«تصمیمگیری» قلب تپنده سیاست خارجی هر دولت و نظام سیاسی است و کیفیت آن، مرز میان بقا و فروپاشی، میان فرصتسازی و انفعال را رقم میزند. در دهههای اخیر، نظریههای گوناگونی از رئالیسم و سازهانگاری تا رویکردهای روانشناختی کوشیدهاند توضیح دهند که دولتها بر چه مبنایی انتخاب میکنند. در این میان، «جان مرشایمر» نظریهپرداز سرشناس رئالیسم تهاجمی، در واپسین اثر نظری خود همراه با «سباستین روزاتو» مفهوم «عقلانیت استراتژیک» را پیش نهاده و کوشیده است تعریفی تازه از عقلانیت در عرصه بینالملل عرضه کند؛ تعریفی که از محاسبه صرف هزینهـ فایده فراتر میرود و بر دو ستون «اتکا به نظریههای معتبر» و «فرآیند مشورتی» استوار است. اهمیت بازخوانی این نظریه برای ما و مسئولان کشورمان از آن روست که محیط راهبردی پیرامون ما سرشار از عدم قطعیت، تهدیدهای چندلایه و بازیگرانی با محاسبات متفاوت است؛ محیطی که در آن «بدفهمی» رفتار دیگران میتواند به خطاهای پرهزینه بینجامد. از منظر نگارنده، پرسش محوری نخبگان در مواجهه با نظریه مرشایمر این است که تا چه اندازه این نظریه نوآورانه و مستقل است، و مهمتر از آن، چه درسگفتارهای کاربردیای برای نخبگان سیاسی و تصمیمسازان کشورمان آنهم در عصر رهبری جدید در بر دارد. فرضیه نگارنده این است که این نظریه، با وجود شباهتهای انکارناپذیر با سنتهای نظری پیشین، در ساحت عملی ابزاری ارزشمند برای بازآرایی منافع ملی و تقویت فرآیندهای تصمیمسازی بهشمار میآید.
عقلانیت زیر سایه عدم قطعیت
سنگبنای نظریه مرشایمر و روزاتو، تصویری واقعبینانه از محیط بینالمللی است: جهانی که در آن «عدم قطعیت» نه یک عارضه گذرا، بلکه ویژگی ذاتی و برجسته سیاست جهانی است. به باور آنان، سیاستمداران بهویژه هنگام تدوین راهبردهای بلندمدت یا مواجهه با بحرانها، با کمبود شدید اطلاعات معتبر روبهرو هستند؛ آنان نه از توانمندیها و نیات واقعی رقیبان آگاهی کامل دارند و نه از پیامدهای قطعی راهبردهای خود مطمئن هستند. در چنین فضایی، جهان نه «معین و مطمئن»، بلکه «نامعین و ریسکمحور» است. از همینجا منطق اصلی نظریه شکل میگیرد: اگر دانش کامل در دسترس نیست، بهترین ابزار برای فهم محیط و تصمیمگیری درست، تکیه بر «تفکر نظری» است. مرشایمر و روزاتو نظریهها را توصیفهای سادهشدهای از واقعیت میدانند که با برجستهسازی متغیرهای کلیدی، به تصمیمگیران کمک میکنند تا روابط علی و پیامدهای محتمل را پیشبینی کنند. به اینترتیب، عقلانیت در این نگاه با «توانایی پیشبینی» و «انسجام منطقی» گره میخورد، نه صرفاً با بیشینهسازی مطلوبیت اقتصادی؛ و این همان نقطهای است که نظریه را از خوانشهای متعارف انتخاب عقلانی متمایز میکند.
دو ستون نظریه
بر پایه این چارچوب، یک دولت زمانی «عقلانی» است که سیاستهایش همزمان دو شرط را برآورده کند: نخست آنکه بر «نظریهای معتبر» استوار باشد و دوم آنکه از دل یک «فرآیند مشورتی» بیرون آمده باشد. مرشایمر برای نظریه معتبر سه مشخصه برمیشمارد: ابتنای آن بر فرضیات واقعبینانه، برخورداری از منطق علی منسجم، و پشتیبانی شواهد تجربی. در سطح فردی، سیاستگذار عقلانی کسی است که نظام فکریاش را بر چنین نظریههایی بنا میکند و در مقابل، تصمیمگیر غیرعقلانی یا بدون نظریه عمل میکند یا به نظریههای نامعتبر میآویزد.
اما عقلانیت در سطح دولت چیزی فراتر از جمع جبری عقلانیتهای فردی است. مرشایمر مشورت را فرآیندی دومرحلهای میداند که نخست شامل بحث و تبادل آزاد میان تصمیمگیرندگان و سپس تعیین خطمشی نهایی از جانب یک تصمیمگیرنده نهایی است. به تعبیر دقیقتر، در دولتهای عقلانی، دیدگاههای مختلف بدون محدودیت و با شدت و دقت سنجیده میشوند تا در نهایت سیاستی مبتنی بر نظریهای معتبر شکل بگیرد. نقطه مقابل آن، دولتهایی هستند که در آنها ارعاب، فشار، پنهانکاری اطلاعات یا سرکوب نظر مخالف، مجال بحث آزاد را میبندد و سیاست خارجی را از مسیر عقلانیت دور میکند.
نوآوری یا بازآرایی؟
با عنایت به آنچه بیان شد، پرسش اساسی این است که آیا این چارچوب بهراستی نو و بدیع است یا تنها با نوعی بازآرایی مفاهیم گذشته مواجهیم؟! شواهد نظری نشان میدهد، عناصر اصلی «عقلانیت استراتژیک» مرشایمر را میتوان بهسادگی از درون رئالیسم نئوکلاسیک استخراج کرد. برای نمونه، «نیکولاس کیچن» با طرح «پارادایم سیاست» بهمثابه یک «متغیر میانجی» که فشارهای نظاممند بینالمللی را ترجمه میکند، عملاً همان دو رکن مشورتیبودن و اتکا به نظریههای معتبر را صورتبندی کرده است؛ چراکه پارادایمها مجموعهای از مفروضات و الگوهای فکری نهادینهشدهاند که از مجرای آموزش اجتماعی و اجماع نخبگانی شکل میگیرند.
مفهوم «فرهنگ استراتژیک» در سنت سازهانگاری نیز قرابتی چشمگیر با ایده مرشایمر دارد. اندیشمندانی، چون «کالین گری» و «الستر جانسون»، فرهنگ استراتژیک را زمینهای میدانند که تصمیمات در بستر آن اتخاذ میشوند؛ الگوهای رفتاریای که تصمیمگیران در اثر تعامل، آموزش و بحث به دست میآورند، هم محصول فرآیندی مشورتیاند و هم در نگاه خود سیاستمداران، مبتنی بر گزارههایی معتبر. از اینرو، تمایز بنیادینی میان «عقلانیت استراتژیک» و «فرهنگ استراتژیک» دشوار مینماید، و این پرسش بیپاسخ میماند که مرشایمر چگونه میتواند بدون درغلتیدن به مغالطه، مرز روشنی میان این دو ترسیم کند.
آیا مشورت، عقلانیت را تضمین میکند؟
جدیترین ضعف نظریه از منظر روانشناسی سیاسی آشکار میشود. تقلیل عقلانیت به اتکای صرف بر نظریههای معتبر، بدون توجه به محدودیتهای شناختی، احساسات، ارزشها و نظام ادراکی تصمیمگیران، میتواند به خطاهای فاحش در تبیین سیاستگذاری بینجامد. مهمتر آنکه فرض همسانی عقلانیت فردی و جمعی محل تردید است؛ چنانکه قضیه مشهور «اَرو» در نظریه انتخاب اجتماعی نشان میدهد، تجمیع ترجیحات افراد لزوماً عقلانیت را در سطح گروه بازتولید نمیکند. افزون بر این، فرآیند مشورتی بهخودیخود ضامن تصمیم درست نیست. تصمیمگیری جمعی، بهویژه در مسائل امنیتی و راهبردی، آسیبهایی، چون زمانبَری، نفوذ افراد پشتپرده، و شکلگیری حس کاذب شکستناپذیری گروهی را در پی دارد. حتی بهتعبیر خود نظریه، آنجا که اختلافنظرها چنان بالا میگیرد که سرانجام یک تصمیمگیرنده نهایی از طریق داوری سیاست را برمیگزیند، دیگر نمیتوان فرآیند را بهمعنای دقیق «مشورتی» و در نتیجه «عقلانی» خواند. این تنش درونی نشان میدهد نظریه مرشایمر، رویکردی نسبتاً ناقص و گاه متناقض است که بخش زیادی از آن پیشتر در نظریههای دیگر بیان شده بود.
جمعبندی و توصیههای راهبردی
با وجود این نقدها، ارزش عملی نظریه را نباید نادیده گرفت. بزرگترین آورده «عقلانیت استراتژیک»، کمک به فهم منطق نهفته در راهبردهای متفاوت دولتها و پرهیز از برچسبزنی شتابزده است. این نظریه یادآور میشود رفتاری که از نگاه ما غیرعقلانی مینماید، ممکن است از منظر بازیگر انجامدهنده، بر پایه زمینههای راهبردی متفاوت، کاملاً عقلانی باشد. درک این نکته برای کشورمان که در محیطهای امنیتی قفقاز، آسیای میانه، خاورمیانه و خلیج فارس با تهدیدهای متعدد روبهروست، اهمیتی فوقالعاده دارد و به پاسخگویی دقیقتر و سیاستگذاری کارآمدتر یاری میرساند. هدف این نوشتار، شرح و نقد همزمان نظریه «عقلانیت استراتژیک» مرشایمر و روزاتو بود و نشان داده شد که این نظریه، با وجود انسجام و کاربردیبودن، نه چارچوبی کاملاً بدیع، بلکه بازآرایی هوشمندانه مفاهیمی است که پیشتر در رئالیسم نئوکلاسیک (بهویژه مفهوم پارادایم سیاست) و سازهانگاری (بهویژه فرهنگ استراتژیک) صورتبندی شده بودند؛ با این حال، در ساحت عمل فهم این نظریه آورده مهمی برای مطالعات سیاست خارجی و امنیتی کشورمان دارد. پاسخ تحلیلی به پرسش اصلی این است که ارزش این رویکرد نه در نوآوری نظری، بلکه در کارکرد روششناختی آن برای فهم دقیقتر رفتار بازیگران نهفته است. بر این مبنا، نخستین توصیه راهبردی آن است که نظام شناختی و ادراکی تصمیمگیران کشورمان از قیدوبندهای محدودکننده فاصله بگیرد و منافع ملی را در چارچوبی موسع و کلان همچون اقتصاد سیاسی بینالملل و تعریف فراگیر از امنیت بازتعریف کند. توصیه دوم به ماهیت سیال ائتلافها بازمیگردد و آن، اینکه در محیطی سرشار از عدم قطعیت، دوست و دشمن دائمی وجود ندارد و این منافع است که جهت حرکت دولتها را تعیین میکند؛ از اینرو دشمنی ما با یک بازیگر نباید مانع روابط سودآور با دیگران شود و در دوستیها نیز پرهیز از تعصب نابجا ضروری است. سومین توصیه، بهرهگیری حداکثری از نخبگان دانشگاهی و پژوهشگران برتر در فرآیندهای مشورتی و سطوح کلان تصمیمسازی است؛ حضوری که هم از تقلیل سیاست بینالملل به تصورات دور از واقع جلوگیری میکند و هم بازدهی تصمیمات را افزایش میدهد.
در چشمانداز پیش روی حیات سیاسی کشور تحت رهبری کشور، توان کشورمان برای صیانت از بقا و پیشبرد منافع ملی، در گرو ظرفیت نهادهای تصمیمگیر برای «خواندن ذهنیت» سایر بازیگران و طراحی کنشگرانه زمین بازی است. اگر افعال دیگران را با درک زمینه راهبردی آنان تحلیل کنیم، هم پاسخگویی دقیقتری خواهیم داشت و هم ابتکار عمل را در دست خواهیم گرفت. بدون شک این امر، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای زیست در اوضاع پرمخاطره کنونی منطقه و جهان است!