در برهه کنونی که آمریکا با تشدید فشارهای ضدایرانی خود در میدانهای نظامی، اقتصادی، سیاسی و رسانهای تلاش میکند ایران را به تسلیم در برابر خود وادار کند، سؤال مهمی که ممکن است هنوز برای بخشهایی از افکار عمومی داخل ایران مطرح باشد، آن است که بهراستی منازعه آمریکا با ایران به چه دلیل است؟
ماهیت منازعه ایران و آمریکا
در طول سالهای گذشته، پاسخهای متعددی به این پرسش داده شده است. تحلیلگران مسائل گوناگون، هر یک به فراخور تخصص خود، بر نکته خاصی بهعنوان عامل مسلط و محوری در این زمینه تأکید کردهاند؛ برخی این منازعه را ناشی از موقعیت ژئوپلیتیکی ایران میدانند، برخی آن را برخاسته از ایدئولوژی انقلاب اسلامی و الهامبخشی آن میدانند، برخی آن را ناشی از تلاش برای قوی شدن ایران و استقلالطلبی ایرانیان میدانند و....
اگر چه همه این گزارهها درست است، اما نکته مهم در این زمینه آن است که ضدانقلاب و اپوزیسیون نظام، بدون توجه به کیفیت کنشگری آمریکا در قبال ایران، این منازعه را ناشی از ایدئولوژی و شعارهای انقلاب اسلامی میدانند و به تبع این، راهحل منازعه را در عدول از داعیههای ارزشی و ایدئولوژیکی انقلاب اسلامی تحلیل میکنند. این در حالی است که دقت در کیفیت کنشگری آمریکا و بهطور کلی، قدرتهای بزرگ در قبال ایران نشان میدهد، آنها بیش از آنکه با ایدئولوژی و داعیههای تمدنی انقلاب اسلامی منازعه داشته باشند، منازعهشان با ایران ماهیت ژئوپلیتیکی دارد؛ یعنی فارغ از اینکه چه حکومتی در ایران روی کار است و چه داعیههایی دارد، آنها به دلایل ژئوپلیتیکی به سلطه بر ایران تمایل دارند.
منطق کنشگری
کنشگری قدرتهای بزرگ در قبال ایران را باید در قالب وسیعتر ماهیت نظم و معادلات قدرت در سطح نظام بینالملل دید. درواقع، آنگونه که تاریخ ۲۰۰ سال اخیر روابط خارجی ایران با قدرتهای بزرگ نشان میدهد، آنها روابط با ایران را نه بهعنوان یک پرونده مستقل، بلکه در قالب بزرگتر معادلات قدرت در سطح نظام بینالملل تنظیم میکنند؛ یعنی همواره منافع و ملاحظات مربوط به سطح نظام بینالملل نقش تعیینکنندهتری در کیفیت تعیین سیاست قدرتهای بزرگ در قبال ایران داشته است. برای نمونه، پتر کبیر امپراتور روسیه به جانشینان خود وصیت کرده بود که در راستای رقابتهای استعماری و حفظ قدرت روسیه در نظام بینالملل، دسترسی به آبهای گرم خلیج فارس ضرورت دارد یا اینکه وقتی در ابتدای دوره قاجار، ایران با فرانسه معاهده «فینکنشتاین» را امضا کرد، هدف ایران آن بود که با اتکا به فرانسویها، مانع از تجاوز روسها به ایران شود، اما بعد از آنکه معاهده تیلسیت میان فرانسه و روسیه امضا شد، فرانسویها تعهدات خود در قبال ایران را نادیده گرفتند و ایران را در برابر روسها تنها گذاشتند. شبیه این اتفاق بهترتیب در دو پیمان با انگلیسیها در همین برهه تکرار شد؛ یعنی پیمانهای مجمل و مفصل.
در برهههای بعدی هم قدرتهای بزرگ این گونه نگاهی نسبت به ایران داشتهاند. برای نمونه، انگلیسها اگرچه با انقلاب مشروطه در ایران موافق بودند، اما بعد از آنکه مجلس دوم مشروطه، مورگان شوستر آمریکایی را برای اداره امور مالی و گمرکی ایران استخدام کرد، با موافقت پنهانی با روسها، اجازه ندادند شوستر در ایران باقی بماند و در نهایت، در اثر اولتیماتوم روسها وی مجبور به اخراج از ایران شد. در زمان کودتای ۱۲۹۹ نیز انگلیسها برای حفظ منافع خود رضاخان را در ایران روی کار آوردند. جالب آنکه در همین دوره با طراحی انگلیسها بود که آلمانها وارد ایران شده و در حوزه صنعتی اقداماتی در ایران انجام دادند. هدف آنها از این اقدام نیز عبارت بود از آنکه اول آلمانها با سرمایهگذاری در ایران بتوانند غرامت خود در جنگ جهانی اول را بپردازند و ثانیاً برای آنکه کمونیسم در ایران نفوذ نکند، این کار را انجام دادند. در زمان دولت ملی دکتر مصدق نیز با وجود آنکه وی داعیههای ضدهژمونیک نداشت و حتی برای گرفتن وام از آمریکا تلاش بسیار کرد، اما در نهایت، با کودتایی آمریکایی – انگلیسی سرنگون شد. جالب آنکه روسها نیز با خودداری از خرید نفت ایران در آن مقطع و همچنین، خودداری از بازپرداخت بدهیهای ایران، به طور غیرمستقیم در ناکامی نهضت نفت در ایران اثرگذار بودند. بعد از کودتای ۲۸ مرداد هم که آمریکا بر این مسلط شد، اقدامی برای توسعه ایران برنداشت، بلکه در عوض پیوسته تلاش کرد تا از منابع و موقعیت ایران در راستای منافع خود بهرهبرداری کند. برای نمونه، به تعبیر «حسین فردوست»، ایجاد ساواک اساساً در راستای توسعه شبکه منطقهای سیا انجام شد یا اینکه پایگاههای استراق سمع آمریکا در حالی در جوار مرزهای ایران با شوروی مستقر شده بود که در ایران، حدود ۴۳ درصد جمعیت شهری فقط در یک اتاق زندگی میکردند، ۹۶ درصد روستاها برق نداشتند و....
منظور آن است که در روابط قدرتهای بزرگ با ایران، آنها همواره بر مبنای ملاحظات ایدئولوژیک و برای خدمت به مردم ایران عمل نکردهاند، بلکه بر مبنای واقعیتهای ژئوپلیتیکی و رقابتهای استعماری با ایران مواجه شدهاند.
سخن پایانی
مواجهه کنونی آمریکا با ایران نیز درست در راستای همان الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ در قبال ایران تعریف میشود؛ به این ترتیب که آمریکا برای کنترل روند قدرتیابی فزاینده چین، باید بر کشورهایی، مانند ایران که هم موقعیت ژئوپلیتیکی برجستهای دارند و هم از منابع سرشاری برخوردار است، مسلط شود. درواقع، منطق مواجهه آمریکا با ایران بیش از آنکه در شعارها و داعیههای ایدئولوژیکی ایران ریشه داشته باشد، ناشی از الزامات و اقتضائات تحولات نوظهوری است که در نظم بینالمللی رخ داده و آمریکا برای مدیریت این وضعیت میکوشد کشورهایی، چون ایران را در برابر خود تسلیم کند تا با استفاده از موقعیت و منابع آن، چالشهای خود در این برهه حساس را مدیریت کند؛ واقعیتی که الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ در قبال ایران در ۲۰۰ سال اخیر نیز مؤید آن است. بنابراین، اصل منازعه آمریکا معطوف به اساس ایران است و در این میان، برجستهسازی داعیههای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بهعنوان منشأ منازعه آمریکا با ایران هم با واقعیتهای تاریخی و خارجی منطبق نیست و هم ابزاری است برای تضعیف انسجام ملی بهعنوان مهمترین پشتوانه قدرت نظام.