
سید محمدعماد اعرابی
«بوسه بر نفت» کاری بود که «کریس رایت»، وزیر انرژی آمریکا وقتی پس از سالها قطع رابطه به ونزوئلا سفر کرد، در بازدید از تأسیسات نفتی این کشور انجام داد. «هوگو چاوز»، رئیسجمهور فقید ونزوئلا درست میگفت: «آمریکا نفت ونزوئلا را میخواهد، تاریخ این را ثابت میکند.» و بالاخره تاریخ ۱۳ سال پس از مرگ چاوز این را ثابت کرد.
حدود ساعت ۲ بامداد ۳ ژانویه ۲۰۲۵ (۱۳ دی ۱۴۰۴) بالگردهای آمریکایی طی عملیاتی که نام آن را «عزم راسخ» گذاشته بودند در محل استقرار «نیکولاس مادورو»، رئیسجمهور ونزوئلا در کاراکاس فرود آمدند تا او را بربایند. این عملیات از ماهها قبل برنامهریزی شده بود. نیروهای نظامی آمریکا ماکتی در اندازه واقعی از محل استقرار مادورو ساخته بودند و بارها عملیات خود و مسیر ورود و خروج ساختمان را تمرین کرده بودند.
حمله به یک کشور و ربودن رئیسجمهور قانونی آن که با رأی مردمش به قدرت رسیده، هر طور که حساب کنیم نقض فاحش قوانین بینالمللی و یک عقبگرد آشکار به عصر بربریت است؛ اما وقتی پای آمریکا در میان باشد باید چنین انتظاری را داشت. در مقایسه با دنیای وحشیِ حاکمان آمریکا، حتی جنگل یک قلمرو مدنی و قانونمند محسوب میشود.
مادرور در آن نیمه شب سعی کرد به «اتاق امن» موجود در محل اقامتش برود که از فولاد ساخته شده بود اما قبل از اینکه بتواند در اتاق را ببندد، تروریستهای آمریکایی سر رسیدند، او و همسرش را ربودند و به آمریکا منتقل کردند.
برداشت آمریکاییها این بود که حذف فقط شخص مادورو کافی است تا قدرت را در ونزوئلا به شکل قابل قبولی تحت کنترل خود درآورند. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) از آگوست ۲۰۲۴ تیمی را در داخل ونزوئلا مستقر کرده بود و حتی منبعی در درون دولت و از افراد نزدیک به مادورو در اختیار داشت. آنها میدانستند مادوروی ۶۳ ساله، چه میپوشد، کجا میخوابد، چه میخورد و حتی ادعا میکردند «حیوان خانگی» او را هم زیر نظر دارند.
اما فقط این موارد نبود که نیروهای امنیتی آمریکا زیر نظر گرفته بودند. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) با بررسی دولتمردان و مدیران ارشد دولت ونزوئلا یک ارزیابی اطلاعاتی محرمانه به رئیسجمهور آمریکا ارائه کرد. طبق اطلاعاتی که بعدها نشریه آمریکایی «والاستریتژورنال» از این ارزیابی محرمانه فاش کرد؛ سیا در این ارزیابی به «دونالد ترامپ» و مقامات ارشد دولت آمریکا گفته بود: «اعضای ارشد دولت نیکلاس مادورو از جمله دلسی رودریگز، معاون رئیسجمهور بهترین گزینهها برای رهبری یک دولت موقت در کاراکاس و حفظ ثباتی کوتاه مدت به شمار میروند... و اپوزیسیون [ونزوئلا] برای اداره دولت موقت با مشکل مواجه میشود.»
بر همین اساس بود که ترامپ تصمیمی غافلگیرکننده در کنار گذاشتن اپوزیسیون ونزوئلا گرفت و گفت: «ماریا ماچادو (سرکرده اپوزیسیون ونزوئلا) از حمایت و احترام کافی در این کشور، برای به دست گرفتن قدرت برخوردار نیست.» «خوان کروز» مقام ارشد دولت اول ترامپ در حوزه آمریکای لاتین در واکنش به این تصمیم ترامپ گفت: «دونالد ترامپ اپوزیسیون را بازنده میبیند، چون نتوانست نتیجه دهد. به نظر او این اپوزیسیون کماثر و ناکام است، پس چرا باید قدرت را به آنها بسپارد؟»
«دلسی رودریگز» که سیا(CIA) او را بهترین گزینه برای جانشینی مادرو و مدیریت دولت موقت تشخیص داد، دختر یک چریک مارکسیست و از سال 2018 معاون نیکلاس مادورو بود که در زمره «انقلابیون چاوزی» دستهبندی میشود. برکناری مادورو و جایگزینی معاونش یعنی رودریگز با او این گمان را در میان تحلیلگران تقویت کرد که رودریگز نقشی در ربودن مادورو داشته است. «لیندسی موران» افسر سابق سیا(CIA) در این زمینه گفت: «فکر میکنم این واقعیت که ما فقط مادورو را کنار زدهایم و معاون رئیسجمهور باقی بماند بسیار معنادار است... واضح است که منابعی در سطح بالا وجود داشتهاند. حدس فوری من این بود که این منابع در دفتر معاون رئیسجمهور بودهاند، اگر نه خود او.»
«فیل گانسون»، تحلیلگر ارشد گروه بینالمللی بحران مستقر در آمریکا در تحلیلی از شخصیت «رودریگز» گفت: «رودریگز تا حدی اصلاحطلب اقتصادی بودهاست. او از نیاز به گشایش اقتصادی آگاه است.» نکتهای که «هنری زیمر» پژوهشگر مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی در واشنگتن نیز به آن اعتقاد داشت و گفت: «رودریگز در اجرای خواستههای واشنگتن از جمله فراهم کردن شرایط برای شرکتهای نفتی آمریکایی، حتی کاهش روابط با چین، روسیه و کوبا در صورتی که منجر به لغو تحریمهای آمریکا باشد، مشکلی نخواهد داشت.»
رودریگز پس از ربودن مادورو ابتدا مواضعی محکم و ضدآمریکایی داشت. او اقدام آمریکا در ربودن مادورو را «جنایت بینالمللی» دانست، دولت ترامپ را دولت «افراطیها» خواند و تأکید کرد: «تنها رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو است.» اما چیزی نگذشت که رودریگز لحن و ادبیاتش تغییر کرد.
او طی مطلبی که ۴ ژانویه ۲۰۲۵ (15 دی 1404) در پیامرسان تلگرام منتشر کرد، نوشت: «ما حرکت به سمت یک رابطه متوازن و محترمانه بین آمریکا و ونزوئلا را در اولویت میدانیم ما از دولت آمریکا دعوت میکنیم تا بر اساس یک دستورکار همکاری با هدف توسعه مشترک با ما همکاری کند.» مدتی بعد او شرایط آمریکا برای تولید و صادرات نفت ونزوئلا را پذیرفت و حاضر شد تحت نظر آمریکا به صادرات نفت بپردازد و پول حاصل از صادرات را نیز تحت نظارت آمریکا هزینه کند. رودریگز حتی به خواسته آمریکا فرماندهان ارشد نظامی و مقامات بلندپایه امنیتی ونزوئلا را که همچنان وفادار به مادورو بودند برکنار کرد.
وقتی «کریس رایت» وزیر انرژی آمریکا پس از ۶ سال قطع رابطه به ونزوئلا سفر کرد مورد استقبال ویژه رودریگز قرار گرفت. او به یکی از میادین نفتی ونزوئلا رفت و در اقدامی معنادار بطری حاوی نفت ونزوئلا را بوسید.
پس از این صحنهها بود که «باب مکنالی»، مشاور «جورج بوش»(رئیسجمهور سابق آمریکا) گفت: «تصور کنید که وارد ایران شویم، نفت متعارف بیشتری بسیار زودتر از ونزوئلا به دست خواهیم آورد و همینطور گاز... ترامپ حاضر است در مورد نفت ریسک کند.» مکنالی چندان بیراه نمیگفت. ترامپ یک ماه پس از آغاز جنگ علیه ایران، هدف واقعیاش را آشکار کرد و در مصاحبه با «فایننشالتایمز» گفت: «راستش را بخواهید، کار مورد علاقهام این است که نفت ایران را بگیرم.»
نفت ونزوئلا زیر زبان ساکنان کاخ سفید مزه کرده بود و فکر میکردند در ایران نیز با الگویی مشابه و حذف رهبر معظم انقلاب، قدرت در تهران به سمت آنها متمایل میشود. ما از ارزیابیهای محرمانه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) درباره ایران و اینکه آنها روی چه فرد یا افرادی برای جایگزینی سرمایهگذاری کرده بودند؛ اطلاعی نداریم. شاید این اسناد سالها بعد از طبقهبندی محرمانه خارج شوند و برگ جدیدی از تاریخ معاصر را پیش چشم مورخان بگذارند؛ اما میدانیم تیر واشنگتن در تهران به سنگ خورده است.
با شهادت رهبر معظم انقلاب، مجلس خبرگان رهبری در انتخابی حکیمانه و الهی جایگزینی شایسته برای ایشان انتخاب کرد. انتخابی که شاید اگر حماقت آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله به ایران نبود، در شرایط عادی امکان داشت با چالشهای به مراتب بیشتری مواجه شود. این در حالی بود که رئیسجمهور آمریکا یک هفته پس از شروع جنگ مدعی شد باید در انتخاب رهبر ایران نقش داشته باشد، همانطور که در انتخاب جانشین مادورو در ونزوئلا نقش داشت. ترامپ اندکی بعد باز هم موقعیت ایران را با ونزوئلا مقایسه کرد و به خبرنگار «سیانان» گفت: «من با وجود یک رهبر دینی در ایران مخالفتی ندارم، اما او باید با ایالات متحده و اسرائیل به خوبی رفتار کند انتخاب من برای رهبر آینده ایران به سادگی انجام خواهد شد، همانطور که در ونزوئلا انجام دادم.»
اما تهران، کاراکاس نیست. پس از شهادت رهبر عزیز انقلاب؛ رئیس قوه مقننه، رئیس قوه قضائیه و شخص رئیسجمهور محکم و بدون تردید بر مواضع جمهوری اسلامی ایستادگی کردند. نیروهای مسلح کشور بیدرنگ و بیوقفه در پیروی از دستور فرمانده شهید کل قوا اراضی اشغالی و پایگاههای آمریکا در منطقه را مورد هدف قرار دادند و گلوی دشمن را در تنگه هرمز فشردند؛ و مهمتر از همه مردم ایران بیش از یک ماه است که با حضور حماسی و مستمر خود در خیابان و به حمایت از نظام جمهوری اسلامی، فرصت توطئه و آشوب را از مزدوران داخلی دشمن گرفتهاند. با این حال دشمن شیطانصفت آمریکایی-صهیونی نشان داده تا آخرین لحظه دست از نیرنگ و توطئه برنمیدارد. به نظر میرسد اکنون که مقامات واشنگتن نتوانستند سرمایههای مورد علاقه خود را در ایران بر رأس امور بنشانند؛ آنها را برای برونرفت آبرومندانهشان از جنگ به میدان آوردهاند. آنها در سخنان و طرحهایشان با بیانی زیبا و دلسوزانه نسخه «تسلیم» برای ملت ایران میپیچند و با عوامفریبی از «پایان دادن به جنگ» و «اصلاحات اساسی سیاستهای نظام» میگویند. سرمایههای آمریکا در ایران، با این اقدام بذر تردید در افکار عمومی میکارند و به اختلافافکنی در میان مردم و مسئولان میپردازند تا یکی از اصلیترین نقاط قوت اینروزهای ایران یعنی اجماع همگانی بر برخورد پشیمانکننده با دشمن متجاوز را بشکنند.

رسول سنائیراد

جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران از منظر حقوقدانان و تحلیلگران روابط بینالملل با اصول بنیادین حقوق بینالملل، بهویژه اصل منع توسل به زور در تعارض آشکار است. صرفنظر از ارزیابیهای سیاسی، تجربه تاریخی نشان داده است که جنگهایی که در مناطق راهبردی انرژی رخ میدهند، بهندرت در همان محدوده جغرافیایی باقی میمانند. منطقه خلیج فارس بهعنوان یکی از مهمترین کانونهای تولید و انتقال انرژی در جهان، در صورت بروز بیثباتی، میتواند موجی از پیامدهای بلندمدت اقتصادی و ژئوپلیتیکی را در سراسر اقتصاد جهانی ایجاد کند. ازاینرو، جنگی که در ظاهر ماهیتی منطقهای دارد، در عمل میتواند اثراتی فراتر از مرزهای منطقهای بر جای بگذارد و ساختار اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. در میان این پیامدها، یکی از مهمترین موارد شوک انرژی است؛ شوکی که از طریق افزایش قیمت نفت و گاز، اختلال در زنجیرههای تأمین و افزایش هزینههای تولید، بر کشورهای مختلف اثر میگذارد. اگرچه پیامدهای چنین جنگی ابعاد سیاسی و امنیتی گستردهای دارد و میتواند امنیت جهانی را به مخاطره بیندازد. این مقاله صرفا بر پیامدهای اقتصادی ناشی از شوک انرژی تمرکز میکند و میکوشد اثرات مستقیم و غیرمستقیم آن را بر کشورهای موسوم به شمال جهانی و جنوب جهانی بررسی کند.
شوک انرژی و اقتصاد جهانیبازار جهانی انرژی به گونهای سازمان یافته که اختلال در عرضه در یک منطقه مهم -بهویژه خلیج فارس- میتواند بلافاصله بر قیمتها در سطح جهانی اثر بگذارد. بخش بزرگی از نفت و گاز جهان از این منطقه صادر میشود و مسیرهای حیاتی انتقال انرژی نیز از همین حوزه عبور میکنند. در چنین شرایطی، افزایش ناگهانی قیمت انرژی چند پیامد مهم اقتصادی دارد: افزایش هزینه تولید در صنایع، افزایش نرخ تورم در اقتصادهای ملی، افزایش هزینه حملونقل و تجارت جهانی و فشار بر بودجه دولتها به دلیل یارانههای انرژی. این مجموعه عوامل بهویژه در شرایطی که اقتصاد جهانی هنوز از بحرانهای اخیر -ازجمله همهگیری کرونا و تنشهای ژئوپلیتیکی- به طور کامل بازیابی نشده است، میتواند به کندشدن رشد اقتصادی جهانی منجر شود.
اثرات بر شمال جهانی
کشورهای شمال جهانی -که عموما اقتصادهای پیشرفته و صنعتی هستند- از یک سو مصرفکنندگان بزرگ انرژی محسوب میشوند و از سوی دیگر توانایی بیشتری برای مدیریت بحران دارند. در صورت افزایش قیمت انرژی، این کشورها با چند چالش اصلی روبهرو میشوند: افزایش هزینه تولید در صنایع، افزایش نرخ تورم و فشار بر سیاستهای پولی و مالی. با این حال، اقتصادهای پیشرفته معمولا ابزارهای بیشتری برای مقابله با چنین بحرانهایی دارند؛ ازجمله: ذخایر استراتژیک انرژی، دسترسی گسترده به بازارهای مالی و تنوع بیشتر در منابع واردات انرژی. بههمیندلیل اگرچه شوک انرژی میتواند رشد اقتصادی در کشورهای صنعتی را کاهش دهد، اما معمولا به بحرانهای ساختاری عمیق در این کشورها منجر نمیشود.
اثرات بر جنوب جهانی
در مقابل، کشورهای جنوب جهانی -که شامل بسیاری از اقتصادهای در حال توسعه و کمدرآمد هستند- معمولا آسیبپذیری بیشتری در برابر شوکهای انرژی دارند. چند عامل این آسیبپذیری را تشدید میکند: وابستگی بالا به واردات انرژی، ذخایر ارزی محدود، بدهی خارجی بالا و ظرفیت محدود دولتها برای حمایت مالی از اقتصاد. در نتیجه، افزایش قیمت انرژی میتواند پیامدهای گستردهای برای این کشورها داشته باشد، ازجمله: افزایش کسری تراز پرداختها، کاهش ارزش پول ملی، افزایش شدید تورم و افزایش فقر و نابرابری. در برخی موارد حتی ممکن است این شوکها به بحرانهای بدهی یا بیثباتی اقتصادی منجر شوند.
اثرات غیرمستقیم بر اقتصاد جهانی
علاوه بر اثرات مستقیم افزایش قیمت انرژی، جنگ در مناطق راهبردی میتواند پیامدهای غیرمستقیم دیگری نیز داشته باشد: اختلال در زنجیرههای تأمین جهانی نهادهها و مواد غذایی، افزایش هزینه بیمه و حملونقل دریایی، افزایش نااطمینانی در بازارهای مالی و کاهش سرمایهگذاری بینالمللی. این عوامل در مجموع میتوانند رشد اقتصاد جهانی را کاهش دهند و شکاف اقتصادی میان شمال و جنوب جهانی را تشدید کنند. جنگ در مناطق راهبردی انرژی، حتی اگر در ظاهر منطقهای باشد، پیامدهایی جهانی به همراه دارد. شوک انرژی ناشی از چنین درگیریهایی میتواند اقتصاد جهانی را با موجی از تورم، افزایش هزینههای تولید و بیثباتی مالی روبهرو کند. با این حال، اثرات این شوک در جهان به طور یکسان توزیع نمیشود. کشورهای شمال جهانی به دلیل برخورداری از ظرفیتهای مالی و نهادی قویتر، توانایی بیشتری برای مدیریت بحران دارند. در مقابل، بسیاری از کشورهای جنوب جهانی به دلیل وابستگی بیشتر به واردات انرژی و محدودیت منابع مالی، بیشترین آسیب را متحمل میشوند. ازاینرو، جنگ در منطقهای کلیدی مانند خلیج فارس نهتنها مسئلهای منطقهای نیست، بلکه میتواند به عاملی برای تشدید نابرابری اقتصادی در سطح جهانی تبدیل شود.

کبری آسوپار
مقاله محمدجواد ظریف در فارن افرز نکتههای عجیبی دارد. اولین نکته عجیب آن از همان تیتر مقاله شروع میشود: «چگونه ایران باید به جنگ پایان دهد» و این یعنی همه توپ در زمین ایران است. در ادامه هم پیشنهادهای او به ایران بیان شده که چگونه با اعلام پیروزی، جنگ را پایان بدهد. ظریف ایران را تا اینجا پیروز جنگ میداند و معتقد است از این دست برتر در نبرد نظامی، باید در فضای دیپلماسی و برای پایان بخشیدن به جنگ استفاده کرد تا ایران بیش از این دچار خسارتهای جانی و مالی نشود. شاید از زاویهای که ظریف به سیاست بینالملل نگاه میکند، آنچه نگاشته چندان غریب نباشد، اما مشکل دقیقا همان زاویه نگاه اوست که سیاست جهان را همچنان مبتنی بر سانتیمانتالیسم حقوق بینالملل میداند و با خوشخیالی فکر میکند چهارچوبهای حقوق بینالملل میتواند مثمرثمر باشد. روی کاغذ و در کلاس درس البته حقوق بینالملل نکات جالبی دارد، اما جهان را کسانی اداره میکنند که نهتنها حقوق بینالملل نخواندهاند، بلکه اعتقادی هم به عمل بر مبنای آن ندارند.
از ایرادات اصلی مقاله ظریف، یکی همین دور بودن از دنیای واقعیت است. ظریف به مثابه دانشجویی تازه به سیاست بینالملل رسیده، تئوریهایی را میخواهد پیاده کند که بارها با عملکرد آمریکا و اسرائیل فروریختهاند. در دنیای فانتزی ظریف، آمریکا حتی هزینه بازسازی مناطق تخریبشده ایران را هم تقبل میکند و همهچیز خیلی خوش و خرمتر از تکهپارههای بدن دانشآموزان ایرانی پیش میرود. حزنانگیز است که به فردی با سابقه 40 سال کار دیپلماسی بخواهیم بگوییم دنیای بینالملل، کلاس درس حقوق نیست؛ وگرنه که همه جنگ به کنار، ترور مقامات ارشد یک کشور همراه خانوادههایشان یا ترور اساتید علمی چگونه باید تفسیر شود؟ ظریف به این موضوع نپرداخته است.
ظریف پیشنهادهایش به مقامات ایران برای چگونگی پایاندهی پیروزمندانه به جنگ را به زبان انگلیسی و در یک رسانه آمریکایی منتشر کرده است و همین، دومین نکته عجیب یادداشت اوست. او از ایران میخواهد تنگه هرمز را باز کند، محدودیت هستهای را بپذیرد و در مقابل، لغو تحریمها و تضمین عدم تجاوز بگیرد. (لابد از جنس همان تضمینهای برجام که آمریکا یکطرفه از آن خارج شد و سالها مذاکره و امضا، چیزی دست ایران نگذاشته بود که بتواند احقاق حقی کند.) اما چرا ظریف با مقامات کشور خودمان به زبان انگلیسی و از طریق رسانه آمریکایی صحبت میکند؟ درحالیکه میتواند پیشنهادهای خود را به مقامات ایرانی در پشت پرده منتقل کند. حتی مقاله با ادبیاتی است که گویی نه یک دیپلمات ایرانی، بلکه ناظر بیطرف سومی که از بیرون به مناقشه ایران و آمریکا نگاه میکند، آن را نگاشته است. وقتی ظریف خود را تلویحاً در چنین جایگاهی تعریف میکند نباید چندان دلخور شود اگر بشنود که این مقاله برای مخاطب غربی نوشته شده تا بگوید من پیشنهادهایم به دولت خودم را دادهام و آنها نپذیرفتهاند، در ادامه میتوانید روی من حساب کنید، منی که با نظر آن مردم کف خیابان که شبها بیرون میآیند و با نظر رسمی دولت خود موافق نیستم.
از این منظر، قلمفرسایی ظریف نهتنها کمکی به ایران نمیکند، بلکه به تشدید دوقطبیهای سیاسی داخلی میانجامد و مشاجرههایی ناتمام میآفریند. گویی ظریف میخواهد به مخالفان خود بگوید مشاجره علیه من را تمام نکنید؛ من همانی هستم که تندروترین شما میگوید!
ظریف در مذمت فناوری هستهای ایران و بهعنوان درس این جنگ برای ایران میگوید «این کشور باید بپذیرد که فناوری هستهای آن نتوانسته از تجاوز جلوگیری کند؛ بلکه تنها بهانهای برای حملات اسرائیل و ایالات متحده فراهم کرده است.» درحالیکه قرار نبود فناوری هستهای مانع جنگ شود و آیا هر فناوری را که مانع تجاوز نظامی نشد، باید بدهیم برود؟ پس همان که ترامپ گفت؛ شروع کنیم که به عصر حجر برگردیم، نه با بمب و موشکهای آمریکا بلکه با دست خودمان، چون هیچیک از پلها، نیروگاهها، سدها، مراکز علمی و پزشکی ما مانع تجاوز به ما نشده است!
درنهایت آنچه او خواسته تا ایران و آمریکا انجام دهند، این است که «ایران و ایالات متحده متعهد خواهند شد که از استفاده یا تهدید به استفاده از زور علیه یکدیگر خودداری کنند.» یعنی کاملاً ایران و آمریکا را در تجاوز به یکدیگر یکسان دانسته و بهعنوان یک دیپلمات کارکشته از کشوری که سابقه 8 سال جنگ و امور دیپلماتیک مربوط به آن را دارد، چیزی از اینکه یک پیروزی حقوقی، به رسمیت شناخته شدن کشور متجاوز بهعنوان آغازگر جنگ است، نشنیده است.
درباره مقاله ظریف بیشتر هم میتوان نوشت، اما پایان مجال این یادداشت، اشاره به یک جمله ظریف باشد که گفته «این جنگ، با وجود تمام هولناکیاش، دری را بهسوی یک حلوفصل پایدار گشوده است.» و البته شاید حرجی هم نباشد. جریانی که از عاشورا، خونینترین قیام اسلام درس مذاکره میگیرد، از تجاوز آمریکا و اسرائیل به کشورش هم دری گشوده به سوی حلوفصل پایدار مخاصمهای با قدمت چند دهه و با تنوعی از تجاوزات سیاسی (مانند کودتای 28 مرداد)، اقتصادی (مانند تحریمها) و... ببیند. ظریف تشنه برقراری رابطه با آمریکا در کویر حقوق بینالملل است و باز هم درگیر سراب شده است وگرنه که اگر هستهای را بدهیم، تنگه را باز کنیم و به منافع آمریکا حمله نکنیم که در واقع همان تسلیم شدن است و در این صورت دیگر چرا آمریکا باید با ما بجنگد؟ ظریف معادله حل و فصل تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران را طوری چیده که دیگر لازم نیست چند سال بعد مثل برجام بگوید فرانچسکو نامی در حد کارمند اتحادیه اروپا تغییراتی در متن داد که به من، یعنی طرف اصلی توافق نگفته بودند! چه آنکه خود به قدر کفایت امتیاز داده و دیگر نیازی به مداخله فرانچسکوها نیست.

امسال، سال در حالی تحویل شد که در خیابان بودیم. ما نوروز خود را در خیابان گذراندیم و در خیابان اقوام دور و نزدیک را دیدیم و همان جا برای هم، سالی پر از حماسه و مقاومت آرزو کردیم. نوروز ۱۴۰۵، در جنگ تحمیلی گذشت؛ در دفاع مقدس. آنچه در ادامه میآید روزشمار همین نوروز است؛ نوروز حماسه و مقاومت؛ نوروزی که میدان در دست مردم بود تا قوای نظامی با خاطری آسوده، بر دفاع، متمرکز بماند.
۱ فروردین/ گارسیا، تردید اروپا و آمریکای تنها
نخستین روز سال ۱۴۰۵ همراه با خبر حمله موشکی ایران به پایگاه مشترک آمریکا و بریتانیا در دیهگو گارسیا بود. پرتاب دو موشک که گرچه به هدف برخورد نکردند ولی یک پیام مهم را مخابره کردند؛ اینکه جنگ دیگر محدود به خلیج فارس و آسمان ایران و اسرائیل نیست و میتواند به زیرساختهای دوردست غربی هم برسد. در مقابل شکاف اروپا و آمریکا بیشتر میشود. ترامپ ناتو را تهدید کرد که در صورت عدم همراهی تنگه هرمز، به گرینلند حمله خواهد کرد.
۲ فروردین/ از دیمونا تا ضربالاجل ۴۸ ساعته
برای نخستین بار از آغاز جنگ، آژیرهای جنوب سرزمینهای اشغالی به صدا درآمد و آراد و دیمونا مورد اصابت موشکهای جدید ایران قرار گرفت. دشمن بار دیگر نطنز را هدف گرفت. درگیری حزبالله لبنان با رژیم صهونیستی ادامه دارد. این همان حزباللهی است که گمان میشد دیگر توانی برای عملیات نظامی نخواهد داشت. ترامپ طبق رویه همیشگی خود برخلاف اظهار نظر قبلی خود که از آمادگی برای پایان جنگ گفته بود، تهدید کرد که اگر طی ۴۸ ساعت تنگه هرمز باز نشود، زیرساختهای برق و انرژی ایران را هدف قرار خواهد داد.
۳ فروردین/ از عقبنشینی ترامپ تا ترک در سپر اسرائیل
پس از اصابت موشکهای ایران به نزدیکی آراد و دیمونا و برجا ماندن بیش از ۱۰۰زخمی، هم گزارشهای غربی از عبور چند موشک از لایههای دفاعی اسرائیل خبر دادند، هم اسرائیل محدودیتهای تازهای برای پروازهای خروجی از فرودگاه بنگوریون گذاشت. ترامپ در آخرین صحبتهای خود از ضربالاجل ۴۸ ساعته برای حمله به زیرساختهای برق و انرژی ایران عقبنشینی کرد و گفت مهلتی پنج روزه را برای گفتوگوی بیشتر تعیین کرده است.
۴ فروردین/ عقبنشینی از تهدید
سپاه پاسداران چند موج دیگر از حملات وعده صادق۴ را با حمله به مناطقی در سرزمینهای اشغالی و منافع آمریکا در منطقه انجام داده است و دشمن نیز همچنان به مناطقی در تهران و سایر نقاط کشور حمله میکند. ترامپ در عین حال که از تهدید پیشین خود عقبنشینی کرده بود، اعلام کرد گفتوگوهای ثمربخشی با طرف ایرانی داشته است. همین خبرسازی موجب شد قیمت نفت کاهش پیدا کند. برخی رسانههای اسرائیلی از محمدباقر قالیباف به عنوان کسی که در حال گفتوگو با طرف آمریکایی است نام بردند. در ایران گرچه این خبر، فوری و قاطع تکذیب شد، اما بحثهای فراوانی پیرامون آن شکل گرفت.
۵ فروردین/ سایه سیاست از جنگ سنگینتر میشود
دیمونا بار دیگر مورد اصابت موشک سنگین ایرانی قرار گرفت و بار دیگر فرضیه بیدفاع شدن آسمان سرزمینهای اشغالی را تقویت کرد. ایران همچنان تسلط بر تنگه هرمز را حفظ کرده. در ایران برخی گمان میکردند طرح موضوع آتشبس میتواند موجب اختلاف و شکاف شود؛ برای مردم حاضر در خیابان، فعلاً دفاع از میهن بر هر موضوعی اولویت دارد.
۶ فروردین/ آرامش پیش از توفان؟
در ۲۴ ساعت گذشته، مشهد که از ابتدای جنگ تقریباً آرامش پایداری را تجربه کرده بود، با خبر چند انفجار پیاپی در نزدیکی فرودگاه و فعال شدن پدافند در نقاط مختلف شهر مورد توجه قرار گرفته است. گسترش دامنه درگیری به شرق کشور از جمله سؤالاتی است که در سطح نخبگان و عموم مردم پرسیده میشود.
برخی منابع خبری در اسرائیل اعلام کردهاند صبح امروز در بندرعباس، سردار تنگسیری فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران هدف ترور بوده است. همان طور که انتظار میرفت شوکی که صحبتهای ترامپ به بازار نفت داد پایدار نبود و قیمت نفت دوباره صعودی شد و از مرز ۱۰۰ دلار عبور کرد.
۷ فروردین/ ترامپ و جنگ بدون راهبرد
در ۲۴ ساعت اخیر، در میدان نبرد تحولی که موازنه را یکباره جابهجا کند دیده نشد. ایران همچنان موجهای موشکی تازه به اسرائیل فرستاد و اسرائیل هم حملاتش به تهران و جبهه لبنان را متوقف نکرد. مهمترین خبر میدانی از نگاه منابع آمریکایی و اسرائیلی، شهادت سردار علیرضا تنگسیری، فرمانده نیروی دریایی سپاه است. در حالی که تعلیق پنج روزه ترامپ رو به پایان بود، وی دوباره با تکرار ادعاهای عجیب این مهلت را ۱۰ روز دیگر تمدید کرد.
۸ فروردین/ ورود به فاز تازهای از جنگ
حوثیها برای نخستین بار از آغاز این جنگ مسئولیت شلیک موشک به اسرائیل را بر عهده گرفتند. اهمیت این خبر فقط در یک موشک نیست؛ در این است که با ورود یمن، امکان اختلال همزمان در بابالمندب و پیوند آن با بحران تنگه هرمز جدیتر میشود. گزارشهای تحلیلی گاردین درباره استفاده ایران از کلاهکهای خوشهای همچنان در رسانههای اسرائیلی بازتاب دارد، چون بهزعم آنها مسئله فقط اصابت چند موشک نیست، بلکه دشوارتر شدن رهگیری و فرسایش تدریجی سامانه دفاعی است.
۹ فروردین/ آمریکا علیه ترامپ بهپا میخیزد
جنگ وارد مرحلهای شده که ارزیابی توان باقیمانده، مهمتر از شمارش خبرهای روزانه است. امروز دو روایت همزمان از میدان منتشر شد: واشنگتنپست نوشت چهار سایت کلیدی سوخت و پیشران موشکی ایران و دستکم ۲۹ پایگاه پرتاب بهشدت آسیب دیدهاند و این ضربات توان تولید و پرتاب ایران را مختل کرده است. اما همزمان گاردین به نقل از ارزیابی اطلاعاتی آمریکا نوشت فقط حدود یکسوم زرادخانه موشکی و پهپادی ایران مختل شده و بخش قابل توجهی از آن یا سالم مانده یا در تونلها و پناهگاهها پنهان است.
۱۰ فروردین/ جنگ طولانی میشود؟
صبح دوشنبه ۱۰ فروردین، خبر رسمی شهادت سردار تنگسیری، فرمانده نیروی دریای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعلام شد. پس از ۱۱۱ سال از شهادت رئیسعلی دلواری، سربازی دیگر از ایران، در راه دفاع از استقلال کشور راه شهادت را انتخاب میکند.
در ۲۴ ساعت اخیر اسرائیل اعلام کرد مجموعهای از مراکز تولید و پژوهش تسلیحاتی در تهران را هدف قرار داده و مهمترین آنها از نگاه اسرائیل، دانشگاه امام حسین(ع) بود. گاردین گفت ایران در حملات اخیر خود توانسته به زیرساختهای انرژی در کویت و اسرائیل ضربه بزند. محمدباقر قالیباف ضمن قدردانی از مردم به دلیل ۳۰روز حضور مستمر در خیابان، خواسته است به این مسیر ادامه دهند.
شب گذشته حملات به تهران موجب قطع برق در مناطق وسیعی از شهر شد ولی خیلی زود دوباره روشنایی به خانه تهرانیها برگشت.
۱۱ فروردین/ از آتش اصفهان تا لرزش ائتلاف آمریکا
در ۲۴ ساعت اخیر، اصفهان هدف حمله قرار گرفت و در یکی از انبارهای مهمات و مراکز مرتبط، انفجار و آتشسوزی بزرگی رخ داد. در همین بازه، ایران توانست فشار را از خاک خود بیرون ببرد. نفتکش کویتی «السلَمی» در بندر دبی با پهپاد هدف قرار گرفت. رخدادی که گاردین آن را یکی از مهمترین نشانههای سرایت جنگ به بنادر و انرژی خلیج فارس دانسته است. معنای این دو تحول این است که ایران با وجود ضربات سنگین، هنوز توانسته میدان را منطقهای نگه دارد.
۱۲ فروردین/ آتش در خلیج فارس
جنگ بیش از پیش به شریانهای انرژی و جابهجایی نزدیک شد. به گزارش گاردین، یک نفتکش کویتی در بندر دبی هدف حمله پهپادی قرار گرفت و این حمله همراه با تداوم ناامنی در هرمز، دوباره نشان داد ایران هنوز میتواند هزینه جنگ را از خاک خود بیرون ببرد و بر بندر، انرژی و کشتیرانی فشار وارد کند. همزمان، آسوشیتدپرس گزارش داده فرودگاه کویت و یک نفتکش در نزدیکی قطر هم هدف قرار گرفتند.
۱۳ فروردین/ استمرار مقاومت، زندگی و جنگ
دو پهپاد ۹-MQ در شیراز ساقط شدند و همزمان پل بی یک در کرج هدف حمله قرار گرفت. در سوی دیگر، آسوشیتدپرس گزارش کرده ایران در همین بازه به اسرائیل و همسایگان خلیج فارس موج تازهای از حملات موشکی انجام داده و همزمان همچنان کنترل مؤثر بر هرمز را حفظ کرده است؛ گاردین هم نوشته ترافیک عبوری از هرمز بیش از ۹۰ درصد افت کرده و نفت دوباره به بالای ۱۰۹ دلار برگشته است.
۱۴ فروردین/ از لاشه جنگنده تا زلزله در پنتاگون
تنها یک روز پس از آنکه دونالد ترامپ با اطمینان از «نابودی توان نظامی ایران» سخن گفت، پدافند ایران یک هواپیمای آمریکایی را سرنگون کرد. روند این رخداد، از خودِ اصابت مهمتر بود: آمریکا ابتدا اساساً سقوط جنگنده را تکذیب کرد، اما انتشار تصاویر لاشه هواپیما از سوی ایران، کاخ سفید را در یک بنبست رسانهای و عملیاتی قرار داد. اوج التهاب زمانی رقم خورد که آمریکا با پذیرش تلویحی شکست، بالگردهای خود را برای عملیات نجات و فراری دادن خلبان به حریم ایران فرستاد. تا این لحظه سرنوشت خلبان آمریکایی و احتمال زندهگیری او در هالهای از ابهام است. خلبان دستگیر شود یا فرار کند، تا همین جا یک پیروزی بزرگ نظامی برای ایران و یک شکست حیثیتی برای آمریکا ثبت شده.
جواد ظریف در مقالهای برای فارین افرز نوشت موفقیت ایران در جنگ، دلیلی برای ادامه جنگ تا تنبیه متجاوز است.

امید ادیب

محسن ردادی
جنگ همواره خشنترین و در عین حال صادقترین آموزگار و افشاگر در پهنه تاریخ بوده است. هر جا غبار نبرد به آسمان برمیخیزد، پردههای ضخیم توهم، کژروایتهای رسانهای و برساختهای دروغین سیاسی بهتدریج رنگ میبازند و حقیقت، خود را بر ذهن و روان جامعه تحمیل میکند. در ماههای گذشته، ماشینهای عظیم پروپاگاندا تلاش کردند تصویری دلپذیر، هدفمند و به اصطلاح «جراحیگونه» از یک تهاجم خارجی به افکار عمومی القا کنند؛ روایتی که در آن، ماشین جنگی بیگانه یک متجاوز وحشی که به مردم و زیرساختهای کشور آسیب میزند تصویر نمیشد، بلکه در قامت یک «ناجی» تصویر میشد که هدفش تنها تغییر ساختار سیاسی است. راویان فارسیزبان بیگانهدوست مژده میدادند موشکهای دشمن، آزادی و پیشرفت را برای ایران به ارمغان خواهد آورد! اما آتش کینه صهیونی-آمریکایی که بر این سرزمین بارید، سیلی بیدارگر حقیقت را بر صورت سرسختترین مخالفان جمهوری اسلامی نواخت.حقیقت محض که امروز از میان دود و خاکستر سر برآورده این است که هدف این تهاجم، براندازی جمهوری اسلامی نیست، بلکه انهدام کامل موجودیتی به نام «ایران» است. این حقیقت دیگر یک تحلیل بدبینانه نیست، بلکه گزارهای است که با خون، ویرانی و اعترافات صریح خود متجاوزان به اثبات رسیده است. پرده اول این فروپاشی توهم، زمانی رخ داد که دونالد ترامپ، با ادبیاتی که بوی تعفن نژادپرستی و کینه تمدنی از آن به مشام میرسید، صراحتاً و بدون هیچ لکنت دیپلماتیکی اعلام کرد مردم ایران را به «عصر حجر»، یعنی «جایی که به آن تعلق دارند» باز خواهد گرداند! این اظهارات، تیر خلاصی بود بر پیکر روایت دروغین «دشمنی با حکومت، دوستی با مردم». بازگرداندن یک ملت تمدنساز به عصر حجر، هدفی نیست که با تغییر یک دولت محقق شود؛ این هدف نیازمند نابودی زیرساختهای زیستی، اجتماعی، علمی و اقتصادی یک ملت است. این جمله، ترجمان دقیق ارادهای برای «نسلکشی خاموش» و محو یک جغرافیا از نقشه توسعه جهانی است. در همین راستا، ترامپ با افتخاری آمیخته به جنون، از هدف قرار دادن «پل بی ۱» خبر داد. این پل، نه یک پادگان نظامی بود و نه یک سایت امنیتی، بلکه یک شاهکار مهندسی ملی و نمادی از توانمندی و نبوغ مهندسان ایرانی و عرق جبین کارگران این آب و خاک بود. هدف قرار دادن این نماد توسعه، پیام روشنی داشت: متجاوزان با هرگونه نشانهای از پیشرفت، توانایی و ایستادگی ساختاری در این سرزمین خصومت دارند.
یکی دیگر از رفتارهایی که حقیقت حمله آمریکایی-صهیونی به ایران را فاش کرد، حمله به «انستیتو پاستور» بود؛ موسسهای که رسالت ذاتیاش تولید واکسن، پاسداری از بهداشت عمومی و حفظ جان انسانهاست. بمباران یک موسسه درمانی و تحقیقاتی، عبور از تمام خطوط قرمز انسانیت و کنوانسیونهای بینالمللی است. واکنش نوه واقف زمین این انستیتو، به عمیقترین شکل ممکن پرده از راز این جنایت برداشت؛ آنجا که بهدرستی اشاره کرد هدف از این حمله، «حذف همزمان تاریخ و آینده ایران» است. انستیتو پاستور، نماد یک قرن تلاش علمی برای بقای بیولوژیک ملت بود و انهدام آن، یعنی شلیک به قلب حیات و سلامت نسلهای آینده. فهرست این ویرانگری هدفمند به همینجا ختم نمیشود. بمباران مجتمعهای تولید فولاد که ستون فقرات اقتصاد و صنعت کشور محسوب میشوند، حمله به دانشگاهها که مغز متفکر و کانون تربیت نخبگان فردا هستند و انهدام شرکتهای داروسازی که مستقیماً با جان و رنج بیماران در ارتباطند، پازل این توحش را تکمیل میکند. این زیرساختها، مایملک هیچ حزب و جناح و حکومتی نیستند؛ اینها سرمایههای انباشته یک ملت در طول دههها رنج و تلاشند و به طور مستقیم به «امروز و آینده» گره خوردهاند. تراکم این فجایع، به مثابه شوکی عظیم، عاملی شد برای یک بیداری دردناک اما ضروری. اینجاست که حقیقت، خود را با بیرحمی تحمیل میکند. شهروندانِ بیطرف، نخبگانِ خاموش و حتی تندروترین مخالفان جمهوری اسلامی نیز به این درک مشترک و هولناک رسیدهاند که ماشین جنگی بیگانه، به دنبال برقراری دموکراسی یا آزادی نیست. آنها دریافتند برای متجاوزان، نابودی جمهوری اسلامی تنها یک بهانه است و آنچه آنها را راضی میکند، سوختن و خاکستر شدن کلیت «سرزمین ایران» است. حافظه تاریخی جامعه فراموش نکرده است تا همین چند ماه پیش، بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، به زبان انگلیسی برای حمله نظامی به خاک میهنشان التماس میکردند. آنها با توهم اینکه بمبهای هوشمند دشمن تنها ساختمانهای حکومتی را ویران میکند و سپس کلید یک کشور آباد را در سینی طلا به آنها تقدیم میکند، برای تحریم و جنگ لابی میکردند اما اکنون که بوی باروت و خون فضای کشور را پر کرده و آوار زیرساختهای ملی بر سر مردم فروریخته، احتمالاً بخش عمدهای از آنها متوجه خطای استراتژیک و خیانتبار خود شدهاند؛ خطایی که تاوانش را کودکان بیپناه و زیرساختهای کشور پس میدهند. نشانههای این تحمیل حقیقت و شکسته شدن طلسم کژروایتها، اکنون در قلب ماشین رسانهای خود این جریانها نیز قابل مشاهده است. حقیقت، همچون آبی که از ترکهای یک سد در حال فروپاشی بیرون میزند، راه خود را به آنتنهای زنده باز کرده است. نمونه بارز این گسست روایتی، مشاجره بیسابقهای بود که اخیراً در برنامه شبکه «منوتو» رخ داد. در شبکهای که تلاش میکند جنگ و مداخله خارجی را بزک کرده و توجیه کند، ناگهان کارشناس-مجری برنامه تاب نیاورد و بر خلاف سناریوی دیکته شده اتاق فکر، طغیان کرد. او با اشاره به واقعیت میدانی گفت اختیار این جنگ ویرانگر، در دستان فردی (ترامپ) قرار گرفته که با وقاحت و به صراحت اعلام میکند قصد دارد ایران را به عصر حجر برگرداند، بنابراین چگونه میتوان به چنین فردی و چنین جنگی اعتماد کرد؟ این کارشناس در همان برنامه، با لحنی آکنده از تحقیر و انزجار، به آن دسته از ایرانینماهایی که از سر بلاهت یا خیانت، برای این جنگ ویرانگر «جلوی ترامپ میرقصند» و از او تشکر میکنند، تاخت. این صحنه، چیزی جز تسلیم شدن یک رسانه در برابر عظمت و تلخی حقیقت نبود؛ حقیقتی که دیگر با هیچ ترفند نورپردازی و تدوین رسانهای قابل پنهان کردن نبود. اما شاید تراژیکترین و در عین حال صادقانهترین نمود این بیداری دیرهنگام را بتوان در اظهارات «محمد رهبر» عضو تحریریه شبکه تروریستی «اینترنشنال» یافت. شبکهای که همواره بلندگوی رادیکالترین مواضع ضدایرانی بوده است، این بار میزبان مرثیهای سوگوارانه برای وطن شد.
محمد رهبر در حالی که سنگینی غم ویرانی کشور بر لحن و کلامش سایه انداخته بود، روی آنتن، حقیقتی عریان را به زبان آورد که خط بطلانی بر تمام خیالات خام براندازان حامی جنگ بود. او با صراحتی تلخ گفت: «اگر قرار است حکومت دیگری بیاید، در وهله اول باید چیزی به نام «ایران» باقی بماند». او با رد ادعای سادهلوحانه کسانی که میگویند «بگذارید ویران کنند، بعد از رفتن حکومت فعلی، آن را دوباره از نو میسازیم»، تاکید کرد اینها نه از عمق ویرانی جنگ چیزی میفهمند و نه از ملزومات ساختن. او به صراحت اعلام کرد این مدل از جنگ نابودگر، چیزی از زیرساختها، جامعه و موجودیت ایران باقی نمیگذارد و «ما چنین چیزی را نمیخواهیم». نکته قابل تامل این رویداد رسانهای آنجا بود که حتی مداخلههای مکرر، دستپاچه و جهتدار مجری برنامه که سعی داشت او را به ریل پروپاگاندای معمول شبکه بازگرداند، نتوانست مانع از بیان این حقیقت سهمگین شود. صدای محمد رهبر در آن لحظه، صدای وجدان بیدار شدهای بود که در مواجهه با حقیقت، به خود آمده است. امروز، صحنه کاملاً شفاف شده است. جنگ، با تمام زشتیها و دردهایش، یک خدمت ناخواسته به تاریخ این سرزمین کرد؛ حقیقت را بیپرده به کسانی تحمیل کرد که تاکنون با آن میجنگیدند و در مقابل فهم آن مقاومت میکردند. وقتی بمبافکنهای بیگانه، در دل شب، کارخانه داروسازی، آثار باستانی، دانشگاه و پلهای ارتباطی را پودر میکنند، تمامیت یک کشور هدف قرار گرفته و این حقیقت را با بلندگو و لعاب هیچ رسانهای نمیتوان پنهان کرد. حقیقت محض که خود را با بیرحمی بر همگان تحمیل کرده این است که لاشخورهایی که در آسمان این سرزمین پرواز میکنند، به دنبال قتل یک حکومت نیستند؛ آنها خون یک تمدن کهن را میطلبند. در برابر چنین تهدید وجودی عظیمی، هر کس که قلبش برای قطعهای از این خاک میتپد -فارغ از اینکه در کدام سوی معادلات سیاسی ایستاده باشد- چارهای ندارد جز آنکه خط خود را از ویرانطلبان جدا کند. فروریختن کژروایتهای رسانهای در روزهای اخیر، نشان داد هیچ پروپاگاندایی، هر چند پرزرق و برق و پرهزینه، نمیتواند برای همیشه روی خورشید حقیقت خاک بپاشد. آنهایی که دیروز با توهم «نجاتبخشی بمبها» سکوت کرده بودند یا در شیپور جنگ میدمیدند و از «عمو ترامپ و بیبی جون» تشکر میکردند، امروز در برابر آینه تاریخ شرمسارند و میدانند که در دادگاه آیندگان، نه به عنوان آزادیخواهان منتقد یک نظام سیاسی، بلکه به عنوان همدستان قاتلان وطن مادری و خانه پدری مورد قضاوت قرار خواهند گرفت. وقتی حقیقت، خود را تحمیل میکند، نقابها میافتند و انسانها در برابر وجدان خود و تاریخ سرزمینشان تسلیم میشوند. امروز، روز همین تحمیل بزرگ است.