صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۶  ، 
شناسه خبر : ۳۹۱۲۱۸
مروری بر یادداشت‌های روزنامه‌های دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
جنگ تحمیلی سوم علیه ملت ایران، امروز وارد روز هفتاد و سوم شد. این جنگ شگفت، فقط بخشی از ماراتن طولانی مواجهه اشرار آمریکایی- صهیونیستی با ملت متمدن ایران است. امروز و فردای جنگ را باید به شکل جامع فهمید، اقتدار خود را باور کرد و برای مصاف‌های آینده، قدرتمندتر و آماده‌تر بود.

قیام ابرقدرت جدید و الزامات جنگ موجودیتی

محمد ایمانی

جنگ تحمیلی سوم علیه ملت ایران، امروز وارد روز هفتاد و سوم شد. این جنگ شگفت، فقط بخشی از ماراتن طولانی مواجهه اشرار آمریکایی- صهیونیستی با ملت متمدن ایران است. امروز و فردای جنگ را باید به شکل جامع فهمید، اقتدار خود را باور کرد و برای مصاف‌های آینده، قدرتمندتر و آماده‌تر بود.
ابتدا هشت روایت مختصر، درباره ماهیت و منتهای جنگ را با هم مرور کنیم:
1) بر اساس تازه‌‌ترین نظرسنجی مؤسسه یوگاو (YouGov) اکثریت قاطع مردم آمریکا معتقدند کشور‌شان در جنگ با ایران شکست خورده است. طبق این نظرسنجی که نتایج آن روز جمعه منتشر شد، ۶۲ درصد پاسخ ‌دهندگان معتقدند آمریکا در جنگ بازنده بوده است. فقط ۱۳درصد، آمریکا را پیروز می‌دانند. ۲۵ درصد هم نظر مشخصی نداشته‌اند.
2) شبکه CBS: «ترامپ می‌‌گوید حکومت ایران در وضعیت فروپاشی است، اما بسیاری از تحلیلگران به جای فروپاشی، تکامل می‌‌بینند و معتقدند که فشار‌های خارجی به جای ایجاد شکاف ‌های فلج‌‌کننده، به انسجام درونی در ایران و تغییر آرایش نیروهای سیاسی برای مقابله با تهدیدات منجر شده است. ایران در دهه‌های گذشته نشان داده که توانایی بالایی در مدیریت بحران‌‌های چندلایه دارد».
3) اِلمار تِوِسن، معاون سردبیر شبکه آلمانی ZDF و رئیس نمایندگی این شبکه در واشنگتن: «ایالات متحده، به شکلی جدی توسط ایران تحقیر شد و آمریکا نشان داد آن‌ قدر توانمند نیست که بتواند ایران را به زانو درآورد. جهان فهمید که آمریکا شکست‌پذیر است؛ این هولناک‌ترین اتفاق برای ایالات متحده است».
4) دیوید میلر، جامعه ‌شناس انگلیسی: «بیایید روشن صحبت کنیم. تمام انسان‌‌های شریف، در کنار مردم ایران، جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایستاده‌اند. آنها در کنار سید مجتبی خامنه‌ای هستند».
5) داگلاس مک‌ گرگور، سرهنگ بازنشسته پنتاگون: «تقریباً تمام جهان (به ‌جز ایالات متحده، احتمالاً چند کشور در اروپا، و شاید کانادا) به اتفاقات نگاه می‌‌کنند و می‌‌گویند که ایران، کشوری قهرمان است، چون در برابر قلدر بزرگ، یعنی آمریکا و اسرائیل ایستاده است. همه همدردی می‌‌کنند و هر کس که بتواند، به ایرانی‌‌ها کمک می‌کند. ایرانی‌ها به ‌طرز فوق‌العاده‌ای برای مرحله بعدی، آماده شده‌اند. در روزهای آینده شاهد عقب‌نشینی ایالات متحده هستیم، چون نمی‌‌توان این همه نظامی را برای همیشه در آماده ‌باش نگه داشت. آنها خسته می‌شوند. نمی‌توان این وضعیت را ادامه داد».
6) دیوید ایگناتیوس، تحلیلگر ارشد واشنگتن پست: «این ماجرا دوباره یادآوری کرد که چرا رؤسای جمهور آمریکا طی 47 سال گذشته درباره درگیری با ایران محتاط بوده‌اند. ایران، کشور بزرگی است؛ قدرتمند، زیرک و باهوش. کشوری نیست که راه خروج آسانی جلوی پای تو بگذارد. ترامپ با واقعیتی رو به رو شده که همیشه درباره خطر درگیری نظامی و پیامدهای پیش‌بینی نشده گفته می‌شد. کاملا مشخص است که ترامپ و دولتش اصلا انتظار نداشتند ایران بتواند از تنگه هرمز به عنوان اهرم فشار استفاده کند. حتما در جلسات توجیهی به او گفته بودند، اما به نظر می‌رسد او با این تصور که ایران هم مثل ونزوئلاست، هشدار‌ها را نادیده گرفته بود. او تصور می‌کرد مثل ونزوئلا وارد می‌شوند و طرف مقابل تسلیم می‌شود! اما حالا درباره ایران حالا گیر افتاده و کسی هم به کمکش نمی‌آید. این درس است که چرا باید در استفاده از نیروی نظامی خیلی محتاط بود؟ شرط می‌بندم حتی خود ترامپ هم دارد این درس را یاد می‌گیرد. حتی از همین اعلام اسکورت محدود کشتی‌ها هم معلوم است که فهمیده. او نمی‌خواهد دوباره وارد یک جنگ واقعی و بزرگ شود».
7) اِما سالزبری، پژوهشگر ارشد آمریکایی در برنامه امنیت ملی 
فارین پالیسی: «مقامات ایرانی مدام به مردم خود می‌‌گفتند ایالات متحده، همان شیطان بزرگ، به دنبال نابودی ایران و مردم آن است. اتفاق بسیار مهم این است که آمریکا با رفتار خود بر تمام آن گفته‌‌ها صحه گذاشت».
8) اسکات ریتر افسر اطلاعاتی سابق پنتاگون، در گفت‌و‌گو با جرج گالووی (سیاستمدار انگلیسی): «خامنه‌ای در خانه‌اش در اقامتگاهش بود. می‌دانست کشته می‌شود. او توسط همرزمان شهیدش احاطه شده بود که آنها نیز می‌دانستند کشته می‌شوند. اما آنها نیز درک می‌کردند که در مرگ‌شان هدفی وجود دارد. مردم ایران در خیابان‌ها هستند، اما فریاد می‌زنند: زنده باد خامنه‌ای شهید! به همین علت، ما جنگ را روز اول باختیم. این، تله‌ای بود که توسط ایرانی‌ها در روز اول، توسط مردم با ایمان گذاشته شد. دونالد ترامپ حتی نمی‌دانست که شیعه یا دوازده امامی چیست؟ نمی‌دانست حسین [علیه‌السلام] کیست؟ نمی‌دانست علی [علیه‌السلام] کیست؟ هیچ دریافتی از واقعه کربلا ندارد. و با این وجود در تله افتاد. او دومین و مهم‌ترین مرد در شیعه را ترور کرد، یا در قتلش تسهیل کرد: علی خامنه‌ای. این، معادل کشتن پاپ برای کاتولیک‌هاست، کشتن اسقف اعظم کانتربری برای بریتانیایی‌ها، و کشتن رهبر کلیسای ارتدکس برای روس‌ها. اگر هدف عملیات، آوردن مردم ایران به خیابان‌ها بود، ترامپ موفق شد؛ اما به اشتباه! مردم، در حمایت از جمهوری اسلامی به خیابان آمده‌اند. جمهوری اسلامی در این لحظه شکست‌ناپذیر است؛ زیرا نمی‌توانید کسانی را بکشید که آماده‌اند برای آرمان‌شان بمیرند. این شیعیان ایران که از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنند، آماده‌اند تا آخرین مرد و زن در راه ایمان‌شان شهید شوند. و این جمهوری اسلامی ایران است که از آنها دفاع می‌کند. نه فقط سرزمین‌شان، نه فقط فرهنگ و تاریخ‌شان، بلکه از ایمان‌شان هم. دونالد ترامپ، این جنگ را با شلیک اولین موشک باخت».
 ***
هر جنگی، نظم سیاسی- امنیتی و اقتصادی جدیدی را می‌سازد و بسته به اینکه طرفین آن، چقدر بزرگ باشند، دگرگونی معادلات، وسعت بیشتری خواهد داشت و در محیط جهانی فراگیرتر خواهد بود. ایران با این جنگ، بسیاری از ترتیبات جنگ سنتی مطلوب قدرت‌ها را به هم زد و ترتیبات نوینی جایگزین کرد. این جنگ از جهات گوناگون نامتقارن است؛ از شرافت یا رذالت طرفین جنگ، تا میزان همراهی یا عدم همراهی عقبه مردمی؛ از دگرگونی محاسبات متعارف تا رو کردن توانمندی‌های کمتر شناخته شده؛ و از قدرت اطلاعاتی تا توان و رشادت عملیاتی. بی‌علت نیست که بزرگ‌ترین ابرقدرت دنیا، 73 روز است پشت تنگه هرمز حقارت می‌کشد و حال آن که آمده بود تا 3 روزه کار ایران را یکسره کند.
ما به برکت انقلاب اسلامی، خیلی جلو آمده‌ایم. امروز عقل‌های مادی دنیا (مثل آن روزنامه آمریکایی یا آن استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو) از ایران به عنوان «ابرقدرت چهارم» یاد می‌کنند. اما ایران، غیر از قدرت‌های متعارف است. رشد بینش عمومی و باورهای عمیق یک ملت است که او را در برابر ابرقدرت شیطانی بلامنازع، استوار و نستوه نگاه داشته است. کار به جایی رسیده که روزانه چند نشریه آمریکایی و اروپایی می‌نویسند ترامپ، خسته و کلافه، برای مذاکره التماس می‌کند، اما مورد بی‌اعتنایی و بی‌اعتمادی ایران قرار می‌گیرد. این بی‌اعتمادی به شیطان و دچار خطای محاسبه نشدن در برابر تهدید‌ها و فریب‌های او، مهم‌تر از پیروزی‌های چشمگیر نظامی است.
برخی سیاستمداران غافل، بازی خورده و خائن به مملکت، در طول سال‌ها آمدند و رفتند، اما جمهوری اسلامی و رهبران حکیم آن هرگز از دوراندیشی در برابر مکائد دشمن غافل نبودند. آنچه ایران در این جنگ 73 روزه، از اقتدار تحسین برانگیز به نمایش گذاشته (که فقط بخشی از توانمندی‌هاست) محصول تدبیر است، محصول خواب نرفتن یا حتی مغرور نشدن و درجا نزدن. در نگاه مؤمنانه به انسان و جامعه و مدیریت و حکومت، درجا زدن و توقف ممنوع است. نیروهای مسلح ما با هدایت رهبر شهید انقلاب، پس از جنگ 12 روزه درجا نزدند و به شکلی چشمگیر، توانمندی‌ها و مهارت‌ها و نقشه‌های دفاعی و تهاجمی را توسعه دادند و نتیجه آن را دنیا در شکست تحقیر‌آمیز دشمن، انهدام 16 پایگاه و 200 جنگنده و هواپیما و پهپاد او، و انسداد 70 روزه تنگه هرمز، با وجود همه تقلاهای آمریکا دید. این، الگویی الهام‌بخش برای همه مدیریت‌ها در بخش‌های گوناگون است.
دشمن، جنگ را ترکیبی و چند بعدی می‌بیند و در این تقلّا، شب و روز نمی‌شناسد. مدیران ما در بخش‌های گوناگون هم باید در همین تراز، آرایش دفاعی و تهاجمی به خود بگیرند. پذیرفتنی نیست که برخی مدیریت‌ها در حوزه اقتصادی یا رسانه‌ای و فرهنگی و دیپلماتیک، از روحیه ابتکار و خلاقیت جهادی، و بیزاری و صلابت در مقابل شیطان بزرگ فاصله داشته باشند. 

معیار سنجش این است که هر یک از مدیران، چقدر به تولید قدرت ملی اهتمام دارند و در مقابل موانع و علف‌های هرز معارضه و اخلالگری سازمان یافته، چگونه اقدام می‌کند؟ در کنار تولید قدرت و بازدارندگی در حوزه‌های گوناگون، باید نقاط ضعف و آسیب را شناخت و ترمیم کرد. تهدید جنگ، فرصتی برای انجام تغییراتی است که چون زحمت دارد و نیازمند تغییر برخی عادت‌های مزمن است، برخی مدیران در شرایط معمولی سراغش نمی‌روند.
اگر جنگ ترکیبی، واقعیتی انکارناپذیر است، دولت و دستگاه قضائی و مجلس و دیگر نهادها نمی‌توانند نسبت به تحرکات عوامل دشمن یا عناصر همسو در بسترهای اقتصادی، سیاسی و رسانه‌ای بی‌تفاوت باشند یا ترتیبات دفاعی- تهاجمی جدید اتخاذ نکنند. در جنگ موجودیتی، نمی‌توان پذیرفت که ملت شریف ما بیش از 70 شبانه‌روز با وجود همه سختی‌ها، در میدان خیابان سلحشوری نشان داده باشند، اما در اثر انفعال و کوتاهی برخی مدیران، اقتصاد و معیشت مردم در معرض دست درازی کلان محتکران بهانه‌جو و یا تروریست‌های اقتصادی قرار بگیرد!
دشمن، در صورت تاب‌آوری ملی ما به زودی از پا در می‌آید و ناچار است عقب‌نشینی کند. در این میان، امنیت اقتصادی، بخشی از الزامات تاب‌آوری عمومی در جنگ تحمیلی است. پس، هر کس، به معیشت مردم آسیب می‌زند، شریک جنایت دشمن است. باید خائنان و جانیان اقتصادی را بشدت سرکوب کرد. اقتصاد ما با وجود تحریم و جنگ، اقتصاد بسیار بزرگی است که در برابر فشارها تاب آورده است. بنابراین، نمی‌توان خیانت‌ها را پای واقعیت جنگ نوشت و عادی انگاری کرد. از طرف دیگر، معنای اصلاحات اقتصادی، گران کردن کالاها و خدمات نیست؛ بلکه اهتمام برای بازتوزیع عادلانه منابع و فرصت‌ها و تسهیلات، در کنار سرکوب جرأت فعالیت‌های اقتصادی مخرّب است.
در بُعد حقوقی و دیپلماتیک، دستگاه کارگزار سیاست خارجی، باید بیش از پیش متوجه اهمیت پیچ تاریخی باشد. دیپلماسی، فراتر از مذاکره، و مصداق مذاکره، فراگیرتر از آمریکاست. باید در موضوع مذاکره و دیپلماسی، خانه تکانی اساسی انجام شود و برخی تئوری‌های باطل شده و منسوخ اما رسوب کرده در طول دهه‌ها درباره آمریکا دور ریخته شود. تهدید جنگ، فرصت‌های بسیار مهمی برای ایران - این ابرقدرت جدید- فراهم ساخته تا از یک سو، روند تخاصم و تقابل میان شمال و جنوب خلیج‌فارس را به روند تعامل و تعاون منطقه‌ای (بدون دخالت بیگانگان) تبدیل کند؛ و از طرف دیگر، نظم تازه‌ای را برقرار سازد که کشورهای دیگر، به شرط محکومیت شرارت آمریکا و رژیم صهیونیستی، پس از جنگ بتوانند از تردد ایمن در قلمروی حاکمیتی ایران بهره‌مند شوند. عبور بی‌ضرر، قاعده مهم و مغفولی است که پس از این در تنگه هرمز حاکم خواهد بود.
بدون پایان قطعی جنگ و تعیین تکلیف مجازات متجاوزان و رفع محاصره دریایی، تنگه بسته خواهد ماند. جنگ اخیر، از بستن تنگه هرمز آغاز نشده، بلکه انسداد تنگه- که می‌تواند به باب‌المندب هم گسترش یابد- یا واکنش درست به جنایت در وسط مذاکره بوده است. جنایت بزرگی اتفاق افتاده است. ملت ما، داغدار 3400 شهید است و بانیان جنایت باید تاوان بدهند. کشورها نمی‌توانند نسبت به این شرارت آشکار که منافع حیاتی آنها را هم به خطر انداخته، بیطرف باشند. این‌جا آن موقعیت مهمی است که دیپلماسی ما باید -فراتر از مذاکره با شرور متخاصم- فعال شود.
در مورد مذاکره‌ناپذیری آمریکا، علاوه‌بر پایمال‌شدگی برجام، می‌توان به اقدامات تروریستی در دو جنگ اشاره کرد.
ترامپ اگر خواستار مذاکره جدی و محترمانه بود، اقدام به ترور شهید لاریجانی و آقای پزشکیان رئیس‌جمهور (در کنار دیگر اعضای شورای عالی امنیت ملی) نمی‌کرد. ذات خبیث ترامپ، با مذاکره محترمانه تباین دارد.
نکته آخر، درباره حلقه سیاسی بد سابقه‌ای است که وعده توافق قریب‌الوقوع با «ترامپ تاجر» و آوردن دو هزار میلیارد دلار به کشور را می‌داد! چه کسانی این محاسبات فریبکارانه را به رئیس و عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت قالب کردند؟ آنها همان‌هایی نیستند که در شورای مجعول راهبری کابینه، به مهره‌چینی در برخی بخش‌های دولت پرداختند و ریل اعتماد به آمریکا را چیدند؟ این حلقه کجا هستند؟ آیا کلاً ساقط شده‌اند یا همچنان نسخه‌های معیوب و مسموم می‌پیچند؟ چه مرضی است که روزنامه متعلق به رئیس شورای اطلاع‌رسانی دولت، به قلم محکوم پرونده فروش اطلاعات، توده‌های مردم مبعوث در حماسه کف خیابان را «اقلیت رانتی» بخواند و بعد، به دست و پا بیفتد و توجیه کند؟! راز عصبانیت ترامپ و نتانیاهو از ملت بزرگ ایران روشن است. اما علت تجانس با این جنایتکاران چه؟ براستی، نقش سیاستگذاری غلط اقتصادی در فتنه دی‌ماه 1404 که زیر ساخت فکری جرأت دشمن به حمله نظامی (انهدام زیر ساخت‌های اقتصادی و شهادت 3400 شهروند ایرانی) را فراهم کرد، چه بود؟

 

گروهک‌های تجزیه‌طلب عوامل نیابتی امریکا و رژیم صهیونی

رسول سنائی‌راد

گروهک‌های تجزیه‌طلب قومی و بعضاً با پوشش مذهبی که فاقد پایگاه اجتماعی لازم باشند، برای جبران این ناتوانی به وابستگی به بیگانگان و جلب کمک‌های آنان از مالی- لجستیکی تا اطلاعاتی رو می‌آورند که همین وابستگی زمینه تبدیل آنان به عامل نیابتی و مزدور را فراهم می‌کند. 
حزب دموکرات آذربایجان با رهبری پیشه‌وری و حزب دموکرات کردستان با رهبری قاضی محمد که ادعای خودمختاری را داشتند، چنین سرنوشتی پیدا کردند و از این رو، از سوی مردم وفادار به میهن و حفظ تمامیت ارضی کشور طرد و سرانجام نابود شدند. اما فرصت‌طلبی، قدرت‌طلبی و فقدان غیرت و هویت یا نداشتن حافظه تاریخی موجب تکرار این سرنوشت برای سران گروهک‌های تجزیه‌طلب امروزی شده که البته رسوایی و بی‌آبرویی بیشتری پیدا کرده‌اند، چراکه در گذشته، با ضعف رسانه و پنهان‌کاری، این وابستگی و خیانت به اندازه امروز شفافیت نداشت و تا حدودی به دست گروهک‌ها و اربابان خارجی آنان کنترل می‌شد، اما در دوره فعلی امکان لاپوشانی و انکار آن بسیار سخت است. در جنگ‌های تحمیلی ۱۲ روزه و رمضان که اشرار امریکایی و صهیونی احمقانه این جنگ‌ها را زمینه‌ساز آشوب داخلی می‌دانستند، با سازماندهی و تجهیز این گروهک‌ها در شمال غرب و جنوب شرق و حتی جنوب غربی کشور، به آنان به عنوان کانون‌های خیزش و توسعه آشوب و حرکت به سوی شورش مسلحانه چشم دوخته و تا حدودی در آشوب دی‌ماه به کارگیری کرده بودند. 
برخورداری گروهک‌های تجزیه‌طلب کردی از عقبه برون‌مرزی آشکار، یعنی داشتن مقر در اقلیم کردستان عراق و حضور نیرو‌های امریکایی و صهیونیستی در سال‌های گذشته در این منطقه، نه تنها زمینه ارتباط‌گیری راحت را بین آنان فراهم کرده، بلکه به وقاحت قبح‌زدایی از این وابستگی میدان داده است. به گونه‌ای که رئیس‌جمهور امریکا در سطح رسانه‌ای واگذاری پول و سلاح به این گروهک‌ها را اعلام داشته و از نامعلوم بودن سرنوشت آن ابراز گله‌مندی کرده است. چراکه انتظار داشت مطابق برنامه مشترک، نقش نیابتی و مزدوری خود را با ورود به آشوب داخلی و تبدیل آن به جنگ داخلی همزمان با تهاجم ددمنشانه امریکا و رژیم صهیونی ایفا نمایند. 
اما این گروهک‌ها با دیدن خشم ملت بزرگ ایران از تهاجم ددمنشانه دشمن و اعلام انزجار از خائنان و وطن‌فروشانی که با شورش دی‌ماه، طمع دشمنان برای این جنایات و ویرانی‌ها را برانگیخته بودند و اینک مردم برای جلوگیری از تکرار آن خیانت‌ها، اجتماعات بزرگ خیابانی را تشکیل داده بودند، جرئت همکاری آشکار با دشمنان را از دست داده و به لانه خزیدند. علاوه بر این، رزمندگان اسلام که دست دشمن را برای استفاده از این گروهک‌ها به عنوان ستون پنجم و عناصر نیابتی برای جنگ داخلی خوانده بودند، همزمان با پاسخگویی به جنایات امریکا و رژیم صهیونی، پایگاه‌های این خائنان و وطن‌فروشان را زیر ضربات کوبنده خود قرار داده و فرصت جنایت را از آنان سلب کرده و امکان جولان و همراهی این خائنان با دشمن را ندادند. اما نشانه‌هایی از تحرکات خزنده این گروهک‌ها برای اقدامات تروریستی به نفع دشمن در وضعیت آتش‌بس و انفعال امریکای جنایتکار و گرفتاری آن به بن‌بست راهبردی در ادامه جنگ یا پذیرش توافق دیده می‌شود که تلاش برای ارسال سلاح به داخل کشور و فعال‌سازی هسته‌های خفته و اغفال و آموزش عناصر خائن یا فریب‌خورده از جمله آنها است. گویا خیانت و جنایات سرنوشت تکراری وطن‌فروشانی است که با توهم قدرت و مقام، ابزار دست بیگانگانی می‌شوند که هیچ‌گاه جایگاهی فراتر از پادویی برای آنان قائل نشده و منطقشان در مواجهه با این عناصر خائن این بوده که «کسانی که به کشور خود خیانت کرده‌اند، به هیچ حامی و پشتیبان دیگری وفادار نخواهند بود.»
ادبیات ترامپ نسبت به این گروهک‌ها به صورت شفاف و گویا، چنین نگاه و منطقی را بازتاب می‌دهد و احتمال تکرار سرنوشتی شبیه خائنان در پایان جنگ امریکا و ویتنام و فرار امریکایی‌ها از پشت بام سفارتخانه و تنها گذاشتن پادو‌های وطن‌فروش ویتنامی، پیش روی وطن‌فروشان ایرانی نیز وجود دارد. این سرنوشت در سال‌های اخیر در افغانستان هم تکرار شد و امریکایی‌ها هنگام خروج تعجیلی از کابل، با هواپیما از روی کسانی رد شدند که تا آخرین لحظه به عنوان عناصر نیابتی در خدمتشان بودند و برخی احمقانه به هواپیمای امریکایی آویزان شدند و نابودی رقت‌آوری را تجربه کردند.‌ای کاش عناصر نیابتی امریکا در ایران، با فراغت از توهم و طمع، مجال عبرت‌آموزی و ترک خیانت را قبل از آنکه دیر شود، داشته باشند.

دیپلماسی به وقت شاخاب پارس

علیرضا توانا

شاخاب پارس، آبراهه ای که از میان سرزمین های ایران و عمان می گذرد تا خلیج فارس را به دریای عمان متصل سازد اکنون به محل بحث کشورهای دنیا تبدیل شده است.
تاریخچه تنگه هرمز را میتوان در آرشیو ملی انگلستان جستجو کرد اسنادی که نشان میدهد این آبراهه بخشی از سرزمین های ایران بوده است و به گفته مراجع ذی ربط ترافیک حدودا ۲۰ درصد از انرژی دنیا را در اختیار دارد اما به صورت ملموس و در عمل بیش از ۲۰ درصد را شامل می شود که اینگونه مطبوعات جهان را تحت تاثیر قرار داده است تا ذهن ها را آماده تشکیل یک ائتلاف بین المللی برای مدیریت این شاهراه سازند به گونه ای که اگر تردد برای تمام کشورها ناایمن است پس باید برای ایران نیز ایمن نباشد؛ موضوعی که باید در آینده به آن توجه ویژه داشت این است که ایران آماده سرمایه گزاری خارجی می باشد اما محل مناسبی برای همکاری مدیریتی در حوزه ژئوپلیتیک سرزمینی اش نخواهد بود.
پیش بینی می شود امسال در کنفرانس محرمانه بیلدربرگ با همکاری شورای روابط خارجی موضوع تنگه هرمز به عنوان پاشنه آشیلِ انرژی جهان مطرح و تصمیم گیری شده است. همانگونه که بر اساس مدارک موجود، پیوند اروپا و آمریکا به‌وسیله ناتو، ایجاد بازار مشترک اروپا، وقوع جنگ خلیج فارس، استعفای مارگارت تاچر، تحول نهضت اروپا، تحریم آرژانتین در جریان جنگ فالکلند، تقسیم آلمان به دو قسمت شرقی و غربی و… همه و همه در جلسات بیلدربرگ تصمیم‌گیری شده‌اند.
اندیش ورزان و متفکران چه بپذیرند یا خیر، شرایط کشور از لحاظ سیاسی با قبل از جنگ اخیر بسیار متفاوت می باشد به گونه ای که اقتصادش با کشورهای همسایه از جمله کشورهای عربی دچار سکته مالی شده است ؛ اینبار دیگر ایران تنها کشوری در غرب قاره آسیا نیست بلکه به دلیل تنش های سیاسی، جنگ و ائتلاف منطقه ای اعراب علیه اش، تبدیل به کشوری شده است که تنگه هرمز را بسته و صدر اخبار را پوشش می دهد. کشورهای مصرف‌کننده انرژی در اروپا و آسیا، که بخش مهمی از نیاز خود را از طریق این مسیر تأمین می‌کنند، همواره نسبت به امنیت کشتیرانی در این منطقه حساس بوده‌اند. در چنین شرایطی، هرگونه تهدید علیه آزادی عبور و مرور کشتی‌ها می‌تواند به افزایش فشارهای سیاسی و دیپلماتیک برای ایجاد سازوکارهای بین‌المللی جهت تأمین امنیت این شاهراه حیاتی منجر شود به گونه ای که اروپا را از سیاست بیانیه به سیاست اجرایی وادار سازد.
در گذشته نیز نمونه‌هایی از تلاش برای تشکیل ائتلاف‌های دریایی با هدف اسکورت کشتی‌ها و تضمین امنیت مسیرهای کشتیرانی در خلیج فارس مشاهده شده است.با این حال، باید توجه داشت که هرگونه درگیری گسترده یا بسته شدن تمام و کمال تنگه هرمز پیامدهای اقتصادی بسیار سنگینی برای اقتصاد جهانی به همراه خواهد داشت و باالطبع آن تحریم های گسترده تری اعمال می شود به گونه ای که با افزایش چتر اطلاعاتی ،خرید و فروش کالا در کشور توسط عوامل خارجی تحت نظر قرار گرفته می شود. اختلال در جریان انرژی می‌تواند به سرعت قیمت نفت را افزایش دهد، هزینه‌های حمل‌ونقل دریایی را بالا ببرد و فشار قابل توجهی بر اقتصادهای وابسته به واردات انرژی وارد کند. به همین دلیل، بسیاری از قدرت‌های جهانی معمولاً تلاش می‌کنند تنش‌ها در این منطقه در سطحی کنترل‌شده باقی بماند و از تبدیل شدن آن به یک درگیری گسترده جلوگیری شود. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که در بسیاری از موارد، دوره‌ای از تنش و نمایش قدرت نظامی با مذاکرات پشت‌پرده و تلاش‌های دیپلماتیک برای کاهش تنش همراه می‌شود.
در سطح منطقه‌ای نیز تحولات سیاسی و امنیتی می‌تواند بر جایگاه ایران در معادلات خلیج فارس تأثیر بگذارد. افزایش اختلافات سیاسی، شکل‌گیری ائتلاف‌های منطقه‌ای و رقابت‌های ژئوپلیتیکی ممکن است به پیچیده‌تر شدن وضعیت امنیتی منطقه منجر شود. در چنین شرایطی، برخی کشورها ممکن است به دنبال افزایش حضور نظامی یا همکاری‌های امنیتی با قدرت‌های بزرگ باشند تا امنیت مسیرهای انرژی را تضمین کنند.از سوی دیگر، در صورت تداوم تنش‌ها، کشورهای مصرف‌کننده انرژی ممکن است تلاش‌های خود را برای کاهش وابستگی به تنگه هرمز افزایش دهند. توسعه خطوط لوله جایگزین، افزایش ذخایر استراتژیک نفت و تنوع‌بخشی به منابع انرژی از جمله اقداماتی است که در چنین شرایطی مورد توجه قرار می‌گیرد. با این حال، واقعیت آن است که در کوتاه‌مدت هیچ مسیر جایگزینی نمی‌تواند به طور کامل جایگاه تنگه هرمز را در شبکه جهانی انتقال انرژی پر کند.در مجموع، تنگه هرمز همچنان یکی از حساس‌ترین نقاط ژئوپلیتیکی جهان باقی خواهد ماند؛ نقطه‌ای که در آن منافع اقتصادی، امنیتی و سیاسی بازیگران منطقه‌ای و جهانی به یکدیگر گره خورده است. به همین دلیل، آینده این منطقه احتمالاً نه در قالب یک تقابل تمام‌عیار، بلکه در چارچوبی از تنش‌های کنترل‌شده، رقابت‌های سیاسی و تلاش‌های دیپلماتیک برای حفظ ثبات نسبی در جریان تجارت جهانی انرژی شکل خواهد گرفت.

 

سیاست‌گذاری در آستانه‌ بحران

ناکامی الگوهای متعارف در تحلیل فشار وجودی/ مطالعه موردی روابط ایران و ایالات متحده

حمید بهلولی

این مقاله چارچوبی تحلیلی با عنوان «سیاست در آستانه‌ فاجعه» پیشنهادی ارائه می‌کند که برای رفع یک خلأ بنیادین در تحلیل‌های رایج سیاست‌گذاری طراحی شده است: ناتوانی الگوهای کلاسیک در فهم رفتار سیاسی تحت فشار وجودی.

 در‌حالی‌که ابزارهای سنتی سیاست‌گذاری بر مفروضاتی مانند عقلانیت، ثبات مجموعه ترجیحات و پویایی‌های پیش‌بینی‌پذیر هزینه-فایده استوارند، کنشگرانی که در آستانه فاجعه قرار می‌گیرند -خواه این وضعیت بر آنان تحمیل شده باشد و خواه آن را ادراک کنند- وارد گونه‌ای متمایز از استدلال سیاسی می‌شوند. این مقاله مفهوم «آستانه دوگانه فاجعه» (DCT) را معرفی می‌کند؛ وضعیتی که در آن دو کنشگر متخاصم به‌ طور هم‌زمان احساس ناامنی وجودی را تجربه می‌کنند. برای نشان‌دادن مزایای تحلیلی این چارچوب، تقابل ایران و ایالات متحده در دو دهه گذشته به‌عنوان مطالعه موردی ارائه شده است. تحلیل نشان می‌دهد که هر دو طرف میان تشدید تنش و خویشتن‌داری کنترل‌شده در نوسان‌اند، در برابر منطق بازدارندگی مقاومت می‌کنند و به‌ طور مستمر یکدیگر را از خلال الگوهای متعارف بد تفسیر می‌کنند. این چارچوب ابزاری واقع‌گرایانه‌تر برای پیش‌بینی رفتار در محیط‌های راهبردی پرفشار و طراحی مداخلات سیاستی حساس‌تر فراهم می‌آورد.

1- مقدمه: بازاندیشی در سیاست‌گذاری در عصر بحران‌های وجودی

 
 

در سال‌های اخیر، نظم بین‌المللی با پدیده‌هایی مواجه شده است که از نوسانات عادی سیاسی یا اقتصادی فراتر می‌روند. این مقاله با تکیه بر تحلیل‌های پیشین منتشرشده در همکاری با مؤسسه اطلس -به‌ویژه آثاری که به زمان‌بندی، چرخه‌های اعتبار، و ریتم‌های تشدید در رقابت‌های راهبردی بلندمدت پرداخته‌اند- چارچوب نظری تازه‌ای را معرفی می‌کند: «سیاست‌گذاری در آستانه فاجعه». فرض محوری این است که الگوهای متعارف سیاست عمومی، که بر عقلانیت ابزاری و بهینه‌سازی منابع در شرایط ثبات نسبی بنا شده‌اند، در مواجهه با فشارهایی وجودی که بقای جوامع و زیرساخت‌های جهانی را تهدید می‌کنند، دچار فروپاشی کارکردی می‌شوند. «آستانه فاجعه» نقطه‌ای است که در آن پیامدها نه‌تنها فاجعه‌بار، بلکه برگشت‌ناپذیر هستند. در این فضا، سیاست دیگر علم «توزیع منابع» نیست، بلکه هنر «مدیریت فاصله از آستانه‌ها» است.

2- گذار از وضعیت عادی به سیاست‌گذاری معطوف به فاجعه

تفاوت بنیادین میان سیاست‌گذاری عادی و سیاست‌گذاری در آستانه فاجعه، در ماهیت خطر نهفته است. در سیاست‌گذاری کلاسیک، خطرها غالبا خطی و جبران‌پذیر تعریف می‌شوند. اما در آستانه، با نظام‌های پیچیده‌ای روبه‌رو هستیم که در آنها یک خطای محاسباتی منفرد یا یک تأخیر در واکنش می‌تواند فروپاشی سیستمی را برانگیزد (Beck, 1992). این گذار مستلزم تغییر در اولویت‌هاست؛ حفظ «فاصله امن» از نقطه بی‌بازگشت باید بر هرگونه دستاورد تاکتیکی کوتاه‌مدت تقدم یابد. در این پارادایم، سیاست‌گذاری به‌جای رشد تدریجی، بر «بقای ساختاری» متمرکز می‌شود.

3- مفروضات پنهان در نظریه‌های کلاسیک و چالش‌های جدید

نظریه‌های کلاسیک سیاست‌گذاری -از انتخاب عقلانی تا الگوهای بوروکراتیک- بر مفروضاتی مانند «اطلاعات نسبتا کامل»، «کنشگران عقلانی»، و «امکان اصلاح مسیر» تکیه دارند. اما هنگامی که تنش‌ها به سطحی وجودی می‌رسند، این مفروضات رنگ می‌بازند. تحت فشار شدید روانی و در شرایط فشردگی زمانی، کنشگران به رفتارهای دفاعی یا تهاجمی رادیکالی گرایش می‌یابند که در مدل‌های ریاضی سنتی پیش‌بینی‌پذیر نیستند. ناتوانی این الگوها در درک «منطق فاجعه» موجب می‌شود که توصیه‌های سیاستی برآمده از آنها اغلب به‌ جای تنش‌زدایی، به موتورهای تشدید تنش بدل شوند.

4- چرا الگوها در بحران‌های معاصر جهانی شکست می‌خورند

بحران‌های معاصر -از تغییرات اقلیمی گرفته تا رقابت‌های هسته‌ای و جنگ سایبری- با ویژگی «درهم‌تنیدگی جهانی» شناخته می‌شوند. الگوهای قدیمی که بر مرزهای ملی و حاکمیت‌های مستقل طراحی شده بودند، قادر به تحلیل آثار سرریز یک فاجعه محلی بر امنیت جهانی نیستند. هنگامی که یک بحران به آستانه نزدیک می‌شود، تمایز میان سیاست داخلی و سیاست خارجی از میان می‌رود. در چنین وضعیتی، تصمیم‌هایی که بر پایه الگوهای بخشی اتخاذ می‌شوند، از درک کلیت تهدید بازمی‌مانند و راه‌حل‌ها غالبا بحران را از بخشی به بخش دیگر منتقل می‌کنند.

5- درس‌هایی از بحران موشکی کوبا از منظری نو

بحران موشکی کوبا (1962) معمولا به‌عنوان نمونه‌ کلاسیک مدیریت بحران آموزش داده می‌شود (Allison, 1971). با این حال، بازخوانی آن از منظر «سیاست‌گذاری در آستانه فاجعه» نشان می‌دهد آنچه جهان را نجات داد، صرفا الگوهای تصمیم‌گیری عقلانی نبود، بلکه درک ناگهانی هر دو طرف از «برگشت‌ناپذیری» پیامدها در لحظه برخورد بود. درس کلیدی آن است که در آستانه، «ارتباطات غیررسمی» و «فهم متقابل از آستانه‌های فیزیکی» بسیار مؤثرتر از پروتکل‌های رسمی دیپلماتیک‌اند.

6- آستانه‌ها، مسیرهای تشدید و موتورهای شتاب‌دهنده

هر فاجعه‌ای آستانه‌های خاص خود را دارد که پس از عبور از آنها، راه بازگشت مسدود می‌شود. شناسایی این آستانه‌ها و «مسیرهای تشدید» در کانون چارچوب پیشنهادی ما قرار دارد. «موتورهای تشدید» عواملی هستند که نظام را با سرعت بیشتری به‌ سوی آستانه سوق می‌دهند؛ از‌جمله اطلاعات نادرست، فشارهای سیاسی داخلی، یا سوء‌تفسیر علائم. سیاست‌گذاری مؤثر در چنین شرایطی مستلزم طراحی «سازوکارهای مهار» است که بتوانند این موتورها را در لحظات بحرانی از کار بیندازند.

7- ساختارهای چندلایه قدرت و مدیریت بحران

در جهان امروز، قدرت دیگر صرفا در دولت‌های مرکزی متمرکز نیست. کنشگران غیردولتی، شرکت‌های فناوری و شبکه‌های اجتماعی لایه‌های جدیدی از قدرت را پدید آورده‌اند که بر مسیر بحران‌ها اثر می‌گذارند. در آستانه، این لایه‌ها می‌توانند نقش تعدیل‌کننده یا تشدیدکننده ایفا کنند. الگوهای کلاسیک که بر قدرت سخت دولت‌محور تأکید می‌کنند، از تحلیل این پیچیدگی ناتوان‌اند. سیاست‌گذاری مدرن باید از این ساختار چندلایه برای ایجاد بازدارندگی و مهار بهره گیرد.

8- چارچوب مفهومی جدید: سیاست‌گذاری در آستانه

چارچوب پیشنهادی در اینجا، سیاست‌گذاری را فرایندی برای مدیریت ثبات در نظام‌های نزدیک به فروپاشی تعریف می‌کند. سه رکن اصلی آن عبارت‌اند از: 1- شناسایی پویایی‌های آستانه‌ای، 2- ترسیم مسیرهای اجتناب‌ناپذیر تشدید و 3- تعبیه‌ انعطاف‌پذیری در سازوکارهای مهار. این مدل به سیاست‌گذاران امکان می‌دهد که به‌ جای واکنش منفعلانه، به‌ طور فعال فاصله خود را از فاجعه تنظیم کنند و از «ابهام راهبردی» به‌مثابه ابزاری برای جلوگیری از برخورد بهره ببرند.

9- مطالعه‌ موردی: تقابل ایران و ایالات متحده و «آستانه دوگانه فاجعه» (DCT)

در تحلیل تنش‌های دیرپای میان ایران و ایالات متحده، با پدیده‌ای مواجه می‌شویم که آن را «آستانه دوگانه فاجعه» (DCT) می‌نامیم. در این وضعیت، فاجعه دارای دو چهره موازی و هم‌زمان است. نخستین چهره، شامل آسیب شدید به زیرساخت‌ها، اقتصاد و ثبات داخلی در جغرافیای ایران است. چهره دوم، شامل اخلال در امنیت انرژی منطقه‌ای، ثبات اقتصادی و ترانزیت بین‌المللی است. این ویژگی DCT، الگوهای کلاسیک موازنه قوا را به چالش می‌کشد. در اینجا، هر حرکت به‌ سوی آستانه نه‌فقط بر طرفین درگیر، بلکه بر ثبات گسترده‌تر جهانی اثر می‌گذارد. فهم این «دوگانگی» برای طراحی سازوکارهای مهار امری کلیدی است.

10- دلالت‌های سیاستی

این چارچوب چندین پیامد سیاستی به همراه دارد:

نخست، بازدارندگی باید بازطراحی شود: در شرایط DCT، پیام‌های بازدارنده‌ای که بر تحمیل هزینه متکی‌اند، کارآمد نیستند؛ زیرا کنشگران برای اجتناب از فروپاشی وجودی، پیشاپیش سطوح بالایی از هزینه را پذیرفته‌اند. بازدارندگی باید به‌ سوی اطمینان‌بخشی، علامت‌دهی حساس به هویت و به‌رسمیت‌شناختن هراس‌های وجودی طرف مقابل حرکت کند.

دوم، مدیریت تشدید تنش به ابزارهای جدیدی نیاز دارد: سازوکارهای کلاسیک مدیریت بحران، فرض را بر آن می‌گذارند که علائم تفسیرپذیرند. در شرایط DCT، علائم به‌ طور مداوم بدفهمی می‌شوند. از‌این‌رو، معماری ارتباطات بحران باید شامل افزونگی دوکاناله، مفسران فرهنگ راهبردی و پروتکل‌هایی برای ابهام تنش‌زدا به‌ جای شفافیت اجبارآمیز باشد.

سوم، مذاکرات باید حول محور اطمینان‌بخشی وجودی صورت‌بندی شوند، نه چانه‌زنی معاملاتی: تلاش برای اخذ امتیاز از طریق فشار ممکن است نتیجه معکوس بدهد و اضطراب وجودی را تشدید کند.

چهارم، مدل‌سازی سیاستی باید رفتار تصمیم‌گیری غیرخطی را در خود بگنجاند: ابزارهای پیش‌بینی‌ای که فرض می‌کنند توابع مطلوبیت ثابت‌اند، تحت فشار وجودی ناکام می‌مانند. الگوهایی سازگارتر، سناریومحورتر و حساس به ادراک مورد نیاز است.

پنجم، تحلیلگران باید ادراک تهدید درونی طرف مقابل را در اولویت قرار دهند: فهم اینکه هر طرف چگونه احساس خطر وجودی خود را می‌سازد، برای پیش‌بینی رفتار او امری ضروری است.

11- محدودیت‌ها

این چارچوب دارای سه محدودیت اساسی است:

1. حساسیت مفهومی: مفهوم «فشار وجودی» ماهیتی تفسیری دارد و بیش از آنکه بر متغیرهای قابل اندازه‌گیری استوار باشد، بر ادراکات بازسازی‌شده تکیه می‌کند. این امر موجب ورود سطحی از ذهنیت به تحلیل می‌شود.

2. وابستگی به مورد: اگرچه مطالعه موردی ایران و ایالات متحده این چارچوب را به‌خوبی تبیین می‌کند، تعمیم آن به سایر منازعات نیازمند احتیاط است. همه زوج‌های متخاصم، ترس وجودی متقارن را تجربه نمی‌کنند.

3. تواضع پیش‌بینانه: این مدل فهم کیفی را ارتقا می‌دهد، اما قدرت پیش‌بینی دقیق ارائه نمی‌کند. چارچوب حاضر منطق زیرین را روشن می‌سازد، اما در بحران‌های به‌شدت درهم‌تنیده قادر به پیش‌بینی کنش‌های مشخص نیست.

با این حال، این محدودیت‌ها از ارزش تحلیلی این چارچوب نمی‌کاهند؛ بلکه نشان‌دهنده نیاز به پژوهش‌های تطبیقی بیشتر هستند.

12- نتیجه‌گیری: ضرورت‌های سیاست جهانی برای آینده

سیاست‌گذاری در قرن بیست‌و‌یکم مستلزم یک دگرگونی بنیادین در پارادایم‌های مسلط است. ما دیگر در جهانی زندگی نمی‌کنیم که سیاست صرفا کارکردی مشابه مدیریت رفاه داشته باشد؛ بلکه در جهانی به‌ سر می‌بریم که سیاست هرچه بیشتر ماهیتی معطوف به بقا یافته است. ناتوانی الگوهای تحلیلی کلاسیک در درک فشار وجودی، اتخاذ چارچوب «سیاست‌گذاری در آستانه فاجعه» را ضروری می‌سازد. سیاست‌گذاران باید بیاموزند که در شرایط نبود قطعیت، آستانه‌ها را شناسایی کنند و سازوکارهای مهار را پیش از آنکه مسیرهای تشدید به نقطه بی‌بازگشت برسند، فعال سازند. آینده ثبات جهانی بیش از آنکه در «حل کامل» منازعات نهفته باشد، در «مدیریت فاصله میان نظام‌های سیاسی و فاجعه» قرار دارد. این مقاله نشان داده است که تحلیل کلاسیک سیاست برای فهم رفتار سیاسی تحت فشار وجودی کافی نیست. تقابل ایران و ایالات متحده الگویی از بدفهمی متقابل، تشدید تنش و سختی‌پذیری راهبردی را آشکار می‌کند که نمی‌توان آن را با الگوهای سنتی مبتنی بر بهینه‌سازی عقلانی، محاسبه هزینه-فایده، یا سامانه‌های پیام‌رسانی پایدار توضیح داد. چارچوب پیشنهادی -«سیاست در آستانه فاجعه»- ساختاری مفهومی برای فهم استدلال سیاسی در نزدیکی یا درون آستانه‌های وجودی فراهم می‌کند. مفهوم «آستانه دوگانه فاجعه» (DCT) نیز راهی نظام‌مند برای توضیح این واقعیت ارائه می‌دهد که چگونه دو کنشگر متخاصم می‌توانند به‌ طور هم‌زمان در وضعیتی از شکنندگی وجودی قرار گیرند، حتی اگر توزیع قدرت میان آنها نامتقارن باشد. درک این دینامیک‌ها پیامدهای مهمی برای طراحی سیاست دارد. مدیریت تشدید، راهبرد بازدارندگی، و شیوه‌های دیپلماسی باید همگی بازآرایی شوند تا با منطق منحصربه‌فردی که کنشگران تحت فشار وجودی را هدایت می‌کند، سازگار شوند. بدون چنین سازگاری‌ای، خطاهای محاسباتی همچنان جزئی ساختاری از رابطه ایران و ایالات متحده باقی خواهند ماند و چرخه‌های بحران نیز به تکرار خود ادامه خواهند داد. هدف این چارچوب ارائه قطعیت پیش‌بینی نیست، بلکه تعمیق تبیین است: این چارچوب عدسی تحلیلی مناسب‌تری برای تنش‌های ژئوپلیتیکی معاصر فراهم می‌آورد؛ جایی که ناامنی سیستمی غالبا بر عقلانیت راهبردی پیشی می‌گیرد. پژوهش‌های آینده باید معماری مفهومی این چارچوب را اصلاح کنند و آن را در دیگر زوج‌های سیاسی پرفشار نیز بیازمایند. چنین گسترش تطبیقی برای فهم و مدیریت چشم‌انداز سیاستی که روزبه‌روز بیشتر در لبه فاجعه عمل می‌کند، ضروری است.

 

مهم‌ترین پیروزی ایران

محسن پیرهادی
گاهی قدرت‌ها، نه با شکست در میدان، بلکه با خطا در محاسبه فرو می‌ریزند.
تاریخ، بارها نشان داده که امپراتوری‌ها بیش از آنکه قربانی قدرت رقیب شوند، اسیر توهم خود شده‌اند؛ توهمی که آنان را به این باور رسانده بود که هیچ اراده‌ای توان ایستادن مقابلشان را ندارد. آمریکا نیز سال‌ها تلاش کرد تصویری از خود بسازد که گویی تصمیم نهایی جهان، در واشنگتن گرفته می‌شود و دیگران، تنها بازیگران فرعی‌اند. اما انتخاب «رقیب اشتباه»، این تصویر را ترک انداخت.
ایران برای آمریکا فقط یک اختلاف سیاسی نبود؛ مسئله این بود که جمهوری اسلامی حاضر نشد قواعد نظم تحمیلی را بپذیرد. آنچه برای واشنگتن غیرقابل تحمل بود، صرفا توان نظامی یا نفوذ منطقه‌ای ایران نبود؛ بلکه این بود که کشوری بتواند مستقل بماند، هزینه بدهد، تحریم شود، تهدید شود و باز هم از مواضع اصلی خود عقب ننشیند. آمریکا گمان می‌کرد فشار حداکثری، ایران را یا فرسوده می‌کند یا به تسلیم می‌کشاند. اما نتیجه برعکس شد؛ این فشارها به جهان نشان داد که هیمنه آمریکا، آن اقتدار شکست‌ناپذیری که تبلیغ می‌شد، بیش از اندازه متکی بر ترس روانی بوده است.
وقتی کشوری سال‌ها زیر شدیدترین تحریم‌ها دوام می‌آورد، ساختار خود را حفظ می‌کند، توان بازدارندگی‌اش را توسعه می‌دهد و حتی در معادلات منطقه‌ای و جهانی اثرگذارتر می‌شود، معنایش این است که نظم تک‌قطبی دچار ترک‌های جدی شده است. آمریکا ناخواسته به جهان فهماند که می‌توان مقابلش ایستاد و همچنان پابرجا ماند. این، شاید مهم‌ترین ضربه به یکجانبه‌گرایی بود؛ ضربه‌ای که خود آمریکا با دستان خودش وارد کرد.
از دل همین تحولات، چندجانبه‌گرایی دوباره جان گرفت. قدرت‌هایی که تا دیروز با احتیاط و محافظه‌کاری رفتار می‌کردند، آرام‌آرام به این نتیجه رسیدند که جهان آینده، دیگر نمی‌تواند بر محور اراده یک کشور بچرخد. در این میان، ایران صرفا یک بازیگر منطقه‌ای نبود؛ به یکی از نمادهای مقاومت در برابر نظم تحمیلی تبدیل شد. بسیاری از کشورها، حتی اگر از نظر سیاسی همسو با تهران نباشند، در این واقعیت تردید ندارند که ایستادگی ایران، در تغییر موازنه جهانی بی‌اثر نبوده است.
در داخل نیز اتفاقات مهمی رخ داد. بسیاری تصور می‌کردند بحران‌ها می‌تواند شکاف‌های داخلی را عمیق‌تر کند اما حوادث اخیر نشان داد جامعه ایران، در بزنگاه‌های تاریخی، هنوز ظرفیت بالایی برای بازسازی همبستگی دارد. آنچه شاید در تحلیل‌های بیرونی دیده نمی‌شد، پیوند عمیق مردم با اصل «ثبات ایران» بود. حتی آنان که نقدهای جدی داشتند، وقتی احساس کردند اصل موجودیت و عزت کشور هدف قرار گرفته، در کنار هم ایستادند. همین هم باعث شد بسیاری از نگرانی‌ها عملا رنگ ببازد و روندها بسیار طبیعی‌تر از پیش‌بینی بدخواهان پیش برود. البته این سرمایه اجتماعی، همیشگی و تضمین‌شده نیست. انسجام داخلی، چیزی نیست که فقط در شرایط بحران شکل بگیرد و بعد بتوان آن را رها کرد. اگر ایران می‌خواهد وحدت داخلی و احترام بین‌المللی‌اش روزافزون شود، باید همزمان چند مسیر را با دقت ادامه دهد.
نخست، تقویت عدالت و کارآمدی داخلی است. هیچ قدرتی صرفا با توان نظامی یا سیاسی ماندگار نمی‌شود. رضایت مردم، مبارزه واقعی با فساد، کاهش تبعیض، ترمیم شکاف‌های اقتصادی و شنیدن صدای جامعه، مهم‌ترین عناصر اقتدار پایدارند.
دوم، حفظ عقلانیت در سیاست خارجی است. ایران نشان داده که می‌تواند مقتدر باشد؛ اکنون زمان آن است که این اقتدار، بیش از پیش به سرمایه دیپلماتیک تبدیل شود. جهان امروز، بیش از هر زمان دیگری آماده شنیدن صدای کشورهایی است که مستقل‌اند اما اهل تعامل منطقی نیز هستند. سوم، تقویت وحدت ملی بر محور ایران است؛ ایرانی که متعلق به همه مردم با هر سلیقه و گرایش است. جامعه‌ای که احساس کند دیده می‌شود و سهم دارد، در بزنگاه‌ها مستحکم‌تر می‌ایستد. و نهایتا، ایران باید بداند که مهم‌ترین پیروزی‌اش فقط عبور از فشارها نبود؛ بلکه شکستن یک تصور بود: تصور شکست‌ناپذیری آمریکا. این اتفاق، فقط یک تغییر سیاسی نیست؛ یک تغییر ذهنی در مقیاس جهانی است. وقتی ترس فرو بریزد، معادلات جهان نیز تغییر می‌کند.

 

فرمول حفظ کسب‌وکارهای کوچک

مجتبی توانگر

تصور کنید فردا همه مردم یک‌شبه خرید را تعطیل کنند. تعمیرات را فراموش کنند، سفر نروند، عده‌ای پول را در جوراب پنهان کنند! نتیجه؟ بخش قابل توجهی از اقتصاد کاملاً قفل می‌کند و میلیون‌ها شغل می‌خوابد. اقتصاد پساجنگ، بیش از آنکه فقط از تخریب ساختمان‌ها، کارخانه‌ها یا زیرساخت‌ها آسیب ببیند، از تخریب «انتظارات عمومی» و گسترش ترس اقتصادی ضربه می‌خورد.

1. در بسیاری از کشور‌ها، بخش مهمی از بحران نه به خاطر کمبود واقعی کالا، بلکه به‌دلیل تغییر رفتار مردم رخ داده است. «اقتصاددانان رفتاری» بار‌ها توضیح داده‌اند که وقتی جامعه به این نتیجه برسد که آینده تیره است، خانوار‌ها خرید را عقب می‌اندازند، سرمایه‌گذار دست نگه می‌دارد، تولیدکننده ظرفیت را کم می‌کند و بانک‌ها محتاط‌تر می‌شوند. نتیجه این زنجیره، رکودی است که بخشی از آن فقط محصول «ذهنیت عمومی» است، نه واقعیت فیزیکی اقتصاد. برای مثال، در بحران مالی ۲۰۰۸ آمریکا، تولید ناخالص داخلی این کشور حدود ۴ درصد افت کرد، اما شاخص اعتماد مصرف‌کننده در برخی ماه‌ها بیش از ۳۰ درصد سقوط داشت. همین افت اعتماد، موج تعطیلی کسب‌وکار‌ها و افزایش بیکاری را شدیدتر کرد. در دوران کرونا هم اقتصاد جهانی حدود ۳ تریلیون دلار از تولید خود را از دست داد، اما کشور‌هایی مثل آلمان، کره‌جنوبی و چین تلاش کردند با حفظ جریان تقاضا، پرداخت یارانه خرید، حمایت از کسب‌وکار‌های کوچک و تزریق نقدینگی هدفمند، نگذارند ترس عمومی اقتصاد را منجمد کند. در ژاپن هم پس از سونامی ۲۰۱۱، دولت به‌جای تبلیغ ریاضت عمومی، بسته‌های محرک اقتصادی چند ده میلیارد دلاری تعریف کرد تا بازار داخلی خاموش نشود. 

2. در ایران هم تجربه‌های مشابهی وجود دارد. در سال‌های تشدید تحریم، هر وقت انتظارات تورمی و نگرانی عمومی بالا رفت، بازار‌ها رفتار هیجانی نشان دادند؛ از هجوم برای خرید ارز و طلا گرفته تا احتکار کالا‌های روزمره. اما هر زمان کسب‌وکار‌های خرد توانستند تقاضای داخلی را حفظ کنند، بازگشت اقتصاد هم سریع‌تر شد. طبق برخی برآورد‌ها، بیش از ۶۰ درصد اشتغال کشور به شکل مستقیم یا غیرمستقیم به کسب‌وکار‌های کوچک و متوسط وابسته است. یعنی اگر مصرف خانوار به‌شدت پایین بیاید، معیشت میلیون‌ها نفر مستقیم تحت فشار قرار می‌گیرد. 

3. نکته مهم این است که همه نوع صرفه‌جویی، اثر یکسانی بر اقتصاد ندارد. ما با دو نوع کاملاً متفاوت از صرفه‌جویی روبه‌رو هستیم؛ یکی «صرفه‌جویی مولّد» و دیگری «صرفه‌جویی مخرّب». 
«صرفه‌جویی مولد» یعنی کم‌کردن اتلاف منابع ملی و کم‌کردن فشار بر بودجه کشور. مثلاً کاهش مصرف برق در ساعات اوج، کنترل مصرف آب در مناطق کم‌آب، کم‌کردن هدررفت گاز، محدود کردن مصرف کالا‌های لوکس وارداتی یا کم‌کردن سفر‌های غیرضروری با خودرو شخصی. این نوع صرفه‌جویی به اقتصاد کمک می‌کند، چون هزینه دولت را پایین می‌آورد، نیاز ارزی را کم می‌کند و منابع بیشتری برای بازسازی زیرساخت‌ها آزاد می‌سازد. برای نمونه، طبق آمار رسمی، ایران روزانه بیش از ۱۲۰ میلیون لیتر بنزین مصرف می‌کند و فقط چند درصد کاهش مصرف می‌تواند میلیارد‌ها دلار صرفه‌جویی سالانه ایجاد کند یا در حوزه برق، حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد مصرف شبکه به هدررفت و مصرف غیربهینه مربوط است. اما «صرفه‌جویی مخرب» زمانی رخ می‌دهد که جامعه به سمت «انجماد اقتصادی» برود؛ یعنی مردم خرید را متوقف کنند، سفارش خدمات ندهند، تعمیرات را عقب بیندازند، سفر داخلی را حذف کنند و پول را از ترس آینده در خانه نگه دارند. این رفتار در ظاهر محتاطانه است، اما در عمل موتور اقتصاد را خاموش می‌کند. اگر خانواده‌ای خرید پوشاک ایرانی را حذف کند، فقط یک فروشگاه آسیب نمی‌بیند؛ زنجیره‌ای از کارخانه نساجی، راننده حمل‌ونقل، کارگر انبار، تولیدکننده دکمه و پارچه هم تحت فشار قرار می‌گیرند. اگر مردم سفر نروند، فقط هتل‌ها آسیب نمی‌بینند؛ رستوران‌ها، رانندگان، بازارچه‌های محلی، صنایع دستی و هزاران شغل کوچک دیگر هم ضربه می‌خورند. اگر چرخ بازار را از ترس متوقف کنیم، چند ماه بعد باید همان کسبه و کارگر‌ها را با کالابرگ و کمک معیشتی سرپا نگه داریم.جامعه‌ای که خرید از تولیدکننده را متوقف کند، ناخواسته دارد کارخانه تولید فقر راه می‌اندازد. 

4. برای درک بهتر این موضوع کافی است بدانیم در بسیاری از کشور‌ها، مصرف خانوار بین ۵۰ تا ۷۰ درصد تولید ناخالص داخلی را تشکیل می‌دهد. در آمریکا این عدد حدود ۶۸ درصد است. یعنی وقتی مصرف عمومی افت می‌کند، عملاً قلب اقتصاد کند می‌شود. در ایران هم بخش بزرگی از گردش مالی کشور به خرید‌های روزمره مردم وابسته است. وقتی پول در خانه حبس شود، خیلی زود صف وام، یارانه و کمک معیشتی از صف خرید طولانی‌تر می‌شود. ترس اقتصادی اگر کنترل نشود، مردم را از مشتری به دریافت‌کننده کمک معیشتی تبدیل می‌کند. در سطح اقتصاد داخلی نیز یک نکته مهم از دل همین منطق بیرون می‌آید. اقتصاد یخ‌زده را نمی‌شود فقط با توصیه به صرفه‌جویی نجات داد. در دوره‌هایی که رکود و کاهش قدرت خرید، موتور تولید را خاموش می‌کند، دولت ناچار است بخشی از تقاضا را به شکل هدفمند به بازار برگرداند. وام‌های خرد، اعتبار خرید کالا‌های داخلی، کارت‌های خرید محدود، پرداخت‌های مقطعی و سیاست‌های حمایتی اگر به سمت مصرف واقعی و تولید داخلی هدایت شوند، لزوماً تورم‌زا نیستند. مسئله اصلی این نیست که نقدینگی وجود دارد یا نه؛ مسئله این است که نقدینگی به کدام مسیر می‌رود. وقتی پول وارد سفته‌بازی و دارایی‌های غیرمولد شود، تورم می‌سازد؛ اما وقتی صرف خرید از بازار محلی، خدمات روزمره، تعمیرات، پوشاک و تولید خرد شود، می‌تواند اقتصاد را از انجماد بیرون بیاورد. 


5. در چنین شرایطی، فرق گذاشتن بین «کاهش اسراف» و «تعطیلی بازار» اهمیت زیادی دارد. اقتصاد ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به کاهش هدررفت منابع انرژی و ارز نیاز دارد، اما هم‌زمان به گردش پول در بازار داخلی هم وابسته است. خرید از تولیدکننده داخلی، استفاده از خدمات کسب‌وکار‌های کوچک، سفارش به کارگاه‌ها و حفظ تقاضای داخلی، در عمل نوعی حمایت اجتماعی و اقتصادی از اشتغال ملی است. در همین چهارچوب، تأکید اخیر آقای قالیباف، رئیس محترم مجلس، بر «صرفه‌جویی و مواسات» را می‌توان از زاویه اقتصادی، پیامی مثبت و ضروری دانست. اگر این مفهوم به معنای کاهش اتلاف منابع ملی، جلوگیری از مصرف نمایشی و تقویت همبستگی اجتماعی تفسیر شود، می‌تواند به بازسازی اقتصاد کمک کند. مواسات فقط کمک نقدی یا حمایتی مستقیم نیست؛ بلکه حفظ جریان درآمد مشاغل خرد، خرید کالای ایرانی، استفاده از خدمات داخلی و زنده نگه داشتن چرخه تولید هم بخشی از همین همبستگی اقتصادی است. در واقع، اقتصادی که مردم در آن از یکدیگر خرید می‌کنند، خیلی سریع‌تر از اقتصادی که همه فقط به پس‌انداز و احتکار فکر می‌کنند، به تعادل برمی‌گردد. 

6. از سوی دیگر، تجربه دهه‌های اخیر نشان داده برخورد‌های هیجانی و روایت‌های ساده‌انگارانه معمولاً بحران را حل نمی‌کنند. سال‌ها قبل تصور می‌شد با برخورد‌های نمایشی علیه چند دلال یا سلطان بازار، قیمت ارز و سکه کنترل می‌شود، اما واقعیت این بود که بازار‌ها بیشتر تحت تأثیر انتظارات تورمی، کسری بودجه، نقدینگی و فضای روانی حرکت می‌کردند. امروز هم اگر همه مشکلات اقتصادی به یک عامل تقلیل داده شود، فقط نااطمینانی و رفتار هیجانی در جامعه بیشتر می‌شود.

 7. اقتصاد ایران، با وجود همه فشار‌ها، هنوز ظرفیت‌های مهمی برای بازسازی و احیا دارد. بازار داخلی بزرگ، جمعیت جوان، شبکه گسترده خدمات، توان صنعتی در بسیاری از بخش‌ها و تجربه عبور از بحران‌های متعدد، مزیت‌هایی هستند که بسیاری از کشور‌های بحران‌زده از آن بی‌بهره بوده‌اند. تجربه کشور‌هایی مثل کره‌جنوبی، ویتنام و حتی آلمان پس از جنگ جهانی نشان می‌دهد اقتصاد‌ها زمانی سریع‌تر ترمیم می‌شوند که امید اجتماعی، اعتماد عمومی و جریان فعالیت اقتصادی حفظ شود. هیچ اقتصادی فقط با انباشت پول در خانه یا توقف مصرف احیا نشده است؛ اقتصاد‌ها زمانی جان می‌گیرند که مردم، تولیدکنندگان و کسب‌وکار‌ها دوباره وارد چرخه تعامل شوند. 

 

انتظار جامعه از بازار

غلامرضا بنی اسدی  

اگر فراوانی کالا با « ثباتِ در قیمت» کاور نشود، در نگهداشت کارکرد آرامش بخشی خود به چالش دچار خواهد شد. برای حراست از آرامش در روزهای سخت، نظامِ نظارت بر بازار نیازمند بازتنظیم است. جوری که بدون نیاز به بگیر و ببند، دست های فزون خواهی بسته بماند. جوری که اطمینان چنان توسعه پیدا کند که مردم بدانند هروقت به بازار رفتند، می توانند با قیمت منطقی کالا بخرند. این است که اعتماد می آفریند. این سرمایه می تواند تکیه گاه دولت و ملت باشد برای عبور از تنگناهای دشمن ساخته. می تواند به هم افزایی ظرفیت ها بینجامد که همه بتوانند از آن بهره مند شوند. باری، وفور کالاها یک غنیمت و نتیجه تدبیر مدیریت است لذا ما دولت را و همت و تلاشش را همواره ستوده ایم؛ چه می دانیم در شرایطِ« نه جنگ ، نه صلح»، ما با وضعیتی مواجه هستیم که پرخطرتر از هر جنگی عمل می کند. اوضاعی چنین، هوشیاری حداکثری را هم اقتضا می کند. همین هم حکم می کند که انبارهای پرکالا را چون سیلوهای پرموشک بدانیم و مراقبت کنیم. یعنی همان‌قدر که امنیت و میدان داری نیازمند آمادگی دائم است، آرامش معیشت مردم هم محتاج وفور و دسترسیِ پایدار به کالاهاست. از همین منظر است که تلاش دولت محترم برای تأمین کالا و پر نگه داشتن ویترین بازار، شایسته احترام است ولی یک «اما» را نمی‌شود فروخورد. نامش «گرانی» است و کارکردش«نگرانی»! حتی سخت تر از ویرانی. چه ویرانی حادثه یک باره اتفاق می افتد و می توان برای بعد از آن برنامه ریزی کرد اما « ویرانیِ گرانی» پیوسته است. این می تواند پیوستگی اجتماعی را هم تحت تاثیر قرار دهد. ما هر کداممان که به بازار برویم، در اولین مغازه خواهیم فهمید که قیمت ها از ورود به مغازه تا خروج از آن تغییر می کند. این هم یعنی گرانی‌،افسارگسیخته‌تر از پیش، می تازد و  نگرانی می پراکند. نگرانی‌ای که دیگر فقط در نگاه پدران و مادران موج نمی‌زند؛ کودکان هم آن را با همه وجود لمس می‌کنند. اگر بزرگ‎ترها را بتوان به هرشکل نه قانع که توجیه کرد اما کودکان را نمی توان حتی به توجیه جنگ و حتی محاصره و تحریم هم همراه کرد. مردم حرف بازار را باور می کنند نه نمودارها را . نه آمارهایی که تورم را همیشه در رقم های خاص اعلام می کند. ما آن آمارها را فهم نمی کنیم چون برای خرید هر کالایی که می رویم با قیمتی مواجه می شویم که خیلی از درصدهای اعلامی بیشتر است. بدتر از گرانی، بی ثباتی است. چندگانگی قیمت به تعداد مغازه هاست. دستکاری در قیمت های روی کالاست. بازار باید درستکار باشد. این صفت بازار مومنان است. این را نظام حکمرانی باید مراقبت کند هم به شیوه اخلاقی و هم نظمی قانونمند. نظمی که با درک شرایط خاص و جنگی کشور، ادراک بازار را هم مدیریت کند به سمت انصاف و پایداری کالا در عین ثبات منطقی در قیمت ها. واقعیت این است که بلبشوی قیمت‌ها اگر با تدبیری درست مهار نشود، اثر آرامش‌بخش قفسه‌های پُر را هم از میان می‌برد. آرامش که برود، اعتماد هم به دنبالش می‌رود؛ و در غیاب اعتماد، معلوم است که چه خطراتی حاضر می شوند. باری  مردم، قدردانِ فراوانی کالاها هستند اما از دولت چیزی فراتر از وفور می‌خواهند. می‌خواهند این « وفور» با «ثبات» و «صداقت»، کاور شود. آن وقت شاهد یک پیروزی ملی دیگر خواهیم بود و یک شکست دیگر در کارنامه دشمنان که می خواهند از بی ثباتی قیمت ها ما را به بی ثباتی اجتماعی بکشانند. با تدبیر باز هم می شود مچ دشمن را خواباند....

ناوچه‌های کوچک ایرانی؛ سریع و خشن

رضا رحمتی 

تنگه هرمز به عنوان شریان حیاتی انرژی جهان و یکی از استراتژیک‌ترین آبراه‌های دریایی کره زمین، همواره کانون توجه قدرت‌های جهانی و بازیگران منطقه‌ای بوده است. در این میان، تحولات اخیر و گزارش‌های متعدد رسانه‌های بین‌المللی، از جمله تانکر ترکرز و سی‌ان‌ان و تحلیل‌های کارشناسان نظامی آمریکایی، نشان‌دهنده تغییر پارادایم درک تهدیدات دریایی است. محور اصلی این تحولات، نقش محوری و فزاینده «قایق‌های تندرو» در دکترین دفاعی و بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران است. با تکیه بر منابع معتبر و رویکردی علمی و رسانه‌ای، به بررسی چرایی اهمیت این ناوچه‌های کوچک ایرانی در ایجاد تعادل نامتقارن قدرت و تأثیر آن بر معادلات امنیتی منطقه می‌پردازم.

ظهور جنگ نامتقارن و تغییر موازنه قدرت
در دکترین‌های نظامی کلاسیک، برتری دریایی معمولاً با داشتن ناوهای هواپیمابر، زیردریایی‌های اتمی و ناوشکن‌های بزرگ تعیین می‌شود. آمریکا با سرمایه‌گذاری کلان در چنین ناوگان‌هایی، دهه‌هاست بر اقیانوس‌ها مسلط است اما ایران با درک این نابرابری و البته درک محدودیت‌‌های تکنولوژیک، موانع قدرت دریایی کلاسیک و توانایی‌های متعارف، به «جنگ نامتقارن» رو آورد. در این استراتژی، هدف تضعیف نقاط قوت دشمن و بهره‌گیری از نقاط ضعف او با استفاده از ابزارهای ارزان‌قیمت، سریع و پراکنده است. قایق‌های تندرو را باید به عنوان نماد این دکترین، واجد اهمیت بسیار قلمداد کرد. گزارش‌های رسانه‌ای تأیید می‌کند قایق‌های تندرو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به دلیل ابعاد کوچک و مانورپذیری بالا چالشی جدی برای سیستم‌های راداری و دفاعی پیشرفته ایجاد کرده‌اند. همان‌طور که پایگاه «تانکر ترکرز» اشاره کرده، این قایق‌ها «قابلیت حمله انبوه» دارند و همین موضوع امکان ردیابی آنها را (حتی در صورت توان ناوگان دریایی آمریکا برای ضربه زدن) کم می‌‌کند. این عبارت کلیدی است، زیرا در جنگ‌های دریایی مدرن، حجم آتش و تعداد اهدافی که یک سیستم دفاعی باید همزمان رهگیری کند، می‌تواند ظرفیت‌های آن را فراتر از حد توان ببرد. قایق‌های تندرو با ایجاد یک «ابرهدف»، سیستم‌های پدافندی دشمن را درگیر کرده و فرصت‌های لازم برای نفوذ و آسیب‌رسانی را فراهم می‌کنند.

چالش ردیابی و قدرت پنهان‌کاری تاکتیکی
یکی از نکات برجسته تحلیل‌های رسانه‌‌ها مساله «ردیابی راداری» است. قایق‌های تندرو به دلیل بدنه کوچک و استفاده از مواد جاذب رادار یا طراحی‌های استتار، سطح مقطع راداری بسیار پایینی دارند. این ویژگی باعث می‌شود در فواصل دور، توسط رادارهای ناوهای جنگی یا هواپیماهای شناسایی به سختی تشخیص داده شوند. گزارش‌های تصویری ماهواره‌ای که از گشتزنی گسترده این قایق‌ها در تنگه هرمز خبر می‌دهد، نشان می‌دهد ایران از این ویژگی برای ایجاد یک «پرده مه راداری» یا پوشش گسترده استفاده می‌کند. این پنهان‌کاری تاکتیکی، زمان واکنش نیروهای متخاصم را به‌شدت کاهش می‌دهد. وقتی یک قایق تندرو در فاصله نزدیک شناسایی شود، زمان بسیار کمی برای شلیک موشک‌های ضدکشتی یا توپخانه باقی می‌ماند. این عامل، هزینه‌ حمله به این ناوچه‌‌های بسیار کوچک ایرانی را برای نیروهای آمریکایی به‌شدت افزایش می‌دهد، زیرا هرگونه اقدام نظامی می‌تواند منجر به تلفات ناگهانی و غیرقابل پیش‌بینی شود.

قایق‌های تندرو؛ بخشی از سیستم جنگی یکپارچه
نکته حائز اهمیت دیگر، ترکیب قایق‌های تندرو با سایر تسلیحات است. همان‌طور که «مارک اسبودا» تحلیلگر نظامی آمریکایی اشاره کرده، آمریکا از نزدیک شدن به سواحل ایران به دلیل وجود «موشک ضدکشتی، پهپاد، زیردریایی کوچک، قایق تندرو، موشک کروز و بالستیک» هراس دارد. این نشان می‌دهد قایق‌های تندرو به تنهایی تهدید نیستند، بلکه بخشی از یک «سیستم جنگی یکپارچه» هستند.
این قایق‌ها اغلب به موشک‌های ضدکشتی کوتاه‌برد و میان‌برد مجهزند. ترکیب سرعت بالا، مانورپذیری و قدرت آتش موشک، آنها را به سلاحی مرگبار تبدیل می‌کند که می‌تواند در فواصل نزدیک، کشتی‌های تجاری و جنگی بزرگ را هدف قرار دهد. همچنین استفاده از پهپادهای انتحاری یا شناسایی از روی این قایق‌ها، دامنه دید و اثرگذاری آنها را فراتر از خط دید بصری گسترش می‌دهد. ترکیب قایق‌های تندرو، پهپادها و موشک‌ها، یک شبکه دفاعی سریع و کشنده ایجاد کرده که بازدارندگی ایران را تقویت می‌کند.

تأثیر بر امنیت انرژی و اقتصاد جهانی
سی‌ان‌ان نیز در گزارش خود به توقف ۲ کشتی تجاری توسط قایق‌های تندرو اشاره کرده و این اقدام را نمونه‌ای از «جنگ دریایی نامتقارن» دانسته است. این رویدادها نشان می‌دهد ایران چگونه می‌تواند با ابزارهای محدود، تأثیر عمیقی بر امنیت انرژی جهان بگذارد. تنگه هرمز محل عبور ۲۰ تا ۳۰ درصد نفت جهان است. اختلال در این مسیر در این ۱۰ هفته توانسته منجر به نوسانات شدید در قیمت نفت و بی‌ثباتی اقتصادی جهان شود. قایق‌های تندرو به ایران این امکان را داده که بدون نیاز به درگیری مستقیم و تمام‌عیار با ناوگان اقیانوس‌پیما، توانایی «تهدید» یا «مسدود کردن» این آبراه را حفظ کند. این توانایی بازدارندگی، به ایران اجازه داده در مذاکرات سیاسی و منطقه‌ای، از اهرم فشار قدرتمندی برخوردار باشد. رسانه‌های بین‌المللی با برجسته کردن این موضوع، ناچارند واقعیت جدیدی را بپذیرند: قدرت دریایی دیگر تنها با تعداد ناوگان سنجیده نمی‌شود، بلکه با توانایی ایجاد هزینه برای دشمن در هر نقطه‌ای از آبراه‌های استراتژیک تعریف می‌شود.

بازتاب رسانه‌ای و تغییر روایت
نحوه پوشش این موضوع در رسانه‌های غرب، خود گواهی بر اهمیت استراتژیک قایق‌های تندرو است. وقتی رسانه‌هایی مانند سی‌ان‌ان و تحلیلگرانی مانند اسبودا، صراحتاً از ترس یا نگرانی آمریکا نسبت به این قایق‌ها سخن می‌گویند، در واقع این موضوع را به رسمیت می‌شناسند که دکترین ایران کارساز است. این گزارش‌ها نشان می‌دهد استراتژی «بازدارندگی دفاعی» ایران، موفقیت‌آمیز بوده و توانسته برتری تکنولوژیک و عددی نیروی دریایی آمریکا را خنثی کند. این تغییر روایت رسانه‌ای، از «تهدید تروریستی» یا «بی‌ثبات‌کننده منطقه‌ای» به «بازیگر نظامی مؤثر و بازدارنده» حرکت کرده است. رسانه‌ها اکنون به دنبال تحلیل مکانیسم‌های فنی و تاکتیکی این قایق‌ها هستند، نه صرفاً محکوم کردن آنها. این رویکرد تحلیلی، نشان‌دهنده بلوغ درک رسانه‌ای از واقعیت‌های میدان نبرد مدرن است. در نهایت، قایق‌های تندرو تنها یک کلاس ناوچه نیستند؛ آنها نماد یک تحول راهبردی در جنگ‌های دریایی هستند. ایران با تکیه بر این ابزارهای چابک، ارزان و مؤثر توانسته معادلات قدرت را در تنگه هرمز به نفع خود تغییر دهد. ترکیب سرعت، پنهان‌کاری، حمله انبوه و هم‌افزایی با سایر تسلیحات، این قایق‌ها را به یک مانع جدی در برابر هرگونه تلاش برای تسلط نظامی خارجی تبدیل کرده است. گزارش‌های رسانه‌های بین‌المللی، اگرچه با لحنی نگران‌کننده از سوی غرب منتشر می‌شود اما در عین حال، موفقیت دکترین نامتقارن ایران را تأیید می‌کند. این وضعیت نشان می‌دهد در دنیای امروز، هوشمندی استراتژیک و بهره‌گیری از فناوری‌های نوین می‌تواند برتری‌های سنتی را به چالش کشیده و تعادل جدیدی از قدرت ایجاد کند. بنابراین نقش قایق‌های تندرو در معادلات قدرت ایران، نه‌تنها یک موضوع نظامی، بلکه یک واقعیت ژئوپلیتیک پایدار است که آینده امنیت دریایی خلیج‌ فارس را شکل خواهد داد.