صبح صادق >>  صفحه آخر >> یادداشت
تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۶  ، 
کد خبر : ۳۹۲۶۶۶

روایت

گل‌های محمدی به یاد لاله‌ها

صدیقه فرشته

خانه قدیمی با دیوار‌های کاهگلی و پنجره‌های چوبی و شیشه‌های رنگی‌اش خودنمایی می‌کرد؛ حوض فیروزه‌ای و درختان باغچه خانه را زیباتر کرده بود. گوشه به گوشه خانه با گل‌های محمدی آذین شده بود. عطر گل‌هایی که منسوب به خوش‌خلق‌ترین خلق خداست، در فضا پیچید؛ حیاط رنگ صورتی به خود گرفت و عطر گلاب از پله‌های نم‌خورده خانه بالا رفت. مهمانان از هر شهری قدم به چشم خانه تاریخی آل‌یاسین گذاشتند. هشتمین مراسم آیین ملی گل‌غلتان کاشان، همزمان با شصت و هشتمین شب اجتماعات مردم در میدان بود. پدرها، نوزادان را در میان گل‌ها غلت می‌دادند؛ کودکان گلبرگ‌ها را به سوی هم می‌ریختند و شادمانی می‌کردند. مجری از شهدا گفت: «یادمان هست که مدیون شهدا هستیم؛ پای عهد جمهوری اسلامی ایران هستیم.» نوبت مراسم مرشدخوانی شد. مرشد جوان، زنگ را زد؛ ضرب تنبک را گرفت و به وصیت رهبر شهید عمل کرد؛ «ای ایران، غمت مرساد/ جاویدان شکوه تو باد/ راه ما راه حق/ راه بهروزی‌ست/ اتحاد اتحاد/ رمز پیروزی‌ست.»

چند خانم به رسم هر سال لباس‌های محلی به تن داشتند؛ یکی از خانم‌ها جلو رفت و روبه‌روی دخترکی ایستاد؛ «نوبت توست دخترم!» دخترک چشم دوخته بود به شادی بچه‌ها و لبخند پدرهای‌شان. چادر مشکی‌اش را جمع کرد؛ روسری گل‌گلی‌اش را مرتب کرد. سبد پر از گل‌های معطر را گرفت. امروز باید جای خالی پدر شهیدش را پر کند. گهواره چوبی را تکان داد؛ با کمک مادر، لیانا خواهر شش‌ماهه‌اش را در گهواره خواباند. لیانا به روی خواهر خندید و دست‌وپا تکان داد. شیرخواره از مفهوم پدر شهید، درکی ندارد. دخترک بغضش را فرو داد. دستان کوچکش را در سبد فرو برد و مشت‌مشت گلبرگ‌های صورتی‌رنگ را روی لیانا ریخت. نگاه‌ها محو تماشای دخترک شد. لبخند از صورت حاضران محو شد. اشک گوشه چشم مهمان‌ها جا خوش کرد. دخترک نگاهش قفل شد به قاب عکس رهبر شهید روی دیوار ایوان. دخترک نه حرفی زد و نه شعار داد؛ اما همین تصویر ساده او، از هزار خطابه رساتر بود؛ ایستادگی ملتی که میان داغ و عشق، همچنان زندگی می‌کنند.

سوخت ایرانی‌ها

معصومه دستجانی
کارهایم کورس گذاشته‌اند. آدم بی‌جان و بی‌رمق چطور می‌تواند در رقابت کار پشت کار، نفر اول باشد؟ بی‌رمق می‌روم تجمع. یکی دو تا کار را هم می‌برم شاید یکی را تمام کنم. ایران اعلام کرده حالا که لبنان را می‌زنی، من هم تو را می‌زنم. کی؟ امشب؟ یک وَر ذهنم می‌گوید می‌زند. آن یکی وَر ذهنم می‌گوید نوچ از این خبر‌ها نیست. زینب بی‌رمق‌تر از من سوره فتح می‌خواند. من، اما می‌خواهم رکورد خواب را بزنم. البته واضح است هیچ‌گاه این رکورد را نخواهم زد. پس سعی می‌کنم روایت‌های گروه بوشهر را بخوانم و نظر بدهم. فاطمه هم می‌آید. ملتفتم می‌کند امشب خبر‌هایی می‌شود. می‌روم سراغ گروه‌های بله و ایتا. اعضای گروه نغمه در بله صدای جنگنده شنیده‌اند. اعضای گروه کافه در ایتا صدای شلیک موشک. ذوق می‌کنم: «جانمی جان، داریم می‌زنیم. داریم می‌زنیم.» زهرا و زینب هم می‌روند سراغ کانال‌ها. خبری نیست. فاطمه می‌گوید بوی عطر سرهنگ ذوالفقاری به مشام می‌رسد. می‌خندم. آنقدر فونت را درشت کرده که هر نابینایی می‌تواند نوشته‌های گوشی‌اش را بخواند.

ـ عینک بزن دختر این چه وضع زندگی است؟

کانال‌ها خبردار شدند. برمی‌گردم سمت زهرا: «حیفا را زدیم.» زهرا می‌پرسد: «کجایش را؟» می‌گویم: «به من نگفتند کجا را می‌زنند...»

حاج آقا فرحزاد بالای سن سخنرانی می‌کند. صدا بلند می‌کنم‌: «حاج آقا الله‌اکبر...» صدایم از حلقه خودمان رد نمی‌شود. به نظرم امشب حاج آقا طولانی‌ترین منبر را در قرن حاضر خواهد داشت. دلم می‌خواهد فریاد بزنم و همه را خبر کنم. دقایقی می‌گذرد و خبر‌ها بین‌مان رد و بدل می‌شود. سر می‌کشم تا جایگاه را درست ببینم. چند نفر پشت حاج آقا ایستاده‌اند. خادم‌های حرمند. کی آمدند؟ ولوله‌ای در جمع ما افتاده. بالاخره منبر حاج آقا تمام می‌شود.» نمی‌دانم آقای سیرلانی است یا آقای طاهری، خبر را می‌خواند. مارش عملیات هم پخش می‌شود. میدان یک‌صدا جیغ و فریاد و الله‌اکبر می‌شود. همه ایستاده‌ایم. بین فریاد‌ها با گوشه چشمم شیء نورانی می‌بینم. برمی‌گردم. موشک وسط آسمان دارد می‌رود. با انگشت نشانش می‌دهم و فریاد می‌زنم: «موشک، موشک!» خدای من! چقدر زیباست. چقدر دوستش دارم. همه میدان رو به موشک ایستاده‌اند و الله‌اکبر می‌گویند. مشت‌ها گره کرده. مسابقه هر کی بلندتر بگوید برنده است راه انداخته‌ایم. الله‌اکبر! الله‌اکبر! الله‌اکبر! خدایا تو بزن. خدایا نابودشون کن. یادم رفته نای نشستن نداشتم. یادم رفته آرزوی خواب داشتم. وقت رفتن آدم دیگری شده‌ام. برق موشک در چشم‌ها نشسته و لب‌ها می‌خندد.

خدایا مردم ما را زیاد شاد کن. این مردم غم زیاد دارند.

سیشون یه کاری کنین

زهرا کشاورز
به مرد مسنی که روبه‌رویم لبه میدان نشسته بود یکی از برگه‌ها را داد و بعد نگاهی به من انداخت و رد شد. نفهمیدم معیارش چی بود که من نداشتم. روی دست بقیه سرک کشیدم تا ببینم چه چیزی را از دست داده‌ام. شماره کارت بود. فکر کردم لابد برای کمک به موکب است. امشب برعکس شب‌های دیگر علی همین وسط مسط‌ها بازی می‌کرد و می‌توانستم صدای سخنران میدان را بشنوم: «۳۷۰۰۰ خانواده لبنانی نیاز جدی به کمک دارند در حالی که خانواده رزمندگان مقاومت هستن و چندین شهید در خانواده دارن. صدای «فریاد وا محمدا/ لبنان شده کرب‌وبلا...» که بلند شد انگار تازه انبوه پرچم‌های حزب‌الله و پلاکارد‌هایی را که از مسئولان می‌خواست به داد لبنان برسند، دیدم. دوباره نگاهی به برگه‌ها انداختم. کمک برای مردم لبنان بود. شنیده بودم باز هم اسرائیل آتش‌بس را نقض کرده و ضاحیه را مورد اصابت قرار داده. سخنران داشت در مورد آن افطار معروف امیرالمؤمنین (ع) و اهل‌بیت‌شان (ع) که سه شب با اینکه نیاز داشتند به فقرا بخشیدند صحبت می‌کرد. وسط سکوت مستمعین و صحبت‌های سخنران صدایی بلند شد: «پس چرا براشون کاری نمی‌کنیم.» آتش افتاد به جان ملت: «شعار دادن مشکل‌شونو حل نمی‌کنه آتش‌بس نقض شده.» همهمه بین مردم پیچید. سخنران چند باری سعی کرد پاسخ بدهد؛ اما صدای معترضان بلندتر بود. صدای همهمه تبدیل شد به موج شعار. حاج آقا هم شعار داد: «نه سازش نه تسلیم نبرد با اسرائیل.» جمعیت هم با صدای بلند جواب داد. حواسم را دادم به علی. نمی‌دانم چه شد که بعد از شعار‌ها همه ملت با شوق الله‌اکبر گفتند. همه خوشحال بودند. انگار یکهو عید شده بود. هرچه چشم‌چشم کردم تا از علتش سر در بیاورم چیزی دستگیرم نشد. با خودم در مورد اینکه چطور می‌توانم به سهم خودم برای لبنان کاری بکنم، فکر می‌کردم و موجودی حسابم را بالا و پایین می‌کردم. علی را بغل کردیم و تا دم ایستگاه اتوبوس رفتیم. آنجا وعده‌گاه ما و مامان بود. هر وقت با ما می‌آمد، می‌رفت آن جلوجلو‌ها که بلند بلند شعار بدهد. موقع برگشتن هم اینجا پیدایش می‌کردیم. خنده کش‌داری رو لب‌هایش بود. به محض دیدنم گفت: «دیدی؟ دیدی گفتم موج صددد می‌زنن؟ دیدی زدن؟ اااای چه خش بی...» من بی‌خبر از همه جا پرسیدم: «کیو زدن؟ چی شده؟» ذوق‌زده گفت: «اسرااائیل، اسرائیلو زدیمممم بالاخره. آخییییش داشتم دق می‌کردم. نامردا همش لبنانو می‌زنن. اینا آتش‌بس حالیشون نی خو...» خندیدم و گفتم: «الحمدلله. واقعاً نباید لبنان تنها بمونه.» منتظر نماند جزئیات را بپرسم. خودش تعریف کرد: «وسط جمعیت ملت اعتراض‌شون بلند شده بود حاج آقا سعی می‌کرد آروم‌شون کنه، اما مردم سر اومده بیدن، صداشون از خود حاج آقا که بلندگو داشت بیشتر بی. هرچی حاجی گفت هر اقدامی که بشه انجام میدن اتحادو حفظ کنید... ملت داغ دل‌شون آروم نمی‌شد که یهو گفت همین الان ایران اسرائیلو زد. ملت از خوشحااالی تند تند الله‌اکبر می‌گفتن و بالا و پایین می‌پریدن مثل وقتی که رهبری سیدمجتبی رو اعلام کرده بیدن... ااااای چ خش بی.» چهره‌اش می‌درخشید؛ مدت‌ها بود اینطوری از ته دل نخندیده بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات