رضاشاه در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، همزمان با ورود متفقین به ایران، نه در جایگاه یک پادشاه ملی، بلکه همچون مهرهای مصرفشده، کشور را ترک کرد و در چهارم مرداد ۱۳۲۳ در تبعید و غربت ژوهانسبورگ درگذشت. مرگی که نه سوگ ملی آفرید و نه خلأ عاطفی در جامعه. او در حافظه عمومی مردم ایران، نه بهعنوان بنیانگذار نظم و امنیت، بلکه بهعنوان حاکمی مستبد، خشن و بیاعتنا به رنج ملت شناخته میشد.
یرواند آبراهامیان در کتاب ایران بین دو انقلاب، بهنقل از منابع دیپلماتیک غربی تصریح میکند که اکثریت مطلق مردم ایران از رضاشاه متنفر بودند و حتی گسترش جنگ در کشور را به تداوم حکومت او ترجیح میدادند. سفیر وقت آمریکا نیز مرگ او در تبعید را واقعهای توصیف میکند که هیچکس را متأثر نساخت. شدت نفرت عمومی تا آنجا بود که پیکر رضاشاه را شش سال پس از مرگ، از بیم واکنش مردم به ایران بازنگرداندند و هیچیک از علمای شناختهشده حاضر به اقامه نماز بر جنازه «قزاق پیر» نشدند. این واکنش، بازتاب سالها قحطی، ناامنی، بیماری، فروپاشی ارتش و واگذاری عملی حاکمیت کشور به بیگانگان بود.
محمدرضا پهلوی نیز از این قاعده مستثنا نبود. او دو بار طعم فرار را چشید: نخست در مرداد ۱۳۳۲ و دوم در ۲۶ دیماه ۱۳۵۷. بازگشت او پس از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد، نه حاصل مشروعیت مردمی، بلکه محصول مداخله خارجی بود. اما فرار دوم، پایانی قطعی داشت؛ خروجی بیبازگشت که به مرگ در غربت انجامید. واکنش مردم در هر دو مقطع، ادامه همان نفرت تاریخی بود. خیابانهای تهران پس از فرار شاه، صحنه جشن و شادمانی شد؛ تیتر «شاه رفت» بر صفحه نخست روزنامهها، به نماد رهایی بدل گشت. سفیر آمریکا از غوغای بیسابقه در تهران سخن گفت و ژنرال هایزر، این شادی چندمیلیونی را «غیرقابل توصیف» خواند. سفیر انگلیس نیز اعتراف کرد که هرگز چنین منظرهای ندیده است.
این تشابه واکنش عمومی نسبت به پدر و پسر، تصادفی نبود. رژیم پهلوی، در تمام ۵۳ سال حکومت خود، از بحران مزمن مشروعیت رنج میبرد. رسیدن به قدرت با حمایت خارجی، تداوم حکومت با سرکوب و توسعه نامتوازن، و بیاعتنایی عمیق به باورها و مطالبات جامعه، فاصلهای جبرانناپذیر میان حکومت و ملت ایجاد کرده بود. این بیگانگی، با دیکتاتوری عریان و وابستگی آشکار به قدرتهای استعمارگر تکمیل شد و نفرت عمومی را به سرمایه اجتماعی انقلاب تبدیل کرد.
پژوهشگران غربی نیز در تحلیل رفتار شاه، به همین واقعیت رسیدهاند. ماروین زونیس در کتاب شکست شاهانه، با رویکردی روانشناختی، نشان میدهد که شاه در واپسین ماهها، عملاً از جامعه خود جدا افتاده بود. نقل معروف او از گفتوگوی شاه با هوآ گووفِنگ، رهبر وقت چین، که شاه تعداد مخالفان حکومت خود را برابر با کل جمعیت کشور دانست، گویای تنهایی مطلق او در برابر یک ملت انقلابی است.
رابرت هایزر، ژنرال آمریکایی، در مأموریت در تهران، نقش ساواک و سرکوب فراگیر را عامل اصلی نفرت عمومی و فروپاشی سلطنت میداند. ویلیام شوکراس نیز در آخرین سفر شاه، از فرار زودهنگام خاندان سلطنتی و اطرافیان دربار پرده برمیدارد و نشان میدهد چگونه شبکه قدرت شاه پیش از سقوط رسمی، از درون تهی شده بود. حتی روایتهای نزدیکان فرح پهلوی حاکی از آن است که در ماههای پایانی، شاه عملاً از تصمیمسازی کنار گذاشته شده و اقتدار سیاسیاش فرو ریخته بود.
سرانجام، محمدرضا پهلوی نیز همان راهی را رفت که پدرش رفته بود: سلطنتی که با بیگانه آغاز شد، با بیوطنی پایان یافت. این، نه یک تراژدی شخصی، بلکه یک قاعده تاریخی است: دیکتاتورهای وابسته، وقتی پشتوانه ملت را از دست میدهند، ناگزیر به فرار میشوند. تاریخ ایران، این قاعده را با وضوحی کمنظیر ثبت کرده است. دلیل استعمال کلید واژه معروف وطن فروشان بی وطن درباره خاندان وابسته پهلوی نیز به همین دلیل دراذهان عمومی و ادبیات ایران مستقل به یادر گار مانده است.