پس از آنکه روشن شد بسیاری از تعارضهای میان مصلحت و تفکر انقلابی، حاصل «مصلحتهای موهوم» است، اکنون میتوان به ریشههای عمیقتر دوگانهانگاری میان این دو پرداخت. تجربه تاریخی جمهوری اسلامی و نیز تجربه صدر اسلام نشان میدهد مسئله اصلی، نه حضور مصلحت در عرصه تصمیمگیری، بلکه خطا در تشخیص و فهم مصلحت است. این خطا، دستکم از دو مسیر اصلی بازتولید شده و همچنان بر ذهنیت عمومی سایه انداخته است. نخستین ریشه، مصلحتسنجیهای نادرست است؛ تصمیمهایی که در زمان خود به نام مصلحت اتخاذ شدهاند، اما با گذر زمان نادرستبودن آنها آشکار شده است. نمونهی روشن این مسئله، استمرار سیاست کاهش جمعیت در دهه هفتاد است. این سیاست، در آن مقطع با اتکاء به برخی تحلیلهای کارشناسی، بهعنوان مصلحت کشور معرفی شد، اما بعدها آثار زیانبار آن در قالب بحران جمعیتی، کاهش نیروی مولد و تهدیدهای راهبردی نمایان گردید. طبیعی است که تکرار چنین تجربههایی، ذهنیت جامعه را به این سمت سوق دهد که «مصلحت» مفهومی لغزنده و حتی خطرناک است و هرجا نام آن به میان میآید، باید نگران قربانی شدن حقیقت بود. اما ریشه دوم، عمیقتر و تعیینکنندهتر است؛ عدم فهم دقیق از مفهوم و مصداق مصلحت. در بسیاری از موارد، مسئله نه خطای محاسباتی، بلکه ناتوانی در درک جایگاه مصلحت در منظومهی حق و حقیقت است. این خطا را میتوان بهوضوح در برخی خوانشها از تاریخ اسلام مشاهده کرد. وقتی توجیهات ناروایی که برای غصب خلافت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) ارائه شد، «مصلحت» نامیده میشود، طبیعی است که مصلحت در برابر یکی از بزرگترین حقایق تاریخ اسلام قرار گیرد. اما پرسش بنیادین اینجاست: آیا این توجیهات واقعاً مصلحت بودند، یا صرفاً نام مصلحت را بر خود گذاشته بودند؟ همین پرسش، ما را به نقطهای کلیدی میرساند. اگر آن توجیهات مصلحت بودند، پس سکوت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) پس از شهادت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) چه بود؟ آیا این سکوت، که برای حفظ امت اسلام و جلوگیری از فروپاشی جامعه نوپای اسلامی صورت گرفت، در برابر حقیقت قرار داشت یا عین تحقق حقیقت در شرایط خاص تاریخی بود؟ اگر مصلحت ذاتاً قربانگاه حقیقت است، باید این مصلحتاندیشی علوی را نیز نفی کرد؛ نتیجهای که حتی منتقدان سرسخت مصلحت هم حاضر به پذیرش آن نیستند. نمونهی مشابه را در صلح امام حسن (علیهالسلام) میبینیم؛ جایی که برخی یاران، این تصمیم را برنتافتند و حتی امام خود را با تعابیری تند خطاب کردند، زیرا گمان میکردند حقیقت در پای مصلحت ذبح شده است. در نهایت، اگر این دو ریشهـ مصلحتسنجیهای نادرست و عدم فهم دقیق مصلحتـ اصلاح نشود، دوگانهانگاری میان مصلحت و تفکر انقلابی همچنان بازتولید خواهد شد. حال آنکه در منطق حکمرانی اسلامی، مصلحت نه در برابر حقیقت، بلکه تجلی عقلانی همان حقیقت در سطح جامعه است؛ مصلحتی که اگر درست فهم شود، نه تنها قربانگاه حقیقت نیست، بلکه ضامن بقای آن است.