حماسه و جهاد >>  حماسه وجهاد >> اخبار ویژه
تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۲  ، 
کد خبر : ۳۸۸۰۲۶
روزشمار شهدایی، مصادف با سی ام بهمن ماه

شهید مدافع وطن رضا امامی در مورخ ۱۳۹۶/۱۱/۳۰ مصادف با شب شهادت حضرت زهرا هنگام تامین امنیت شهروندان در فتنه دراویش بر اثر حمله دراویش با اتوبوس در خیابان پاسداران به شهادت رسید.

صحبت های مادر شهید رضا امامی:

شب حادثه

رضا معمولاً سر ساعت به خانه می‌آمد و اگر جایی کار داشت حتماً زنگ می‌زد نگرانش نباشم. روز حادثه تا 12 شب منتظرش شدم. وقتی خبری از پسرم نشد، دلشوره گرفتم. دیگر نتوانستم در خانه بمانم. مقابل در حیاط رفتم و نشستم. برادرم در نزدیکی ما زندگی می‌کند. آن شب با همسرش از مهمانی برمی‌گشتند که مرا دید. گفت چرا اینجا نشستی! گفتم رضا دیر کرده و نگرانم. مرا آرام کرد و اصرار داشت به خانه بروم. قبول نکردم و همانجا منتظر رضا نشستم. دقایقی بعد بود که تلفن زنگ زد. فکر کردم رضا است و دویدم به سمت تلفن. وقتی گوشی را برداشتم مادرم بود. تعجب کردم آن موقع برای چه شب تماس گرفته است. احوالی پرسید و فهمیدم می‌خواهد به خانه‌مان بیاید. گویا از طریق تلویزیون از شهادت رضا باخبر شده بود. اما من تلویزیونم خاموش بود. ساعتی نگذشت که مادرم و برادرم و دیگر بستگان به خانه‌مان آمدند. فهمیدم برای رضا اتفاقی افتاده...

ملاقات آخر من و رضا در معراج شهدا بود. من خادم امامزاده هستم و تشییع پیکرهای زیادی را دیده‌ام. اما پیکر پسرم طور دیگری بود. صورت رضایم متلاشی شده بود. آنها صورتش را طوری تزئین کرده بودند تا ما تاب دیدنش را داشته باشیم. در آن حالت رضا را دیدم اما چه دیدنی.

موضوع وصیتنامه رضا که بیان کرده بود

دوره آموزشی رضا در اصفهان بود. در همان دوره آموزشی از خطرات این شغل برای رضا گفته بودند. آنجا بود که رضا وصیتنامه‌اش را نوشت اما در این مورد حرفی نزده بود تا این اواخر. چند ماه پیش با هم نشسته بودیم که یکهو رضا در مورد وصیتش صحبت کرد. ناراحت شدم و گفتم از این حرف‌ها نزن دلم می‌ترکد. با صورت مهربانش نگاهی کرد و گفت شغل پرخطری داریم و باید هر لحظه آماده رفتن باشیم. شما هم باید محکم باشید و برایم دعا کنید.

انگار به رضا الهام شده بود که شهید می‌شود. پسرم خوب می‌دانست که چقدر دوستش دارم. به همین دلیل با من در مورد شهادت زیاد حرف نمی‌زد. اما بعد از شهادتش وقتی دوستانش به خانه‌مان آمده بودند تعریف می‌کردند رضا خیلی از شهادت حرف می‌زد و گاهی به شوخی به صورتش دستی می‌کشید و می‌گفت انصافاً این صورت برای شهادت آماده است. همین هم شد. رضا سر و صورت زیبایش زیر چرخ‌های اتوبوس له شد و فدای امنیت کشور شد.

سربلندم کرد

شهادت رضا برایم خیلی سخت بود. وقتی خبرش را شنیدم نمی‌دانستم چطور باید تحمل کنم تا اینکه دست به دامن اهل بیت(ع) شدم. باور کنید خیلی آرامم، خیلی. البته از مسئولان و همکاران پسرم هم بسیار سپاسگزارم. آنها بعد از شهادت رضا سنگ تمام گذاشتند. سرزدن آنها به خانه ما واقعاً آرامش‌بخش بود.

رضا خیلی به من علاقه داشت و با هم زیاد حرف می‌زدیم. دو ماه قبل از شهادتش در خانه با هم صحبت می‌کردیم که یکباره گفت مادر تو خیلی برایم زحمت کشیده‌ای. قدردان زحماتت هستم. قسم می‌خورم که تو را سربلند خواهم کرد. به واقع رضا مرا سربلند کرد. شهادتش برایم افتخاری است که با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی‌کنم. اگرچه رفتنش خیلی برایم سخت است.

از همکاران رضا و دیگر جوانان می‌خواهم قدر امنیتی که در کشور هست را بدانند و برای حفظ آن همه تلاششان را انجام بدهند. دشمن از همه جا ناامید شده و فهمیده است که اگر امنیت را بگیرد شاید بتواند به اهدافش برسد. تا ما در داخل کشورمان متحد نشویم و حرف‌هایمان یکی نشود. دشمن هم ریشه‌کن نمی‌شود و برقراری امنیت سخت‌تر می‌شود. رضا و امثال رضاها هم این را درک کرده بودند که جانشان را فدا کردند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات