ملت عزیز ایران
دلم ریخت. مشغول کامنتهای یک کتاب بودم، متوجه گذر زمان نشدم. دو دل بین رفتن و نرفتن، دیدم یک نفر توی کانالش نوشته: «نگران خلوت بودن خیابانها نباشید؛ مردم از ظهر تا غروب خسته از مراسمات بودند، نیامدنشان طبیعی است!»
دلم ریخت. دعواهای گروهها بعد از توئیتهای ترامپ ملعون را هم از بعدازظهر دیده بودم. نگرانتر شدم. سریع زدم بیرون. توی راه به این فکر میکردم که حالا چطور روایت کنم این خلوت شدن را. این نیامدن را. سرد شدن مردم را. اعصابشان خراب است از این سکوت چند ساعته مسئولان. حتماً نیامدهاند؛ آنهایی هم که آمدهاند، حتماً با دستنوشتههای تند آمدهاند. هی توی ذهنم بالا و پایین میکردم که امشب از سختترین شبهای روایت خیابان است. من هر شب دور میدان را کامل میچرخیدم، بین مردم رد میشدم، خوب نگاه میکردم که چیزی از دستم در نرود؛ که بتوانم، در حد وسع ناچیز خودم هم که شده، یک قاب کوچک از این عظمت را بگنجانم توی کلماتم. الان که این کلمات را مینویسم، یک گوشه از پیادهرو، پشت یک ستون برق، خودم را به زور چپاندهام. فقط توانستم از یک مسیر میدان وارد بشوم و از یک مسیر دیگرش خارج. تازه آن راه باریکه را هم پشت پرچم یک بابایی پیدا کردم؛ با قدمهای مورچهای. دست و پای چند نفر را له کردم، چون فشردگی جمعیت جلوی پایم را تاریک کرده بود و نمیگذاشت جایی را ببینم. چادر دو تا خانم هم زیر پایم کشیده شد؛ برگشتند چشمغره رفتند برایم. هر چه چشم چرخاندم دنبال یک دستنوشتهای، فحشی چیزی، فقط سجادههای پهنشده برای نماز استغاثه به امام زمان دیدم. سجادهها باز کف خیابان فرش شده بود. صفهای فشرده مردم آرام کف خیابان همچنان ایستاده بود؛ بعد از چهلوهشت شب. الکی که نیست. «ملت عزیز ایران» خوب امانتداری میکنند، چون یک نفر رویشان حساب کرد، سپرد دستشان و رفت. فروغ زال
گریههای مردانه
بعد از چند سال زندگی مشترک، میدانستم دوست ندارد کسی اشکش را ببیند. گاهی از خودم میپرسیدم اصلاً گریه میکند؟ یکبار پیش از محرم برایش «دستمال اشک» خریدم. گاهی از سر کنجکاوی بعد مراسم چک میکردم ببینم خیس شده یا نه. حتی در سوگ عزیزترین آدمهای زندگیاش هم ندیدم شانههایش بلرزد. در فراق رفقای شهیدش هم فقط دیده بودم نماز و دعا میخواند و وقت و بیوقت سر مزارشان میرود. تنها یک خاطره از گریهاش داشتم؛ خواب ماندیم و نماز صبحمان قضا شده بود. با صدای هقهق غریبانهای از خواب پریدم؛ دیدم سر به سجده گذاشته و با تمام وجود به درگاه خدا ضجه میزند: «چه خطایی کردم که امروز لایق عبادتت نبودم...؟»، اما این روزها… همهچیز فرق کرده. حالا هر کجای خانه که باشم، صدای گریهاش تا عمق جانم مینشیند و هقهق مردانهاش بلند میشود. پای هر کلیپی از «آقا» یا «دانشآموزان میناب» یا مردم مظلوم لبنان که مینشیند، با سرآستین همان لباس سیاهی که حتی موقع خواب هم از تنش درنمیآورد، اشکش را پاک میکند. آقا! غمت با مردهای ما چه کرد؟ دیشب مادرش زد روی شانهاش و گفت: «روله، چهلم آقا هم که گذشت، دیگه این پیراهن سیاه رو از تنت دربیار...» سرش را بلند نکرد؛ فقط گفت: «آقا که هنوز دفن نشده!».
اما این اشکها فقط مال خلوتهایش در خانه است. توی میدان، رجز میخواند و دندان روی هم میسابد و در مقابل دشمن، به خونخواهی قائد شهید ایستاده است.
دختری با شش نسخه شاهنامه
دستم را مشت کرده بودم زیر چادرم و با اینکه میدانستم ته قصه چه میشود، همراه بابای الهام داشتم میگفتم: «خدا کنه سالن ورزشی رو نزده باشه...» الهام رفته بود کلاس والیبال. همان روزی که آمریکا تهران را زد و میناب را زد و کسی فکر نمیکرد لامرد را هم بزند. عصر شنبه که صدای انفجار بلند میشود، بابا و مامان و برادر الهام میآیند توی حیاط، دود میبینند، میفهمند از سمت سالن ورزشی است و میروند ببینند چه خاکی بر سرشان شده. در مسیر هم بابای الهام، به رسم بیستوهشت سال روضهخوانی و تعزیهگردانی، زیر لب زمزمه میکرده: «سری به نیزه بلند است در برابر زینب/ خدا کند که نباشد سر برادر زینب...»
بعد هم میرسند به قیامت ورزشگاه و پیکر غرق خون دختر را میبرند بیمارستان و دکتر میگوید: «آقای زائری، تقلا نکن... تموم شده...» اینجای قصه که رسید، آرزو کردم کاش بابای الهام روضهخوان نبود. خطبهخط عاشورا را ریخت توی قصه دخترش و جگر خودش را و جگر ما را سوزاند. اصلاً قصه الهام از همان دو سالگی با دم و دستگاه حسین (ع) و حماسه و شاهنامه گره خورده بود. از همان وقتی که مادرش روسری سبز و سربند برایش میبسته و با بابا میفرستاده تعزیه تا نقش حضرت رقیه (س) را اجرا کند. یا وقتی به جای لاک و کیف و عروسک، از بابایش شاهنامه طلب میکرده و شاهنامهخوان قهاری بوده است. بزرگتر که میشود، پایش را میکند توی یک کفش که میخواهد نقش حضرت سکینه (س) را زیر چادر و روبنده، وسط گرمای پنجاهوپنج درجه لامرد اجرا کند. توی تمام یک ساعتی که بابای الهام از دخترش، از چادر نقش حضرت سکینه (س) و از شش نسخه شاهنامهای که حالا گوشه اتاقش است گفت، مامانش اشک ریخت، آه کشید و دوباره اشک ریخت. آخرش هم رفت روی صحنه، کنار همسرش ایستاد و گفت: «من دخترم رو به پدر شهیدم سپردم؛ به شهید سید علی خامنهای...!»
پن: شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، آمریکا میخواسته موشک PRSM را برای اولینبار آزمایش کند تا ببیند آنقدری که خرج ساختنش کرده، آدم میکشد یا نه. سهتایش را میاندازد روی لامرد. موشک PRSM اینطوری است که چند متر مانده به هدف، توی هوا منفجر میشود و هزاران ترکشش تا شعاع سیصد–پانصد متری محل، جان میگیرد و خون میریزد. شهید الهام زائریـ دخترک یازدهساله قصه ماـ و بیست شهید دیگر، قربانی آزمایش PRSM شدند. فاطمه افضلی
پرچم سلاح ماست
هوا به نسبت روزهای قبل بهتر بود. سوز و باران روزهای قبل را نداشت. همین باعث شد وسط خودروپیمایی جلوی موکب شجره طیبه توی چایکنار بایستیم و کنار خادمان موکب پرچم تکان دهیم.
شب نزدیک نیمه بود. ماشینهای آذینبسته به پرچم ایران و تصویر آقایان انقلاب از جلوی ما میگذشتند. برای همراهی با ما پرچم تکان میدادند یا مشت گرهکرده خود را نشان میدادند.
در همین میان، یک ماشین پا روی پدال ترمز گذاشت. جلوی پای من ایستاد. شیشهای را که به خاطر سرما بالا بود، پایین کشید و در حالیکه چشمش به دنبال پرچم من بود گفت: «بیدا دا بیزه پرچم ورین. (یه پرچم هم به ما بدید.)»
پرچمم را سفت چسبیدم و گفتم: «این مال خودمه، اضافه نداریم.»
پرچم در حکم سلاح این روزها و شبهای ماست؛ نمیتوانستم بهسادگی از دستش بدهم. این اتفاق چندین و چند بار تکرار شد. همینطور ماشین بود که میایستاد و سرش را از باریکهای که از شیشه پایینکشیدهشده درست شده بود، بیرون میآورد و میگفت: «او پرچمی ور منه دا. (اون پرچم رو بده به من دیگه.)» تنها کاری که از دست من برمیآمد ابراز شرمندگی بود.
شب داشت از نیمه میگذشت. موکب دعای فرج پخش میکرد. در همین اثنا، هنگام جمعکردن موکب، ماشینی جلوی پای محمدمهدی ترمز کرد. پسر جوانی پشت فرمان نشسته بود. دست چپی که سیگار لابهلای انگشت اشاره و انگشت وسطش بود را به فرمان تکیه داده بود. سرش را از شیشه سمت شاگرد نزدیک آورد و گفت: «پرچمیوی ور منه. (پرچمت را به من بده.)»
محمدمهدی با لبخند گفت: «نمیشه. این پرچم مال منم نیست، مال دخترمه. بدمش، بعداً قشقرق به پا میکنه.»
از او اصرار و از محمدمهدی انکار.
داداشم که پافشاریهای پسر را دید، به محمدمهدی گفت: «پرچمو بده بهش. من برات پرچم پیدا میکنم.»
محمدمهدی پرچم را از روی دوش خودش برداشت و گذاشت روی دوش شیشه ماشین. رفتم جلو تا آخرین عکس یادگاری از پرچمی را که سوار ماشین خارجی شده بود، ثبت کنم. پسر متوجه شد. سقف ماشینش را باز کرد و شروع کرد به رجزخوانی.
«الان اینوری یا اونوری معنی نداره، الان بحث، بحث وطنمونه.»
این را گفت و گوشیاش را جلو آورد. به پسزمینه گوشیاشـ که عکس رهبر شهید بودـ اشاره کرد و گفت: «من دهههفتادی این آقا رو دوس دارم. حالا یا خودش باشه یا ورژن جدید که پسرشه. من پسرشم میخوام و پشتشم.»
بعد اشاره کرد به خودش و محمدمهدی و گفت: «آقا، ما و شما با هم مملکت رو میسازیم.»
حرفهایش که تمام شد، با همسرم خداحافظی کرد. پا روی پدال گاز گذاشت و با سرعت بالا از جلوی ما رد شد و رفت. من زل زدم به پرچممان که باد پیچیده بود لابهلای تار و پودش.
باید برای شبهای بعد فکری میکردیم. ابراز شرمندگی در قبال ماشینهایی که دوست داشتند با پرچم توی شهر بچرخند و پرچم نداشتند، درست نبود. باید ماشینهای شهر مسلح میشدند به پرچم ایران....
کبری جوان