چشمهای نافذی داشت. وقتی نگاه میکرد، انگار تا ته جان آدم را میخواند. از دار دنیا، هیچ چیز پاگیرش نمیکرد جز فکرهای حقی که توی سرش بود. از او زیاد نوشتهاند، اما قصهاش را باید در سادگیاش جست. در آن خانه استیجاری که به گفته دکتر میلسپو، مستشار آمریکایی، جز یک قالیچه، تعدادی کتاب و یک مسند، چیز دیگری در آن وجود ندارد.
همین مرد اما، چنان استوار بود که در ملاقات با او، محال بود کسی تحت تأثیر هوش و قدرت رهبریاش قرار نگیرد.
لباسش، کرباس وطنی بود؛ پارچهای خشن که وقتی دیگران به سراغ پارچههای فرنگی رفته بودند، او بر تن میکرد تا استقلالی که فریاد میزد را اول در جامهاش نشان دهد.
او، مردی صریحاللهجه و قویفکر بود که سیاستش دقیقاً عین دیانتش بود.
چشم در چشم استبداد
در روزگاری به میدان آمد که ایران، از هر سو زخمی بود؛ آشوب قاجار، استبداد رضاخانی و نفوذ استعمار.
اما مگر این شرایط پیچیده میتوانست مانع شود که حرف حقش را نزند؟ وقتی رضاخان تهدیدش کرد که در سیاست دخالت نکند، با همان نگاه مقتدرش جواب داد: «من وظیفه خود را دخالت در سیاست میدانم... تو را روزی انگلیسیها کنارت گذاشته و به جایی پرتاب میکنند... من در وطنم به قتل میرسم و تو در غربت و سرزمین بیگانه خواهی مُرد.»
او آینده را میدید، چون چشمش به قدرتهای پوشالی دنیا نبود؛ به جای دیگری تکیه داشت.
یک فریاد در دل خفقان
این تنهایی اما، سکوت نبود. یک فریاد بود. همانطور که رهبر معظم انقلاب در عظمت شخصیت او میفرمایند: «مدرس به عنوان یک روحانی که از چشمه فیّاضِ دینِ رهاییبخش و انسانسازِ اسلام سیراب بود تنها بودن را بهانه سکوت قرار نداد و چه بسا که در بسیاری از جریانات سیاسی کشور تنها یک فریاد بود که پرده خفقان حاکمه را میدرید و آن، فریاد و خروشِ دشمن شکنِ مدرّس بود.» او یک نفر بود، اما صدایش به بلندای یک ملت بود.
ترس و طمعی ندارم
پیرمرد، اغلب تنها بود. با کمری که گذر ایام خمیدهاش کرده بود. اما راه را به خاطر تنها بودنش خالی نگذاشت.
یکتنه جلو رفت، تکیه زده به عصای چوبیاش و به حقی که در سینه داشت. رمز این شجاعت چه بود؟ خودش میگفت: «خداوند دو چیز را به من نداد؛ یکی ترس و دیگری طمع.»
نمایندهای که نترسد و طمع نورزد، میتواند تمام قد برای ملت بایستد. او وقتی در مجلس حضور یافت، شرط همراهیاش را یک چیز گذاشت: «هرکس با مصالح ملی و امور مذهبی همراه باشد، من هم با او همراهم و إلا فلا.» برای او، ملاک فقط حق بود و منفعت ملت، نه منفعت جناحها و افراد.
لازمه مبارزه فداکاری است
فکرهای آیتالله مدرس بسته نبود. بزرگشده حوزه و حجره بود، اما فراتر از زمانهاش میاندیشید.
وقتی از او میپرسیدند چرا با رضاخان مخالف است، نمیگفت سر کلاه و عمامه؛ میگفت: «اختلاف من با رضاخان بر سر سیاست انگلستان است که رضاخان را عامل اجرای مقاصد خود قرار داده من با سیاستهایی که آزادی و استقلال ملت ایران را تهدید میکند مبارزه میکنم در این مبارزه هم پشت سر خود را نگاه نمیکنم.» او میدانست لازمه این راه، فداکاری است.
سرانجام رضاخان که از حقجوییهایش به ستوه آمده بود، آن سید حقطلب را در دهم آذر ۱۳۱۶، در ماه رمضان، بر سر سجادهاش به شهادت رساند تا جاودانهاش کند همانطور که خود پیشبینی کرده بود: «قبر من هرجا باشد زیارتگاه خواهد شد.»
مدرس رفت، اما یک معیار باقی گذاشت؛ معیاری برای سنجش هر نمایندهای که بر صندلی سبز بهارستان تکیه میزند. اینکه چقدر از ترس و طمع، آزاد است و چقدر سیاستش، عین دیانتش است.
مجلس خانه ملت است
امروز، آن مجلس که مدرس در آن فریاد میزد، خانه ملت نام دارد. عمارتی با گنبدی فیروزهای که صدها صندلی سبز را در آغوش گرفته است.
این صندلیها، امروز امانتدار رأی مردمی هستند که چشم امیدشان به همین خانه است. دغدغههایشان دیگر ظلم مستقیم خوانین نیست؛ دغدغهشان چرخیدن چرخ اقتصاد است، گشایشی در معیشت و فردایی روشن برای فرزندانشان.
مجلس، جایی است که این دغدغهها باید به قانون تبدیل شوند؛ قوانینی که راه را برای تولید باز کند و باری از دوش مردم بردارد. نظارت مجلس، باید چشم بینای همین مردم بر کار دولت باشد. این همان رسالتی است که مدرس برایش جان داد.