تاریخ انتشار : ۲۹ دی ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۲  ، 
کد خبر : ۳۸۶۷۳۳

کف میدان

اسپری فلفل‌ها دو مدل هستند: یا دائم عطسه می‌کنی یا سرفه. نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری هر دو را باهم زده بود. وسط عطسه و سرفه‌هایم، آقای یزدی زد روی شانه‌ام. «لیدر رو شناسایی کردم؛ سریع باهام بیا.» رفتیم دنبالش. ماسکم را برداشتم و مشغول حرف زدن شدیم تا تعقیب‌مان طبیعی باشد. مرد، حدود ۳۰ ساله، لاغراندام، اما قد بلند، با سویشرت و شلوار جین مشکی. می‌رفت وسط جمعیت، درگیری را شروع می‌کرد و سریع از محل خارج می‌شد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده! از شدت خونسردی‌اش استرس گرفتم.

آقای یزدی با ناراحتی گفت: «یا سرفه می‌کنی یا عطسه؟ چی شد؟ طرف مایی یا اونا؟» گفتم: «ببخشید، خورد به صورتم... سعی می‌کنم رعایت...» هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار می‌کنه!» دویدم سمت عقب. دنبال حاجی می‌گشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آقای یزدی می‌خواد لیدر رو بگیره، دست تنهاست. ماشین می‌خوایم بری انتقال.» دعا می‌کردم از دستمان در نرفته باشد، چون آن وقت سرفه و عطسه‌های مداومم را مقصر لو رفتن‌مان می‌دانستم!

خبر را که دادم به حاجی، ماشین را هماهنگ کردم و فوری برگشتم سمت سوژه. دلم شور می‌زد که نکند آقای یزدی دست تنها مانده باشد و اراذلی که میان مردم بودند، زبانم لال بلایی سرش بیاورند. بین شلوغی و به هم‌ریختگی خیابان و دلشوره‌هایم، آقای یزدی را دیدم که با افتخار نگاهم می‌کرد. اطرافش را نگاه کردم. سوژه دست‌بند زده، کنار آرش زمین‌گیر شده بود. دهانم خشک شده بود و نمی‌توانستم چیزی بگویم. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم.

ـ یه نفری؟

لبخندی زد و گفت: «نه...!»

چشمم افتاد به مردمی که محکم، یک نفر دیگر را هم گرفته بودند تا فرار نکند. با خوشحالی رو به جمع گفتم: «بیاریدش این سمت؛ ماشین برای انتقال هماهنگ شده.» با یکی از جوان‌هایی که در دستگیری کمک کرده بود، چشم تو چشم شدم. از سال پایینی‌های دانشگاه‌مان بود. ذوق زده گفت: «سلام! منو می‌شناسی؟»

«نه!» سردی گفتم و فوری ماسک را به صورتم زدم تا بیشتر از این لو نروم!

مردم کنارمان بودند و همین دل‌مان را برای دفاع از وطن گرم می‌کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات