
مسعود اکبری
مذاکرات ایران و آمریکا با میزبانی پاکستان از صبح دیروز آغاز شد. پس از گذشت ساعتی از این مذاکرات، با توجه به ورود به جزئیات و مباحث فنی، تیمهای کارشناسی نیز به مذاکرات اضافه شدند. تا لحظه تنظیم این یادداشت، هنوز خبری مبنی بر حصول نتیجه یا اتمام و یا تمدید زمان مذاکره منتشر نشده است. آنچه در این وجیزه مورد بررسی قرار میگیرد، فارغ از نتیجه این مذاکره است.
تحولات هفتههای اخیر از ظهور یک ابرقدرت جدید در جهان حکایت دارد؛ ابرقدرتی به نام جمهوری اسلامی ایران. دولت آمریکا با ادعای در اختیار داشتن قویترین ماشین جنگی تاریخ، نبردی را آغاز کرد که هدف آن «براندازی ۴۸ساعته» و سپس فلج کردن زیرساختهای ایران بود. اما عبور از روز چهلم نشان داد که این
«غول پوشالی» در باتلاقی از محاسبات غلط گرفتار شده است.
دولت تروریست آمریکا پس از ۴۰ روز تقلا، نهتنها به هیچیک از اهداف نظامی خود دست نیافت، بلکه در یک چرخش آشکار از موضع «تغییر حاکمیت» به موضع «التماس برای بازگشایی تنگههرمز» سقوط کرد.
ارتش آمریکا که روزگاری خود را آقای منطقه غرب آسیا مینامید، اکنون تمام توان خود را صرف راضیکردن ایران برای باز کردن
تنگه هرمز کرده است. اینجاست که معنای «ابرقدرت جدید» متبلور میشود؛ قدرتی که اراده خود را بر مدعی شماره یک جهان تحمیل کرده است.
اگر در گذشته تیمهای مذاکرهکننده برای حفظ برخی دستاوردها ناچار به عقبنشینیهای تاکتیکی بودند، امروز تیم ایرانی با فهرستی از مطالبات قطعی وارد اتاق شده است.
روز گذشته تیم مذاکره کننده ایران با دستِ پُر به اسلامآباد رفت. دیروز جناب آقای غریبآبادی معاون محترم وزیر امورخارجه کشورمان گفت «گفتوگوهای اسلامآباد، مذاکره نیست، بلکه به دلیل دست برتر ما، مطالبه است و ما برای هر سناریوی آماده هستیم.» دست برتری که عضو تیم مذاکرهکننده به آن اشاره کرده است، ثمره خونهایی است که در میدان نبرد ریخته شده است.
التماس امروز واشنگتن برای باز شدن تنگههرمز، نتیجه مستقیم از کار افتادن ناوهای هواپیمابری است که روزگاری نماد قدرت آمریکا بودند. امروز این ناوها در برابر قایقهای تندرو و موشکهای کروز نقطهزن ایران، به اهدافی آسیبپذیر تبدیل شدهاند. این تغییر موازنه، همان «دستِ پُری» است که دیپلماتهای ما در اسلامآباد از آن بهره میبرند؛ قدرتِ دیپلماسی در اسلامآباد، مستقیماً از غرش موشکها در خلیجفارس تامین میشود.
از سوی دیگر، این دست برتر نتیجه رشادت مردم غیور ایران در خیابان است. ملت رشید ایران اکنون بیش از چهل شب است که در خیابان حضور دارند و به لطف خدا، هر شب به سیل جمعیت افزوده میشود.
اکنون «خیابان» به بخشی از زرادخانه دفاعی ایران تبدیل شده است. حضور بیش از چهلشبه مردم در سراسر کشور، آن هم در شرایطی که بدخواهان بهدنبال القای شکاف میان ملت و حاکمیت بودند، بزرگترین ضربه استراتژیک را به بدنه اطلاعاتی دشمن وارد کرد.
وقتی سیل جمعیت در خیابانهای ایران نهتنها فروکش نکرده، بلکه هر شب خروشانتر میشود، اتاقهای فکر دشمن درمییابند که پروژه فروپاشی از درون به بنبست کامل رسیده است. این حضور مردمی، به تیم مذاکرهکننده این اطمینان را میدهد که هیچ فشاری از سوی دشمن نمیتواند باعث عقبنشینی از حقوق ملی شود.
در واقع، هر قدمی که مردم در خیابان برمیدارند، یک امتیاز دیپلماتیک تیم مذاکرهکننده ایران در اسلامآباد خلق میکند. به عبارت دیگر، حضور غیرتمندانه مردم در خیابان، زرهی است که دیپلمات ایرانی را در برابر تهدیدهای دشمن رویینتن کرده است.
واقعیت آن است که میدان، خیابان و دیپلماسی مانند چرخدندههای یک ماشین قدرتمند در هم تنیدهاند. میدان تولید قدرت میکند، خیابان به این قدرت مشروعیت و پایداری میبخشد و دیپلماسی آن را در عرصه جهانی نقد میکند.
مرور بیست سال اخیر نشان میدهد که واشنگتن همواره از مذاکره به عنوان ابزاری برای مهار قدرت ایران استفاده کرده است. اما اکنون ورق برگشته است. اگر در گذشته مذاکرات بر سر محدودسازی توانمندیهای داخلی ایران بود، امروز ایران برای تعیین قواعد بازی جهانی پای میز نشسته است. ما از «صبر استراتژیک» عبور کردهایم و به فاز «اقدام متقابل» رسیدهایم. این اقدام متقابل، هم در میدان (با پاسخهای کوبنده نظامی) و هم در دیپلماسی (با تعیین ضربالاجلهای قاطع) خود را نشان میدهد.
دیگر زمان آن گذشته که غرب تصور کند میتواند با تحریم نفتی، ایران را به زانو درآورد. امروز ایران با برگه «امنیت گذرگاههای استراتژیک» بازی میکند. تنگههرمز، به عنوان شاهرگ حیاتی انرژی جهان، تحت اشراف کامل «میدان» قرار دارد. ایران در اسلامآباد این پیام را داد که «امنیت برای همه یا برای هیچکس». این منطق، پایه و اساس «تجارت در برابر تجارت» است. اگر جهان، امنیت انرژی میخواهد، باید امنیت تجارت ایران را تضمین کند.
تیم مذاکرهکننده ایران امروز با این پیشفرض پشت میز نشسته است که امضای طرف آمریکایی فاقد ارزش حقوقی است و تنها «تضمینهای عینی» اعتبار دارند. تفاوت بنیادین اینجاست که در سالهای گذشته، ایران بهدنبال «اعتمادسازی» بود، اما امروز ایران بهدنبال «تحمیل واقعیت» است. وقتی معاون وزیر خارجه صراحتاً از واژه «مطالبه» به جای «مذاکره» استفاده میکند، در واقع در حال تغییر ادبیات حقوقی بینالملل است. در نظام بینالملل، حق دادنی نیست، بلکه گرفتنی است و قدرت، تنها زبانی است که هژمونی در حال افول آمریکا آن را میفهمد.
ایران با دستی پُر در اسلامآباد حضور یافت؛ چون میداند اگر دیپلماسی به هر دلیلی توسط دشمن به بنبست برسد، «میدان» گزینههای ویژهای برای رویارویی با دشمن دارد. اینبار، بازی در زمین ایران و با قواعدی است که در تهران نوشته شده است. ما بهدنبال جنگ نیستیم، اما در هنرِ «تحمیل اراده»، به درجهای از استادی رسیدهایم که دشمن را وادار به عقبنشینی میکند.
امروز در اسلامآباد، اتمسفر گفتوگوها بویی از گذشته ندارد. اگر روزگاری مذاکرات حول محور «تعداد سانتریفیوژها» یا «میزان غنیسازی» میچرخید، امروز ایران با منطق «قدرت سخت» و «ژئوپلیتیک انرژی» وارد میدان شده است. اینبار، نه سخن صرفاً درخصوص رفع تحریمها، بلکه سخن از مدیریت شاهرگ حیاتی جهان است. تسلط عملیاتی بر گلوگاههای دریایی، وزنه سنگینی است که کفه ترازو را به نفع تهران جابهجا کرده است.
اگر طرف مقابل بخواهد بار دیگر با تاکتیکهای فرسایشی یا بازیهای دوگانه، مسیر گفتوگو را منحرف کند، باید بداند که اینبار ماجرا با گذشته تفاوت دارد.
مذاکرات اسلامآباد آزمونی برای آمریکا است تا انتخاب کند که آیا میخواهد با ابرقدرت جدید جهانی تعامل کند یا همچنان در توهم دوران گذشته باقی بماند. ایران با دستی پُر و ارادهای پولادین در میدان است؛ اگر دیپلماسی شکست بخورد، این ایران نخواهد بود که بازنده میدان است، چرا که کلید امنیت انرژی جهان در دستان تهران است و اینبار، بازی در زمین ایران و با قواعد ایرانی اداره میشود.
در مجموع، آنچه در اسلامآباد در حال وقوع است، چیزی فراتر از یک توافق یا عدم توافق است؛ این، اعلام رسمی پایان دوران تکقطبی است. آمریکایی که روزگاری با یک تشر، دولتها را تغییر میداد، امروز پشت درهای بسته در حال چانهزنی برای جلب رضایت ایران است.
ایرانِ امروز، ابرقدرتی است که نه همانند دولتهای آمریکایی و اروپایی بر پایه جنایت و غارت دیگر جوامع، بلکه بر پایه مقاومت، علم و ایمان بنا شده است. ما بهدنبال جنگ نیستیم و هیچگاه شروعکننده آن نبودهایم، اما در هنرِ تحمیل اراده به دشمن، به مرزهای جدیدی از استادی رسیدهایم. اگر واشنگتن از این آزمون سربلند بیرون نیاید و بخواهد باز هم به مسیر تهدید بازگردد، باید بداند که «میدان» حرف آخر را خواهد زد؛ میدانی که قواعد آن را سرداران رشید و دلاورمردان نیروهای مسلح ایران تعریف کردهاند.

سیدعبدالله متولیان
چگونه چهل روز، نظریههای سیاسی جهان را تاریخ مصرفدار کرد؟ در تمام مکاتب سیاسی، شهادت یک رهبر تاریخی، نقطه عطف فروپاشی نظامهای انقلابی معرفی میشود. ائتلاف غربی- صهیونی ماهها روی همین گزاره سرمایهگذاری کرده بود که با استراتژی نودزنی (استراتژی سر مار) کار ایران حداکثر ظرف ۳ روز تمام است. اما ملت ایران در چهل روز پس از عروج رهبر شهید، نه فقط این نظریه را باطل، که الگویی نو در تاریخ تمدن اسلامی ثبت کرد: «بعثت مجدد»؛ جایی که امت، خود مبعوث به اقامه حق میشود.
۱. از طور سینا تا خیابانهای تهران: در واقعه طور، امت موسی پس از رفتن او به میقات، گمراه شده و به سامری و گوسالهپرستی روی آورد و امت پیامبر خاتم (ص) در جنگ احد با شایعه قتل پیامبر در پی بازگشت به بتپرستی بودند. اما در اسفند ۱۴۰۴، امت رهبر شهید، مسیر عکس را پیمود. رهبر معظم انقلاب در پیام اربعین خود، این تفاوت بنیادین را با عبارت «تبدیل رثاء به رجز» روایت کردند. یعنی ملت ایران از مرثیه عبور کرده و سرود حماسی نبرد را سر داد. دشمن انتظار یأس و انفعال داشت، اما با «خط دفاعی گسترده به وسعت کشور» و «سنگرهایی به تعداد میادین و محلات» مواجه شد. هر مسجد، هر کوچه، هر خیابان، تبدیل به سنگری برای دفاع از وطن گردید.
۲. سه لایه تحول در چهل روز: این معجزه سیاسی- اجتماعی در سه لایه رخ داد. لایه درونی: تبدیل داغ بزرگ به حماسه بزرگ؛ جایی که مردم از سوگواری به جهاد میدانی رسیدند. لایه اجتماعی: ذوب شدن یخهای قومی، مذهبی و سیاسی. رهبری فرمودند: «قلوب مردم به هم نزدیک شد، همگان زیر پرچم وطن جمع شدند.» لایه راهبردی: ظهور جمهوری اسلامی به عنوان «قدرت بزرگ» و فروافتادن استکبار در «سراشیبی ضعف». اینها شعار نیست؛ واقعیت میدانی است که دشمن در سه جنگ متوالی (خرداد، دی و اسفند) طعم تلخ آن را چشید.
۳. نظریه «بعثت مجدد»؛ میراث امام شهید: رهبر معظم انقلاب در پیام خود، پنج هنر مغفول از رهبر شهید را برشمردند: تربیت اجتماعی (ساخت افکار تودهها)، نهادسازی با افق دور (ستونهای امروز نظام)، قدرتمندسازی نظامی (بازدارندگی در دو جنگ اخیر)، ابداع و ابتکار راهبردی (از سیاستهای کلی تا شعارهای سال)، و پیشبینی حوادث دوردست (که ملت را برای جنگ شناختی آماده کرد). حاصل این هنرها، نسلی است که امروز خود «فاعل امنیت تمدنی» شده است؛ نسلی که بدون انتظار برای دستور، تشخیص میدهد چه وقت آتش به اختیار باید وارد میدان شود.
۴. انقلاب سوم؛ نقطه عطف تاریخ ایران: اگر انقلاب اول، پیروزی ۱۳۵۷ بود و انقلاب دوم، تسخیر لانه جاسوسی و کوتاه کردن دست امریکا از ایران، اینک انقلاب سوم رقم خورده است: انقلاب «بعثت مردمی». در این انقلاب، مردم از مخاطب امنیت به متولی آن تبدیل شدند. این چهل روز اثبات کرد که حذف رهبری، نه تنها خلأیی ایجاد نمیکند، بلکه موتور محرک جدیدی برای امت روشن میسازد. سامریهای زمانه (رسانههای معاند و غربگرایان داخلی) که رویای تغییر رویکرد انقلابی به سازش داشتند، در این چهل روز رسوا شدند.
۵. تکلیف امروز؛ از میدان تا ایران قوی: رهبر معظم انقلاب در پایان پیام، چهار وظیفه روشن ترسیم کردند: استمرار حضور در میادین حتی در سکوت نبرد نظامی (چون فریاد مردم در نتیجه مذاکرات مؤثر است)، پویش «جانفدا برای ایران» (سلاح میلیونی که معادلات دشمن را به هم میریزد)، شکر عملی نعمت (تلاش بیوقفه برای «ایران قوی»)، و مراقبت از گوشها (پنجره مغز و قلب در برابر رسانههای دشمن). آنچه در این چهل روز دیدیم، نه یک استثنا که یک قاعده تمدنی است. قاعدهای که در مکتب عاشورا ریشه دارد و اکنون در «انقلاب سوم» ملت ایران به بلوغ رسیده است. پرچمی که امروز نه فقط در جغرافیای ایران، که در عمق دلهای حقجویان جهان برافراشته شده، به دست شما مردم عزیز استوار مانده است. سال ۱۴۰۵، سال تثبیت این بعثت تاریخی خواهد بود؛ سالی که ایران قوی، وارث حماسه چهلروزه ملت خود میشود.

800 سال پیش لشکریان مغول مانند سیلی ویرانگر به سمت ایران روان شدند. سمرقند، بخارا و خوارزم یکی پس از دیگری به ویرانهای بدل شدند که سالها بعد هنگامی که دوباره از دل خرابیها سر برآوردند، ترکیب جمعیتیشان بهشدت تغییر یافته بود. آن روز توحش بر تمدن پیروز شد و شهرهای بزرگ ایران که هریک کانونی برای علم و دانش بوده و در خط مقدم اندیشه بشری جای داشتند، با هجوم غارتگران مغول اشغال و تخریب شدند و به یک کلام توحش بر تمدن پیروز شد.
تهدید چند روز پیش ترامپ که وعده نابودی یک تمدن را میداد، بهنوعی تکرار همان رویارویی تمدن و توحش در دوران مدرن بود. در آن ایام لشکر مغول در سایه برخی ابتکارات نظامی توانسته بود به برتریهایی نسبت به ملتهای همسایه دست یافته و بر منطقه بزرگی از جهان مسلط شود و تمدنها را از بین ببرد. امروز هم ترامپ میپنداشت با تکیه به نیروی نظامی خود میتواند ارادهاش را بر جهان و جهانیان حاکم کند و برای تمدن ایران خطونشان میکشید تا بقیه هم حساب کار خود را بکنند.اما این بار شرایط بسیار متفاوت بود. در آن روزگار پربلا هجوم مغول چنان روحیه مردم منطقه را تخریب کرده بود که کسی به خود جرئت اندیشیدن به ایستادگی نداد و همه با کمترین تلاش و تقلا تسلیم سرنوشت شدند. اما این بار یک ملت متمدن مصمم به ایستادگی در مقابل هجوم بیامان دشمنان تمدن بود. دشمن تهدید کرد که نیروگاهها و پلها را تخریب میکند. اما این ملت متمدن به جای گریختن و دنبال جانپناه گشتن، در همان مکانهایی که دشمن بهعنوان اهداف حملات مرگبار خود تعیین کرده بود، زنجیره انسانی تشکیل داد. آن یکی کنار نیروگاه چادر زد و مستقر شد و آن دیگری همراه عزیزانش در حریم پل صف کشید، گویی مانند آن پیامبر مظهر عطوفت و رأفت به میدان مباهله میشتابد. پیام این ملت مظلوم اما سرافراز روشن بود: ما از مرگ سرافرازانه نمیترسیم، اما زندگی ذلیلانه برایمان بسیار رعبآور است. بهراستی تمدن چیست و ملاک و معیار برتری یک تمدن کدام است؟ اگر دسترسی به جنگافزارهای مدرن را ملاک تمدن بدانیم، باید گفت چنگیز خان و قوم خونخوارش در دوران خود متمدنترین ملت بودند! آنها با استفاده از ابتکارات نظامی خود ازجمله پرورش اسبان تیزرو، استفاده از رزمجامههای چرمی سبک در کنار برخی تدابیر هوشمندانه آرایش نظامی و نیز استفاده از حربه جنگ ترکیبی برای برهمزدن تعادل فکری طرف مقابل به برتری رسیدند و ملتهای همسایه را از دم تیغ گذراندند. اما امروز هیچکس تردیدی ندارد که آنان بهراستی دشمن تمدن بودند.
یکی از والاترین دستاوردهای تمدن این است که انسانها را از فردیت و اولویتدادن به خواستهها و نیازهای فردی به نوعی زندگی اجتماعی و مقدمدانستن اهداف اجتماعی بر اهداف و منافع شخصی سوق میدهد. ازاینرو انسان متمدن خود را ذره و قطرهای از دریای همنوعانش میبیند که نمیتواند نسبت به خواستهها و احساسات آنان بیاعتنا باشد و تنها خود را ببیند و به خود بیندیشد. ملت ایران با ابتکار و خلاقیت دلیرانه خود، گذشتن از فردیتها، اندیشیدن به مسئولیت اجتماعی خود فراتر از انگیزه حفظ جان و با تشکیل زنجیرههای انسانی که ناظران جهانی را مبهوت ساخت، قدرت فرهنگی تمدن ایرانی را به رخ جهانیان کشید و با رساترین فریاد این واقعیت را اعلام کرد که تمدن با بمباران از بین نمیرود. تمدن یعنی ریشه مستحکم یک ملت بزرگ در سرزمین مادریاش؛ ریشهای که هیچ سیلابی نمیتواند آن را برکنده و نابود کند. ایستادگی سرسختانه و یکصدای ملت دشمن را از تصمیم سخیف خود بازداشت، زیرا دریافت که خود را با مردمی رودررو کرده است که از مرگ باعزت هراسی ندارند و هرگز تسلیم زورگوییهای او نخواهند شد. در سایه این ایستادگی دشمن مهاجم که نماینده توحش مدرن بود، در مقابل تمدن ایران سر فرود آورد.
فارغ از اینکه نتیجه مذاکرات که آن را میتوان به نیمه دوم یک بازی بسیار مهم تشبیه کرد، تا چه حد خواهد توانست پیروزی ملت مظلوم ما را تثبیت کند و آیا این آتشبس شکننده به صلحی پایدار منجر خواهد شد یا نه، تردیدی نیست که نیمه اول با برتری مسلم ایران سرافراز به پایان رسیده است؛ برتریای که باید آن را «پیروزی تمدن بر توحش» نامید.
آری؛ برخلاف دوران چنگیز خان که توحش با سهولت بر تمدن پیروز میشد، اینبار ایستادگی آگاهانه و عزتمدارانه یک ملت صبور و فهیم، معادله قدرت را تغییر داد. ملت ایستاد، زیرا میخواست قدرت ریشه مستحکم فرهنگ ایران را به دنیا نشان بدهد. ملت ایستاد تا نسلهای آینده از همت مثالزدنی و غیرت ماندگار پدران و مادران خود یاد کنند که با دلی داغدار غنچههای به تاراج رفتهشان خیابان را خالی نکردند و جان ارزشمند و شریف خود را سپر ثروتهای ملی کردند. ملت ایستاد تا نسل آینده نیز ایستادن در مقابل سیل ناملایمات را یاد بگیرد و درخت تنومند ایستادگی تنومندتر و پربارتر شود.
بیتردید این ایستادگی در نیمه دوم این بازی پرتنش و دورانساز نیز سرمایه ارزشمند ملت ما خواهد بود و تداوم حضور آگاهانه و سرسختانه مردم در میانه میدان، موضع تیم مذاکرهکننده ایرانی را تقویت خواهد کرد. اما از سویی دیگر این ایستادگی تکلیف دولتمردان، صاحبمنصبان، روشنفکران، هنرمندان و فعالان سیاسی و فرهنگی و به یک کلام همه ایراندوستان را بسیار سنگینتر کرد: آنان تا ابد وامدار این ملت بزرگ و صبور هستند و شرمسار همت مردانهشان. ای کاش بتوانند حداقل بخشی از این وام سنگین را ادا کنند و نشان بدهند که بهراستی قدردان این همت والا و این ایستادگی تاریخی هستند.

فردین قریشی
در مورد لبنان و حزب الله مسأله اصلی صرفاً حمایت از یک متحد نیست، بلکه مسئله مهم عبارت از «اعتبار تعهدات» است. در ادبیات روابط بینالملل، اعتبار، سنگبنای بازدارندگی محسوب میشود. اگر ایران در این بزنگاه دچار تزلزل شود، پیام آن فراتر از لبنان خواهد رفت و کل شبکه متحدین منطقهای را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
هزینه رهاسازی متحد در لحظه بحران، بهمراتب بیشتر از هزینه حمایت از اوست؛ چراکه این اقدام، نهتنها بازدارندگی را تضعیف میکند، بلکه رقبا را به آزمودن بیشتر خطوط قرمز ترغیب خواهد کرد.
تصور اینکه میتوان با عقبنشینی در میدان، در میز مذاکره از جمله در گفتوگوهای اسلامآباد، دستاورد کسب کرد، با منطق قدرت همخوانی ندارد. در واقع، وزن دیپلماسی، تابعی از وزن میدان است. عقبنشینی از حمایت حزبالله، نهتنها امتیازی در مذاکره ایجاد نخواهد کرد، بلکه به تضعیف موقعیت چانه زنی ایران میانجامد و طرف مقابل را به افزایش مطالبات ترغیب می کند. نتیجه چنین رویکردی، چیزی جز شکست راهبردی و کاهش اعتبار در میان متحدین و افکار عمومی حامی نخواهد بود.
در چنین شرایطی، سیاست اعلامی باید با سیگنالهای جدی و حتی پرریسک همراه شود. ارسال یک پیام قاطع به ایالات متحده بهعنوان بازیگر کلیدی در تنظیم رفتار اسرائیل میتواند در قالب یک اولتیماتوم محرمانه راهبردی تعریف شود؛ پیامی که هدف آن، افزایش اعتبار تهدید و تغییر محاسبات طرف مقابل باشد.
ارزیابی این است که دشمن تسلیم اولتیماتوم خواهد شد. اما اگر نشد، باید قاطعانه به اجرای آن دست گشود. چرا که مذاکره با رویکرد چشمپوشی از اصول اساسی و خطوط قرمز، به نظر میرسد عاقبتی مشابه و یا به مراتب وخیمتر از مذاکرات مسقط و ژنو در پی دارد.

ده نکته کلیدی در خصوص مذاکرات اسلام آباد

غلامرضا بنی اسدی

مجتبی خاتونی
من این نوشته را در حالی مینویسم که هنوز هیچ دیداری رخ نداده و نشستی منعقد و سخنی رانده نشده و شما احتمالاً در حالی آن را خواهید خواند که از حجم بالای اخبار و مدعیات ضد و نقیض در خصوص مذاکرات اسلامآباد، خسته شدهاید؛ کمی مردد، بدبین یا حتی در لحظاتی ناامید!
اما واقعیت این است که هر اندازه به دیپلماسی، به خصوص آن گاه که سوی دیگر میز، آمریکا باشد، بیاعتمادیم، به تیم مذاکرهکننده خود اعتماد داریم و این اعتماد نه صرفاً ناشی از یک خوشبینی سادهانگارانه، که حاصل تجربه زیستهای است به عمر انقلاب اسلامی!در حالی که ترکیب نمایندگان جمهوری اسلامی ایران در پایتخت پاکستان، به وضوح از جناحبندیهای رایج در کشور، عدول کرده؛ میتوان از آن به عنوان برآیند انتخابی آگاهانه از سوی نظام اسلامی یاد کرد. هیئتی از نمایندگان که در یک چرخش آشکار از دیپلماسی «صرف» به ژئوپلیتیک (به عنوان جوهره قدرت مادی محاسبهپذیر)، یک نظامی کهنهکار و جنگبلد را در رأس خود میبیند!
«قالیباف» اصولاً نمیتواند یک دیپلمات (در معنای تاریخی آن و معادل حامل پیامهای سیاسی) باشد؛ او واقعیت قدرت و قدرت حقیقت را چه در جبهههای جنگ و چه در کرسی دانشگاه دیده و آموخته؛ این مورد را به شخصه و به عنوان فردی که در کلاس درس او قلم زده، میتوانم شهادت دهم.او «ژئوپلیتیک» را خوانده و «ایدئولوژی» را زندگی کرده، هر چند در مقام یک شاگرد، بارها استاد خود را نقد کرده باشم، اما آنچه هیچ گاه در خصوص او محل تردید نبوده، عبارت است از التزام به جمهوری اسلامی ایران و یک رابطه قلبی عمیق با «رهبر شهید»؛ از همانهایی که «حاجقاسم» برای عاقبت بهخیری توصیه میکرد. پرواضح است که هر نمایندگی ملی مشروعی در سازوکار جمهوری اسلامی ایران، با تأیید و یا در حداقلیترین حالت، با نصب از جانب زعیم جامعه متصور است و آنچه در این سازوکار جاری و هیئت اعزامی چشمگیر است، غلبه یک نگاه کلان ملی به اختلافات داخلی و سلایق موردی بوده که در جای خود بسیار لازم است و موجب پویایی اجتماع!
حال آن جوان خندهروی پاسدار، اعزامی از طرقبه، در آستانه پیری، به حکم و امر رهبرش، به جبهه اسلامآباد رفته و البته کیست که نداند «ایران»، «اسلامآباد» است، آن گاه که با نفس مسیحایی «خمینی کبیر» و با نفس زکیه «خامنهای شهید» راه آبادی را پیش گرفت و انشاءالله با حکمت مجاهدانه «خامنهای جوان» (روحی فداه)، منطقه را به آستانه «اسلامآباد» خواهد رساند.در پایتخت همسایه شرقی، تعداد قابل توجهی از اصحاب رسانه، در پیشرفتی چشمگیر، وظیفه تأمین پیوست خبری و افکار عمومی این مجاهدت تکمیلی را به عهده داشته و حالا ما؛ تمام مردم ایران و آزادگان جهان، برای آن رزمنده غیور، پاسدار خمینی، یار دیرین حاجقاسم و کهنه سرباز امام شهید و امام جدید و همکاران او آرزوی توفیق در تحقق حداکثری منافع و مصالح منطبق شده ایران و اسلام را داریم و میدانیم، با اشرافی که در حوزه واقعیات میدانی و سیاسی در تیم مذاکرهکننده ایرانی وجود دارد، اگر بنا باشد این پیروزی بزرگ مردم ایران و مستضعفان منطقه و جهان در میدان و خیابان، تبدیل به دستاوردی حتی کاغذی برای «شیطان» شود، مواجهه بعدی آمریکاییها با طرف ایرانی، نه پشت میز و در حال خوردن میانوعده، که زیر آوار پناهگاه و در حال خوردن «شاهد» و «فتاح» خواهد بود.

مروا حدادی
در شرایطی که اخباری از آتشبس در جنگ رمضان مطرح میشود، یکی از مهمترین میدانهای تقابل از «میدان فیزیکی» به «میدان شناختی» منتقل میشود. در این فضا، آنچه تعیینکننده است «ادراک عمومی از واقعیت» است. به بیان دیگر، بازیگران در تلاش هستند ذهن جامعه هدف را بهگونهای شکل دهند که تصمیمات، واکنشها و حتی احساسات جمعی در راستای اهداف آنان تنظیم شود. در چنین شرایطی یکی از اولین پیامدها، شکلگیری ابهام در فضای خبری و تحلیلی است. اخبار دیرتر به نتیجه قطعی میرسند، روایتها همزمان و گاه متناقض منتشر میشوند و فاصله میان «آنچه رخداده» و «آنچه درباره آن گفته میشود» افزایش پیدا میکند. این وضعیت، یک ویژگی طبیعی جنگ است، اما درعینحال بستری فراهم میکند که میتواند بهسرعت به میدان جنگ شناختی تبدیل شود. در این فضا، آنچه بیش از خودِ وقایع اهمیت پیدا میکند، برداشت و فهمی است که از این وقایع در ذهن جامعه شکل میگیرد. همینجاست که نقش رسانهها از انتقال خبر فراتر میرود و به سمت شکلدهی به ادراک عمومی حرکت میکند. در واقع، جنگ شناختی دقیقاً در همین نقطه عمل میکند؛ جایی که ذهن مخاطب، محل اصلی رقابت میشود.
توصیه به «مراقبت از گوشها در برابر رسانههای همسو با دشمن» که از سوی مقام معظم رهبری مطرح شد، در این چهارچوب معنا پیدا میکند. این توصیه، ناظر به یک واقعیت مهم است: در شرایط ابهام، هر ورودی اطلاعاتی میتواند بر جهتگیری ذهنی جامعه اثر بگذارد. وقتی فضای خبری شفاف نیست، حتی یک خبر ناقص یا جهتدار میتواند بیش از حد واقعی خود اثرگذار شود. در بستر جنگ شناختی، ابهام فقط یک پیامد نیست، بلکه بهتدریج به یک ابزار تبدیل میشود. انتشار روایتهای متناقض، برجستهسازی گزینشی برخی اخبار و تکرار مستمر برخی گزارهها، میتواند ذهن مخاطب را در وضعیتی قرار دهد که تشخیص درست از نادرست دشوار شود. این وضعیت، همان چیزی است که میتوان از آن بهعنوان «غبار ادراکی» یاد کرد.
در فضای غبارآلود، مرزها کمرنگ میشوند. خبر و شایعه، تحلیل و واقعیت، درهمتنیده میشوند و مخاطب با انبوهی از دادهها مواجه است که لزوماً به فهم دقیق منجر نمیشود. در چنین شرایطی، زمینه برای شکلگیری خطاهای جمعی فراهم میشود؛ خطاهایی که میتوانند به بیاعتمادی، دوقطبیسازی و حتی واکنشهای احساسی گسترده منجر شوند.
اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، بهتدریج میتواند به شکلگیری فضایی منجر شود که در ادبیات سیاسی از آن به «فضای غبارآلود فتنه» یاد میشود؛ فضایی که در آن تشخیص مسیر صحیح دشوار میشود و قضاوتها بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت باشند، تحتتأثیر روایتها و هیجانات قرار میگیرند. در این میان، «مراقبت از گوشها» بهعنوان یک رفتار فردی ساده، معنای راهبردی پیدا میکند. این مراقبت به این معناست که مخاطب نسبت به آنچه میشنود، حساستر باشد؛ هر خبری را بلافاصله نپذیرد، منبع آن را در نظر بگیرد و در مواجهه با روایتهای متناقض، دچار شتاب در قضاوت نشود. این دقت، بهویژه در شرایطی که ابهام بالاست، اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ چراکه در چنین وضعیتی، حتی تصمیمهای کوچک، از باورکردن یک خبر تا بازنشر آن میتواند در مقیاس بزرگتر بر فضای عمومی اثر بگذارد.
در سطح کلان نیز کاهش ابهام و ارائه روایتهای منسجم و بهموقع، نقش تعیینکنندهای در جلوگیری از شکلگیری چنین فضایی دارد. هرچه فاصله میان واقعیت و روایت کمتر شود، امکان اثرگذاری جریانهای مخرب نیز کاهش پیدا میکند. در وضعیت کنونی، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، مدیریت «فضای بین واقعیت و ادراک» است. اگر این فضا توسط بازیگران داخلی بهدرستی مدیریت نشود، بهسرعت توسط بازیگران خارجی پر خواهد شد. در نهایت، آنچه شرایط امروز را حساستر میکند، بیشتر از وقوع جنگ، نحوه بازتاب و درک آن در ذهن جامعه است. در این شرایط، توصیه به کنترل ورودیهای اطلاعاتی (گوشها) بخشی از یک دکترین دفاع شناختی و مواجهه آگاهانه با این وضعیت پیچیده محسوب میشود.
به بیان دقیقتر، جنگ امروز فقط جنگ روایتها نیست، بلکه جنگ «ساختن واقعیت در ذهنها» است؛ و در این جنگ، هر مخاطب، هم هدف است و هم میدان نبرد.

مهدی حسنی
چندان اغراق نیست اگر که اعراب حاشیه خلیجفارس را به دلیل میزان همکاری آنان با آمریکا بزرگترین بازنده این جنگ تحمیلی بدانیم. این شکست چنان بزرگ است که عملا تقریبا همه تحلیلگران بینالمللی به آن اذعان دارند. خبرگزاری رویترز در گزارشی به این مساله پرداخته و نشان میدهد اعراب چطور بدل به بازندگان اعتماد به آمریکا شدند. متن با توصیفی از وضعیت خلیجفارس آغاز میکند: «کشورهای عرب حاشیه خلیجفارس شرایطی را پشت سر گذاشتهاند که یکی از مقامات آن را «بدترین سناریوی ممکن» توصیف کرد. حمله سال ۲۰۱۹ به تأسیسات فرآوری نفت «بقیق» متعلق به سعودی آرامکو زمانی یک استثنا در نظر گرفته میشد؛ حملهای غافلگیرکننده که خلأهای موجود در پدافند هوایی کشورهای خلیجفارس را آشکار کرد و این تردید را به وجود آورد که آیا ایالات متحده برای محافظت از داراییهای انرژی منطقه وارد عمل خواهد شد یا خیر. با این حال، در طول 6 هفته گذشته، منطقه متحمل چیزی معادل دهها مورد شبیه بقیق شده است: کارخانههای پتروشیمی، پالایشگاههای نفت، تأسیسات فرآوری گاز، فرودگاهها و بنادر از شهر کویت تا صلاله هدف قرار گرفتهاند». به باور رویترز، وضعیت اما امروز برای این کشورها به دلیل اعتماد به آمریکا بسیار وخیمتر از کابوسهایی است که تصور میکنند؛ بویژه در حوزه تبعات اقتصادی: «پیامدهای اقتصادی از هماکنون قابل مشاهده است. گردشگری که شاهرگ حیاتی دوبی و یکی از ستونهای اصلی برنامههای تنوعبخشی اقتصادی در عربستان سعودی و قطر است با تردید مواجه شده است. فروش پکیجهای تعطیلات ساحلی پس از هفتهها هشدار حمله موشکی، دشوارتر میشود. این جنگ همچنین تلاشهای کشورهای حوزه خلیج فارس برای تبدیل شدن به یک قطب جهانی در زمینه هوش مصنوعی و زیرساختهای داده را متزلزل کرده است. مراکز داده و شرکتهای فناوری هدف قرار گرفتهاند و تولیدکنندگان تراشه و شرکتهای خدمات ابری که انرژی ارزان را در برابر خطرات ژئوپلیتیک میسنجند، ممکن است به این نتیجه برسند که هزینههای کمی بالاتر در اسکاندیناوی، ایرلند یا بخشهایی از اروپای مرکزی، حتی به نسبت احتمال پایین بروز اختلال، ارجحیت دارد».
تبعات دیگر این جنگ آن است که کشورهای حاشیه خلیجفارس به دلیل آنکه از تربیت نیروی انسانی متخصص ناتوان بودهاند و مدل توسعه خود را بر جذب متخصص خارجی بنا کردهاند، ضرر انسانی نیز خوردهاند: «شاید نگرانکنندهترین مساله، تأثیرات انسانی باشد.
مدل اقتصادی خلیجفارس به ترغیب متخصصان [خارجی] برای ریشه دواندن وابسته است؛ اعم از خرید محلی، آموزش خصوصی فرزندانشان و سرمایهگذاری در املاک و مستغلات و به همین دلیل طرحهای ویزای طلایی گسترش یافته است اما اکنون مردم در حال ترک منطقه هستند. گروههای واتساپی مهاجران و بازارهای آنلاین مملو از حراجهای لوازم به دلیل ترک کشور شده است. اینکه آیا این رفتنها به یک خروج گسترده و دستهجمعی تبدیل خواهد شد یا خیر، نامشخص است اما اعتمادها متزلزل شده است». ریشه این مشکل کجاست؟ به باور رویترز، همه این مشکلات دقیقاً به اعتماد به آمریکا بازمیگردد: «این جنگ محدودیتهای توافق امنیتی دیرینه کشورهای حوزه خلیج فارس با ایالات متحده را آشکار کرد: میزبانی از پایگاهها، رادارها و نیروهای نظامی در ازای دریافت حفاظت. سیستمهای آمریکایی برای دفاع حیاتی ثابت شدند، با این حال روابط با واشنگتن همچنین آنها را به یک هدف اصلی برای ایران تبدیل کرد.
جای تعجب نیست که کشورهای حاشیه خلیج فارس اکنون به دنبال تنوع بخشیدن به شرکای امنیتی خود هستند؛ از سیستمهای راداری اروپایی گرفته تا همکاری با اوکراین در زمینه ضد پهپاد. آنچه روشنتر است این است که حتی اگر آتشبس پابرجا بماند، مفروضاتی که زیربنای امنیت، شکوفایی و اطمینان استراتژیک کشورهای حاشیه خلیج فارس بودند، ممکن است دیگر پابرجا نمانند و در صورت فروپاشی، بازسازی آنها احتمالاً دشوار خواهد بود».