صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۵ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۱۷  ، 
کد خبر : ۳۸۶۱۲۲
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه ۱۵ دی ماه ۱۴۰۴

مداخله وقیحانه ترامپ آشکارسازی ماهیت خائنانه آشوبگران

رئیس‌جمهور مغرور امریکا که معمولاً به آداب دیپلماتیک بی‌اعتناست و حتی رعایت ظواهر و شأن جایگاه و مسئولیت خود را نیز نمی‌کند، با این حمایت صریح و علنی از آشوبگران، نه تنها ماهیت وابسته و یا فریب خورده عناصر آشوب‌طلب را برملا ساخت، بلکه نقشه کثیف امریکا را برای کشاندن کشور ایران به اغتشاش و آشوب داخلی لو داد

یاد

بازگشت غرب به تنظیمات کارخانه! 

جعفر بلوری

1- «دارون عجم اوغلو» و «جیمز رابینسون» در همان فصل‌های آغازین کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» وقتی می‌خواهند به شواهد تاریخی که به توسعه کشورهای غربی منجر شده اشاره کنند، سراغ نخستین استعمارگران اروپایی یعنی پرتغال، اسپانیا و انگلیس می‌روند. سپس آنجا که می‌خواهند به «اهمیت نهادها» و «نهادسازی» به عنوان «پایه‌های مهم توسعه» اشاره کنند، به گوشه‌ای از تاریخ استعماری این کشورها اشاره کرده و می‌گویند، وقتی نظامیان اروپایی به آمریکای لاتین لشکرکشی کرده و در چند نوبت تلاششان برای غارت منابع طبیعی ساکنان بومی مثل طلا و نقره و... شکست خورد، تصمیم می‌گیرند با گروگان گرفتن رهبران این قبایل، قبیله را که وادار به تسلیم منابع ارزشمند خود مثل طلا و نقره کنند. در نهایت، پس از غارت ثروت‌های طبیعی آنها، رهبر قبیله را نیز می‌کُشند و... نویسندگان این کتاب در واقع قصد دارند با آوردن این شواهد تاریخی، به چگونگی شکل‌گیری «نهادها»ی استعماری و در نتیجه به نتیجه رسیدن این استعمارها پرداخته، برای توسعه سایر کشورها، نسخه بپیچند! نکته جالب توجه اینکه این کتاب، با مرور تاریخ استعمارشدگیِ آمریکای لاتین، به دوران معاصر که نزدیک می‌شود، دلیل عقب‌ماندگی این کشورها را‌، نه استعمارگری غرب که، حاکم بودن دیکتاتورها «جا» می‌زند! دیکتاتورهایی مثل «آگوستو پینوشه» که خود آمریکا آنها را به قدرت رسانده بود!
2- بامداد شنبه،13 دی‌ماه 1404 تجاوز آمریکا به یک کشور آمریکای لاتین برای غارت منابع طبیعی آن سرو صدای زیادی به پا کرد. رئیس‌جمهور آمریکا دقیقا با همان فرمول نخستین استعمارگران یعنی پرتغالی‌ها و انگلیسی‌ها وارد عمل شد. او که از مقاومت مردمی و جنگ‌های پرهزینه می‌ترسد، با گروگان گرفتن رهبر ونزوئلا خیلی شفاف اعلام کرد به دنبال نفت و ثروت ونزوئلاست و چنانچه دولت و ملت این کشور طبق میل او رفتار نکنند، دوباره به این کشور حمله خواهد کرد، منتها این‌بار حمله‌ای بزرگتر با کشتاری وسیع‌تر! در تجاوز شبانه آمریکا به کاراکاس 40 نفر کشته شدند. حتی یک خط از آنچه بیان کردیم، حتی «استنباطی» نیست و می‌توان با رجوع به آن کتاب و اظهارات ترامپ، صحت و سقم آنها را دید.
3- 25 آذرماه 1404 یعنی کمتر از یک ماه پیش از ربودن رئیس‌جمهور ونزوئلا، ترامپ گفته بود که «ونزوئلا کاملاً توسط بزرگترین ناوگان دریایی که تاکنون در تاریخ آمریکای جنوبی تشکیل شده است، محاصره شده است... این ناوگان بزرگ‌تر خواهد شد و شوکی که به آنها وارد می‌شود، چیزی نخواهد بود که قبلاً دیده باشند؛ تا زمانی که تمام نفت، زمین و سایر دارایی‌هایی را که قبلاً از ما دزدیده بودند، به ایالات متحده آمریکا بازگردانند. به دلیل سرقت دارایی‌های ما و دلایل بسیار دیگری از جمله تروریسم، قاچاق مواد مخدر و قاچاق انسان، رژیم ونزوئلا به عنوان یک سازمان تروریستی خارجی تعیین شده است.» انگیزه کسانی که آمریکا را اداره می‌کنند از تجاوز به ونزوئلا، خیلی واضح لابه‌لای این جملات دیده می‌شود. «ترامپ» مثل سلف خود «تمام نفت و دارایی‌های ونزوئلا» را می‌خواهد. ونزوئلا یک کشور مملو از نفت و عضو اوپک است و طبق اظهارات مقامات آمریکایی، نفت این کشور می‌تواند نیاز 100 سال آمریکا را تامین کند. ونزوئلا یکی از بزرگترین ذخایر طلای جهان را نیز دارد که میزان آن تا 7 هزار تُن تخمین زده شده است. ونزوئلا الماس، و ذخایر عظیم «بوکسیت» دارد که برای تولید آلومینیوم ضروری است. ونزوئلا مملو از آهن، زغال سنگ، نیکل، فسفات و مس است. این کشور آمریکای لاتین صاحب هشتمین ذخایر گاز جهان نیز هست و در یک کلام «ونزوئلا معدن منابع طبیعی است» و آمریکا چنین کشوری را در موضع «ضعف» دیده فلذا، به دنبال این ثروت تمام ناشدنی است.
4- یک نکته جالب توجه در پژوهش دانشگاهی «عجم اوغلو» و «رابینسون» که تبدیل به این کتاب شده است، آنجایی است که این دو به دلایل شکست استعمارگران نیز اشاره می‌کنند. نویسندگان توضیح می‌دهند که اسپانیایی‌ها چرا در مناطقی مانند کارائیب، مکزیک و پرو، توانستند «نهادهای استثماری متمرکز» ایجاد کنند، اما در برخی مناطق دیگر مثل بخش‌هایی از آمازون یا مناطق مرزی نتوانستند. به گفته این دو استاد دانشگاه‌ هاروارد می‌نویسند استثمارگران در جاهایی شکست خوردند که شاهد «مقاومت موثر» مردم بودند.
5- «تجاوز» و «استعمار»، هیچ‌گاه از «فرمول توسعه» غرب حذف نشده است. از این‌رو از آنچه بامداد شنبه در ونزوئلا رخ داد و همین‌طور از اظهارات صریح ترامپ، جی‌دی ونس و پیت هگزت درباره چرایی دزدیدن رهبر ونزوئلا نباید تعجب کرد. تنها چیزی که از استعمارهای نظام‌مند اواخر قرن پانزده و اوایل قرن شانزده تا امروز که قرن 21 هستیم تغییر کرده، ادبیاتی است که با آن، استعمار توجیه می‌شد. اگر در سال 1500 میلادی «پدرو آلوارش کابرال»، به برزیل (سواحل شرقی آمریکای جنوبی) حمله و آن را متعلق به پرتغال اعلام ‌کرد، بوش پسر هم در قرن 21 به کشور نفت‌خیز عراق حمله کرد با این تفاوت که کابرال نیازی به بهانه‌تراشی حس نمی‌کرد، بوش حس کرد و «سلاح‌های کشتار جمعی صدام» را بهانه قرار داد. حالا نیز ترامپ درست مثل استعمارگران قرن پانزده و شانزده نیازی به بهانه تراشی نمی‌بیند و صراحتا می‌گوید برای نفت ونزوئلا آمده است. ترامپ، معاون او، وزیر جنگش خیلی واضح اعلام کرده‌اند، به دنبال ثروت طبیعی و نفت ونزوئلا هستند و قصد دارند ونزوئلا را خودشان اداره کنند! 
6- آنچه در ونزوئلا رخ داد را نباید به «ترامپ» تقلیل داد. حمله به ونزوئلا کار «نظام سیاسی آمریکا» و مسبوق به سابقه است. رد این‌گونه حرکت‌های استثماری را می‌توان در اسناد امنیت ملی آمریکا که رؤسای جمهور آمریکا در هر دوره‌ای منتشر می‌کنند دید. برای این ادعا دو دلیل وجود دارد. دلیل اول اظهارات خود ترامپ است. او بارها پس از انجام یک تجاوز - سوای از موفقیت‌آمیز بودن یا نبودن آن - اعلام کرده، هیچ رئیس‌جمهوری در آمریکا جرأت انجام این کار را نداشت ولی من جرأت کردم و انجامش دادم. این یعنی، چنین طرحی همواره وجود داشته است. دلیل دوم را از زبان «هوگو چاوز» رئیس‌جمهور فقید ونزوئلا بشنوید:
«(آمریکا) تهاجمی‌ترین کشور در تاریخ بشریت است. آنها حاضر شدند که بر سر شهر‌های بی‌دفاع، هیروشیما و ناکازاکی، بمب اتمی بیندازند. آنها پاناما را اشغال کردند، هزاران نفر را بمباران کردند و کشتند، محله‌ها را به آتش کشیدند تا نوریگا را دستگیر کنند و به او تهمت قاچاق مواد مخدر زدند.... من نیز چندین هشدار دریافت کرده‌ام، حتی از جاهایی که متحد من نبودند... درباره عملیاتی که قرار است اجرا شود و در پنتاگون طراحی شده است... این یک عملیات بلندمدت است که سال‌ها در دست اجراست. سال‌ها پیش، کسی به من گفت که آنها در نهایت تو را، شخصاً تو را، چاوز را به قاچاق مواد مخدر متهم خواهند کرد. نه فقط اینکه دولت از آن حمایت می‌کند یا اجازه (قاچاق را) می‌دهد، نَه. آنها سعی خواهند کرد که فرمول نوریگا را در مورد تو اعمال کنند... این طرح در آمریکا در حال پرورش یافتن است. آنها دنبال راهی هستند تا چاوز را مستقیماً‌ به قاچاق مواد مخدر مرتبط کنند. آن‌ زمان، هر چیزی علیه یک «رئیس‌جمهور قاچاقچی مواد مخدر» قابل اجراست، درست است؟... کماندوها می‌آیند و او را می‌برند. خُب، ما داریم درباره آمریکا صحبت می‌کنیم... آنها عراق را هم به بهانه سلاح کشتارجمعی اشغال کردند. چنین چیزی پیدا نشد،‌ هیچ ‌وقت نبود. اما با این حال،‌ رئیس‌جمهور (صدام) را اعدام کردند... فیدل یک‌بار به من گفت:‌ چاوز اگر این اتفاق برای من یا تو افتاد، اگر (کشور) ما را اشغال کردند، آخرین کاری که می‌توانیم کنیم همان کاری است که صدام کرد، برویم یک‌جا قایم شویم؟! تو باید در حال مبارزه بمیری. من چنین خواهم کرد، در خط مقدم درگیری. من فرار نخواهم کرد. در خط مقدم خواهم مُرد...»

یاد

مداخله وقیحانه ترامپ آشکارسازی ماهیت خائنانه آشوبگران

رسول سنائی‌راد

اقدامات اعتراضی تعدادی از بازاریان به روند افزایشی قیمت ارز و تأثیر منفی آن بر تجارت که به صورت آرام انجام و برای رساندن صدای کسبه و تجار به مسئولان به شکلی قانونی دنبال می‌شد، با ورود فرصت‌طلبانه جریانی مشکوک و اغتشاشگر وارد مرحله جدیدی شد که خشونت و تخریب را به عنوان ابزاری برای گسترش و تداوم به کار گرفت.
اجتماعات بازاریان به همان محدوده کسب و کارشان، یعنی بازار بوده و صرفاً تقاضای گفت‌و‌گو با مسئولان و شنیدن صدایشان را دنبال می‌کردند، اما در مرحله جدید افرادی اصرار به حرکت در خیابان‌ها، ایجاد درگیری، راه‌بندان و حمله به مراکز دولتی و حتی مقر‌های نظامی را داشتند و در مواردی از سلاح سرد و گرم هم برای ارعاب و خشونت استفاده کرده و شعار‌های مطالبه‌گرانه بازاریان را به سمت شعار‌های هنجارشکنانه و براندازانه منحرف و اعتراضات اولیه را تبدیل به اغتشاش و آشوب کردند.
در ادامه برخلاف اینکه هسته‌های اولیه اعتراضات بازاریان عمدتاً به تهران محدود شده بود، آشوب به شهر‌های کوچک‌تر و آن هم به مناطق قومیتی کشانده شد و جهت‌گیری اصلی آن نیز به سمت درگیری، خشونت و حتی کشته‌سازی بود که از نوعی برنامه‌ریزی و سازماندهی حکایت می‌کرد، اما با برخورد حرفه‌های نیرو‌های مدافع امنیت از یک‌سو و بی‌اعتنایی مردم و جدا شدن معترضان اقتصادی از آشوبگران روند اغتشاشات گسترده و شدت مطلوب طراحان خط آشوب و شورش داخلی، یعنی امریکا و اسرائیل را پیدا نکرد. به علاوه نیرو‌های مدافع امنیت با جدایی صف معترضان از آشوبگران، مجال و امکان شناسایی و برخورد عناصر نفوذی، معاند و پادوی دشمن را یافته و به مهار و جمع کردن اوضاع پرداختند.
در واقع پروژه آشوب گسترده و خشن که طرح و ایده امریکا و اسرائیل جنایتکار بود در آستانه شکست و جمع شدن بود که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور امریکا در اقدامی مداخله‌جویانه و با هدف تشویق آشوبگران به خشونت و توسعه آشوب، رسماً تهدید کرد که در صورت برخورد با آشوبگران، امریکا اقدام به حمله نظامی خواهد کرد.
رئیس‌جمهور مغرور امریکا که معمولاً به آداب دیپلماتیک بی‌اعتناست و حتی رعایت ظواهر و شأن جایگاه و مسئولیت خود را نیز نمی‌کند، با این حمایت صریح و علنی از آشوبگران، نه تنها ماهیت وابسته و یا فریب خورده عناصر آشوب‌طلب را برملا ساخت، بلکه نقشه کثیف امریکا را برای کشاندن کشور ایران به اغتشاش و آشوب داخلی لو داد که البته برخی اقدامات و مقدمات قبلی آنان، از وجود این طرح و نقشه حکایت می‌کرد. اقداماتی چون:
۱- تشدید فشار‌های اقتصادی و فریب دادن به آثار آن با جنگ روانی برای عاصی‌سازی مردم 
۲- تلاش برای جایگزینی یک حمایتگر و رأس داخلی به جای عناصر سوخته قبلی‌
۳- سازماندهی و تجهیز گروهک‌های معاند و تجزیه‌طلب قومیت‌گرا در شمال‌غرب و جنوب‌شرق 
۴- سوق دادن تمامی گروه‌های برانداز به استفاده از شیوه‌های مسلحانه و تشدید خشونت برای ورود به اغتشاشات و آشوب داخلی.
امریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی، آشوب داخلی را پنجره و رخنه ورود نظامی خود برای براندازی در ایران تصور می‌کنند و انسجام و وحدت داخلی را یکی از مؤلفه‌های اصلی اقتدار ایران اسلامی می‌دانند.
از این‌رو این دو کشور برای جبران شکست سنگین و بی‌آبرویی بزرگشان در جنگ مستقیم نظامی و همچنین وحشت از آمادگی‌های نظامی ایران برای واکنش مقتدرانه و پاسخ قاطع و کوبنده به هرگونه حمله احتمالی و حتی انجام عملیات پیش‌دستانه اغتشاش و آشوب داخلی در ایران را فرصتی برای فرسایش اقتدار و زمینه‌ای برای سرگرم‌سازی نیرو‌های مدافع امنیت به حساب آورده و آن را کم‌هزینه‌ترین امکان و ابزار انتقام‌گیری از ایران اسلامی می‌دانند.
از این‌رو، ترامپ و نتانیاهوی جنایتکار با این اظهارات و دخالت‌ها به دنبال حفظ و توسعه آشوب و تشدید خشونت و ویرانی داخلی در کشورمان هستند و از آنجا که با حمله نظامی به مراکز هسته‌ای و نظامی ایران نتوانستند به اهداف پلیدشان که تجزیه ایران بود، برسند، این بار با رئیس‌جمهور امریکا می‌خواهند از عناصر خائن یا فریب‌خورده داخلی برای جنگی داخلی استفاده و همان فرمول لیبی و سوریه را در ایران پیاده کنند. اما به نظر می‌رسد ترامپ و نتانیاهو به تکرار اشتباه و محاسبه در مورد ایران و ایرانیان عادت کرده و با غفلت از هویت دشمن‌ستیز و غیرت ملی و عزت دینی ملت بزرگ دینی، باز هم به دنبال آزمون همان شیوه‌های خطایی برآمده‌اند که پیش از این از جمله در جنگ ۱۲ روزه قبلی برایشان نتیجه‌ای جز شکست و روسیاهی نداشته است.
حمایت ترامپ را شاید عده اندکی خودفروخته و مزدور تحمل کنند، اما اکثریت قاطع ایرانیان آن را نه تنها مداخله‌ای وقیحانه، بلکه توهینی احمقانه تلقی می‌کنند و برای دفع آن با تمام غیرت و غرورشان به مقاومت برمی‌خیزند.

یاد

تحولات جهانی از امنیت ملی تا دیپلماسی اقتصادی

علیرضا توانا

تا همین چند دهه پیش، وقتی از امنیت ملی سخن گفته می‌شد، ذهن‌ها بی‌درنگ به سمت ارتش، مرزها، توان نظامی و بازدارندگی سخت می‌رفت. دیپلماسی نیز عمدتاً در خدمت همین تعریف کلاسیک از امنیت قرار داشت: جلوگیری از جنگ، مدیریت ائتلاف‌ها و حفظ موازنه قدرت. اما جهان امروز دیگر با آن الگوی ساده قابل توضیح نیست.
در قرن بیست‌ویکم، اقتصاد به قلب امنیت ملی کشورها نفوذ کرده و دیپلماسی، ناگزیر، کارکردی تازه یافته است؛ کارکردی که می‌توان آن را دیپلماسی امنیت اقتصادی نامید. تحولات جهانی نشان داده‌اند که تهدید علیه یک کشور الزاماً از لوله تفنگ یا مرزهای جغرافیایی عبور نمی‌کند. اختلال در زنجیره تأمین، تحریم‌های مالی، جنگ‌های تجاری، شوک‌های انرژی، پاندمی‌ها و حتی نوسانات ارزی می‌توانند به اندازه یک حمله نظامی، ثبات سیاسی و اجتماعی یک کشور را به خطر بیندازند. به همین دلیل، امنیت ملی امروز بدون در نظر گرفتن امنیت اقتصادی تعریفی ناقص است. بحران مالی ۲۰۰۸، پاندمی کرونا، جنگ اوکراین و پیامدهای آن بر بازار انرژی و غذا، و رقابت فزاینده قدرت‌های بزرگ در حوزه فناوری، همگی نشان دادند که اقتصاد دیگر صرفاً عرصه رفاه نیست؛ بلکه میدان نبردی تازه است که نتایج آن مستقیماً بر قدرت ملی اثر می‌گذارد.
دیپلماسی؛ از سیاست به اقتصاد در چنین فضایی، دیپلماسی نیز ناچار به تغییر شده است. اگر در گذشته دیپلمات‌ها بیشتر با پرونده‌های امنیتی، سیاسی و حقوقی سروکار داشتند، امروز تجارت، سرمایه‌گذاری، انرژی، فناوری و ترانزیت به موضوعات اصلی گفت‌وگوهای دیپلماتیک تبدیل شده‌اند. سفارتخانه‌ها دیگر فقط نمایندگی سیاسی نیستند؛ بلکه به بازوهای اقتصادی دولت‌ها بدل شده‌اند. امروزه دیپلماسی اقتصادی دیگر یک بخش فرعی سیاست خارجی نیست، بلکه به یکی از ستون‌های اصلی آن تبدیل شده است. کشورها دریافته‌اند که بدون حضور فعال در بازارهای جهانی، بدون دسترسی پایدار به منابع و بدون مشارکت در شبکه‌های اقتصادی، حتی قدرتمندترین ارتش‌ها نیز نمی‌توانند امنیت پایدار ایجاد کنند.امنیت اقتصادی را می‌توان توان یک کشور در حفظ ثبات معیشتی، دسترسی به منابع حیاتی، مقاومت در برابر شوک‌های خارجی و تضمین رشد پایدار تعریف کرد. این مفهوم، به‌ویژه برای کشورهایی که در معرض تحریم، فشارهای ژئوپلیتیکی یا نوسانات بازار جهانی هستند، اهمیتی حیاتی دارد.
دیپلماسی موفق، دیگر صرفاً دیپلماسی‌ای نیست که از جنگ جلوگیری کند؛ بلکه دیپلماسی‌ای است که چرخ اقتصاد را در شرایط بحران نیز در حرکت نگه دارد.یکی از نشانه‌های بارز این تحول، استفاده روزافزون از ابزارهای اقتصادی به‌جای نظامی است. تحریم‌ها، محدودیت‌های بانکی، کنترل صادرات فناوری و جنگ‌های تعرفه‌ای، به ابزارهای اصلی فشار در سیاست بین‌الملل بدل شده‌اند. در چنین شرایطی، اقتصاد نه‌تنها قربانی سیاست، بلکه خود به سلاحی سیاسی تبدیل شده است.این وضعیت، دیپلماسی را نیز پیچیده‌تر کرده است. دیپلمات‌ها امروز باید همزمان اقتصاددان، مذاکره‌کننده تجاری و تحلیلگر ژئوپلیتیک باشند. موفقیت یا شکست یک سیاست خارجی، اغلب در آمار صادرات، نرخ رشد یا ثبات بازار ارز منعکس می‌شود.نگاهی به سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ نشان می‌دهد که امنیت اقتصادی در صدر اولویت‌ها قرار گرفته است. ایالات متحده، چین، اتحادیه اروپا و حتی روسیه، همگی بخش مهمی از سیاست خارجی خود را بر حفاظت از اقتصاد ملی بنا کرده‌اند؛ چه از طریق حمایت‌گرایی هوشمند، چه از راه کنترل زنجیره‌های تأمین، و چه با سرمایه‌گذاری در فناوری‌های راهبردی. رقابت آمریکا و چین بیش از آنکه صرفاً نظامی باشد، رقابتی اقتصادی است.

میدان اصلی رقابت، بازار و فناوری است. این واقعیت نشان می‌دهد که دیپلماسی آینده، بیش از هر زمان دیگری اقتصادی خواهد بود. برای کشورهای در حال توسعه، پیوند میان امنیت ملی و امنیت اقتصادی حتی پررنگ‌تر است. این کشورها بیش از دیگران در معرض شوک‌های خارجی، تحریم‌ها و بحران‌های جهانی قرار دارند. از این رو، دیپلماسی اقتصادی برای آن‌ها نه یک انتخاب، بلکه ابزار بقاست.تنوع‌بخشی به روابط خارجی، کاهش وابستگی به یک یا چند شریک خاص، استفاده از ظرفیت‌های منطقه‌ای و تقویت دیپلماسی همسایگی، از جمله راهبردهایی است که می‌تواند امنیت اقتصادی این کشورها را افزایش دهد. در مورد ایران، پیوند امنیت ملی و امنیت اقتصادی به‌طور ویژه‌ای قابل مشاهده است. سال‌ها تحریم، محدودیت‌های بانکی و فشارهای خارجی نشان داده‌اند که اقتصاد، خط مقدم تقابل‌های بین‌المللی است. در چنین شرایطی، دیپلماسی اقتصادی نه یک شعار، بلکه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است.
تقویت روابط اقتصادی با همسایگان، استفاده از ظرفیت کریدورهای ترانزیتی، توسعه همکاری‌های انرژی و حضور فعال در سازوکارهای منطقه‌ای، می‌تواند بخشی از آسیب‌پذیری‌های اقتصادی را کاهش دهد. در این چارچوب، موفقیت سیاست خارجی تا حد زیادی به توان آن در ایجاد فرصت‌های اقتصادی گره خورده است.نکته مهم آن است که دیپلماسی اقتصادی صرفاً وظیفه وزارت امور خارجه نیست. موفقیت در این حوزه نیازمند هماهنگی میان نهادهای مختلف: دولت، بخش خصوصی، بانک‌ها، اتاق‌های بازرگانی و حتی رسانه‌هاست. بدون این هم‌افزایی، دیپلماسی اقتصادی به مجموعه‌ای از شعارها محدود خواهد شد. سفارتخانه‌ها زمانی می‌توانند نقش مؤثری ایفا کنند که به اطلاعات دقیق اقتصادی، اختیار عمل و ارتباط واقعی با فعالان اقتصادی مجهز باشند. در غیر این صورت، فاصله میان سیاست خارجی و واقعیت‌های بازار باقی خواهد ماند.آنچه مسلم است، دیپلماسی آینده نه‌تنها سیاسی، بلکه چندلایه و اقتصادمحور خواهد بود. امنیت ملی دیگر فقط با تانک و موشک تعریف نمی‌شود، بلکه با قراردادهای تجاری، خطوط انتقال انرژی، دسترسی به فناوری و جایگاه در شبکه اقتصاد جهانی سنجیده می‌شود. در چنین جهانی، کشورهایی موفق‌تر خواهند بود که دیپلماسی را نه به‌عنوان ابزار واکنشی، بلکه به‌مثابه راهبردی پیش‌دستانه برای تأمین امنیت اقتصادی خود به کار گیرند. تحول کارکرد دیپلماسی از امنیت نظامی به امنیت اقتصادی، نشانه تغییر ماهیت قدرت در جهان معاصر است؛ تغییری که نادیده گرفتن آن، هزینه‌های سنگینی به همراه خواهد داشت ؛ موضوع قابل تامل اینجاست که کشور ایران با سرمایه ها و منابع عظیم ملی چه نقشی در این چرخه پهناور بازی می کند؟

یاد

درباره رویدادهای اعتراضی اخیر

احسان هوشمند
هفته گذشته در گوشه و کنار کشور اعتراضاتی روی داد که در برخی نقاط با خشونت همراه بود و متأسفانه تعدادی نیز در این میان آسیب دیدند. اعتراضات پس از بی‌ثباتی‌های پی‌درپی قیمت ارزهای خارجی روی داد. ابتدا گروهی از کسبه و بازاریان در تهران به وضعیت بی‌ثبات بازار اعتراض کردند و سپس این اعتراضات به دیگر شهرستان‌ها و اقشار نیز سرایت کرد.
در سال‌های گذشته روند افزایش تورم و گرانی لگام‌گسیخته کالاها و اجناس خوراکی و بهداشتی و دیگر خدمات مورد نیاز شهروندان در کنار کاهش شدید ارزش برابری پول ملی در برابر ارزهای خارجی بیش از گذشته موجب واردشدن فشار بر زندگی بخش بزرگی از ایرانیان شده و نارضایتی‌هایی در پی داشته است. افزایش فقر و ناکامی‌های متعاقب آن و نیز بحران مسکن و بیکاری به‌ویژه بیکاری تحصیل‌کردگان هم بر ابعاد چالش‌های پیش‌روی کشور افزوده بود.

نبود مسیر‌های مشخص قانونی برای اعتراضات جمعی ذیل اصل 27 قانون اساسی که اجتماعات و راهپیمایی‌ها را مجاز شمرده است و نیز ضعف سیستم حزبی در کشور که احزاب بتوانند منافع جمع کثیری از شهروندان را نمایندگی کنند و وعده‌های عملی‌نشده مسئولان کشوری برای اعطای مجوز تظاهرات و اجتماعات در کنار برگزاری تجمعات و اعتراضات برخی جریان‌های سیاسی از جمله گروه‌های تندرو بدون هر گونه مجوزی زمینه را برای وقوع حوادثی همچون وقایع هفته‌های اخیر و تظاهرات و اجتماعات اعتراضی فراهم کرده است.

این اولین بار نیست که چنین اعتراض‌هایی در کشور روی می‌دهد و هر بار که چنین وقایعی روی داده، گروهی مشفقانه ضمن دعوت از هم‌وطنان به برخوردهای قانونی و آرام، هم‌زمان از حاکمان نیز خواسته‌اند که برای مشکلات کشور راه‌حلی معقول و مدبرانه بیابند. استمرار چند دهه تورم دورقمی، پدیده اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی بااهمیتی است که پیامدهای آن عرصه‌های مختلف مناسبات اجتماعی را با خود درگیر می‌کند و افزون بر گسترش فقر و نابرابری‌های موجود زمینه‌ساز فساد و رانت و در نهایت گسترش نارضایتی‌های عمومی می‌شود. با این اوصاف دولت‌ها پی‌درپی آمده و رفته‌اند ولی نتوانسته‌اند برای این معضل راه‌حلی اساسی و پایدار بیابند. بن‌بست در مذاکرات هسته‌ای و تحریم‌های اعمال‌شده بر کشور هم بر این پیچیدگی‌ها افزوده است. با این وصف به نظر نمی‌رسد چشم‌انداز روشنی برای مهار تورم و جلوگیری از کاهش و سقوط ارزش پول ملی وجود داشته باشد. در این شرایط وقوع برخی اعتراض‌ها در تهران و دیگر نقاط کشور نشان داد تاب‌آوری جامعه ایران در برابر مسائل موجود دچار آسیب شده است. از دیگر سوی همچنان دولت و سیستم حکمرانی کشور برای مواجهه منطقی و حساب‌شده با پدیده اعتراض‌ها نتوانسته به تکالیف قانونی خود مطابق با قانون اساسی عمل کند. در این شرایط بسیار حساس داخلی و بین‌المللی برای عبور کم‌هزینه‌تر از این شرایط حساس داخلی ضروری است:

1-دولت هر چه زودتر زمینه اجرای اصل 27 قانون اساسی مبنی بر آزادی اجتماعات و راهپیمایی‌ها را فراهم کند و با استفاده از تجارب بین‌المللی و مشورت با صاحب‌نظران روش‌های معقول و قانون‌مند اجرائی‌شدن اصل 27 تعریف شود تا برای اعتراض‌های قانون‌مند و مدنی راه باز شود و البته زمینه‌های به خشونت کشانده‌شدن اجتماعات اعتراضی بسته شود.

2- با درس‌گرفتن از تجارب سال‌های 1401 و 1398 و 1396 و دیگر تجارب کشور ضروری است تدابیر جدی اندیشیده شود تا راه بر دخالت افراد و نیروهای غیرمسئول بسته شود. آموزش نیروی انتظامی هم بسیار ضروری است تا بی‌دلیل بر حجم خشونت افزوده نشود و امنیت معترضان و دیگر اقشار سلب نشود. دولت و وزارت کشور و استانداران با جدیت باید مراقبت کنند تا خونی بر زمین ریخته نشود و بر زخم‌های جامعه افزوده نشود.

ایران ما در شرایط بسیار حساسی است و بر همه نیروهای سیاسی و جریان‌های سیاسی است که تلاش کنند راه بر کنش‌های عقلانی‌تر گشوده شود و خشونت و هرج‌ومرج جانشین امنیت نشود. در این میان نقش دولت بیش از دیگر نهادهاست. افزایش خشونت‌های جاری نه‌تنها هزینه‌های انسانی و جانی بر جامعه ایران تحمیل می‌کند بلکه می‌تواند پیامدهای آشکار و نهان و پیش‌بینی‌شده و پیش‌بینی‌ناشده‌ای داشته باشد. نگذاریم ایران عزیزمان دوباره شاهد تجارب تلخ باشد.

یاد

طهارت سیاسی!

محمدکاظم انبارلویی
۱- طهارت یک باب از ابواب فقه است که فقهای عظیم‌الشأن مدرس درس خارج معمولا یک دور با شاگردان و طلاب آن را مرور می‌کنند.

مسلمان اگر احکام نجاسات را نداند در عبادت خود دچار مشکل می‌شود.
۲- اواسط دهه ۱۳۵۰ یک فتوایی بیرون آمد که ۸ فقیه برجسته پای آن امضا گذاشتند که به فتوای نجس- پاکی سیاسی معروف شد.
فقهای نامدار در بند رژیم ستم‌شاهی برای تطهیر انقلاب اسلامی و تمییز خطوط سیاسی کشور پای بیانیه کوتاه و مختصری امضا گذاشتند که متضمن سلامت فکری و معنوی مبارزان و انقلابیون پای کار مکتب امام خمینی بود.
متن فتوا به شرح زیر بود:
«با توجه به زیان‌های ناشی از زندگی جمعی مسلمانان با مارکسیست‌ها و اعتبار اجتماعی که بدین‌وسیله آن‌ها به دست می‌آورند، با در نظر گرفتن همه جهات شرعی و سیاسی و با توجه به حکم قطعی نجاست کفار ازجمله مارکسیست‌ها، جدایی مسلمان‌ها از مارکسیست‌ها در زندان، لازم است. هرگونه مسامحه در این امر موجب زیان‌های جبران‌ناپذیر خواهد بود.»
پای این فتوا حضرات آیات طالقانی، منتظری، مهدوی کنی، ربانی شیرازی، انواری، هاشمی رفسنجانی و حجج اسلام معادیخواه و گرامی امضا گذاشتند.
۳- هژمونی تفکر مارکسیسم در دهه ۳۰و۴۰ و اوایل ۱۳۵۰ به‌ویژه در دانشگاه باعث شده بود حتی کسانی که وارد تشکیلات مجاهدین خلق که یک تشکل سیاسی – نظامی اسلامی بود تغییر ایدئولوژیک می‌دادند. جوان نماز شب خوان را به خانه تیمی می‌بردند از آن طرف یک مارکسیست دوآتیشه بیرون می‌دادند در داخل زندان هم همین بساط بود و منافقین سرپل این تغییر و تحول بودند. فتوای آن
 ۸ فقیه نامدار در زندان نقطه پایانی بر این رویکرد ناگوار بود و توانست جوانان زیادی را در زندان و بیرون از زندان از افتادن در دام مارکسیست‌ها نجات دهد. نقش علامه طباطبایی و آیت‌الله شهید مطهری در نقد مارکسیسم هم عاملی شد در مباحث تئوریک مارکسیست‌ها به سکوت و بن‌بست برسند و حرفی برای گفتن نداشته باشند فرادستی و سلطه فکری خود را از دست بدهند.
۴- بعد از انقلاب نفوذ مارکسیسم رو به نقصان گذاشت اما تفکر سکولاریسم و لیبرالیسم به عنوان یک تفکر هژمون به میدان آمد و برخی علما متوجه «نجاسات فکری» لیبرالیسم و نفوذ آن در اندیشه سیاسی کارگزاران نشدند و لذا فتوایی هم صادر نشد و آن نجاسات فکری بر اقتصاد، سیاست، فرهنگ، حقوق و مسائل اجتماعی کشور و ... نشست. هشدارهای امامین انقلاب هم گوش شنوایی پیدا نکرد.
۵- پنج‌شنبه گذشته کنگره حزب عهد ایران (عدالت، همبستگی و دموکراسی) برگزار شد. این جماعت همان کسانی هستند که با بیانیه «روزنه‌گشایان» با امضای جمعی از اخیار سیاسی کشور قهر با انقلاب و انتخابات و صندوق را جایز ندانستند و با یک عقلانیت سیاسی به عنوان یک ضلع رقابت در انتخابات شرکت کردند. بیانیه آن‌ها نوعی فاصله‌گیری از «نجاسات فکری» بود که همه روزه از سوی رسانه‌های امپریالیستی بر سر و روی برخی پادوهای رسانه‌ای در داخل ریخته می‌شود! باید از این رویکرد به عنوان یک حرکت سالم سیاسی استقبال کرد.
۶- خدا رحمت کند امیرحسین آریانپور، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران و از ایدئولوگ‌های مارکسیسم در ایران او با آن‌که یکی از رهبران فکری مارکسیسم قبل از انقلاب بود، بعد از انقلاب نه به حزب توده رفت، نه به چریک‌های فدایی خلق پیوست و نه دعوت منافقین را برای حضور در شورای مرکزی آنان پذیرفت.
او به خود من گفت: «من به هر سه این جماعت گفتم از مبارزه با جمهوری اسلامی دست بردارید اگر در مبارزه با امپریالیسم صادق هستید.»
در پایان باید گفت: «طهارت سیاسی» ما را از کید دشمن در جنگ روانی و جنگ شناختی محفوظ خواهد داشت

یاد

راهی برای حل ناترازی‌ در هم تنیده

امیرحسین رهبر، علیرضا نصراصفهانی

اقتصاد ایران در آستانه ورود به مرحله‌ای است که ناترازی‌های انباشته به سطح «بحران‌های هم‌افزا» رسیده‌اند؛ وضعیتی که در آن، اختلال در یک حوزه (مانند انرژی یا بودجه) به طور هم‌زمان سایر حوزه‌ها را نیز بی‌ثبات می‌کند. سؤال اصلی آن است که نقطه اهرمی برای اصلاح نظام اقتصادی و ناترازی‌های مختلف چیست؟ 
مسئله ایران؛ ناترازی‌های درهم‌تنیده 
ایران با ناترازی‌های متعددی از جمله انرژی، پول، بودجه، آب، محیط‌زیست و جمعیت مواجه است. بااین‌حال، تجربه‌های تطبیقی نشان می‌دهد که تمرکز بر «ناترازی اقتصاد و پول» می‌تواند نقش «اهرم اصلاح کل سیستم» را ایفا کند؛ زیرا اصلاح قیمت‌ها و بودجه، اثرات سرریز قابل‌توجهی بر مصرف انرژی، فساد و مشکلات زیست‌محیطی دارد. 
- ریشه‌یابی سقوط ارزش پول ملی در نظام یارانه‌ای: تحلیل ریشه‌ای چالش‌های فعلی اقتصاد ایران نشان می‌دهد که بحران‌های تورمی و نوسانات ارزی، بیش از آنکه حاصل عملکرد اشخاص یا مدیران وقت بانک مرکزی باشد، نتیجه مستقیم «تله تثبیت قیمت» و انباشت ناترازی‌های ساختاری در دهه‌های گذشته است. بر اساس شواهد، سیاست غلط تثبیت نرخ ارز و اصرار بر ارزپاشی برای حفظ قیمت‌های دستوری، منجر به اتمام ذخایر ارزی و درنهایت جهش‌های انفجاری و پله‌ای قیمت دلار شده است؛ فرایندی که نه یک جراحی اقتصادی، بلکه پیامد اجتناب‌ناپذیر بی‌توجهی به تعدیل تدریجی قیمت‌ها متناسب با نرخ تورم و چاپ پول بدون پشتوانه ناشی از ناترازی‌های بانکی است. این ساختار معیوب با ایجاد فضای رانتی، انگیزه‌های فسادزا را در زنجیره ارزش تقویت کرده است، به‌طوری‌که توزیع خوراک ارزان و یارانه‌ای در صنایعی مانند پالایشگاه‌ها، به‌جای ارتقای بهره‌وری، به ابزاری برای پرداخت دستمزد‌های نجومی و غیرمتعارف تبدیل شده که در واقع خروج منابع ملی تحت پوشش هزینه‌های جاری است.

از سوی دیگر، مقایسه ابعاد یارانه‌های پنهان با بودجه‌های عمرانی و جاری، عمق ناترازی منابع در ایران را آشکار می‌سازد؛ درحالی‌که مجموع حقوق و دستمزد کل کارکنان دولت حدود 3.5 میلیارد دلار برآورد می‌شود، حجم یارانه‌های پنهان انرژی رقمی بالغ بر ۵۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار (نزدیک به ۳۰ برابر بودجه دستمزد) را در بر می‌گیرد. این شکاف عظیم قیمتی، نه‌تنها محرک اصلی قاچاق روزانه میلیون‌ها لیتر سوخت به خارج از مرزهاست، بلکه دولت را ناگزیر به استقراض از بانک مرکزی و نظام بانکی برای جبران کسری‌ها می‌کند که نتیجه آن رشد شتابان نقدینگی و تورم سیستماتیک است. 
- وزن سیاست یارانه‌ای در نظام اقتصادی ایران: گزارش آژانس بین‌المللی انرژی نشان می‌دهد که ایران در سال‌های اخیر با تخصیص ۱۲۷ میلیارد دلار یارانه انرژی، معادل ۳۷ درصد تولید ناخالص داخلی، بالاترین نسبت یارانه انرژی به تولید ناخالص داخلی را در جهان داراست. برای درک بهتر این موضوع باید گفت ایران در مقایسه با کشور‌هایی مانند چین (۳۰ میلیارد دلار) و عربستان سعودی (۲۹ میلیارد دلار) به‌مراتب یارانه بیشتری پرداخت می‌کند، درحالی‌که اقتصاد این کشور‌ها از نظر تولید ناخالص داخلی بسیار بزرگ‌تر است. دولت در سال ۱۴۰۲، 123.85 میلیارد دلار یارانه (گاز؛ 48.7 میلیارد دلار/ برق؛ ۱۹ میلیارد دلار/ گازوئیل؛ 47.75 میلیارد دلار/ مازوت؛ 8.4 میلیارد دلار/ بنزین؛ ۲۳ میلیارد دلار) داده است. 
- اعوجاج قیمتی: مطالعات انجام شده نشان می‌دهد که اختصاص یارانه غیرمستقیم به انرژی منجر به «اعوجاج قیمتی» می‌شود. در ایران این اعوجاج باعث شده شدت مصرف انرژی دوبرابر میانگین جهانی باشد. این وضعیت، دولت را در تله‌ای گرفتار کرده است که در آن افزایش قیمت برای جبران ناترازی، ریسک تنش اجتماعی دارد و ثبات قیمت، منجر به ورشکستگی زیرساخت‌ها می‌شود. 
- مشکلات زیست‌محیطی: گزارش‌ها نشان می‌دهد یارانه‌های انرژی فسیلی یکی از مهم‌ترین عوامل افزایش آلودگی هوا و تخریب منابع آب هستند. ارزان‌بودن سوخت در ایران باعث شده تا میانگین مصرف بنزین به حدود ۱۱۵ تا ۱۲۰ میلیون لیتر در روز برسد که پیامد مستقیم آن، افت کیفیت هوا در کلان‌شهرهاست. همچنین قیمت‌گذاری غیرواقعی برق (حدود 0.3 سنت به ازای هر کیلووات ساعت، حدود 70 برابر ارزان‌تر از اروپا) موجب مصرف بی‌رویه و حذف انگیزه سرمایه‌گذاری در فناوری‌های بهره‌ور، انرژی‌های تجدیدپذیر و حمل‌ونقل برقی شده است و ایران را در میان ۱۰ کشور اول تولیدکننده گاز‌های گلخانه‌ای جهان قرار داده است. 
- فساد و ناکارآمدی نهادی: نظام‌های چندقیمتی و یارانه‌های غیرهدفمند، به شکل سیستماتیک رفتار‌های رانتی و فسادزا تولید می‌کنند. شواهد میدانی نیز تأیید می‌کند که شکاف قیمتی ناشی از یارانه‌ها، منجر به قاچاق روزانه حدود ۲۰ تا ۳۰ میلیون لیتر فراورده‌های نفتی شده است. این انحراف منابع، سالانه خسارتی بالغ بر ۵ میلیارد دلار به اقتصاد ملی وارد می‌کند. 
- نابرابری توزیعی: بیش از ۶۰ درصد منافع یارانه‌های پنهان انرژی در کشور‌های درحال‌توسعه، به دهک‌های بالای درآمدی می‌رسد و اثر آن بر کاهش فقر ناچیز است. در ایران، مطالعات نشان می‌دهد که پیش از اصلاح قیمت‌ها، سهم دهک ثروتمند از یارانه بنزین حدود ۱۷ تا ۲۰ برابر دهک‌های کم‌درآمد بوده است. شواهد آماری مرکز آمار ایران نیز بیانگر آن است که پس از اجرای طرح هدفمندی یارانه‌ها در سال ۱۳۸۹ و بازتوزیع نقدی منابع، ضریب جینی (شاخص نابرابری) با کاهشی چشمگیر از 0.41 در سال ۱۳۸۸ به 0.37 در سال ۱۳۹۰ رسید که کمترین میزان ثبت شده در چند دهه اخیر بود. 

گزینه‌های سیاستی پیش رو
- تداوم وضع موجود: تداوم سیاست‌های فعلی منجر به تشدید کسری بودجه و افزایش تورم ساختاری می‌شود و هم‌زمان فرسودگی زیرساخت‌های انرژی و افزایش احتمال شوک‌های اجتماعی را به دنبال دارد. 
- اصلاح تدریجی قیمت‌ها: مطالعات نشان می‌دهد که در اقتصاد‌های گرفتار تورم مزمن، اصلاحات تدریجی قیمت‌ها اغلب به‌سرعت توسط تورم خنثی می‌شوند و بدون ایجاد دستاورد پایدار، هزینه اجتماعی قابل‌توجهی ایجاد می‌کنند. 
- اصلاح ساختاری همراه با بازتوزیع مستقیم: تجربه اصلاح یارانه‌ها در اندونزی (۲۰۱۵) و مصر (۲۰۱۶) و ایران (1388) نشان می‌دهد «واقعی‌سازی قیمت‌ها همراه با پرداخت نقدی مستقیم و فراگیر» تنها سناریویی است که توانسته اصلاحات را از نظر اقتصادی و اجتماعی پایدار کند. 

توصیه سیاستی 
نقطه اهرمی برای حل تدریجی این ناترازی‌ها در یک بازه ۱۰ تا ۱۵ ساله، اصلاح «ناترازی پولی» از طریق «پرداخت یارانه نقدی مستقیم» و «احیای نسخه به‌روزشده قانون هدفمندسازی یارانه‌ها» است. بر مبنای شواهد فوق بدون گذار از نظام چندقیمتی، اصلاح ناترازی بانک‌ها و انتقال یارانه‌ها از «کالا» به «انتهای زنجیره مصرف» (پرداخت مستقیم به دهک‌ها) و هرگونه تغییر مدیریتی تنها مسکنی موقت خواهد بود و زیربنای تولید رانت و تخریب ارزش پول ملی همچنان پابرجا می‌ماند. یک‌بار در زمان دولت دهم هدفمندسازی به شیوه نسبتاً صحیحی انجام شد، دو سال در رسانه‌ها روشنگری لازم انجام شد، مصوبه‌های لازم از مجلس گرفته شد و این طرح اجرا شد. سال ۱۳۹۱ مجلس وقت با این فرضیه نادرست که در شرایط تحریم‌های سخت، اجرای هدفمندی یارانه‌ها ممکن نیست، این طرح را متوقف کرد. بعد از آن در دولت یازدهم اراده و توان لازم برای چنین کاری وجود نداشت و با تعلل کار را به جایی رساندند که مجبور شدند یک‌شبه بنزین را گران کنند که منجر به آشوب شد. در زمان دولت سیزدهم هم یک‌بار اصلاحات کوچکی در قیمت آرد صنعتی و امثال آن شد که بعداً دنبال نشد و نتایج همان اصلاح کوچک با تورم سال‌های بعد از بین رفت. 
همچنین باید توجه کرد سیاست فعلی تخصیص یارانه به انتهای زنجیره تأمین و عرضه کالا‌های اساسی با قیمت‌های ترجیحی، علی‌رغم اهداف حمایتی، منجر به تضعیف کسب‌وکار‌های خرد و سنتی می‌شود. به‌عبارت‌دیگر همان بلایی که با مداخلات دولتی بر سر نانوایی‌ها آورده شد بر سر قصابی، لبنیاتی و... هم خواهد آمد. این رویکرد با خارج‌کردن واحد‌های صنفی نه‌تنها شبکه توزیع مویرگی و سالم را در معرض ورشکستگی قرار داده، بلکه هرگونه فرصت رشد، نوآوری و تبدیل‌شدن این بنگاه‌ها به تجار منطقه‌ای را در بازه زمانی ۵ تا ۱۰ ساله سرکوب خواهد کرد. لذا ضروری است با تجدیدنظر در این سازوکار، یارانه به‌صورت «نقدی» به خریدار پرداخت شود تا با بازگرداندن «حق انتخاب» به مصرف‌کننده، امکان رقابت عادلانه فراهم شده و از خشکاندن ریشه‌های رشد اقتصادی در بخش خصوصی جلوگیری به عمل آید. 
براین‌اساس، طرح «پرداخت یارانه نقدی مستقیم» تنها موضوعی است که در حال حاضر پتانسیل ایجاد توافق میان جناح‌های مختلف سیاسی را دارد؛ درحالی‌که بر سر مسائلی مانند نرخ ارز یا قیمت بنزین اختلافات شدیدی وجود دارد. کیفیت تیم اجرایی و هماهنگی نهادی، عامل تعیین‌کننده موفقیت یا شکست اصلاحات یارانه‌ای است. انتصاب چهره‌های علمی و باسابقه مانند دبیر سابق ستاد هدفمندسازی یارانه‌ها دراین‌خصوص می‌تواند راهگشا باشد. هم‌زمان با اصلاحات داخلی، ادامه «مسیر تجارت بین‌الملل با محوریت اوراسیا و چین» می‌تواند تا حدی زیادی اثر تحریم‌ها را خنثی کرده و بستر لازم برای پایداری اقتصادی را فراهم کند. همچنین تجربه جهانی (مانند اصلاحات در برزیل یا اندونزی) نشان می‌دهد که حذف یارانه‌های پنهان تنها در صورتی موفق است که با یک «شبکه ایمنی اجتماعی» قدرتمند همراه باشد. 

یاد

پاسخ یکپارچه ایران به ترامپ

غلامرضا بنی اسدی 

اظهارات مداخله‌جویانه ترامپ درباره اعتراضات در ایران، نه تازه است و نه هوشمندانه؛ تکرار همان خطای آزموده‌ای است که بارها هزینه‌اش را خود آمریکا پرداخته است. در قاموس حقوق بین‌الملل، اصل منع مداخله در امور داخلی کشورها نه یک توصیه اخلاقی، که قاعده‌ای آمره است؛ قاعده‌ای که منشور ملل متحد، از ماده ۲ تا رویه‌های قضایی بین‌المللی، بر آن مُهر تأکید زده‌اند. دولت‌ها حق ندارند با گفتار، فشار یا تحریک، مسیر تحولات داخلی کشور دیگری را دستکاری کنند؛ چه رسد به آن‌که اعتراضات اجتماعی را دستاویز اهداف ژئوپلیتیک خود سازند. 
ترامپ، اما، گویی از تاریخ چیزی نیاموخته است. هر بار که دهان به «دلسوزی» برای مردم ایران می‌گشاید، همزمان پرونده‌ای قطور از تحریم، تهدید و حمایت از خشونت علیه ایرانیان را پشت سر خود می‌کشد. این تناقض آشکار، دقیقاً همان چیزی است که هر ادعای خیرخواهانه را به ضد خودش بدل می‌کند. دلسوزیِ کسی که تحریم را «فشار حداکثری» می‌نامد، از اساس بی‌اعتبار است. ادعای کسی که حرف هایش را با B-۵۲ بیان و با بمب تبیین می کند، دعوی باطلی است. باطل هم هیچ گاه نتوانسته است حقی را ایجاد کند.
واقعیت اجتماعی ایران نیز برای آنان که از دور نسخه می‌پیچند، روشن است: ایرانی ممکن است معترض باشد، ممکن است با هم دست در یقه داشته باشد، ممکن است نقد کند، فریاد بزند و مطالبه‌گر باشد. این حق جامعه است و نشانه زنده‌بودن آن. اما همین جامعه، در برابر دشمن خارجی، قاعده‌ای نانوشته دارد: اختلافات را کنار می‌گذارد و کنار هم می‌ایستد. اگر دست در یقه‌ای هست، در برابر دشمن، دست‌ها در یقه او می‌رود، نه در خدمت روایت او. 
این همان تجربه تاریخی است که یانکی‌ها بارها نادیده گرفته‌اند. از کودتای ۲۸ مرداد تا تحریم‌های امروز، از تهدید نظامی تا جنگ روایت‌ها، نتیجه یکی بوده است: ملت ایران در بزنگاه‌ها یکپارچه می‌شود. آزموده را آزمودن خطاست؛ اما گویا این قاعده ساده هنوز به درس ثابت سیاست آمریکا تبدیل نشده است. فراموشکاران سیاه کردار کاخ سفید حتی همین چند ماه پیش و جنگ ۱۲ روزه را هم از یاد برده اند. می خواستند با آغاز جنگ، مردم را به طرفداری خود به خیابان بکشند اما ملت رشید ایران با هر ذائقه و سلیقه و حتی دین و مذهب، به خیابان آمدند اما« سنگ »ها را به سوی « سگ» های هاری پرتاب کردند که به این خاک هجوم آورده بودند. این بار اما انگار طرح شان را جوری نوشته اند که اول خیابان را از ما بگیرند و بعد بمب افکن های خود را پرواز دهند اما این را هم کور خوانده اند. جوابش را تا همین جا هم عکس مقصود خود گرفته اند. معترض، حرف خود را می زند اما به اغتشاشگر فرصت نمی دهد مشق صهیون را بر زمین بنویسد. این را باید چندین و چند باره برای رئیس جمهور مرگ طلب و زندگی ستیز آمریکا، کلمه شمار کرد که ایران را نمی‌توان با توئیت و تهدید مهندسی کرد. جامعه‌ای با نزدیک به ۹۰ میلیون جمعیت، اگر احساس کند پای استقلال و تمامیتش در میان است، ۹۰ میلیون اراده می‌شود؛ ۹۰ میلیون ایستادگی. این تعبیر نه دعوت به خشونت است و نه شعار توخالی؛ توصیف واقعیتی اجتماعی است که بارها خود را نشان داده است. دشمن بیرونی، ناخواسته همان چیزی را می‌سازد که از آن می‌ترسد: انسجام ملی.
پیام روشن است: اعتراض در ایران، مسئله‌ای ایرانی است و راه‌حلش نیز ایرانی. حقوق بین‌الملل، اخلاق سیاسی و تجربه تاریخی همگی بر یک نکته متفق‌اند: دخالت نکنید. اگر ترامپ و همفکرانش واقعاً نگران ثبات و صلح‌اند، نخستین گامشان سکوت و احترام به حاکمیت ملت‌هاست. در غیر این صورت، تاریخ بار دیگر تکرار خواهد شد؛ به زیان آنان که خیال می‌کنند با فشار بیرونی می‌توانند سرنوشت یک ملت را تغییر دهند.

یاد

آقای کاشی! از بن‌بست خارج شوید

ایلیا داوودی

دکتر جواد کاشی در یادداشت اخیر خود با عنوان «درباره جایی که خدا هم ثانوی می‌شود» سعی داشته یک حس اجتماعی را به زبان تند و تکان‌دهنده صورت‌بندی ‌کند؛ فشار تورم و ناامنی اقتصادی به سطحی رسیده که مردم آن را تهدیدی برای امکان زیست خود و آینده فرزندان‌شان می‌بینند. این بخش از مشاهده، البته قابل انکار نیست و اتفاقا باید جدی گرفته شود اما ۲ مساله در متن ایشان محل نقد است؛ نخست خود طرح مساله است که به نظرم از بنیان خطا صورت‌بندی شده است. دوم پیش‌فرض‌هایی است که با اتکا به آنها نتیجه‌گیری می‌شود و بسیاری از آنها یا نادرست‌ است یا دست‌کم اثبات نشده‌.
* فرار از اقتصاد، پناه به فلسفه
محور اصلی یادداشت کاشی این است که حقیقتی تازه به نام خواست بقا در برابر حقیقتی که روزی به نام ارزش‌های دینی بنا شد، قد علم کرده و در چنین وضعی خدا هم ثانوی می‌شود. این صورت‌بندی از نظر تحلیلی چند اشکال دارد.
اول، خواست بقا حقیقت تازه نیست. بقا و امنیت زیست همواره زیربنای رفتار فردی و جمعی بوده است. آنچه تازه شده، شدت تهدید، میزان فراگیری آن و سطح نااطمینانی است. پس موضوع، ظهور یک حقیقت جدید در برابر دین نیست. موضوع، افزایش هزینه‌های زیست و کاهش ظرفیت تاب‌آوری اقتصادی است. این تمایز مهم است، چون راه‌حل را تغییر می‌دهد؛ اگر واقعیت جدید را جایگزینی دین با بقا فرض کنیم، بحث به سمت نزاع معنایی و هویتی می‌رود و اگر واقعیت را تشدید ناامنی معیشتی بدانیم، بحث به سمت حکمرانی، سیاست‌گذاری و اصلاح سازوکارهای تولید تورم و فساد می‌رود.
دوم، دین و بقا را در برابر هم قرار دادن، از سنخ خطای دسته‌بندی است. دین در سنت اسلامی و در منطق حکومت دینی، فقط مجموعه‌ای از مناسک و شعار نیست. دین ادعای اخلاق حکمرانی دارد؛ یعنی عدالت، امانت، رعایت حق‌الناس، پرهیز از تبعیض و صیانت از کرامت انسان را در شمار وظایف قدرت می‌نشاند. پس خواست بقا دیگر رقیب دین نیست، بلکه معیار داوری درباره صدق دعوای دینی بودن حکمرانی است. مردم وقتی از تورم و سقوط قدرت خرید می‌گویند، لزوما از دین عبور نمی‌کنند. آنها می‌توانند بگویند اگر این حکومت دینی است باید در حفظ کرامت و حداقل زیست موفق باشد. این یک مطالبه درون چارچوب است، نه مطالبه ضدچارچوب.
سوم، گزاره ثانوی شدن خدا یک ادعای روانشناختی و جامعه‌شناختی است و بدون داده، بیشتر یک تصویر ادبی است تا استدلال علمی که احتمالا چون حوزه فعالیت دکتر کاشی اندیشه سیاسی است و به ادبیات هم علاقه دارد، نشأت‌گرفته از این بعد شخصیتی ایشان است اما برای سنجش آن باید شاخص‌های روشن داشت؛ مثلا روند دینداری، مشارکت مذهبی، اعتماد به نهادهای دینی، معناهای اخلاقی دینداری و نسبت آن با اضطرار اقتصادی. حتی اگر بپذیریم بخشی از جامعه در شرایط سخت از زبان دین فاصله می‌گیرد، به همان اندازه می‌توان شواهدی آورد که در بحران‌ها بسیاری به دین پناه می‌برند. پس ادعای ثانوی شدن خدا نه بدیهی است و نه یکسویه.
در نتیجه، طرح مساله وقتی به شکل تقابل خدا و بقا نوشته می‌شود، مساله واقعی را می‌پوشاند. مساله واقعی، احتمالا از نگاه ایشان باید بحران کارآمدی عادلانه باشد و شکاف میان ارزش‌های اعلامی و تجربه زیسته مردم. پس از آن می‌توان در همین خط نوشتاری، موضوع را ادامه داد.
* در جمهوری اسلامی دین منبع مهم مطالبه است
دکتر کاشی می‌گوید مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست تحقیر شد و فرض بر اصالت دین و ثانوی بودن همه چیز بود. گفتمان رسمی جمهوری اسلامی از ابتدا بر عدالت اجتماعی، حمایت از محرومان و مقابله با شکاف طبقاتی تاکید داشته و انعکاس این مساله در ساختارها و قوانین هم مشهود است؛ ممکن است درباره موفقیت یا شکست سیاست‌ها در این عرصه اختلاف نظر باشد اما اصل این ادعا که رفاه تحقیر شد، با تعهداتی که نظام از ابتدا تاکنون از خود نشان داده سازگار نیست. البته در مسیر اجرا، گاه برداشت‌های نادرستی از رفاه و عدالت وجود داشته یا سیاست‌های نادرستی برای تحقق آن اتخاذ شده است به طوری که قربانی تصمیم‌های کوتاه‌مدت، بحران‌های بیرونی و خطاهای سیاستی بوده اما این با تحقیر شدن از ابتدا فرق دارد. 
تفاوت این دو در داوری نهایی بسیار اثرگذار است. اگر با نظر ایشان همراه شویم که رفاه از ابتدا تحقیر شده، پس نتیجه بعد این است که بحران امروز نتیجه منطقی ماهیت نظام تلقی می‌شود و نظام هم اصلاح‌پذیر نیست و اساسا اصلاحات هم به لحاظ سیاسی و هم به لحاظ وجودی منتفی است؛ یعنی بن‌بست! اما اگر بپذیریم رفاه در مبنا مهم بوده اما در اجرا آسیب دیده، مسیر اصلاح از درون ممکن و معنادار می‌شود و آنگاه می‌توان دقیقا پرسید کدام نهادها و کدام سیاست‌ها شکاف را ساخته‌اند.
یادداشت فرض می‌گیرد نظام با تکیه بر دین توانسته مخالفان را به حاشیه براند و ناکارآمدی و فساد را بی‌هزینه کند. در اینجا چند ساده‌سازی رخ داده است.
نخست اینکه دولت مدرن فقط با سرمایه نمادین اداره نمی‌شود؛ ابزارهای حقوقی، امنیتی، اداری، رسانه‌ای و اقتصادی وجود دارد که در همه نظام‌های سیاسی نقش دارند. دین در ایران یکی از منابع مشروعیت و بسیج بوده است اما تقلیل همه سازوکارهای قدرت به دین، تحلیل دقیقی از دولت و جامعه ارائه نمی‌دهد.
دوم اینکه فساد و ناکارآمدی هرگز بی‌هزینه نبوده است؛ هزینه‌ها خود را در فرسایش اعتماد، کاهش مشارکت، مهاجرت، رشد اقتصاد غیررسمی، کاهش سرمایه‌گذاری و تضعیف انسجام اجتماعی نشان می‌دهد. اینها همه هزینه‌ است، حتی اگر همیشه به شکل اعتراض خیابانی یا تغییرات فوری سیاسی ظاهر نشود. گفتن اینکه نظام از اعتراضات مطمئن بوده و هست هم ادعایی کلی و غیرقابل دفاع است. در عمل، رفتار سیاست‌گذار و میزان حساسیت به اعتراضات در دوره‌های مختلف تغییر کرده و همین تغییر نشان می‌دهد هزینه‌ها واقعی بوده است.
سوم اینکه دین فقط پوشش خطا نیست؛ اتفاقا دین در جمهوری اسلامی منبع مهم مطالبه بوده و هست. در نگاه جمهوری اسلامی دفاع از نظام دینی به معنای دفاع از تبدیل دین به سپر مصونیت نیست؛ دفاع از نظام دینی یعنی دفاع از ترجمه دین به قواعد پاسخگویی. البته این ترجمه بسادگی انجام نمی‌شود و نیاز به خلاقیت‌ها و ابداعات فکری هم وجود دارد.
* هم متدین منتقد داریم و هم ناراضی دین‌دار
تصویر اقلیت متدین جانبدار نظام در برابر اکثریت معترض متکی بر نیازهای مادی، تصویر دقیقی از جامعه ایران نیست. جامعه ایران چندلایه است؛ هم دینداری طیف دارد و هم نسبت با حکومت. بسیاری از متدینان منتقد مشکلات هستند و بسیاری از ناراضیان اقتصادی هم الزاما ضددین نیستند. بسیاری از مطالبات معیشتی با زبان اخلاقی بیان می‌شود و اتفاقا از ارزش‌های عدالت‌طلبانه تغذیه می‌کند. اگر سیاست‌گذار بخواهد مانند دکتر کاشی جامعه را دوقطبی ببیند، به سمت سیاست‌های هویتی و امنیتی می‌رود و مساله اصلی که اقتصاد سیاسی تورم و رانت است به حاشیه می‌رود. احتمالا خود ایشان هم خواسته‌ توجه را از مشکلات اقتصادی به سمت موضوعات کلان‌تر هویتی جلب کند. 
کاشی می‌گوید در خطر بقا مردم ستایش خدا را فراموش می‌کنند. این ادعا هم از نظر تجربی قطعی نیست. در بسیاری جوامع، بحران می‌تواند دینداری را کاهش دهد اما می‌تواند تقویت هم کند. آنچه معمولا در بحران‌ها تغییر می‌کند، بیشتر اعتماد به نهادها و روایت‌های رسمی است، نه لزوما رابطه فرد با امر متعالی. بنابراین اگر مقصود وی این است که مردم از نهادهای دینی و زبان رسمی دین فاصله می‌گیرند، باید دقیق بگوید موضوع بی‌اعتمادی نهادی است، نه ثانوی شدن خدا. این دقت، تحلیل را علمی‌تر و راه‌حل را روشن‌تر می‌کند.
* آقای کاشی! برای اعلام بن‌بست شتاب‌زده نباشید
او در پایان یادداشت می‌پرسد: آیا نظام توان تکیه بر ذخیره خواست بقا را دارد؟ و سپس امید را رو به کاهش می‌داند. اینجا نیز یک پیش‌فرض پنهان وجود دارد. اینکه نظام فقط یک مدل مشروعیت داشته و آن هم تکیه بر دین به معنای بسیج نمادین بوده است. اگر این پیش‌فرض را نپذیریم، نتیجه هم الزام‌آور نیست.
جمهوری اسلامی از حیث نظری، هم مشروعیت ارزشی دارد و هم مدعی عدالت و کارآمدی عادلانه است. مساله امروز دقیقا آزمون بخش دوم است. مساله این نیست که نظام باید از دین عبور کند تا بر بقا تکیه کند. مساله این است که نظام باید نشان دهد می‌تواند دین را به اخلاق سیاست‌گذاری و به اصلاح نهادی تبدیل کند. این یعنی بازسازی انضباط مالی، کاهش سازوکارهای رانت و سیاست‌های حمایتی هدفمند که فشار تورم را بر طبقات پایین و مزدبگیر کم کند. حتی اگر فرض کنیم این اصلاحات رخ ندهد، آن‌وقت فرسایش مشروعیت رخ می‌دهد و سرمایه دینی هم آسیب می‌بیند، باز هم این فرسایش دلیل بر نادرستی اصل پروژه دینی نیست. دلیل بر نادرستی شیوه‌ها و ضعف سازوکارهای پاسخگویی است. جواد کاشی یک هشدار را خوب می‌بیند و آن هم اضطرار معیشتی و احساس تهدید نسبت به آینده است اما طرح مساله را با ساختن تقابل خدا و بقا به بیراهه می‌برد و سپس بر پایه چند پیش‌فرض نادقیق نتیجه‌گیری می‌کند. ما بر سر دوراهی انتخاب میان نان و ایمان نیستیم و چالش اصلی هم گذار از دین نیست، بلکه شیوه‌های تحقق دین در قالب اصلاحات ساختاری و سیاست‌گذاری عادلانه برای تضمین بقا و کرامت انسانی است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات