«غلامرضا تاجگردون» در قاب تلویزیون ظاهر شد و با حرفهایش پردهای از واقعیتهای اقتصادی را کنار زد؛ از هزینههای نفتی و درهای بسته بانک مرکزی حرف زد، از کسری بودجهای. روایت او نه آرامش آورد و نه امید، بلکه بیشتر شبیه یک کمدی تلخ بود؛ نمایشی که مردم هر روز بلیت آن را با گرانی مرغ، دلار و بنزین میخرند و تماشایش میکنند.
معادلات نفت
تاجگردون با همان لحن آشنا وارد شد؛ لحنی که انگار سالهاست با اعداد و بودجه زندگی کرده و خوب بلد است از دل عددها کنایه بیرون بکشد. اولین جملهاش مثل پتک فرود آمد: «۸ میلیارد دلار نفت فروختیم، اما پولش هنوز پشت در بانک مرکزی گیر کرده.» این حرف بیشتر شبیه وضعیت بازار امروز است. پول نفت مثل حوالههای صرافی است؛ روی کاغذ صادر شده، اما در عمل هنوز در راه است.
این آغاز بیشتر از یک جمله خبری بود؛ شبیه مونولوگ یک بازیگر که میخواهد تماشاگر را از همان لحظه اول درگیر کند. مخاطب حس میکند وارد نمایشی شده که قرار نیست پایان خوشی داشته باشد، بلکه هر پردهاش تلختر از قبلی است.
هیولای تورمساز
وقتی به کسری بودجه رسید، لحنش جدیتر شد: «کسری بودجه به ۸۰۰ همت رسیده و تورمزا خواهد بود.» این عدد برای مردم عادی شاید مثل رمز وایفای باشد؛ هیچکس نمیفهمد دقیقاً چیست، اما همه میدانند نتیجهاش گرانی است. این روزها بازار مثل بیماری است که هر بار دولت میگوید «تبش پایین آمده»، دماسنج بالاتر میرود. طنز تلخ ماجرا اینجاست که هر بار وعده آرامش میدهند، قیمت مرغ و دلار مسابقه میگذارند که کدام زودتر رکورد بزند.
مردم هم مانند تماشاگران این نمایش میپرسند: این هیولا کی قرار است رام شود؟ اما پاسخ همیشه یک وعده تازه است، وعدهای که بیشتر شبیه قصه شب است تا برنامه اقتصادی. این تضاد همان جایی است که طنز سیاسی به اوج میرسد؛ هیولایی که همه میبینند، اما هیچکس نمیتواند شکستش دهد.
سرنوشت ارز ترجیحی
تاجگردون یادآوری کرد که قرار بود نرخ ارز ترجیحی ۳۸ هزار تومان باشد، اما حالا بازار روی ۲۸ هزار تومان ایستاده است. او این وضعیت را «مسخره» خواند. دلار در خیابان فردوسی مثل بازیگر اصلی یک سریال است؛ هر روز نقش تازهای میگیرد، اما هیچوقت از صحنه پایین نمیآید.
این تناقض همان جایی است که طنز سیاسی به اوج میرسد؛ وعدهها مانند چراغهای چشمکزن چهارراه هستند، هر لحظه رنگ عوض میکنند و رانندهها نمیدانند باید بایستند یا حرکت کنند. بازار هم مانند رانندهای است که پشت فرمان کلافه شده و هر لحظه آماده است بوق ممتد بزند.
فروش روی کاغذ
او گفت فروش نفت ۲۱ میلیارد دلار بوده، اما تنها ۱۳ میلیارد دلار وصول شده است. این هشت میلیارد دلار گمشده، بیشتر شبیه پولی است که در حسابهای خارجی گیر کرده و هیچکس نمیداند کی آزاد میشود. مردم هم این روزها با همین حس زندگی میکنند؛ حقوقی که روی فیش حقوقی نوشته شده، اما تا آخر ماه نصفش در جیب تورم جا میماند.
این صحنه بیشتر شبیه یک نمایش کمدی ـ تراژدی است؛ بازیگر روی صحنه با صدای بلند میگوید «فروختیم»، اما پشت صحنه صندوق خالی است. تماشاگر میخندد، اما خندهای که بوی ناامیدی میدهد. این تضاد، همان جایی است که طنز سیاسی به اوج میرسد؛ نفتی که فروختهایم، اما پولش مثل سایهای است که هیچوقت به دست نمیآید.
بنزین؛ دور دور با یارانه
کنایه شیرینش درباره بنزین این بود: «چرا وقتی بنزین نداریم باید اجازه مصرف بنزین یارانهای برای دور دور و مسافرت داده شود؟». این جمله دقیقاً حالوهوای خیابانهای تهران را توصیف میکند؛ ماشینهایی که شبها برای تفریح دور دور میکنند، در حالی که دولت برای تأمین بنزین روزانه دست به دعاست. طنز تلخ اینجاست که یارانهای که قرار بود به مردم کمک کند، حالا بیشتر خرج تفریح میشود تا معیشت.
تصویرش را ببین: جوانی در خیابان با ماشینش دور دور میکند، در حالی که پشت صحنه، دولت با دستهای لرزان دنبال راهی برای واردات بنزین است. این تضاد همان طنز تلخ سیاستگذاری است؛ جایی که سرگرمی فردی با بحران ملی گره میخورد. تماشاگر در سالن میخندد، اما در دلش میداند این خنده، خندهای است بر آتش.
مسابقه حقوق با در تورم
تاجگردون وعده داد حقوق کارمندان بیش از ۲۰ درصد افزایش خواهد یافت؛ اما همه میدانند تورم مانند دوندهای است که همیشه جلوتر میدود. صحنه کارمندانی که با حقوق افزایش یافته، اما جیب خالی به خانه میروند، یکی از تلخترین پردههای این نمایش است؛ پردهای که تماشاگر را به سکوتی سنگین فرو میبرد. اینجا دیگر خندهای در کار نیست؛ فقط سکوت، سکوتی که سنگینتر از هر فریاد است.