گاهی به تماشای کودکی مینشینی که دستان کوچکش را با اعتمادی کامل در دستان پدر و مادر میگذارد و هر نشانهای را تمام و کمال میپذیرد. جهان برای او در آینه چشمان والدینش معنا مییابد؛ اما بادهای بلوغ میوزند و آن کودک، کمکم قد میکشد و نگاهی تازه به آسمان میاندازد. اینجاست که گاه آن صدای آشنا، دیگر آن طنین همیشگی را در دل او ندارد. این فاصله، نه یک جنگ است و نه یک شکست؛ بلکه نشانهای طبیعی از فرآیند پیچیده و زیبای «شدن» است. در دل این تغییر، دگرگونیهای ژرفی نهفته است. مغز نوجوان و جوان در حال پوستاندازی است، بهویژه در بخشی که مسئول قضاوت، تصمیمگیری و سنجش پیامدهاست. همزمان، هویت او مثل قالیای در حال بافت، رنگهای مستقل بودن را به خود میگیرد. یکی از راههای این هویت تازه، متفاوت بودن و بازنگری در آنچه پیشتر پذیرفته شده است. دنیای او نیز با دنیای والدینش تفاوتهای بنیادین پیدا کرده؛ عصر دیجیتال، سرعت تحولات و شبکههای اجتماعی، چشماندازهای جدیدی پیش رویش گشوده که تجربه زیسته نسل قبل را به کلی دگرگون کرده است. گاهی این گفتوگو، شبیه صحبت دو نفر با دو زبان مختلف میشود؛ یکی با گویش امنیت و تجربه سخن میگوید و دیگری با لهجه کنجکاوی و آزمون. وقتی والدین پیش از سخن گفتن، گوش میدهند تا بفهمند، نه اینکه پاسخ دهند، فضایی ایجاد میکنند که در آن اندیشه جوان، احساس ارزشمندی میکند. این به معنای تأیید همه رفتارها نیست، بلکه به معنای احترام به حق او برای اندیشیدن و احساس کردن است. در نهایت، این رابطه نیازمند تغذیه از عشق بیقید و شرط است. فرزند باید بداند که حتی در اوج اختلاف نظر، پناهگاه عشق والدین، امن و پابرجاست. والدین نیز باید بپذیرند که پروردن عقلی مستقل، بزرگترین موفقیت آنان است، حتی اگر آن عقل گاهی مسیری متفاوت را برگزیند.