صبح صادق >>  صفحه آخر >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۳  ، 
کد خبر : ۳۹۰۳۰۴

داستان

لحظات آخر به ایران فکر خواهی کرد!

نفیسه محمدی

«آن اوایل انقلاب، صدام حسین وقتی که حمله کرد به ایران، یک مصاحبه‌ای کرد در نزدیک مرز‌های ما، نزدیک ایلام، و آنجا یک مصاحبه‌ای کرد. گفت: مصاحبه بعدی هفته آینده در تهران! این‌جوری گفت. وعده داد به خودش، به مستمعینش که هفته بعد بیایند تهران، تهران را فتح کنند و مصاحبه بعدی را بکنند.

دیدید به چه سرنوشتی دچار شد در جنگ و بعد از جنگ. در جنگ، در یکی از عملیات‌ها، وضع صدام حسین به جایی رسید که نزدیک بود به وسیله بچه‌های سپاه دستگیر شود؛ یعنی در فتح‌المبین، واقعاً اگر چنانچه بچه‌ها نیم ساعت زودتر می‌رسیدند، صدام را دستگیر می‌کردند؛ در رفت، شانس آورد... اخیراً هم ظاهراً پارسال بود، یک دلقک آمریکایی گفت کریسمس را در تهران جشن می‌گیرند. از این حرف‌ها هست، می‌زنند، منتها خب واقعیت با آنچه آنها دل‌شان می‌خواهد و دنبال می‌کنند فاصله زیادی دارد.»

این روایت از مشابهت توهمات صدام و برخی مقامات آمریکایی را رهبر شهید انقلاب، فروردین چهار سال پیش بیان کردند. عملیات فتح‌المبین فروردین سال ۱۳۶۱ انجام شد و صدام در آن بهار شانس آورد که دست رزمندگان ایرانی به او نرسید، اما شانس همان‌طور که از نامش پیداست، دائمی و مستمر نیست. منابع مختلف گفته‌اند زمستان سال ۱۳۸۵، وقتی طناب دار را دور گردنش انداخته بودند تا تاوان سر سوزنی از جنایت‌هایش را در این دنیا بدهد، به ایران و ایرانی‌ها فحش می‌داد!

این مردک جانی و روانی هم از بسیاری جهات شبیه صدام است. ۳۸ روز پیش می‌خواست با حمله به ایران و نابودی جمهوری اسلامی، خود را قهرمان تاریخ کند. بار‌ها به صراحت گفته بود: می‌خواهم کاری را کنم که پیشینیان من توان و جرئت انجامش را نداشتند. در این مدت، ده‌ها بار گفت پیروزی قاطعی به دست آورده‌ایم و نیروی نظامی ایران را نابود کرده‌ایم و ده‌ها و بلکه صد‌ها ادعای دیگر مطرح کرد.

حالا و در آستانه چهلمین روز جنگ و چهلم رهبر نازنین شهیدمان، تمام افتخارش این است که سخنرانی کند و از شانسی که دو خلبان سقوط‌کرده ارتشش آوردند، داستان بسازد و به خورد بقیه بدهد و آنقدر هم کودن است که زدن جنگنده‌اش را شانس بنامد و مخاطبانش را مانند خودش ابله فرض کند که با خود نگویند این چه پیروزی‌ای است که فقط در کمتر از ۷۲ ساعت و در یک عملیات، حدود ۱۰ جنگنده و هلی‌کوپتر و پهپاد پیشرفته را از دست داده‌ایم و اگر قرار باشد روند پیروزی‌ها همین‌طور ادامه یابد، تا چند هفته دیگر چه چیزی برای‌مان باقی می‌ماند؟

ترامپ قماربازی است که خیال می‌کرد قماری آسان و البته پرسود در پیش دارد، اما حالا باخته است؛ بد هم باخته است! اگر رجز نخواند، دروغ نگوید، توهم‌فروشی نکند و تهدید نکند، پس چه کند؟ چنان در گل فرو رفته که وقتی از او می‌پرسند پس تکلیف مردم آمریکا که مخالف جنگ هستند (بیش از دو سوم آمریکایی‌ها) چه می‌شود، حتی به مردم کشور خود هم توهین می‌کند و به صراحت آنها را احمق خطاب می‌کند. به‌راستی کسی که در میدان پیروز است و دست برتر را دارد، چنین صحبت می‌کند یا آنکه شکست‌خورده و مستأصل و خشمگین است؟

رئیس‌جمهور آمریکا پس از جنگ ۱۲روزه، بار‌ها و بار‌ها مدعی شد تأسیسات هسته‌ای ایران را نابود کرده است و به حملات خود افتخار می‌کرد. طبق اخبار و گزارش‌های منابع خود آمریکا، ایران از آن جنگ تا این جنگ فعالیت هسته‌ای خاصی انجام نداده بود. حالا رئیس‌جمهوری آمریکا می‌گوید هدفش نابودی توان و تأسیسات هسته‌ای ایران است. مردک! مگر آنها را در جنگ قبلی از بین نبرده بودید، پس چه شد؟

دیر یا زود، به هر ترتیب و بدون شک، این جنگ نیز با پیروزی ملت سرافراز ایران به پایان خواهد رسید و رئیس‌جمهور فعلی آمریکا مانند اسلاف خود، رؤیای نابودی جمهوری اسلامی را به گور خواهد برد. بی‌شک او نیز مانند صدام، در آخرین لحظات زندگی منحوس خود، به ایران فکر خواهد کرد؛ ملت و کشوری که تمام غرور و نخوتش را بر باد داد و او را تحقیر کرد.

استاد دل‌ها

نجمه حسنیه

همین که گفتم «بفرمایید؟»، صدای پشت تلفن گفت: «خانم نقی‌آوا؟ رقیه پیروزه هستم.» طول کشید تا بفهمم استاد درس صرف و نحومان پشت تلفن است. شناختن صدای‌شان سخت نبود، اینکه یکی از استادان به تلفن شخصی‌ام زنگ زده باشند، عجیب بود. احوال‌پرسی کردیم و استاد فوری رفتند سر اصل مطلب: «چند وقت است سر کلاس نمی‌بینم‌تان، گفتم زنگ بزنم و مطمئن شوم اتفاقی نیفتاده باشد...»

اولین بار بود که استادی به خاطر کلاس نیامدن، سراغم را گرفته بود. لحن نرم استاد و احوال‌پرسی دوستانه‌شان، مرا واداشت که سفره دلم را برای‌شان باز کنم. گفتم و استاد صبورانه شنیدند. میان صحبت‌ها مدام حرف‌هایم را تأیید می‌کردند و می‌گفتند «حق با شماست.» این جمله را که می‌گفتند، آرام می‌شدم و می‌توانستم بی‌خجالت حرف دلم را بزنم؛ آخرین بار که سرکلاس‌شان بودم، یک سوءتفاهم کوچک مرا رنجانده بود. آن روز‌ها تحملم کم شده بود و حرف‌های کوچک هم ناراحتم می‌کرد.

حرف‌مان با استاد بیشتر از حرفِ درس و کلاس شد. پشت تلفن بهشان گفتم که چه سختی‌ها کشیده‌ام؛ اینکه سختی مسلمان شدن را به جان خریده و به ایران آمده‌ام، اینکه هفت سالی است خانواده‌ام را ندیده‌ام و تنها هستم. به خودم که آمدم، دیدم یک ساعت است که مشغول صحبت با استاد پیروزه هستم. بعد از آن تلفن، من شدم پایه ثابت کلاس‌های استاد و دوستی و رابطه‌مان عمیق شد.

قبل از آنکه خانم پیروزه، استاد طلاب بین‌الملل جامعة الزهراء (س) شوند، دعا دعا کرده بودیم استاد درس صرف و نحومان، لطیف باشد و مهربان. برای فهمیدن این درس سخت، نیاز به لطافت و همراهی داشتیم. انگار خدا حرف دل‌مان را شنید که استاد پیروزه را نصیب‌مان کرد. استاد گوش شنوا داشتند. دل به حرف‌های‌مان می‌دادند و می‌دانستند همه‌مان درد غربت داریم. همیشه می‌گفتند: «منم مثل خواهرتون، کاری، حرفی داشتید، بهم بگید.»

خبر شهادت استاد را که شنیدم، حال عجیبی داشتم. غمگین بودم، برای همه طلبه‌هایی که دیگر استادی نداشتند تا محرم دل‌شان شوند و برای‌شان خواهری کنند و خوشحال بودم، چون می‌دانستم استاد آرزوی شهادت داشتند. این را بار‌ها سرکلاس گفته بودند. هربار که اول کلاس حدیث می‌خواندیم و توسل می‌کردیم، آرزوی شهادت را از چشم‌های‌شان می‌خواندم.

یقین دارم، استاد حالا جای‌شان خوب است. مهمان بانویی هستند که سال‌ها خادمه‌اش بوده‌اند و به تأسی از ایشان، هوای مجاوران غریب حرم‌شان را داشتند.

این بار دیگر زمین نمی‌ماند

هدا ترخان

«بروید سراغ کار‌های نشدنی، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن کار‌های سنگین، تا بردارید؛ و لا یخشون احدا الّا الله. خب، زحمت‌هایش چه؟ رنج‌هایش چه؟ محرومیت‌هایش چه؟ جوابش این است که: و کفی بالله حسیبا؛ خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهی، رنج تو، محرومیت تو، کف نفس تو، حرصی که خوردی، زحمتی که کشیدی، کاری که کردی، خون دلی که خوردی، دندانی که روی جگر گذاشتی، اینها هیچ وقت فراموش نمی‌شود؛ و کفی بالله حسیبا...»

این تکه از سخنرانی رهبر شهید را ماه‌ها پیش نوشتم روی کاغذ و چسباندم به در یخچال. آن روز‌ها نمی‌دانستم برداشتن بار سنگین چیست. دلم آن جگری را می‌خواست که دندان گذاشته باشم رویش. می‌خواستم کاری کنم، اما بلد نبودم. خیال می‌کردم این حرف‌ها که آقا می‌زنند مال آدم‌های بزرگ است. یا برای آنها که بلدند خانواده و کار و زندگی‌شان را پشت سر بگذارند و بروند در میدان‌های جهادی بیل بزنند. با این‌حال، اما آرزو می‌کشیدم روزی آنقدری بزرگ شوم که بار‌های سنگین را روی دوش من هم بگذارند.

رسیدن به بعضی آرزو‌ها هم تلخ هستند و هم شیرین. مثل این روز‌های من. این روز‌ها که دیگر لخته‌های خون جگرم را می‌فهمم. رنج کشیدن و حرص خوردن را می‌فهمم. انگار خدا گفته باشد: «بفرما! این گوی و این میدان! حالا که میدان پر است از بار‌های سنگین، تو می‌خواهی کدامش را برداری؟ بردار! نقشت را در این عالم انتخاب کن. ببینم از این معرکه باز هم دست خالی بیرون می‌آیی؟»

نگاه می‌کنم به اسم آقا، گوشه کاغذ. «آقای خامنه‌ای...» دیگر باید یک «شهید» هم اضافه کنم کنارش. قلبم تیر می‌کشد. انگار بار سنگین زندگی‌ام را پیدا کرده باشم. همان باری که شهیدمان با رفتنش گذاشت روی دوش‌مان و ما باید دیگر هرشب آن را خیابان به خیابان، میدان به میدان حمل می‌کردیم. باری که سال‌ها آسوده بودیم مرد بزرگی عوض همه ما آن را برداشته است. محرومیتی که عوض همه ما کشیده است. رنج و خون‌دلی که عوض همه ما خورده است. خون دل او دیگر لعل شده است. حالا بعد از سال‌ها دندان روی جگر گذاشتن، رسیده است به نگاه خدایی که هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کند.

او رفته است... او چهل روز است که رفته است و یک ملت را در این جای خالی بزرگ کرده است. ما هم رفته‌ایم سراغ آن کار نشدنی تا بشود. با مشت‌های گره‌کرده، گام‌هایی مطمئن، سینه‌های سپر، همه زندگی‌مان را گذاشته‌ایم وسط. با همه امکانات‌مان. زیر باد و باران، موشک و بمب، با فریاد‌های بلند و قلبی سوخته.

این بار دیگر زمین نمی‌ماند!

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات