
سعدالله زارعی
جمهوریخواهان آمریکا برای تغییر تاریخ و بازگرداندن این کشور به جایگاه ابرقدرتی در طول حدود ۳۰ سال اخیر تلاش زیادی کردهاند. یکی از کلیدواژههای آنان در این بین تغییر اساسی خاورمیانه و به تعبیر خودشان تشکیل خاورمیانه جدید بوده است.
مقامات این کشور برای بازگرداندن آمریکا بهموقعیت پیشین از سال ۱۳۷۳ دست بهکار شدند. خروجی هفت سال تلاش آنان دست زدن به چندین جنگ در حدفاصل ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۵ بود؛ اشغال افغانستان، اشغال عراق و جنگ لبنان در این راستا شکل گرفتند. در جریان دو جنگ اول و دوم بنا به نقل منابع آمریکایی نزدیک به ۳۰۰ هزار نیروی نظامی و اطلاعاتی به همراه صدها فروند هواپیما و دهها ناو جنگی بهکار گرفته شدند و در مدت چهار سال نزدیک به یک میلیون نفر شهروند افغان و عراقی را کشتند و البته در این بین بنا به اعلام خودشان حدود ۵۰۰۰ افسر ارتش آمریکا هم کشته شدند.
در نهایت در هر دو جنگ ارتش آمریکا که با یک ائتلاف نظامی غربی هم حمایت میشد، شکست خورد و این شکست را اعلام رسانهای هم کرد. از جمله دونالد ترامپ دهها بار به شکست ارتش آمریکا تصریح کرد و از جمله گفت آمریکا علیرغم هفت تریلیون دلار هزینه نتوانست به اهداف خود برسد و با افتضاح از منطقه خاورمیانه خارج گردید. در همین هفتههای اخیر هم که سند ۲۰۲۵ امنیت ملی آمریکا منتشر گردید به شکست مطلق آمریکا در این جنگها تصریح شد. جالب این است که جرج بوش و ترامپ هر دو از حزب جمهوریخواه هستند.
اگر خوب دقت کنیم درمییابیم که جرج بوش برای بازگرداندن آمریکا به جایگاه سابق خود از ترامپ خیلی مصممتر بود. نشانه آن توسل او به جنگ سنگین در طول چند سال بود و حال آنکه شعار ترامپ این است که اولاً آمریکا مسئول امنیت جهان نیست یعنی بحث اعاده ابرقدرتی ندارد و ثانیاً به عملیات سنگین نظامی و درگیری زمانبر اعتقاد ندارد. پس واضح است که آمریکای ترامپ تلاش میکند از طریق یک سری اقدامات نمادین کم هزینه و با تعریف نُرمهای خاص مثل اتهامپراکنی و سپس عملیات محدود اطلاعات پایه مثل ربایش یک رئیسجمهور، موفقیتهای نمادین بسازد و از طریق آن مدعی اقتدار آمریکا شود؛ اما انسانهای فهیم میدانند عملیاتهایی مثل ربایش یک رئیسجمهور قانونی یا حمله به تأسیسات هستهای تحت کنترل آژانس بینالمللی قدرت نمیخواهد، وقاحت و ریسک پذیری میخواهد.
اما این موضوع تا آنجا که به ما باز میگردد روشن است. برای درک دقیق کمی مطالعه تاریخ نیاز دارد و ترامپ بیش از هر فرد دیگری نیازمند مطالعه تاریخ است. آمریکا و ایران چند بار مصاف داشتهاند. یکی ازآنها مصاف بسیار سنگین حد فاصل ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۵ میباشد.
مقامات آن وقت آمریکا و انگلیس بعد از حمله به دو سوی ایران یعنی افغانستان و عراق با صراحت از امکان تکرار آنها علیه ایران صحبت کردند. در آن زمان وضع داخلی ایران از حیث دولت و مجلس و احزاب و روزنامهها خوب نبود. دولت وقت شعارش کنار آمدن با آمریکا بود و عناصر دولت در داخل هم به آشوب دعوت میکردند. ۱۲۳ نماینده مجلس در آن مقطع و در بحبوحه تهدیدات آشکار عوامل دولتهای بوش و بلر، نامه تسلیم منتشر کردند و برای واداشتن نظام به آن دست به تحصن زدند که حتماً یادتان است. روزنامهها هم آنقدر صحنه آشوب بود که وزیر ارشاد آن دولت که خود نقش مهمی در لجامگسیختگی مطبوعات داشت درباره یکی از این روزنامهها گفت واقعاً این دیگر صدای اسرائیل در ایران است. وضع آشوبها و تجمعات افراطی هر روزه در میادین و دانشگاهها هم که فراموش نکردهاید. نارضایتی اجتماعی از دولت و طیف حاکم هم بهگونهای بود که مردم در جریان انتخابات با وجود کاندیداتوری افراد سرشناسی مثل مرحوم آیتالله هاشمی رفسنجانی، به فرد کمتر شناختهشدهای رأی دادند و او در دور دوم با نزدیک به ۲۵ میلیون رأی رکورد انتخابات ریاست جمهوری را زد.
خب پس در آن مقطع، وضع دشمن این بود که با حدود ۳۰۰ هزارنیروی نظامی و اطلاعاتی، عملاً دو سوی مرز ما را در اختیار گرفته بود و سرمست از سرنگونی دو دولت مسلمان در دو سوی ایران از قریبالوقوع بودن حمله نظامی و تغییر دولت در ایران حرف میزد. از این سو وضع داخلی ایران هم بهگونهای بود که شرح آن رفت. اما با این وصف همه چیز برخلاف تحلیلها جلو رفت. در پایان سه جنگ سنگین، قوای ائتلاف غربی از هم پاشید تا جایی که حتی انگلیس هم بعد از حدود دو سال قوای نظامی خود را از افغانستان و عراق خارج کرد و بدین ترتیب ائتلاف نظامی غرب از هم پاشید. آمریکا ناگزیر شد زودتر از افغانستان، قوای خود را از عراق خارج کندکه خود جای تحلیل دارد. بعد آمریکا در افغانستان به بنبست رسید ولی چون خارج شدن آن به بازگشت قطعی دولت طالبان به قدرت که با حمله آمریکا ساقط شده بود، منجر میشد، چندین سال بصورتی خجولانه در افغانستان باقی ماند اما در نهایت با همان طالبان وارد مذاکره شد و سپس خاک این کشور را پس از بیست سال حضور بیفایده و پرهزینه ترک کرد! از آن طرف ماجرا ایران علیرغم رعبی که در پیرامونش ایجاد کرده بودند و بهرغم فشار غربگراهای داخلی نه تنها گامی به عقب برنداشت، توانست با یک سیاست اصولی و با محوریت دوستان افغان و عراقی، سیاستهای تجاوزکارانه آمریکا در این دو کشور را با شکست مطلق مواجه گرداند و وضع داخلی خود را نیز انسجام ببخشد.
الان و در این زمان وضع ایران را با وضع آن زمان مقایسه کنید و سپس نگاهی به وضع آمریکا در آن زمان و این زمان بیاندازید. در آن زمان قدرت نظامی ایران بهعنوان یک هماورد خطرناک از سوی دشمن به رسمیت شناخته نشده بود، اما امروز کنگره آمریکا در گزارشی که از جنگ ۱۲ روزه ارائه نموده است میگوید ایران ۵۷۴ موشک شلیک کرده که ۲۷۳ عدد آن توسط سامانههای دفاعی آمریکا و اسرائیل رهگیری شدهاند که در این بین سهم سه ابر سامانه آمریکایی ۲۳۰ فروند بوده است. همین گزارش میگوید از روز هشتم جنگ روند رهگیری موشکهای ایران، کاهشی شده در حالی که روند اصابت موشکهای ایران صعودي بوده است. این گزارش سهم رهگیری موشکهای ایران توسط سه سامانه پر خرج اسرائیلی در طول جنگ را تنها۴۴ فروند ذکر کرده است. ایران حتی درصدی از این قدرت را در دهه ۱۳۸۰ نداشت.
در بحث داخلی ایران هم اگر قیاسی با دهه ۱۳۸۰ نماییم وضع انسجام امروز ما از آن زمان بهتر است. امروز دیگر از وزارت کشور فرمان آشوب صادر نمیشود، از دفتر رئیسجمهور از آشوبطلبان حمایت نمیشود، از وزارت خارجه پیغام تسلیم ایران به سفارت سوئیس تحویل داده نمیشود.
از آن طرف، آمریکا امروز به مسئله و مشکل اول جهان تبدیل شده است و در داخل آمریکا سیاستهای دولت این کشور افراطی با پیامدهای منفی زیاد علیه منافع آمریکا ارزیابی میگردد. آمریکا امروز هم بسیار منفورتر از آن زمان و هم گرفتارتر از آن زمان است. البته الان باید فکر عاجلی برای اقدامات دیوانهوار ترامپ کرد. ضربهای فوری باید تا سر جایش بنشیند و این توان وجود دارد کما اینکه دم و دنبالههای آمریکا در جهان هم میتوانند در معرض قرار بگیرند. امروز همه جهان از چنین پاسخی حمایت میکنند.

مصطفی قربانی
دشمن برای فراهم کردن فضای اجتماعی ایران جهت پیادهسازی دور جدید توطئههای خود علیه ایران نیاز دارد آشوبهایی گستردهتر از آنچه در پاییز ۱۴۰۱ در ایران رخ داد، در برهه کنونی شکل بگیرد، اما تاکنون این اتفاق شکل نگرفته است. در واکاوی تفاوت آشوبهای کنونی با آشوبهای ۱۴۰۱ هم باید گفت که اپوزیسیون در ۱۴۰۱ توانست روایتی نسبتاً فراگیر از واقعه مرگ مهسا بسازد، اما اکنون ناتوان از روایتسازی است و شرایط حساس کشور هم امکان این امر را برای اپوزیسیون دشوار کرده است. قابلذکر است که هر روایتی برای برانگیختن کنش جمعی اعتراضی باید چند شرط داشته باشد:
۱. انتخاب پیرنگ مناسب، به معنای توالی رویدادها در کنش جمعی که از کجا شروع میشود و به کجا ختم میشود.
۲. فراهم کردن درکی مشترک از مسئله؛
۳. برساختن خیرجمعی برای همگان؛
۴. غلبه بر مفتسواری؛
۵. هماهنگی و
۶. خاطرجمعی.
در تطبیق این شرایط با آشوبهای کنونی باید گفت که پیرنگی که اپوزیسیون در آشوبهای ۱۴۰۱ انتخاب کرده بود، مبتنی بر گذار از جمهوری اسلامی طراحی شده بود؛ بدین ترتیب که دوره طلایی ایران را قبل از انقلاب اسلامی تعریف کرده بود و وقوع انقلاب اسلامی و استقرار جمهوری اسلامی را نقطه بحران و بختبرگشتگی جامعه در نظر گرفته بود و بنابراین، راهحل را در گذار از جمهوری اسلامی تعریف کرده بود.
با توجه به آنچه گفته شد، اپوزیسیون در ۱۴۰۱ اگر توانست آشوبهایی نسبتاً فراگیر ایجاد کند، یکی از مهمترین دلایل آن عبارت بود از اینکه توانست گذار از جمهوری اسلامی را بهعنوان نقطه اوج پیرنگ خود انتخاب کند و در ادامه، با ایجاد درک مشترک از آن و برساختن خیرجمعی پیرامون آن، کنش جمعی اعتراضی ایجاد کند. با این حال، واقعیت غیرقابلانکار آن است که هماکنون، بهویژه بهدلیل جنگ ۱۲ روزه، این پیرنگ فاقد اعتبار است، زیرا در طول این جنگ و پس از آن برای افکار عمومی در ایران اثبات شد که نبود جمهوری اسلامی میتواند چه مخاطرات بزرگی برای ایران در پی داشته باشد.
علاوه بر آنچه گفته شد، اکنون درک مشترکی از مسئله نیز وجود ندارد. در حالی که عموم مردم و بازاریان خواهان شنیده شدن صدایشان درباره وضعیت اقتصادی هستند، اقلیت آشوبگر درصدد کانالیزه کردن این اعتراضات بوده و در تلاش است کشور را گرفتار ناامنی کند. بنابراین، درک مشترکی از مسئله میان عموم مردم و اقلیت آشوبگری که میخواهد با خرابکاری، رهبری اعتراضات را برعهده بگیرد، وجود ندارد. به تبع این، آشوبگران ناتوان از برساختن خیرجمعی هستند و به همین دلیل، اقدامات آنها حمایت و همراهی عمومی را در پی ندارد.
برای غلبه بر مفتسواری هم روایت باید از منابع هویتی تغذیه کند که اکنون این منابع سالبه به انتفاء موضوع است (برخلاف آشوبهای ۱۴۰۱ که متصل به منابع هویتی مانند شکافهای جنسیتی، نسلی، قومی و مذهبی بود). اساساً آشوبگران در مقطع کنونی هیچ شعار یا نمادی که متصل به منابع هویتی بخش یا لایههایی از جامعه باشد، ندارند، بلکه ابتدا به ساکن درصدد خرابکاری و اقدامات تروریستی هستند. ضمن اینکه با توجه به تلفاتی که آشوبگران در جریان حمله به مقرهای سپاه و انتظامی متحمل شدند، فضای مفتسواری بر آشوبها همانند پاییز سال ۱۴۰۱ فراهم نیست؛ یعنی اکنون آشوبگران به این نتیجه رسیدهاند که آشوب و ناامنی هزینههای جدی دارد.
هماهنگیای که البته هماکنون در بستر فضای مجازی انجام میشود، اما با توجه به فیلتر بودن برخی شبکههای مجازی، همانند ۱۴۰۱، امکان استفاده اپوزیسیون از این شبکهها به صورت وسیع برای ایجاد هماهنگی وجود ندارد. ضمن اینکه با تسلطی که دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی کشور بر فضای ارتباطی اپوزیسیون دارند، هماکنون سرشبکهها و لیدرهای آنها در برخی استانها دستگیر شدهاند. بنابراین، ضریب هماهنگی میان نیروهای آشوبگر تضعیف شده است؛ و در نهایت، خاطرجمعی هم در سایه اطمینان بابت پندار پیروزی شکل میگیرد که چنین پنداری بهدلایل مختلف، زمینههای اطمینان یافتن ندارد. از جمله اینکه آشوب موجود با حمایت عمومی همراه نیست و نکته مهمتر اینکه دست یازیدن آشوبگران به اقدامات کور و تروریستی از همان بادی امر نشان میدهد که آنها بابت اقدامات خرابکارانه خود هیچ خاطرجمعی ندارند.
با توجه به آنچه گفته شد، آشوبهای موجود از همین ابتدا با شکست مواجه شده و اپوزیسیون صرفاً تلاش میکند تا با تداوم این آشوبها، ضمن ایجاد ناامنی، فضای اقتصادی ایران را گرفتار تلاطم کند.

حمید روشنائی
می گویند وقتی کریستف کلمب به ونزوئلا رسید آنقدر تحت تاثیر زیبایی این سرزمین قرار گرفت که نام آن را براساس شهر مورد علاقه اش یعنی ونیز، انتخاب کرد. این کشور سالها تحت استعمار اسپانیا بود تا با جنگ های استقلال طلبانه “سیمون بولیوار” توانست مستقل گردد. تا آخرین سال های قرن بیستم، آمریکایی ها نفوذ گسترده ای در این کشور داشتند به نحوی که در سال ۱۹۹۲ یک افسر جوان به نام “هوگو چاوز” با اندیشه های چپگرایانه علیه دولت وقت که به آمریکا نسبت می داد، کودتا کرد. این اقدام با شکست مواجه شد و وی به زندان افتاد. می گویند او مسئولیت همه کودتا را بعهده گرفت اما در سال ۱۹۹۴ مورد عفو واقع شد و بدنبال کار سیاسی رفت. در سال ۱۹۹۹، چاوز با ایجاد یک حزب سیاسی، در انتخابات ریاست جمهوری ونزوئلا شرکت کرد و توانست به پیروزی سرنوشت ساز برسد. پیروزی که چاوز آن را “انقلاب بولیواری” نامید.. انقلاب چاوز، در حقیقت انقلاب نبود بلکه یک اصلاحات اساسی و بنیادین بود که ونزوئلا را به کشوری جدید تحت عنوان: “جمهوری بولیواری ونزوئلا” تبدیل کرد و از جرگه آمریکا خارج و تکیه گاهی برای سوسیالیست های آمریکای لاتین و جهان نمود. او منابع و امکانات کشور را ملی و تحت نظر دولت درآورد. با مرگ چاوز در سال ۲۰۱۳ ( که گفته می شود بدلیل ترور بیولوژیکی و گرفتن بیماری سرطان بود ) نیکلاس مادورو معاون رئیس جمهور و وزیر خارجه آن زمان، جانشین او شد و سعی نمود انقلاب وی را ادامه دهد و به آرمان های وی معتقد بماند.
اهمیت انقلاب چاویستی در ونزوئلا چیست؟
1- قرارگیری در موقعیتی استراتژیک: ونزوئلا در فاصله ۲۲۰۰ کیلومتری سواحل ایالت فلوریدای آمریکا قرار دارد که با توجه به خاطره خلیج خوک ها و جنگ اتمی که ممکن بود بین شوروی و ایالات متحده آمریکا پیش بیاورد، از اهمیت بالایی برخوردار است.
2- دستورالعمل مونروئه: ونزوئلا در زمره کشورهای آمریکای لاتین می باشد که براساس دکترین مونروئه ( ۲ دسامبر ۱۸۲۳ توسط رئیس جمهور وقت ایالات متحده ) جزء حیات خلوت آمریکا محسوب می گردد. اخیرا تاکیدهای دونالد ترامپ در این خصوص موجب گردیده است که برخی رسانه ها، دکترین جدیدی مطرح نمایند تحت عنوان “دونروئه” ( دونالد + مونروئه ) که اهمیت موضوع را برای رئیس جمهور کنونی آمریکا، نشان می دهد.
3- داشتن ذخائر نفت: ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر اثباتشده نفت جهان است. از نظر تاریخی، این کشور یکی از تأمینکنندگان مهم نفت برای ایالات متحده آمریکا بوده، که به دلیل نزدیکی جغرافیایی به این کشور (کاهش هزینه حملونقل) و مناسببودن نفت سنگین ونزوئلا برای برخی پالایشگاههای آمریکایی، از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده است. قطع نفت ونزوئلا به ایالات متحده در حالی که شرکت های نفتی آمریکا از این کشور طلب داشتند، موجب خشم واشنگتن از کاراکاس بوده و هست.
4- حمایت از دولت ها و نهادهای چپگرا: با توجه به ذخائر نفت ونزوئلا، چاوز با دستی باز به حمایت از گروه ها ( در کشورهای کلمبیا، السالوادور و.. ) و دولت های چپ در منطقه ( مانند کوبا، نیکاراگوئه و .. ) پرداخت و عملا علیه منافع آمریکا اقدام نمود. وی خود را رهبرسوسیالیسم قرن ۲۱ میدانست و هدفش مقابله با امپریالیسم آمریکا، تضعیف نفوذ نهادهایی مثل صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی، احیای اندیشههای سیمون بولیوار و وحدت و استقلال آمریکای لاتین و رهایی از سلطه آمریکا با اتحاد کشورها بود.
5- افزایش مهاجران و بی ثباتی منطقه: با وجود آنکه جمعیت ونزوئلا بالغ بر ۲۸ میلیون نفر است، اما بیش از ۶ میلیون مهاجر در سایر کشورها از جمله ایالات متحده دارد. این مهاجران که بدلیل سیاست های چاوز و شرایط سخت اقتصادی صورت گرفت، موجب بی ثباتی در منطقه گردید.
6- حضور کشورها و گروه های مخالف آمریکا در ونزوئلا: حضور فعال دولت های مخالف واشنگتن در ونزوئلا ( ایران، کوبا و..)، حمایت دولت کاراکاس از سازمان های تحت تحریم آمریکا (حزب الله لبنان و حماس و..) و همچنین روابط گرم با چین و روسیه، خشم واشنگتن را نسبت به اقدامات دولت چاوز و مادورو بیشتر می نمود.
7- قطع رابطه با اسرائیل: دولت چاوز از ابتدا بدلیل روابط خوبی که با اعراب داشت، مورد نکوهش رژیم صهیونیستی قرار گرفت اما پس از کودتای شکست خورده ۲۰۰۲ علیه چاوز که گفته می شد موساد در آن نقش داشته است، این روابط به تیرگی گرایید. در سال ۲۰۰۶ نیز ونزوئلا کاردار خود را به نشانه اعتراض به تهاجم اسرائیل به لبنان فراخواند و اسرائیل نیز در مقابل نماینده خود را از کاراکاس باز گرداند. در نهایت پس از جنگ های غزه در سالهای ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹، دولت ونزوئلا تمام روابط سیاسی و اقتصادی خود را یکجانبه قطع کرد و یکی از منتقدین رژیم اسرائیل گردید.
سرنوشت انقلاب چاویستی چه شد؟
در سال های بعد از ۲۰۰۴ که حکومت چاوز توانسته بود بر کودتا و اعتصاب شرکت نفت، فائق بیاید و بدلیل همزمانی با افزایش قیمت نفت، او توانست با صادرات بیشتر نفت به اقداماتی در راستای انقلاب چاویستی دست بزند و بعنوان کشوری ثروتمند، به کمک سایر کشورهای چپ و فقیر مانند کوبا و نیکاراگوئه و سازمان های چپگرا بپردازد. دولت چاوز با شعار عدالت اجتماعی و حمایت از فقرا آغاز شد و در کوتاهمدت برخی خدمات اجتماعی را گسترش داد، اما سیاستهای اقتصادی ناپایدار، تمرکز قدرت، و وابستگی شدید به نفت، زمینهساز بحران عمیقتری شد که در دوره دولت مادورو به فروپاشی اقتصادی و انسانی انجامید.
مهمترین مشکلات دولت های چاویستی شامل:
1- فروپاشی اقتصادی: بزرگترین معضل نظام چاویستی، اقتصاد وابسته به نفت ونزوئلا بود. باتوجه به اینکه ساختار اقتصادی این کشور توسط آمریکایی ها بنا شده بود، با کنار گذاشتن واشنگتن از سیاست های داخلی و خارجی، مشکلات آغاز گردید. بزرگترین ضربه زمانی زده شد که متخصصان نفتی اعتصاب کردند و تصمیم هوگو چاوز برای اخراج بیش از ۲۰ هزار کارمند وزارت نفت، موجب فروپاشی صنعت نفت این کشور گردید. سقوط ارزش پول ونزوئلا نماد خوبی از شرایط اقتصادی آن دارد به نحوی که تا اواخر دوران مادورو، بیش از ۱۲ صفر از پول این کشور حذف شد.
2- تحریم های اقتصادی: اگرچه اقتصاد ونزوئلا قبل تحریم ها، دچار بحران ساختاری شده بود (تورم، کمبود کالا، کاهش تولید) لیکن تحریم های آمریکا و اروپا بخصوص از سال ۲۰۱۷، شالوده نظام اقتصادی این کشور را نابود کرد. تحریمها بیشتر شامل محدودیت دسترسی به بازارهای مالی بینالمللی، تحریم شرکت نفت دولتی (PDVSA) و مسدود شدن داراییها و حسابهای خارجی دولت ونزوئلا، گردید.
3- غفلت از توسعه کشور: ایدئولوژی سوسیالیستی با دولت محوری و نفت، موجب گردید چاوز و مادورو از توسعه کشور باز بمانند. هرچند نیکلاس مادورو در سال های آخر و بدلیل تحریم ها، متوجه ضعف کشورش شد و تلاش هایی برای بهبود شرایط کشور نمود اما فساد گسترده که از سال های قبل شروع شده بود، مانع از اجرای آن گردید. بیشترین سهم توسعه زیرساخت های ونزوئلا مربوط به دوره قبل از چاوز می باشد زمانیکه انقلابیون چاویستی به رئیس جمهور وقت، لقب دیکتاتور داده بودند.
4- وجود فساد گسترده: با افزایش فقر و رکود، فساد اقتصادی نیز افزایش یافت به نحوی که در برهه هایی از زمان، ونزوئلا فاسدترین کشور جهان معرفی گردید. کاهش حقوق کارمندان و نبودن رونق در بازار، مسائلی همچون رشوه، کلاهبرداری، عدم شفافیت در معاملات، قراردادهای صوری و.. را به همراه داشت. در این میان نظامیان، بعنوان سکانداران حکومت های چاوز و مادورو بیشترین نقش در فساد را داشتند. ارتش نقش گستردهای را در کنترل بنادر، توزیع غذا و شرکتهای تجاری بازی کرده و فرماندهان نظامی از قاچاق، رانت واردات و استخراج غیرقانونی طلا، سود میبردند.
5- پوپولیسم و دیکتاتوری: هوگوچاوز رهبری کاریزما بود لیکن این شخصیت بدلیل شرایط و تمرکز قدرت در دست رئیس جمهور، وی را به یک خودکامه تبدیل نمود و پس از وی نیز مادورو (بدون آنکه این ویژگی ها را داشته باشد)، تبدیل به یک دیکتاتور و پوپولیست شد. مهمترین خصلت چاوز، مردمی بودن او بود که برایش محبوبیت بالایی آورد. وی مانند دوستش فیدل کاسترو ساعت ها برای مردم سخنرانی می کرد و با شعارها و کلام آتشین، احساسات آنها را بر می انگیخت. مادورو نیز دوست داشت با تشکیل جلسات طولانی و سخنانی مردم فریب، محبوبیت خود را افزایش دهد اما هرگز نتوانست به میزان چاوز در قلوب مردم ونزوئلا جایی باز کند. حتی برخی چاویست ها نیز او را به عنوان جانشین برحق هوگو قبول نداشتند.
دستگیری مادورو و انتقال به نیویورک علیرغم همه ناکاستی های سیستم چاویستی، یکی از زشت ترین پیامدهای حاکمیت زور و سلطه در جهان است. انقلاب چاویستی با آرمان های بزرگی همچون مقابله با ظلم و ستم در داخل و خارج از ونزوئلا آغاز گردید و اکنون به نظر می رسد در پایان راه خود است هرچند نتوانست آنگونه باشد که هوگو چاوز در ابتدا می خواست.

جراحی سیاسی تصمیمی است برای بریدن بافتهای بیمار و ناکارآمد از بدن سیاست کشور، همانگونه که جراح برای نجات جان بیمار ناگزیر است تیغ را بر بدن بگذارد. این تصویر نشان میدهد که اصلاحات سطحی دیگر پاسخگو نیست و باید به سراغ ریشهها رفت. باید با شجاعت، ساختارهایی را که سالهاست به فساد، رانت و ناکارآمدی آلوده شدهاند، از متن سیاست کنار زد.
در معنای دقیق، جراحی سیاسی نوعی بازسازی درونی و ارتقای کیفیت حکمرانی است. اقدامی که هدف آن افزایش کارآمدی، شفافیت و اعتماد عمومی است. سیاست ایران در دهههای اخیر با مجموعهای از چالشهای ساختاری روبهرو بوده که روشهای تدریجی و محافظهکارانه نتوانستهاند آنها را حل کنند. بسیاری از این چالشها زیر لایههایی از مصلحتسنجیهای کوتاهمدت و تعارفهای سیاسی پنهان ماندهاند. عبور از این وضعیت نیازمند ارادهای است که از هزینهها نترسد و در برابر مقاومتها عقب ننشیند، درعینحال بر ثبات، قانونمداری و انسجام نهادی تکیه کند.در چارچوب جمهوری اسلامی، چنین بازسازیای به معنای بازگشت به اصولی است که انقلاب اسلامی بر پایه آنها شکل گرفت. عدالت، استقلال، کرامت انسانی و خدمت بیقیدوشرط به مردم. این اصول، نه شعارهای تزیینیاند و نه مفاهیمی انتزاعی، بلکه معیارهاییاند که اگر از آنها فاصله گرفته شود، سیاست به جای خدمت، به ابزار انحصار و قدرتطلبی تبدیل میشود. بازسازی سیاسی یعنی قرارگرفتن همه مسئولان و نهادها در برابر قانون، جلوگیری از دسترسیهای ویژه و پایاندادن به شبکههایی که با پنهانکاری و معاملههای پشت پرده مسیر سیاست داخلی و خارجی را منحرف میکنند.
چنین رویکردی بر شفافیت، پاسخگویی و بازخواست استوار است، اما در چارچوب قانون و با هدف تقویت اعتماد عمومی.
بازنگری در شیوه تصمیمگیری نیز بخشی از این فرایند است. بسیاری از چالشهای امروز کشور نه ناشی از کمبود منابع، بلکه نتیجه ضعف در فرایند تصمیمسازی، تعدد مراکز غیررسمی اثرگذار و نبود انسجام در سیاستگذاری است. اصلاح این وضعیت مستلزم بازگرداندن تصمیمگیری به مدار قانون، تخصص و منافع ملی است، بهگونهای که سیاستگذاری کلان از مسیرهای شفاف، نظارتپذیر و مبتنی بر داده و تحلیل عبور کند. تمرکز اصلی باید بر اصلاح سازوکارها باشد؛ سازوکارهایی که اگر درست طراحی شوند، خودبهخود مانع شکلگیری رانت، فساد و انحصار خواهند شد. در سیاست خارجی نیز همین منطق برقرار است. بخشی از چالشهای سیاست خارجی ایران ناشی از تغییرات محیط بینالمللی است و بخشی دیگر از ناهماهنگیهای داخلی. بازسازی سیاست خارجی یعنی بازگشت به عقلانیت راهبردی، عقلانیتی که نه سادهلوح است و نه منفعل، نه ماجراجوست و نه منزوی. سیاست خارجی کارآمد بر پایه منافع ملی بلندمدت، شناخت دقیق محیط بینالمللی و انسجام نهادی شکل میگیرد. روابط بینالمللی کشور باید براساس یک راهبرد ملی منسجم تنظیم شود، نه تحت تأثیر فشار گروههای ذینفع یا مصلحتسنجیهای محفلی. برای رسیدن به چنین وضعیتی، باید عوامل ایجادکننده ناهماهنگی در سیاست خارجی شناسایی و اصلاح شوند. چندصداییهای غیرضروری، پیامهای متناقض و تصمیمگیریهای پراکنده، هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل کردهاند. بازگرداندن سیاست خارجی به مدار واحد تصمیمگیری، به معنای تقویت نهادهای رسمی و روشنشدن نقشها و مسئولیتهاست. این اقدام تنوع دیدگاهها را محدود نمیکند، بلکه از موازیکاریهایی جلوگیری میکند که کشور را در برابر فشارهای خارجی آسیبپذیر میکند. سیاست خارجی زمانی میتواند نقشآفرین باشد که مسیر تصمیمگیری آن روشن، پاسخگو و مبتنی بر یک راهبرد واحد باشد. در سطح داخلی، بازسازی سیاسی به معنای تقویت رابطه مردم و حاکمیت است. جامعه باید احساس کند صدا و رأیاش اثر دارد و مسئولان در برابر آن پاسخگو هستند و بدون این رابطه سالم، هیچ اصلاحی به نتیجه نمیرسد. افزایش شفافیت، دسترسی عمومی به اطلاعات و ایجاد سازوکارهای ارزیابی عملکرد مسئولان، بخشی از این مسیر است. این فرایند مقطعی نیست، بلکه مسیری مستمر برای تقویت سرمایه اجتماعی و افزایش اعتماد عمومی است. ارتقای کیفیت مدیریت و حکمرانی نیز از ارکان این بازسازی است. کشور برای عبور از چالشهای پیچیده امروز نیازمند مدیرانی است که هم تخصص داشته باشند و هم توان تصمیمگیری در شرایط دشوار. تقویت شایستهسالاری، شفافسازی انتصابها و جداکردن مسیر رشد مدیران از مسیرهای غیررسمی و غیرشفاف، بخشی از این اصلاحات است. تمرکز بر فرایندها و نهادها، نه افراد، میتواند مانع شکلگیری فساد و ناکارآمدی شود، اما جراحی سیاسی زمانی از سطح استعاره به واقعیت نزدیک میشود که پشتوانهای عملی داشته باشد. نخستین گام، بازتعریف منافع ملی به عنوان میثاقی فراجناحی است. ابهام در تعریف عملیاتی منافع ملی، بهانهای برای انحراف و چندصدایی ایجاد میکند. ضروری است نهادهای فراقوه و نخبگان کشور در گفتوگویی ملی، بر سر شاخصهای عینی و سنجشپذیر منافع ملی از حفظ تمامیت ارضی تا رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی و امنیت انرژی به یک توافق برسند، آنگاه همه سیاستها باید در برابر این شاخصها سنجیده شوند. گام دوم، اصلاح سازوکارهای حکمرانی است. بهجای تمرکز بر افراد، باید قوانین و فرایندهایی طراحی شود که شفافیت را اجباری، رقابت سالم را نهادینه و پاسخگویی را خودکار کند. در چنین الگویی سیستم خود ناکارآمدی و فساد را تصفیه میکند و این پایدارترین شکل اصلاح است. گام سوم، ایجاد نهادی فرانقشی برای پایش سلامت حکمرانی است. نقص ساختاری کنونی، نبود نهادی است که از فراز تمام بخشها، سلامت کلی سیستم را رصد کند و هشدار دهد. تقویت نهادی مانند مجمع تشخیص مصلحت نظام برای انتشار گزارشهای دورهای و عمومی درباره انحراف تصمیمات از منافع ملی، کارایی نهادها و سطح شفافیت، میتواند مانند نوار قلب حکمرانی عمل کند و ضرورت اصلاح را عینی کند. این سه گام، تیغ جراحی را از سطح مفهوم به میدان عمل میآورند. جراحی سیاسی در نهایت انتخاب میان دو مسیر است، ادامهدادن با ساختارهای کهنه و پذیرفتن آیندهای مبهم و پرهزینه یا حرکت به سمت بازسازی و اصلاح. این مسیر آسان نیست، اما هیچ ملت بزرگی با آسانگیری به آینده نرسیده است. بازسازی سیاسی آغاز دوباره است؛ بازگشت به اصول، بازگشت به مردم و بازگشت به حکمرانی کارآمد. اگر این مسیر با عقلانیت، قانونمداری و انسجام همراه شود، میتواند کشور را از چرخه فرسایشی مشکلات ساختاری خارج کند و افق جدیدی برای آینده ایران بگشاید.


سیدمهدی طالبی
عملیات پیجری علیه مقاومت لبنان، عملیات علیه پایگاههای هوایی روسیه و حالا ربودن نیکلاس مادورو رئیسجمهور ونزوئلا همه در قالب جنگ نامتقارن قابل تفسیر هستند. غرب در حال بررسی روشهای دشمن خود و درسگرفتن از آنهاست. این اتفاق نگرانیهایی را در میان رقبای آمریکا برانگیخته، زیرا احساس میشود واشنگتن قادر به «بهبود» وضعیت خود است. بررسی کلان وضعیت آمریکا و شناخت دقیق مسیرهای تحول کنونی نشان میدهد همچنان مسیرهای قابلتوجهی برای ضربهزدن به این کشور وجود دارد و واشنگتن نتوانسته و نمیتواند خود را به طور کامل با شرایط جنگ نامتقارن وفق دهد.
نکات
تحول در دکترین نظامی غرب دارای روند، نقاط قوت و اشکالاتی است که در ادامه مورد بررسی قرار گرفتهاند.
1 - دکترین نظامی آمریکا بر پایه حملات کلاسیک شکل گرفته است. نیروی دریایی این کشور که طی دو مرحله جنگ در دولتهای بایدن و ترامپ در برابر یمن در دریاها شکست خورد، پیشتاز حرکت به سمت نبردهای نامتقارن و الگوگیری از دشمن خود بوده است.
2 - نیروی دریایی آمریکا دو اقدام در جنگ نامتقارن انجام داده است که یک مورد به ابزار و مورد دوم به شیوه جنگهای نامتقارن مربوط است. در مورد اول، آمریکا از پهپاد انتحاری لوکاس رونمایی کرد که نمونه مهندسی معکوس پهپاد شاهد-۱۳۶ ساخت ایران است. این پهپادها برای کارآمدی در عین ارزانی موردتوجه قرار گرفتهاند و دولتهای متعددی از چین و تایوان تا ترکیه و مصر نمونههای مهندسی معکوس آن را تولید کردهاند. آمریکا در ابتدا اعلام کرد این پهپادها را در غرب آسیا مستقر کرده است و پس از مدتی پهپادهای انتحاری را برای حمله به بندری در ونزوئلا به کار گرفت. آمریکا پهپادهای انتحاری را علاوه بر پایگاههای زمینی روی ناوها نیز مستقر کرده است. پیشازاین ناوهای جنگی آمریکا برای حملات دقیق و یا پرحجم صرفاً از موشکهای کروز توماهاک بهره میبردند.
مورد دوم اما به ابزار مربوط و یا محدود نیست و شامل شیوه حمله میشود. این مورد در جریان دستگیری مادورو اجرا شد. با استقرار قوای آمریکا در نزدیکی ونزوئلا، انتظار حمله میرفت و احتمالاتی در خصوص تصرف نقاط حیاتی مانند تأسیسات مهم نظامی، نفتی و فرودگاهی مطرح شده بود، اما بهسختی توقع میرفت حمله آمریکا محدود به دستگیری رئیسجمهور ونزوئلا باشد و این حمله با وجود شدت آتش متمرکز، بهسرعت اجرا شود.
از نظر غافلگیری، محدود بودن اقدام، سرعت اجرا، هماهنگیهای چندگانه و زنجیره اطلاعاتی و عملیاتی، عدم تلاش برای تصرف و تثبیت مواضع و اتکای صرف به ضربه علیه دشمن، این عملیات منطبق بر شاخصهای جنگ نامتقارن بود، اما از نظر ابزار و سپر حفاظتی، به نبرد کلاسیک شباهت داشت. آمریکا برای پوشش شکست عملیات جهت خارجکردن امن نیروهای ویژه دلتافورس و همچنین ایجاد بازدارندگی در برابر واکنش خشن احتمالی، روی قوای کلاسیک خود و بمبافکنها برای بمباران ونزوئلا حساب باز کرده بود. همچنین در این عملیات از موشکهای هدایت دقیق برای نابودی سامانههای پدافندی و ازکارانداختن پایگاههای اصلی استفاده شد و بالگردهای رزمی و تهاجمی وظیفه انتقال نیروها، اسکورت و تأمین آتش را برعهده داشتند. از این نظر عملیات ربودن مادورو ترکیب ابزارهای کلاسیک با شیوه نامتقارن بود.
3 - آمریکا به سمت مطالعه و استفاده از ابزارها و شیوههای جنگ نامتقارن رفته است، اما این نوع از جنگ، منطقه ممنوعهای برای قدرتهای بزرگ دارد. این منطقه ممنوعه نه تهاجم بلکه در دفاع است و نه در ابزار و شیوه، بلکه در قدرت تحمل خلاصه میشود. لازمه ورود به نبرد نامتقارن قدرت تحمل است. نیروهای مقاومت غزه در ۷ اکتبر با استفاده از عنصر غافلگیری، سرعت و دقت عملیات خود را اجرا کردند و پس از آن در دفاع نیز به شیوه نامتقارن عمل کردند. در این نوع دفاع بهجای دفاع متقارن بر مرز، مقاومت از همان ابتدا اجازه داد دشمن وارد نوار غزه شود و در مناطق مسکونی آن ضربات دردناک و فرسایشی به دشمن وارد کرد. قدرت تحمل در دریافت ضربه و قرارگرفتن در شرایط سخت برای زمانی قابلتوجه از جمله خصیصههای اجتماعی محیط مقاوم است.
راهکار دشمن غربی برای غلبه بر این خصیصه افزایش فشارها از طریق اجتماعیسازی جنگ بوده، اما خود در الگوبرداری از جامعه مقاوم مشکلاتی دارد. آنها اقداماتی برای افزایش توان تحمل در قالب تابآوری اجتماعی انجام دادهاند، اما در این زمینه از مقاومت عقبتر هستند. تا پیش از ۷ اکتبر رژیم صهیونیستی جامعه را برای جنگ آماده کرده بود، اما همچنان برای افزایش تابآوری بر امکانات مادی تکیه داشت. برای افزایش تابآوری جبهه داخلی که در جنگ ۳۳ روزه سال ۲۰۰۶ عامل مهمی در ناکامی صهیونیستها داشت، رژیم پناهگاههای بیشتری ساخت و پدافند هوایی را تقویت کرد. بااینوجود حملات موشکی مقاومت لبنان و ایران طی جنگ باعث شد رژیم بهسرعت درخواست آتشبس دهد. تابآوری پایین صهیونیستها نشان داد آنها از نظر توانایی ذهنی تابآوری پایینی دارند و از اساس تکیه بر پایگاهها و سامانههای رهگیر، پوشش این ضعف بوده است.
برای آمریکا این تابآوری پایین در انتقادهای اجتماعی و سیاسی قوی در جریان حملات محدود به ایران و ونزوئلا پدیدار شد. با وجود تبلیغات درباره موفقیت تاکتیکی و راهبردی این حملات، جامعه و طبقه سیاسی از انتقاد و فشار خودداری نکردند.
4 - حرکت دولتها و جوامع به سمت نبرد نامتقارن ناشی از شکافهای بزرگ مالی و تسلیحاتی با دشمن است. آنها برای متوقف کردن دشمن نیازمند این نوع نبرد هستند و تبعات آن مانند فشارهای سنگین تحریمی و یا نظامی را میپذیرند. در مقابل، حرکت غرب به سمت جنگ نامتقارن ناشی از شکاف ثروت و تسلیحات نیست بلکه ریشه در تابآوری پایین جوامع آن دارد.
آمریکا و رژیم صهیونیستی به همراه اروپا تابآوری پایین خود را به طور کامل در برابر رقبای خود افشا کردهاند. در اتفاقی عجیب و درحالیکه روسیه در جنگ مستقیم با اوکراین و تلفات بالا تابآوری نشان داده و میجنگد، این اروپاست که جوامعش به دلیل هزینه کمک به اوکراین، تاب ادامه ندارند.
غرب برای پوشش این ضعف اجتماعی روی راستهای افراطی حساب کرده و گسترش مدیریت شده آن را مدنظر دارد. هر سه دولت متجاوز و درگیر جنگ غرب اینگونهاند؛ در جریان کودتای سال ۲۰۱۴ اوکراین راستهای افراطی در قالب گروههایی مانند گردان آزوف قدرت گرفتند و در آمریکا و رژیم صهیونیستی، دولتهای راستگرا مرحلهبهمرحله افراطیتر شدهاند. علیرغم این اقدام، همان راستگرایان افراطی خود مولود دیدگاههای انزواگرایانه و مخالف مداخله در امور دیگر کشورها هستند. حال اینکه چگونه میشود تمام راستهای افراطی را برای جنگ بسیج کرد محل سؤال است؛ چه اینکه آنها اغلب ترمز جنگ هستند.
ریشه حرکت غرب به سمت جنگ نامتقارن و تقویت راستهای افراطی برای بالابردن تابآوری اجتماعی، هر دو از تناقضاتی رنج میبرند که مانع از انطباق این مجموعه با مختصات کامل نبرد نامتقارن است. کارکردن روی این تناقضات که متمرکز بر جوامع غربی است میتواند راهی بهسوی مهار دولتهای کنونی و بهشدت جنگطلب کنونی باشد.

هدا مصطفائی

رسول لطفی
بیانات اخیر رهبر معظم انقلاب درباره عدالت، از آن دست جملاتی است که اگر بدرستی شنیده شود، باید آرامش فکری بسیاری از ما را بر هم بزند؛ نه به این دلیل که سخن تازهای است، بلکه دقیقاً به این دلیل که دیگر هیچ عذری برای نشنیدن آن باقی نمانده است: «شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند... امروز دیگر این بهانه وجود ندارد». مساله اصلی آن است که عدالت، در سالهای اخیر بتدریج از «مساله مرکزی» سیاست به «حاشیه گفتمانی» رانده شده است. در جریان فکری اصلاحات، عدالت آرامآرام جای خود را به مفاهیمی چون کارآمدی، توسعه تکنوکراتیک و آزادیهای انتزاعی داد تا آنجا که امروز برخی نظریهپردازان اقتصادی این طیف (امثال غنینژاد) با صراحت از «سراب عدالت» سخن میگویند؛ گویی نابرابری یک واقعیت طبیعی است و هر تلاشی برای مهار آن، دخالت ایدئولوژیک در بازار محسوب میشود. در جریان اصولگرا نیز عدالت در عمل رها شده است. عدالت اینجا اغلب به یک شعار مصرفی بدل شده که در بیانیهها و تریبونها حضور دارد اما در طراحی سیاستهای اقتصادی و رفاهی هیچ ردی از آن دیده نمیشود. عدالت هست اما فقط تا جایی که هزینه نداشته باشد؛ تا جایی که به منافع تثبیتشده، رفاقتها، ترسها و ملاحظات برخورد نکند. خطر اصلی اما نه در نفی عدالت است و نه در شعارزدگی آن، بلکه در طبیعی شدن نابرابری است. وقتی فاصله طبقاتی دیگر پرسشبرانگیز نیست، وقتی شکاف دسترسیها به آموزش، سلامت، مسکن و فرصت، امری بدیهی تلقی میشود، وقتی سیاستگذار به جای اصلاح ساختار، صرفاً مدیریت نارضایتی میکند؛ یعنی عدالت از افق ذهنی جامعه حذف شده و جامعهای که عدالت از افقش حذف شود، دیر یا زود به بنبست میرسد!
آنچه رهبر انقلاب بر آن تأکید میکنند، دقیقاً همین نقطه است: «عدالت واجبترین و اولیترین خصوصیت برای اداره جامعه» است؛ یعنی معیار طراحی سیاست، تخصیص منابع، تنظیم بازار، توزیع قدرت و حتی چینش نهادها. دقیقاً به همین دلیل است که موانع عدالت، نه بیرونی، بلکه درونی است: ترس، تردید در مبانی، ملاحظه رفاقتها و ملاحظه دشمن. اینها نامهای محترمانه همان چیزی است که عملاً عدالت را معلق کرده است.
اگر عدالت را دوباره به مساله مرکزی سیاست بازنگردانیم، هیچ اصلاحی به سرانجام نمیرسد. سخن از عدالت، امروز دیگر یک انتخاب فکری نیست، ضرورت بقاست. عدالت دیگر «حرف خوب» نیست، خط مرز آینده و انسداد است.