جامعه را میتوان به مثابه یک موجود زنده در نظر گرفت که سلامت و بقای آن در گرو کارکرد هماهنگ و منسجم اجزای درونی آن است. در این میان، انسجام ملی نه یک شعار سیاسی یا مفهومی انتزاعی، بلکه به منزله سیستم ایمنی این پیکره اجتماعی عمل میکند؛ یک سپر دفاعی حیاتی که در برابر ویروسهای تفرقه و تهدیدهای خارجی، تابآوری و قدرت بازدارندگی ایجاد میکند. از این منظر، هر عاملی که به تضعیف این انسجام و تولید شکافهای عمیق اجتماعی دامن بزند، مستقیماً «امنیت ملی» را هدف قرار داده است. پدیده خطرناک «دوگانهسازی» که امروز در سطوح گوناگون جامعه ما رسوخ کرده، دقیقاً چنین کارکردی دارد و نیازمند یک کالبدشکافی دقیق و جامعهشناختی است.
آسیب اصلی دوگانهسازی، فرسایش تدریجی و مخرب سرمایه اجتماعی است. اعتماد، به عنوان چسب نامرئی روابط اجتماعی و پیوند میان شهروندان با یکدیگر و با ساختار حکمرانی، در بستر دوگانههای هویتی از میان میرود. هنگامی که تفاوت در دیدگاه سیاسی، سبک زندگی یا باور فرهنگی، به برچسبی برای تعریف «خودی» در برابر «دیگری» تبدیل میشود، منطق گفتوگو و مفاهمه جای خود را به تخاصم و حذف میدهد. در چنین فضایی، هر گروه، موفقیت خود را در شکست گروه مقابل تعریف میکند و منافع ملی، که مفهومی فراجناحی و دربرگیرنده همگان است، قربانی منافع تنگنظرانه گروهی میشود. این وضعیت، جامعه را به مجموعهای از جزایر جدا از هم تبدیل میکند که نه تنها قادر به حل مسائل مشترک خود نیستند، بلکه در برابر کوچکترین بحرانهای اقتصادی یا اجتماعی نیز دچار فروپاشی و تلاطمهای ویرانگر میشوند.
از منظر امنیت ملی، جامعهای که درگیر شکافهای عمیق و دوگانههای آشتیناپذیر است، آسیبپذیرترین هدف برای دشمنان خارجی بهشمار میآید. بازیگران متخاصم برای بیثباتسازی یک کشور، نیازی به تهاجم نظامی گسترده ندارند و کافی است با استفاده از ابزارهای جنگ شناختی و عملیات روانی، بر روی گسلهای فعال اجتماعی سرمایهگذاری کرده، آنها را عمیقتر و آتش تفرقه را شعلهورتر کنند. در چنین جامعهای، بخش بزرگی از توان و انرژی راهبردی کشور، به جای آنکه صرف توسعه، پیشرفت و مقابله با تهدیدهای واقعی خارجی شود، صرف مهار تنشهای داخلی و مدیریت بحرانهای خودساخته میشود. در این حالت، امنیت هستیشناختی جامعه، یعنی حس تعلق به یک سرنوشت مشترک و اراده جمعی برای دفاع از کیان ملی، به شدت تضعیف شده و کشور در برابر سناریوهایی نظیر جنگ داخلی یا تجزیه، به شدت آسیبپذیر میشود.
عبور از این وضعیت خطرناک و ارتقای انسجام ملی، نیازمند یک بازنگری عمیق در سطح گوناگون ملی و کنشگری نخبگان است. نخستین گام، حرکت از «سیاست هویت» به سمت «سیاست حل مسئله» است. مادامی که معیار قضاوت و تخصیص منابع، نه بر اساس شایستگی و نیاز، بلکه بر مبنای تعلق به یک گروه یا جریان خاص باشد، چرخه تولید نارضایتی و شکاف ادامه خواهد یافت. مسئولان باید با ایجاد فرصتهای برابر، توزیع عادلانه منابع و به رسمیت شناختن تکثر موجود در جامعه، این پیام را به همه افراد و گروههای علاقهمند به وطن ارسال کند که همگان، فارغ از دیدگاه و سبک زندگیشان، بخشی از «ملت ایران» هستند و در سرنوشت آن شریکاند. این امر به معنای نادیده گرفتن ارزشها نیست، بلکه به معنای گسترش دایره «خودیها» و تلاش برای جذب حداکثری است.
در گام بعدی، نخبگان فکری، فرهنگی، رسانهای و سیاسی، مسئولیتی تاریخی بر عهده دارند. آنها باید آگاهانه از دمیدن بر آتش دوگانههای فرساینده پرهیز کرده و ادبیات خود را از واژگان تفرقهافکن پالایش کنند. به جای تمرکز بر نقاط افتراق، باید به دنبال برجستهسازی اشتراکات تاریخی، فرهنگی و منافع ملی مشترک باشند. هنر مسئولان دلسوز و متعهد در عصر حاضر، نه حذف صورت مسئله، بلکه مدیریت هوشمندانه تفاوتها در چارچوب همافزایی ملی و به شکلی سازنده است. بدون شک، باید پذیرفت که انسجام ملی محصول یک دستورالعمل اداری نیست، بلکه میوه درختی است که در «اعتماد» و «عدالت» ریشه دارد. تنها در سایه چنین انسجامی است که میتوان امید داشت کشور با انبوهی از تهدیدها و دشمنان از این پیچ تند تاریخی با سربلندی عبور کرده و راه را برای توسعه پایدار و تأمین امنیت همهجانبه ملت بزرگ ایران هموار کند.