برای تبیین نسبت میان «انقلاب اسلامی» و «رمان»، پیش از هر چیز نیازمند صورتی روشن از تعریف این دو مفهوم و شناخت سیر تطور آنها در بستر اجتماع هستیم. ادبیات در معنای اصیل خود، چیزی فراتر از میراث مکتوب یا اصطلاحات علمی است؛ ادبیات تجلی نظم و نثری است که زبان را به مثابه مادهای اجتماعی به خدمت میگیرد تا میان انسانها ارتباط برقرار کند. از همین منظر، رمان به عنوان یکی از پرطرفدارترین قالبهای ادبی، نه یک پدیده انتزاعی، که مولودی اجتماعی است.
تاریخ، تولد رمان را در دل تحولات عصر رنسانس جستوجو میکند؛ جایی که شرایط خاص اجتماعی، این نوع ادبی را پدید آورد و متقابلاً رمان با آفرینش اندیشههای نو، جامعه اروپایی را دگرگون ساخت که نمونه بارز آن را در «دنکیشوت» سروانتس میبینیم. در ایران اما، این پیوند با تأخیری چند سدهای و در دوران قاجار شکل گرفت. همزمان با تاجگذاری آغامحمدخان و رشد سرمایهداری در غرب، نخبگان ایرانی نظیر عباسمیرزا با اعزام محصلان به اروپا، دریچه آشنایی با علم و فرهنگ غربی را گشودند. ثمره این تعامل، ورود چاپخانه، مطبوعات و صنعت ترجمه بود که سنگبنای رمانفارسی را بنا نهاد.
رمان در ایران نیز همچون غرب، از دل یک تحول اجتماعیـ فرهنگی برخاست. با این حال، رماننویسان پیش از انقلاب غالباً در حصار رئالیسم و ناتورالیسم، به جای همراهی با باورهای اصیل مردم، به نقد تودهها و گاه تاختن به فرهنگ دینی برخاستند که آثار صادق هدایت نمونهای از این جریان است.
با وقوع انقلاب اسلامی به عنوان پدیدهای برآمده از مبانی دینی و مردمسالاری، نسبتی نوین میان فرم و محتوا پدیدار شد؛ انقلاب اسلامی نه تنها هنر را نفی نمیکند، بلکه آن را برای بیان آرمانهای خود و خلق تمدنی نوین به خدمت میگیرد. در عصر تکنولوژی و رسانه، انقلاب برای نیل به اهداف تمدنی خود چارهای جز برقراری نسبت منطقی با رمان ندارد.
با این حال، پس از گذشت چهار دهه، همچنان در میانه دو لبه قیچی گرفتاریم: گروهی که در «کلیشههای محتوایی» غرق شدهاند و گروهی که دچار «توهمات هنر مدرن» هستند. این چالش برخاسته از تعاریف نادرست از جایگاه نویسنده است. نویسنده در تراز انقلاب اسلامی، منتقد و اندیشمندی است که برای اصلاح جامعه قلم میزند و مخاطبی مطالبهگر میسازد. او باید بلندگوی طبقه مستضعف باشد و اعتراض و مفاهیم متعالی خود را چنان در تن «فرم» بپوشاند که نه دچار شعارزدگی شود و نه مخاطب را دلزده کند.
باید واقعبین بود؛ ما در خلق قهرمانهای دفاعمقدس و اسطورههای ملیـ مذهبی در ساحت رمان، غالباً با زبانی الکن مواجه بودهایم. به جز آثاری انگشتشمار، شخصیتهای سترگ ما یا در فانتزیهای عاشقانه ذبح شدهاند یا در شخصیتپردازیهای تصنعی و فاقد عمق. ریشه این ناکامی، عدم آشنایی دقیق نویسندگان با «فرم هنری» است.
امروز رمان به اسلحهای استراتژیک در جنگ نرم بدل شده که حتی سینما نیز با اقتباس از آن حیات میگیرد. برای عبور از وضعیت فعلی، آشتی دوباره با رمان و تزریق خیل عظیم مفاهیم دینی و تاریخی در این قالب، یک ضرورت تمدنی است.