صبح صادق >>  صفحه آخر >> اخبار ویژه
تاریخ انتشار : ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۹  ، 
کد خبر : ۳۹۱۰۱۹

روایت

پایگاه بصیرت / معصومه دستجانی‌فراهانی

هوای تو

ویرانی خانه هموطن تماشا ندارد. نروم نمی‌توانم درک کنم. نبینم نمی‌توانم بنویسم. هربار که تل خانه‌ها را می‌بینم، «الهی جگرشان بسوزد» را از ته دل می‌گویم.

آوار خانه برایم تازگی ندارد. کم تل و آوار ندیده‌ام. چند سال مسیر هر روزه‌ام، خانه‌های در حال تخریب برای بلواری عریض و طویل در مرکز شهر بود. همان موقع هم می‌ایستادم و از نقش مانده روی دیوار، حدس می‌زدم. طاقچه‌های گچ‌بری چهل یا پنجاه ساله. کاشی‌های کرم رنگ با گل‌های قهوه‌ای. رد سیمان راه‌پله‌ها روی دیوار. کاغذ دیواری‌های گل‌ریز. بعد حدس می‌زنم، آشپزخانه‌شان ته‌ته خانه دو طبقه بوده است. درخت انجیرشان هنوز سبز است. این طاقچه‌ها وسط اتاق پذیرایی‌شان سمت حیاط بوده. عروسی و عزاها. روضه‌ها و مولودی‌ها. شب‌نشینی‌ها و چاشت خوردن‌ها. لابد خانه ایوان هم داشته. سعی می‌کنم خاطرات آدم‌های ندیده خانه‌ها را توی ذهنم مجسم کنم.

راننده از خدا خواسته می‌گوید: «ورودی کوچه مسدود است.» پیاده می‌شوم. صفحه گوشی را نگاهی می‌اندازد و ادامه می‌دهد.

ـ یک دقیقه راه است.

از خم کوچه می‌گذرم. دو مرد کنار مزدا وانت دارند شیشه خالی می‌کنند. آدرس خانه بمباران شده را می‌پرسم. کمی جلوتر در کوچه‌ای در حاشیه شهرکی در حاشیه شهر، خانه‌ها خالی شده است.

وسط کوچه از ویرانه خانه هیچ نمانده است. خانه کناری را بازسازی می‌کنند. مصالح ساختمانی را جای زمین خانه ریخته‌اند. خانه پشتی هیچ در و پنجره‌ای ندارد. کولر گازی، یک وری روی دیوار آویزان مانده. یک طرف، خانه چهار طبقه‌ای متروکه شده. بنیاد مسکن دستور تخریب داده. تا انتهای کوچه می‌روم. دو خانه انتهای کوچه روبه‌روی هم آسیب زیادی ندیده و ساکنانش در خانه‌اند. روی درب همه خانه‌ها نوشته «ورود بدون مجوز ممنوع!»

مجوز هم داشتم پایم نمی‌کشید در خانه‌های زخمی مردم پا بگذارم. برمی‌گردم و روبه‌روی زمین خالی که حتی دیگر آوارش هم نمانده می‌ایستم. اثر ترکش و موج انفجار کمتر از جا‌های دیگر در اطراف دیده می‌شود. از اهالی کسی نیست. از کوچه بیرون می‌آیم و کنار بوستان روبه‌روی کوچه از پیرمردی شماره کوچه را می‌پرسم.

کوچه هشتم، هشتم امام رضا، رضا به حکم قضا، مثل بچگی‌هایم برای حفظ دوازده امام می‌خوانم. بغض، ریخته روی شادی کودک درونم و چهره‌ام درهم شده؛ یعنی بچه‌های این خانه چه حالی داشته‌اند آن روز....

خانمی به کوچه نزدیک می‌شود و از کسی ساعت برنامه را می‌پرسد. می‌روم سمتش و می‌پرسم: «شما نویسنده هستید؟» شاعر است. این را نمی‌گوید و می‌گوید: «چقدر چهره شما آشناست!» سرکیف نیستم توضیح بدهم. لبخند می‌زنم.

ـ نویسنده‌ام.

ساعت پنج محفل دارند و شاعر‌ها دعوتند. منتظر ماشین هستم. کم‌کم کوچه شلوغ می‌شود. کمی آن طرف‌تر سقفی با پارچه زده‌اند و صندلی چیده‌اند. مردی روی صندلی نشسته و آدم‌ها را برانداز می‌کند. خیلی‌ها در کوچه رفت و آمد دارند. مسئولان، عکاسان و فیلم‌سازان. خانم و آقایی با دو فرزند خردسال‌شان وارد کوچه می‌شوند. سؤالاتی می‌پرسند. خانه‌ها را می‌بینند و به افسوس سر تکان می‌دهند. زن روی زانویش می‌زند و چیزی می‌گوید.

مرد سر موتور را کج می‌کند و دور می‌زند و از کوچه بیرون می‌آیند و می‌روند. نیمی از تاج نمای خانه آجرنمای دوبحر سرکوچه ریخته. خانمی سفیدرو با عصا از کوچه بیرون می‌آید.‌

می‌پرسم: «حاج خانم شما ساکن همین کوچه‌اید؟» تأیید می‌کند و می‌پرسد: «از طرف کجا هستی؟»

مختصر جواب می‌دهم. دل و دماغی نمانده که سؤال و جواب بشوم یا سؤال و جواب کنم. زن با همان جواب مختصر تعریف می‌کند. شب صدای پهپاد را شنیده‌اند. بعد صدای انفجار و موجی که محله آرام‌شان را به هم ریخته. کارشناسان گفته‌اند که خدا با شما بوده روبه‌روی خانه زمین خالی و ساختمان نیمه‌کاره بوده و قدرت تخریب موج را گرفته است.

همسایه‌ها نمی‌دانستند صاحب خانه‌ای که دیگر خانه نیست، شغلش چه بوده. مادر دو برادر شهید یک روز آمده و از تمام اهل محل حلالیت خواسته که ببخشید برای زدن پاره‌های تنم شما را ترساندند.‌

می‌پرسم: «شهید نوجوان که تنها شهید شده کدام خانه بوده؟» یکی دو خانه آن‌طرف‌تر بوده و موج، کمد خانه را انداخته و پسر زیر کمد مانده و شهید شده. جهادی‌ها تا یک هفته‌ای بین آوار دست و پا پیدا می‌کردند. یک روز که همسایه پرسیده امروز چی پیدا کردید؟

گفتند: «یک انگشت...» به ساکنان هم سپرده‌اند آوار‌ها را نگذارید ببرند تا ما تکه‌های پیکر مطهر شهدا را پیدا کنیم. من وقتی آمده‌ام که دو روزی هست تمام آوار خانه را برده‌اند. گوشم با همسایه شهداست که آخر حرف‌هایش دشمن را نفرین می‌کند. مخصوصاً داخلی‌ها را. راننده می‌رسد. اشاره می‌کنم که الان می‌آیم. تا راننده کوچه را دور بزند خداحافظی می‌کنم. زیر لب می‌گویم: «می‌روم و نمی‌رود از سر من هوای تو...»

مگر مرگ یادتان را از من بگیرد، همشهری‌های نادیده شهیدم.

 

جنایت خیابان جاجرودی

محمدحسین عظیمی

قدش برای یک زن بلند به نظر می‌رسید. با عینک دودی و لچک مشکی‌رنگی که روی سرش گذاشته بود، شکل حقوقی‌ها شده بود؛ احتمالاً وکیلی چیزی بود. داشت وسط خیابان شهید جاجرودی و بین آن چهار آپارتمان بیست واحدی‌ای که با موشک، دل و روده‌اش بیرون زده و سقف‌هایش روی هم ریخته شده بود، برای مرد کنار دستش توضیح می‌داد که «اسرائیل همه تارگت‌هایش را نقطه‌ای انتخاب می‌کند» و نمی‌داند چرا این چهار ساختمان را که همه ساکنانش غیرنظامی بوده، مورد اصابت قرار داده است.

من کجا بودم؟ ده‌دوازده متر جلوتر. در فاصله دو ساختمان اول و دوم؛ بعد از نوار خطر زرد، داشتم از کفش اسکیت صورتی و عروسک خرس قرمز وسط آوار عکس می‌گرفتم و هم‌زمان به توضیحات آن زن هم گوش می‌دادم که صدای مردانه بلندی، آنقدر بلندتر که دیگر چیزی از فرکانس صحبت‌های زن نشنیدم، حواسم را برد سمت خودش: «آقای محترم! آقاا! ما این نوار خطر رو برای شما گذاشتیما. بیا عقب. اونجا خطرناکه. ممکنه آوار بریزه رو سرت.»

در فاصله زمانی و مکانی برگشت به سمت صدا، خودم را جمع‌وجور کردم و دو سه دلیل هم تراشیدم: «دیدم کارگرا دارن آوار توی ساختمونا رو تخلیه می‌کنن، این خط زرد هم که شل و ول شده، رفتم جلو...»

نذاشتم رد عصبانی چشم‌هایش به من اصابت کند. بلافاصله پرسیدم: «شما از نیرو‌های جهادی هستین؟»

«جهادی» را یک‌طور باافتخاری ادا کردم، جوری‌که ابرو‌های هفتی و چهره در همش حالت عادی گرفت و با همان صدای بم و تکان دادن سر بهم جواب مثبت داد. مرد چهارشانه و قدبلند بود. آنقدر بلند که از من هم چند سانتی بالاتر رفته بود. ریش‌های جوگندمی‌اش هم تا وسط‌های گردنش می‌رسید.

ـ می‌تونم توی ساختمونا برم؟ هرچی از نزدیک جزئیات رو ببینم، حرف برای گفتنم بیشتره.

چند ثانیه به چهره‌ام خیره شد و انگار تصمیمش را گرفته باشد، ساختمان روبه‌رویی را نشانم داد.

ـ بیا بریم اینجا. طبقه بالاییش رو نریا. خطرناکه.

یک دستش دستکش پلاستیکی داشت و توی دست دیگرش پلاستیک شفاف دسته‌داری گرفته بود. کمی ازش دور شدم و رفتم سمت وسایلی که داخل خانه بود. کف حیاط چند تا کتاب روی هم تلنبار شده بود: توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت، صحیفه سجادیه و چند کتاب دیگر. «شاه‌جنگ ایرانیان» ذبیح‌الله منصوری را هم توی یکی از اتاق‌ها دیدم با یک من خاکی که رویش نشسته بود.

داخل هال رفتم. صدای خرد شدن آوار زیر کفش و خاک و خُلی که توی حلقم می‌رفت، دهانم را تلخ کرد. زیر چند بند انگشت آوار، صورت خاک‌گرفته فرش لاکی‌رنگ خانه را هم دیدم. در فریزر توی آشپزخانه باز بود و بوی گندیدگی غذا‌ها و مگس‌هایی که دورشان می‌چرخیدند، صحنه مشمئزکننده‌ای ساخته بود.

مرد توی حیاط با گوشی‌اش حرف می‌زد: «علی جان! حرکت کردی؟ این تیکه گوشت رو نبردی که!» و پلاستیک دسته‌دارش را چند سانت بالاتر گرفت.

چشم‌هایم گرد شد و قلبم مچاله: «اینا گوشت انسانن؟»

سرش را به علامت تأیید تکان داد. خودم را نباختم. تلخاب دهانم را قورت دادم: «از کجا بین این همه آوار تشخیص میدین؟»

صدایش از آرامی به بی‌خیالی می‌زد؛ ولی مطلقاً بی‌حس نبود: «دیگه بعد از این همه وقت توی آوار گشتن و جنازه دیدن، از بافت و رنگش تشخیص می‌دیم. حتی گوشت انسان و حیوان رو هم می‌فهمیم.»

به گوشت جزغاله و سیاه توی پلاستیک نگاه کردم و پشت سرش به در ساختمان رسیدم.

خانم حقوقی ایستاده بود همان‌جا. جلو رفتم و به یادمانی که برای شهدای آن چهار ساختمان درست کرده بودند، خیره شدم. خانم حقوقی رفت سمت آقای جهادی. نمی‌دانم بحث‌شان چه بود. ذهنم درگیر خرابی‌هایی بود که دیده بودم؛ ولی از یک جای بحث به بعد تن صدا یا محتوای حرف‌های زن، گوش‌هایم را تیز کرد.

-می‌تونم ازش عکس بگیرم؟

رو برگرداندم. به گوشت‌های سوخته اشاره می‌کرد.

مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم‌ثانیه‌ای بعد از آنکه صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. اگر تن صدای زنانه را ازش حذف می‌کردی، الگوی گریه‌اش مثل مرد‌ها بود. مَفصل بازو و مچ را روی صورتش گرفت و‌های و‌های ضجه می‌زد. چند بار وسط اشک‌هایش اسرائیل را لعنت کرد و دوباره به گریه‌اش ادامه داد. از آنچه به سر زن آمده بود جا نخوردم. انتظارش را داشتم ولی نه اینقدر. جزئیات همیشه اثربخش است. هرچه دور بایستی و آرماتور‌هایی را که مثل دل و روده از ساختمان بیرون ریخته، نگاه کنی، حسی نمی‌گیری. تمام احساسات در همین جزئیات است. در همان اسکیت صورتی، خرس عروسکی قرمز، همان توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت و همین گوشت‌های سوخته توی پلاستیک دسته‌دار شفاف.

جزئیات آدم را بیچاره می‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات