موضوع، عمداً چنین مراکزی را انتخاب میکند تا هزینه اجتماعی حملات را افزایش دهد و فضای روانی جامعه را متشنج سازد.
جنگ موشک و روایت
جنگهای معاصر، تنها در میدان نبرد نظامی رخ نمیدهند. امروز، همزمان با شلیک موشکها، جنگ روایتها، جنگ رسانهها و جنگ روانی نیز جریان دارد. حمله به مراکز انتظامی، در کنار هدف نظامی، حامل یک پیام روانی است: «امنیت شما شکننده است.»
دشمن تلاش میکند با القای این پیام، اعتماد مردم به نهادهای امنیتی را تضعیف کند و این تصور را بسازد که پلیس دیگر توان حفاظت از جامعه را ندارد. در چنین فضایی، شایعهسازی، بزرگنمایی ضعفها و تحریف واقعیتها، به ابزارهای مکمل حملات نظامی تبدیل میشوند.
پلیس؛ فرزند همین ملت
یکی از مهمترین نکاتی که نباید در هیاهوی جنگ فراموش شود، این است که نیروهای انتظامی، فرزندان همین مردماند. آنها از دل همین محلهها، خانوادهها و طبقات اجتماعی برخاستهاند. بسیاری از مأموران پلیس، خود ساکن همان مناطقی هستند که هدف حمله قرار میگیرد.
آنها نه نیروهایی بیگانه، بلکه پدران، برادران و فرزندانی هستند که امنیت جامعه را وظیفه خود میدانند. تضعیف جایگاه پلیس، در واقع تضعیف سرمایه انسانی کشور است.
انسجام اجتماعی؛ خط مقدم دفاع
تجربههای تاریخی نشان داده است که هیچ کشوری بدون انسجام اجتماعی، قادر به عبور از بحرانهای بزرگ نیست. در شرایط جنگی، این انسجام به مهمترین سرمایه ملی تبدیل میشود.
حمایت مردمی از پلیس، یکی از جلوههای اصلی این انسجام است. وقتی مردم در کنار نیروهای انتظامی بایستند، دشمن در رسیدن به هدف خود ناکام میماند. اما اگر شکاف میان جامعه و پلیس ایجاد شود، حتی بدون پیروزی نظامی، دشمن به بخشی از اهداف خود دست یافته است.
حلقه انسانی امنیت
امنیت، تنها محصول تجهیزات، سلاح و نیروهای رسمی نیست. بخش مهمی از امنیت، توسط «حلقه انسانی» جامعه تولید میشود؛ حلقهای متشکل از شهروندان مسئولیتپذیر، آگاه و همدل. این حلقه انسانی میتواند در قالبهای مختلف شکل بگیرد؛ از جمله همکاری با پلیس در گزارش موارد مشکوک یا پرهیز از بازنشر شایعات و اخبار تأییدنشده.
کبری آسوپار
روز گذشته و در سالروز شهادت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام مردم تهران برای وداع با فرماندهان شهید جنگ رمضان، باز هم خیابانها را جولانگاه ایستادگی خود کردند. خیابانهایی را که ترامپ در جنگ 12 روزه تهدید کرده بود که تخلیه شوند و در جنگ رمضان خواب آشفته آشوب برای آنها دیده بود، محملی شد برای آنکه مردم بگویند غرب همچنان آنها را نشناخته است.
مردم ما، مردم آنها
شهروندان صهیونیست این روزها و شبها مدام در مسیر خانه و پناهگاه هراسان میدوند. یکی از آنها در توصیف این وضعیت در شبکه ایکس نوشته بود که «مثل اردک در میدان تیر» این سو و آن سو میدویم. بخشی هم هراسان در صفوف متعدد مسافران در فرودگاه بن گورین دنبال آن هستند که وطن جعلی و دزدی را ترک کنند. ملت ساختگی، در سرزمینی غصبی با دولتی جعلی.
مردم ایران هم در خیابان هستند، اما نه برای فرار، بلکه برای ایستادن؛ و از قضا برای اعلام فرار نکردن. برای آنهایی که نخواستند مردم ایران را و باور آنها به دفاع از وطن را ببینند، این ملت هیچ راهی ندید جز آنکه هر شب در خیابان باشد و زیر پرچم ایران شعار بدهد، سینه بزند، از نیروهای مسلح خود دفاع کند، پای خونخواهی رهبر شهید بایستد و با رهبر جدید بیعت کند. ایران برای ایرانیان یک وطن ساختگی نیست، تاریخ تمدنی چند هزارساله است.
شهدای ما، کشتههای آنها
هر قدر اسرائیلیها و آمریکاییها تلاش میکنند آمار کشتگان خود را سانسور کنند و تابوتهای کشتگان خود را پنهانی به محل تدفین ببرند، ایران به مردم خود آمار دقیق میدهد و شهادت فرماندهان و مقامات خود را پنهان نمیکند و با افتخار و در جمع مردم وفادار خود آنها را تشییع میکند. در دنیای آمریکا و اسرائیل مرگ یک فرمانده پایان ماجراست؛ او تمام شده است و البته این تمام شدن، در مسیر قابل افتخاری هم روی نداده است که قابل بیان باشد، این تفاوت اصلی کشتگان آنها و شهدای ماست. شهدای ما برای دفاع از وطن در برابر تجاوز دشمن شهید شدهاند و کشتههای آنها برای تجاوز و دستدرازی به کشورهای دیگر و مردم دیگر. کشتههای آنها روح نیستی و پوچی را به دل جامعه تزریق میکنند، برای همین هم پنهان میشوند. کسی را برای تجاوز به کشوری دیگر و گرفتن جان انسانهای بیگناه و ضربه سیاسی و اقتصادی به آن کشور، در هزاران کیلومتر دورتر از کشور خود فرستادهاند و او کشته شده است. روشن است که اعلام مرگ او چه گردی از ناامیدی بر مردم کشور متجاوز میریزد، اینسو فرماندهان و سربازان ایرانی برای دفاع از کشور و ملت و دین خود میجنگند و اگر هم کشته شوند، این را سعادتی اخروی میدانند که خداوند متعال جان آنها را -که در هر حال باید روزی از آنها میگرفته- در مسیر دفاع از دین خود و دفاع از مظلومان گرفته است. روشن است که این دیدگاه و این باور چگونه روح امید را در جامعه مضاعف میکند و حقانیت یک ملت مظلوم و مقتدر را به تصویر میکشد. این است که شهدای ما زندگی میدهند و کشتگان آنها زندگی میگیرند.
سرداران شهید
سرلشکر سید عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح بود از بعد از شهادت سرلشکر باقری در جنگ 12 روزه. او را شاید بتوان فرماندهی مظلوم دانست از این جهت که مردم او را کمتر میشناختند و بیشتر پس از آنکه به ریاست ستاد کل منصوب شد، نامش بر سر زبانها افتاد. او پیش از آن فرمانده کل ارتش بود. شهید موسوی دانشآموخته دانشگاه افسری نیروی زمینی ارتش بود و مدرک دکترای دفاعی از دانشگاه دفاع ملی داشت. او در عملیاتهای مختلف در دفاع مقدس 8 ساله مقابل ارتش رژیم بعث حضور داشت و از جانبازان جنگ تحمیلی محسوب میشود.
سرلشکر محمد پاکپور پس از شهادت سرلشکر حسین سلامی در جنگ 12 روزه به فرماندهی کل سپاه پاسداران منصوب شد. او تا قبل از این به مدت 16 سال فرماندهی نیروی زمینی سپاه را بر عهده داشت. او دانشآموخته کارشناسیارشد جغرافیا از دانشگاه تهران و دکترای جغرافیای سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس بود. او نیز در طول جنگ 8 ساله در جبهه حضور داشت و یگانهای رزمی را فرماندهی میکرد.
دریاسالار علی شمخانی، خود زاده سرزمین مقاومت خوزستان قهرمان است. فعالیت سیاسی را از دهه پنجاه شروع کرد و به دلیل مبارزات مخفی علیه رژیم پهلوی توسط ساواک بازداشت شد. زندان البته برای او نقطه قوت فعالیتهایش شد، چون در آنجا با محسن رضایی و غلامعلی رشید آشنا شد و ضمن تشکیل گروه منصورون، فعالیت علیه پهلوی را جدیتر دنبال کرد.
شمخانی علاوه بر طی دوره دانشکده فرماندهی و ستاد (دافوس) و نیز دانشگاه عالی دفاع ملی (استراتژیک نظامی) دارای دانشنامه مهندسی کشاورزی از دانشگاه جندیشاپور و مدرک کارشناسی ارشد مدیریت از همین دانشگاه بود.
او در دورهای وزیر دفاع بود و سالها هم دبیر شورای عالی امنیت ملی و نماینده رهبری در این شورا بود. ترور او در جنگ ۱۲ روزه ناموفق بود؛ اما سرانجام در حمله آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری به شهادت رسید.
علاوه بر این سه فرمانده، شهید امیر سرلشکر عزیز نصیرزاده، وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، سردار شهید محمد شیرازی، رئیس دفتر نظامی فرماندهی معظم کل قوا، سردار دره باغی، سردار علی تاجیک، سردار داود عسگری، سردار حسینی مطلق، سردار بابائیان و سردار هلالی روز گذشته تشییع شدند.
خانوادههای شهید
تشییع روز گذشته علاوه بر فرماندهان شهید، پیکرهای چند خانواده شهید را هم با خود داشت. از جمله دیروز در تهران خانواده سردار شهید داود عسگری همراه با او تشییع شدند و یک خودروی مراسم تشییع به این خانواده اختصاص داشت. همسرش، دو پسرش، دخترش و سه نوه او همگی با هم و در کنار پدر، از سوی مردم تهران به سوی بهشت بدرقه شدند. زهرا عسگری، دختر او، فعال حامی مقاومت و فلسطین و عضو فعال کارگروههای دبیرخانه فلسطین مجلس بود که همراه با سه فرزندش شهید شد. زینب سادات ۲ ماهه و خواهر سه سالهاش محدثه سادات از شهدای دیگر تشییع دیروز بودند که در حمله موشکی به خانهشان در تهران شهید شده بودند. در میان شهدا، نوجوانان شهیدی هم بودند که تابوت آنها روی دست مردم و با اشک و شعارهای خونخواهانه مردم تشییع شدند.
شبهای قدر امسال با همه شبهای قدری که در طول چند دهه گذشته تجربه کردهایم، متفاوت است. این تفاوت نه فقط در فرم یا همان ظاهر ماجراست، بلکه حتی در محتوا هم میتوان آن را دید؛ شبهای قدر امسال، همگی «شب قدر پرچم» هستند.
در «شب قدر پرچم» چیزی فراتر از یک مراسم مذهبی معمولی رخ میدهد. مردم بهجای مساجد و تکایا، در میدانها و خیابانها جمع میشوند و این نهتنها بدعت نیست بلکه عبور از پوسته به مغز آیین است؛ عبور از منسک به ماهیت است.
امسال، ملت، قرآن بر سر و پرچم بر دوش آیین شب قدر را بهجا میآورند و این همان تصویر بدیع و تازه است. انگار «اولین عرصه امتزاج دین و سیاست» بعد از سالها فاصله و سکوتهای تحمیلی، در یک فضای مشترک و خودجوش اتفاق افتاده است. وقتی تهدیدها زیاد میشود، قلبهای آدمها به هم نزدیکتر میشوند. «فشار خارجی و داخلی» سبب شد «تقابل با شیطان مجسم» – که همواره سعی کرده جدایی بیندازد – دلیلی شود برای اتحاد دین و سیاست. تهدید، به جای پراکنده کردن، مردم را دور یک نقطه جمع کرد و این شده که پرچم، قرآن، دعای نصر و فریاد انتقام کلیدواژههای مشترک همه ایران و حتی آزادگان جهان شده است.
شبهای قدر امسال «مارپیچ سکوت» را شکسته است؛ سالها بود که جامعه ایران زیر بار جنگی ترکیبی، اجباراً ساکت شده بود، اما این شبها، حضور بدنها در خیابان، هزارتوی سکوت را شکسته است. مردمی - که هرچند معترضاند اما از تهدید و اغتشاش خسته شدهاند- میآیند، نه به دستور، بلکه چون احساس میکنند وقتش رسیده است فریاد بزنند.
امسال «رمضان» رنگ دیگری گرفته است؛ ماه خدا نه فقط ماه روزه و عبادت فردی، بلکه فضایی است برای «تجلی حماسه» و بیان جمعی یک هویت. «اثر خون ولی» هنوز زنده است؛ آن میراث فداکاری و ایستادگی، مثل یک سرمایه مشترک عمل میکند و ملت را به هم پیوند میدهد تا «تعریفی اصیل از میهنپرستی در تقابل با ناسیونالیسمی کاریکاتوری» را ارائه دهند. میهنپرستی که با ارزشهای دینی و ملی گره خورده و پرچم را تجلی «اسلام ناب» در مقابل «اسلام آمریکایی» میبیند، حالا در ماه خدا نماد عبادت جمعی شده است، نه فقط تظاهری توخالی. امسال «مردم و خدای مردم» در کنار هم پای پرچم ایستادهاند؛ نه فقط در قالب شعارهایی در یک راهپیمایی سالانه، بلکه به عنوان واقعیتی همواره در میدان که عمق آن، قوام ارزشهای اصیل میهنی را نمایان میکند. انبوه آدمهایی که همزمان در حال دعا هستند و پرچم را هم بالا نگه داشتهاند، علاوه بر خلق قابهای سینماتیک و جاودان، نشاندهنده همافزایی و نه رقابت مخرب نمادهای دینی و ملی هم هست.
«شب قدر پرچم» امسال، بیش از آنکه فقط شب نزول قرآن باشد، شبی است برای نزول اراده جمعی یک ملت باورمند به قرآن. پرچم هنوز بالاست، چون مردم اراده کردهاند و هنوز هستند؛ با باور، با حضور و با عهدی که تازهتر از همیشه به نظر میرسد.
سیدطاهر جوادیان
در زبان سیاسی و دینی، برخی واژهها بار معنایی گسترده و پیشینهای طولانی دارند و در دورههای مختلف تاریخی معانی و کارکردهای متفاوتی پیدا کردهاند. از جمله این واژهها «ملت»، «امت»، «رهبر» و «امام» هستند که هر یک در بستر خاصی شکل گرفته و به تدریج در ادبیات سیاسی و اجتماعی معاصر نیز به کار رفتهاند. فهم دقیق این مفاهیم مستلزم توجه به زمینههای تاریخی، فرهنگی و فکری آنهاست.
واژه «ملت» در کاربرد امروزی عمدتاً مفهومی سیاسی و اجتماعی دارد. در علوم سیاسی جدید، ملت به مجموعهای از انسانها گفته میشود که در یک چارچوب تاریخی و جغرافیایی مشخص زندگی میکنند و از نوعی هویت مشترک برخوردارند. این هویت میتواند بر پایه زبان، فرهنگ، تاریخ مشترک، حافظه جمعی و تجربههای مشترک سیاسی شکل گرفته باشد. در جهان جدید، شکلگیری دولتهای مدرن با پدید آمدن مفهوم «دولت/ ملت» همراه بوده است؛ مفهومی که در آن ملت به عنوان جمعیت یک کشور و دولت به معنای ساختار سیاسی ادارهکننده آن تعریف میشود. در این چارچوب، ملت بیش از هر چیز با مرزهای سرزمینی و نظم سیاسی یک کشور پیوند مییابد.
در مقابل، «امت» مفهومی است که خاستگاه آن در سنت اسلامی قرار دارد. در متون دینی، امت به جامعهای گفته میشود که بر اساس ایمان و اعتقاد مشترک شکل گرفته. این جامعه الزاماً محدود به یک سرزمین خاص نیست و پیوند اصلی میان اعضای آن، باورها و ارزشهای مشترک دینی است. به همین دلیل، در ادبیات اسلامی معمولاً از «امت اسلام» سخن گفته میشود؛ مفهومی که به مجموعه مسلمانان در سراسر جهان اشاره دارد، جدا از تفاوتهای قومی، زبانی یا ملی.
از این منظر، تفاوت اصلی میان ملت و امت، در نوع پیوندی است که اعضای آن را به یکدیگر مرتبط میکند. در مفهوم ملت، پیوند سرزمینی، تاریخی و سیاسی نقش پررنگتری دارد، در حالی که در مفهوم امت، پیوند اعتقادی و دینی محور اصلی است. به بیان دیگر، ملت بیشتر مفهومی سیاسی و سرزمینی است، اما امت مفهومی فرهنگی و اعتقادی به شمار میآید که مرزهای آن لزوماً با مرزهای سیاسی منطبق نیست.
در کنار این ۲ مفهوم، واژههای «امام» و «رهبر» نیز در ادبیات اجتماعی و سیاسی به کار میروند؛ اما خاستگاه و بار معنایی آنها یکسان نیست. «رهبر» در زبان فارسی واژهای نسبتاً عمومی است و برای کسی به کار میرود که هدایت یا مدیریت یک جمع را بر عهده دارد. این هدایت میتواند در حوزههای مختلف مانند سیاست، اجتماع، مدیریت سازمانی یا فعالیتهای فرهنگی و مدنی باشد. از این رو مفهوم رهبر بیشتر به یک نقش مدیریتی و کارکردی اشاره دارد و لزوماً حامل معنای دینی یا معنوی خاصی نیست.
اما واژه «امام» در سنت اسلامی معنایی گستردهتر و عمیقتر دارد. این واژه در لغت به معنای پیشوا یا پیشرو است؛ یعنی کسی که دیگران در حرکت یا عمل، از او پیروی میکنند. در متون اسلامی، این واژه کاربردهای گوناگونی دارد. پیشوای نماز جماعت را امام مینامند، زیرا نمازگزاران در اقامه نماز از او پیروی میکنند. در حوزه علم و اندیشه نیز گاه از دانشمندان برجسته با عنوان امام یاد شده است؛ به این معنا که آنان در دانش یا مکتب فکری خود، مرجع و پیشگام بودهاند. در برخی سنتهای کلامی اسلامی، مفهوم امام حتی جایگاهی فراتر پیدا میکند و به پیشوای دینی جامعه اشاره دارد؛ شخصیتی که علاوه بر هدایت اجتماعی، از نوعی مرجعیت معنوی و فکری نیز برخوردار است. به همین دلیل، واژه امام در بسیاری از متون اسلامی صرفاً یک عنوان اداری یا سیاسی نیست، بلکه مفهومی است که ابعاد اخلاقی، معنوی و فکری را نیز در برمیگیرد.
بر همین اساس، تفاوت میان «رهبر» و «امام» را میتوان در نوع جایگاه و دامنه معنایی این ۲ واژه جستوجو کرد. رهبر بیشتر به هدایت و مدیریت در سطح یک جامعه یا ساختار سیاسی اشاره دارد؛ در حالی که امام در سنت اسلامی، معمولاً جایگاهی گستردهتر دارد و میتواند در حوزههای فکری، دینی و اجتماعی نیز مرجعیت پیدا کند.
از دل همین تفاوت مفهومی، اصطلاح «امام امت» در ادبیات فکری مسلمانان معنا مییابد. این تعبیر به نوعی پیشوایی اشاره دارد که مخاطب آن صرفاً یک ملت در چارچوب مرزهای رسمی نیست، بلکه جامعهای گستردهتر از مؤمنان را در برمیگیرد. در این نگاه، پیوند میان امام و پیروانش بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، ریشه در نوعی رابطه اعتقادی، فکری و فرهنگی دارد. واقعیت تاریخی جهان اسلام نیز تا حدی چنین پیوندهایی را نشان میدهد.
جوامع مسلمان بویژه شیعیان، در نقاط مختلف جهان پراکندهاند؛ از عراق و ایران گرفته تا لبنان، یمن، پاکستان و هند. هر یک از این جوامع در چارچوب دولتهای ملی خود زندگی میکنند، اما در عین حال از طریق سنتهای مذهبی مشترک، مراکز علمی دینی و شبکههای فرهنگی و فکری با یکدیگر ارتباط دارند.
در طول تاریخ نیز برخی شهرها به کانونهای مهم اندیشه و آموزش دینی تبدیل شدهاند. نجف و کربلا در عراق و قم در ایران از جمله مهمترین این مراکز بودهاند که قرنها محل فعالیت علما، مراجع و اندیشمندان شیعه بودهاند. طبیعی است اندیشهها و دیدگاههایی که در چنین مراکزی شکل میگیرد، محدود به یک کشور خاص نماند و بر جوامع شیعه در مناطق مختلف جهان اثر بگذارد.
از این منظر، رابطه «امام» و «امت» رابطهای صرفاً اداری یا سیاسی نیست؛ بلکه رابطهای است که در بستر ایمان، مرجعیت فکری و اعتماد اجتماعی شکل میگیرد. به همین دلیل نیز در ادبیات دینی، گاه از تعبیر «امامِ امت و امتِ امام» سخن گفته میشود؛ تعبیری که به نوعی پیوند دوسویه اشاره دارد. امام بدون امت معنا نمییابد و امت نیز در مسیر حرکت خود، نیازمند پیشوایی است که جهت و افق حرکت را روشن کند.
در تاریخ درخشان انقلاب اسلامی ایران، نخستین کسی که «امام» خوانده شد، حضرت سیدروحالله خمینی(ره) بود. عظمت شخصیت آن بزرگوار، در کنار فضای انقلابی آن دوران و غلبه گفتمان «امت» بر «ملت»، فضایی فراهم کرده بود که کسی در بکارگیری این عنوان دچار تردید یا شبهه نشود.
پس از رحلت حضرت امام خمینی(ره) و با به حاشیه رانده شدن گفتمان امت ـ که تا حدی ناشی از ورود برخی تفکرات لیبرال در جامعه اسلامی بود ـ استفاده از واژه «امام»، علیرغم تأکید بسیاری از دلسوزان انقلاب اسلامی، کنار گذاشته شد و برای آقای سیدعلی خامنهای(ره) بیشتر از عنوان «مقام رهبری» یا «مقام معظم رهبری» استفاده گردید. در سالهای اخیر، بهویژه با پررنگ شدن موضوع جبهه مقاومت، بهروشنی آشکار شد مقبولیت و محبوبیت آقای خامنهای محدود به مرزهای جغرافیایی ایران نیست. یکی از نشانههای بارز این ادعا را میتوان در تجمعات عزاداری مردم یمن، هند، پاکستان، لبنان، عراق و دیگر کشورها در سوگ شهادت حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای مشاهده کرد.
این حادثه بزرگ و عمیقاً قلبی که ریشه در محبت صادقانه و خالصانه قلوب امت اسلام نسبت به مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران دارد، امروز ما را به این جمعبندی میرساند که نباید خطای گذشته را تکرار کنیم و در بکارگیری عنوان «امام خامنهای» برای حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای دچار ملاحظه و بخل زبانی شویم. بیتردید، چنین رویکردی میتواند در تقویت همبستگی معنوی و شکلگیری هرچه منسجمتر امت بزرگ اسلام، بویژه در آستانه تحقق افقهای نوین تاریخی و در عصر حضور، نقشی مثبت و اثرگذار ایفا کند.
امید است این نکته تمدنی مهم، مورد توجه اصحاب اندیشه، نخبگان و عموم مردم آگاه قرار گیرد.