در چند سال اخیر فناوریهای مرتبط با هوش مصنوعی ساختار قدرت جهانی را وارد مرحلهای کرده است که میتوان آن را «گذار به ژئوپلیتیک الگوریتمی» نامید. در این چارچوب، دو قدرت اصلی، یعنی ایالات متحده آمریکا و چین به منزله قطبهای مسلط بر زیرساختهای داده، مدلهای بنیادین و ظرفیتهای پردازشی، عملاً در حال شکلدهی به قواعد بازی جهانی هستند. این تمرکز قدرت، پرسش بنیادینی را برای سایر بازیگران نظام بینالملل ایجاد کرده است: قدرتهای میانی چگونه میتوانند در جهانی که منطق آن را دو بازیگر مسلط فناوری تعریف میکنند، از استقلال نسبی، تابآوری نهادی و ظرفیت اثرگذاری برخوردار باشند؟
در چنین زمینهای، مفهوم «هوش مصنوعی حاکمیتی» بهعنوان یک پاسخ راهبردی مطرح شده است؛ مفهومی که نه بر استقلال کامل فناورانه، بلکه بر مدیریت هوشمند وابستگیها، انتخابگری در مشارکتهای فناورانه و حفظ ظرفیت تصمیمسازی ملی در حوزه AI تأکید دارد. مسئله اصلی برای قدرتهای میانی دیگر «چگونه مستقل بودن» نیست، بلکه «چگونه وابسته شدن به شیوهای کنترل شده، هدفمند و قابل مدیریت» است. این تغییر زاویه دید، نقطه آغاز بازتعریف سیاست فناوری در قرن بیستویکم به شمار میآید!
مؤلفههای اقتصاد AI
ساختار کنونی اقتصاد هوش مصنوعی بر پنج مؤلفه بنیادین استوار است: «داده»، «توان پردازشی»، «مدلهای پیشرفته»، «زیرساخت انرژی» و «سرمایه انسانی». در کنار این عناصر، دو عامل مکمل، یعنی زیرساخت صنعتی و نظام اعتماد دیجیتال نیز نقش تعیینکننده دارند.
در چنین وضعیتی، قدرتهای میانی با یک انتخاب راهبردی مواجه هستند. نخستین گزینه، «تخصصگرایی هدفمند» در زنجیره تأمین جهانی هوش مصنوعی است. این رویکرد به کشورها اجازه میدهد در یک یا چند بخش محدود، اما راهبردی، مانند پردازشهای خاص صنعتی، امنیت داده یا کاربردهای بومی، مزیت نسبی ایجاد کنند. این مسیر هرچند استقلال کامل ایجاد نمیکند، اما امکان چانهزنی فناورانه و حفظ حدی از خودمختاری را فراهم میکند.
گزینه دوم، «همراستایی راهبردی» با یکی از دو قدرت اصلی است. این الگو مبتنی بر پذیرش وابستگی عمیقتر در ازای دسترسی پایدار به فناوریهای پیشرفته، سرمایه و بازار است.
گزینه سوم، «اشتراک حاکمیت فناورانه» در قالب ائتلافهای چندجانبه است. در این مدل، چند کشور همسطح تلاش میکنند با تجمیع منابع، زیرساختهای مشترک هوش مصنوعی ایجاد کنند. این رویکرد بهویژه برای کشورهایی با ظرفیت متوسط، اما اهداف همسو، امکان ایجاد وزن جمعی در برابر دو قطب اصلی را فراهم میکند.
گزینه چهارم، «راهبرد پوششی یا چندمنبعی» است. در این الگو، کشورها تلاش میکنند از هر دو بلوک فناوری بهصورت همزمان بهره بگیرند، بدون آنکه بهطور کامل در یکی ادغام شوند.
آنچه در تمام این الگوها مشترک است، پذیرش یک واقعیت بنیادین است: هیچ قدرت میانی در آینده نزدیک قادر به دستیابی به استقلال کامل در حوزه هوش مصنوعی نخواهد بود. مسئله اصلی نه استقلال مطلق، بلکه «کنترل سطح وابستگی» و «تنوعبخشی به منابع فناورانه» است.
از منظر ژئوپلیتیکی، اهمیت این مسئله زمانی آشکارتر میشود که هوش مصنوعی نهتنها به یک فناوری اقتصادی، بلکه به زیرساخت حکمرانی تبدیل شده است. در نتیجه، هرگونه وابستگی یکسویه در این حوزه، میتواند به معنای انتقال بخشی از حاکمیت ملی به خارج از مرزها تلقی شود.