تاریخ انتشار : ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۳۸  ، 
کد خبر : ۳۸۷۳۱۶
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام علی‌اکبر ناطق نوری از رخداد‌های بهمن ۱۳۵۷

در محاصره سیل مردم

پایگاه بصیرت / مهدی سعیدی

ماجرای حضور حضرت امام (ره) در فرودگاه مهرآباد و چگونگی رسیدن ایشان به بهشت زهرا و برگزاری آن سخنرانی تاریخی، یکی از ماجرا‌های پیچیده‌ای است که از زبان افراد نادری نقل شده است. از جمله افرادی که در آن ساعات پراضطراب در کنار حضرت امام (ره) حضور داشته، «حجت‌الاسلام علی‌اکبر ناطق نوری» است. وی در کتاب خاطراتش حوادث آن ساعات سرنوشت‌ساز را اینگونه نقل می‌کند:

«وقتی هواپیمای حامل امام در فرودگاه نشست، مرحوم مطهری از طرف جامعه روحانیت به عنوان خیرمقدم به امام داخل هواپیما رفت. از باند فرودگاه تا سالن، امام را با یک بنز آوردند. در عکس‌های مربوط به استقبال، آقای صباغیان دیده می‌‎شود. این آقایان همه جا را قبضه کرده بودند، لذا پریدم و تریبون را گرفتم و با بلندگو مردم را هدایت کردم تا امام بتواند صحبت کند.

بعد از پایان مراسم، وقتی امام خواست تا سوار بلیزر شود، دید یکی از این آقایان، نمی‌دانم یزدی یا صباغیان، داخل ماشین نشسته است. امام خطاب به او فرمود که بفرمایید پایین. هوشیاری و دقت امام در مسائل خیلی عجیب و غریب بود. آدم احساس می‌کرد که امام قبلاً یک دوره در عالم رهبری کرده بوده و این دومین باری است که رهبری می‌کند....

امام داخل ماشین با دست تکان دادن به مردم اظهار محبت می‌کرد و به دنبال آن مردم بیشتر تحریک می‌شدند. آقای رفیق‌دوست می‌گفت که در آن هنگام امام می‌خواست از ماشین پیاده بشود؛ ولی من قفل مرکزی ماشین را زده بودم و هر چه امام تلاش می‌کرد در ماشین را باز کند، نمی‌توانست. هجوم جمعیت باعث نگرانی من شده بود، تا اینکه شما را روی کاپوت ماشین دیدم و پس از آن مقداری خیالم راحت شد. در نتیجه فشار جمعیت، ماشین امام خراب شده بود. استارت نمی‌خورد، جوش آورده بود. این ماشین شده بود یک تکه آهن قراضه و نمی‌شد ماشین را هُل داد. اصلاً یک سناریوی عجیبی بود. یک وقت دیدیم یک هلی‌کوپتر آمد و نزدیک ما نشست. چون در کمیته استقبال بحث آماده کردن هلی‌کوپتر مطرح بود، لذا من منتظر بودم که هلی‌کوپتر بیاید و در واقع هلی‌کوپتر جزء برنامه بود. فاصله ماشین امام تا هلی‌کوپتر حدود ۱۰۰ متر بود. شاید یک ساعت و نیم طول کشید تا با هُل دادن، ماشین حامل امام به نزدیک هلی‌کوپتر رسید. علت آن هم این بود که به پشت سری‌ها داد می‌زدیم که به جلو هُل بدهند، جلویی‌ها هم به عقب هُل می‌دادند. در نتیجه ماشین جای اولش بود. آقای محمد طالقانی از کشتی‌گیران خوب در این موقع آنجا بود. او خیلی کمک کرد تا از این مخمصه نجات پیدا کردیم....

هلی‌کوپتر می‌خواست بپرد، اما مردم به آن آویزان شده بودند. وضعیت خیلی خطرناک بود. خلبان گفت: «ممکن است هلی‌کوپتر منفجر بشود، نمی‌توانم بپرم. اما مگر می‌شود بگویی مردم آویزان نشوید.» گفتم: «آقا ببین هر کاری که خودت می‌خواهی بکن ما که بلد نیستیم.» خلاصه با زحمت، هلی‌کوپتر پرید. امام و احمدآقا و آقای محمد طالقانی و بنده داخل هلی‌کوپتر بودیم. بعد از اینکه آمدیم روی آسمان، نمی‌دانستیم چه کار کنیم و برنامه‌ای هم نداشتیم. خلبان یک دور بالای قطعه ۱۷ جایگاه سخنرانی زد و گفت: «خیلی شلوغ است، نمی‌شود بنشینیم. می‌شود به مدرسه رفاه برویم.» گفتم: «آقا امام اصلاً از فرانسه به خاطر شهدای ۱۷ شهریور اینجا را انتخاب کرده، حالا تو می‌گویی نمی‌توانم بنشینم برویم رفاه! چاره‌ای دیگر نیست باید بنشینی.» چند بار دور زد و مردم هم نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند که چه کسی داخل هلی‌کوپتر است. سرانجام هلی‌کوپتر در محوطه باز نشست...

امام در جایگاه قرار گرفت، مرحوم شهید مطهری یک سخنرانی کوتاهی کرد. امانی، پسر شهید امانی، به عنوان فرزند شهید، برنامه‌ای اجرا کرد و حضرت امام سخنرانی تاریخی خود را شروع کرد. من هم بدون عمامه و عبا تلاش می‌کردم تا مردم ساکت شوند. حتی احمدآقا گفت: «بدون عمامه و عبا، بغل دست امام هستی، بد است.» گفتم: «مرد حسابی در این کشمکش از کجا عمامه و عبا پیدا کنم.» آقایان مرحوم شهید صدوقی، مرحوم شهید مفتح، شهید دانش منفرد و آقای معادیخواه و بادام‌چیان و حمیدزاده و انواری در جایگاه حضور داشتند.

سخنرانی امام که تمام شد به آقایان گفتم: «یک دالان درست کنید تا به طرف هلی‌کوپتر برویم.» هنوز به هلی‌کوپتر نرسیده بودیم که هلی‌کوپتر بلند شد، اینجا نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. در اثر کثرت جمعیت به جایگاه هم نمی‌توانستیم برگردیم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد، هر کس زورش بیشتر بود دیگری را پرت می‌کرد. آقایان مفتح و انواری حال‌شان بد شد و افتادند. من و حاج احمدآقا ماندیم. پهلوانان زیادی آنجا بودند، هر کدام‌شان عبای امام را می‌گرفتند و به سمت خودشان می‌کشیدند. عمامه امام از سرش افتاد. یک عکس قشنگی از امام از اینجا گرفته شد که چشم‌های امام به طرف آسمان است و بنده می‌فهمم که امام دیگر تسلیم حق شد و تن به قضای الهی داده بود...

حالا ماندیم چه کار کنیم. یک آمبولانس مربوط به شرکت نفت ری آنجا بود. گفتیم: «آمبولانس را بیاورید دم جایگاه.» عقب آمبولانس سمت جایگاه واقع شد. احمدآقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شدند. باز هم عبای امام گیر کرد. عبا را کشیدم و گفتم: «آقا عبا نمی‌خواهید.» عبای امام را زیر بغلم گرفتم و خیلی سریع بغل راننده نشستم و گفتم: «برو» گفت: «کجا؟» گفتم: «از بهشت زهرا بیرون برو.» کمک ماشین را زد و از پستی و بلندی سنگ‌های قبر ماشین حرکت کرد و آژیر می‌کشید و از بلندگوی آمبولانس می‌گفتم: «بروید کنار، حال یکی از علما به هم خورده، باید او را به بیمارستان برسانیم.» اگر می‌فهمیدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تکه‌تکه می‌کردند.

از بهشت زهرا که بیرون آمدیم بدنه ماشین از بس که به این نرده و سنگ‌ها خورده بود، له شده بود. یک مقداری که به سمت تهران آمدیم، هلی‌کوپتر از بالا آمبولانس را دیده بود و در یک فرعی که واقعاً گل بود نشست، ما هم با آمبولانس خودمان را به هلی‌کوپتر رساندیم. مجددا جمعیت به ما هجوم آورد؛ ولی با زحمت توانستیم امام را سوار هلی‌کوپتر کنیم....»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات