آقاجان، روزی که تو بیایی و زمین از خستگی نفس تازه کند، من هماندم کوچههای شهر را به رسم مهمانی آذین میبندم. من آن روز دوان دوان نمیآیم؛ پر از شوق پرواز میکنم تا نخلستانِ وجودت. تو خودت راه را بهتر از هر کسی میدانی، اما من میخواهم نخستین کسی باشم که گرد و غبار راهت را از قامت مهربانت میتکاند.
اگر آن روز از من بپرسی: «آیا هنوز خورشید، چون روزهای غربت سرخ سرخ است؟» خواهم گفت: «بله، آقای من! حالا دیگر هزاران خورشید از قلبهای منتظری که آرزوی دیدار تو را داشتهاند، طلوع کرده است. قلبهایی که در رؤیای دیدنت، هزاران بار گداختهاند؛ و این را خواهیم دید که روشنترین خورشید، خود تویی در میان ما، چرا که تو هزاران بار عاشقتری از ما به ما.»
آقاجان، این دلهای سوخته دیگر تاب دیدن غروبهای بیحضور تو را ندارند. بیا که دیگر دلمان تنگ است و چشمانمان به روزنههای صبح امید که تو برایمان به سوغات میآوری، به شدت محتاج است.