
سید محمدعماد اعرابی
اگر زندهکردن مردگان معجزه باشد؛ سید روحالله خمینی(ره) با انقلاب اسلامی در ایران معجزه کرد. کشوری بیاراده و وابسته که در نظم آمریکایی جهان هضم شده بود؛ فرقی با مردگان نداشت.
5 آبان 1351 «جوزف فارلند» سفیر وقت آمریکا در تهران برای استفاده از جنگندههای ایران در جنگ ویتنام کار سختی نداشت. او تلفن را برداشت و به «اسدالله علم» وزیر وقت دربار پهلوی زنگ زد و گفت: «پیام نیکسون [رئیسجمهور وقت آمریکا] همین الان رسید، ما آن هواپیماهای اف۵ را میخواهیم.» فقط چند دقیقه کافی بود تا جنگندههای اف5 ایران در اختیار آمریکا برای جنگ در ویتنام قرار گیرد. رژیم پهلوی 35 جنگنده اف5 را به ویتنام فرستاد اما آمریکا حتی حاضر نشد در برابر این اقدام قطعات یدکی هواپیماهای زمینگیر شده ایران را تأمین کند.
اندکی بعد در آذرماه 1351 یکبار دیگر استعداد و تجهیزات نظامی ایران در اختیار منافع آمریکا قرار گرفت. اینبار با اشاره و هماهنگی آمریکا، به شکلی کاملا محرمانه سربازان و تجهیزات ارتش ایران به «ظُفار» در شرق کشور عمان اعزام شدند تا از «سلطان قابوس» تازه به قدرت رسیده و مورد حمایت غرب در مقابل چریکهای جبهه آزادیبخش عمان حفاظت کنند. طبق برآورد رسانههای آن زمان حضور سه ساله ارتش پهلوی در عمان 720 سرباز ایرانی را به کشتن داد و هزار و 404 نفر دیگر را هم زخمی کرد. وقتی فروردینماه 1358 در جریان دادگاه رسیدگی به اتهامات «امیرعباس هویدا» (نخستوزیر وقت رژیم پهلوی) از او پرسیدند «چرا بهخاطر منافع امپریالیسم، جوانان ما را در ظفار که مردمش بهخاطر آزادی قیام کرده بودند، به کشتن دادید؟» گفت: «باید بنده به اطلاع شما برسانم که وقتی قشون ایران به ظفار رفت، من یک ماه و نیم بعد مطلع شدم و آن هم بهوسیله یک سفیر خارجی صورت گرفت.» سفارت آمریکا در تهران در ارزیابی سرّی خود از حضور ارتش پهلوی در جنگ ظفار نوشته بود: «نیروهای مسلح ایران علاوهبر یاری رساندن به دولت عمان در دفاع از خود علیه شورشیان(ظفار)، در حراست از غرب به منظور دسترسی به عرضهکنندگان نفت مثمرثمر بودهاند.»
آمریکا به حدی افسار رژیم پهلوی را در دست داشت که «جیمی کارتر» رئیسجمهور وقت آمریکا از ایران بهعنوان ابزاری برای تهدید اتیوپی استفاده کرد و به مقامات اتیوپی گفت: «ایران در برابر حمله این کشور به سومالی بیاعتنا باقی نخواهد ماند.» همین هم شد. بهمنماه 1356 روزنامه «دیلیتلگراف» نوشت: «طبق گزارش یک خبرگزاری، مهمترین قسمت مهمات و اسلحه و تجهیزات کمکی برای سومالی را ایران میفرستد. ناظران سیاسی میگویند که ایران 15 کشتی حامل موشکهای زمین به هوا، خمپارهانداز، توپ و مهمات و آتشبار به سومالی فرستاده است.» همان زمان هفتهنامه «اسپکتیتور» نیز درباره تسلیح سومالی توسط آمریکا نوشت: «در اینکه آمریکا به طرق مختلف به سومالی اسلحه و نیرو میرساند، شکی نیست. مثلاً شاه ایران در حمایت از سومالی نهتنها سرباز بلکه تجهیزات مختلف نیز به این منطقه اعزام داشته است.» آن زمان مقامات اتیوپی در گفتوگو با خبرگزاری «یونایتدپرس» مدعی شدند: «7000 سرباز ایرانی، عربستانسعودی و مصری برای شرکت در جنگ با هواپیما به سومالی برده شدهاند.»
کشوری که نمیتوانست از مهمترین رکن قدرتش یعنی ارتش، با اراده خود استفاده کند، شکلی از مرگ و بیارادگی را تجربه میکرد و ایران به معنی واقعی کلمه کشوری مرده بود.
خمینی عزیز(ره) جان را به پیکر بیجان ایران برگرداند. کمتر از سه سال بعد معجزه انقلاب او از جوانان جنگندیده و سربازان تازهنفس آن روزگار فرماندهانی کارکشته ساخت که صفوف ارتش و سپاه را از نو ساختند. نظامیانی که دیگر نهتنها مطیع تصمیمات واشنگتن نبودند بلکه در مقابل آمریکا و متحدان اروپاییاش ایستادند و سر صدام را در طولانیترین جنگ قرن بیستم به سنگ کوبیدند. «نزار الخزرجي» رئيس ستاد مشترک ارتش وقت عراق درباره وضعیت جبهه عراق در روزهاي پاياني جنگ، علیرغم کمکهای فراوان و همهجانبه آمریکا و برخی کشورهای اروپایی به روزنامه «الحيات» گفت: «اين احتمال وجود داشت که جبهه عراق از هم فرو بپاشد... عراق نميتوانست ادامه بدهد، چون درآمدهايمان ته کشيده بود و بدهيهايمان وحشتناک شده و تلفات انسانيمان به نسبت جمعيت کشور بالا رفته بود... در حالي که در طرف مقابل، ايرانيها از نظر عددي بر ما برتري داشتند.»
نزدیک به نیمقرن از آن روز میگذرد و سربازان خمینی(ره) اکنون نه با واسطه که مستقیما پنجه در پنجه آمریکا که خود را بزرگترین قدرت نظامی جهان میداند، انداختهاند. نتیجه مثل قبل است. «کریس مورفی» سناتور آمریکایی در گفتوگو با شبکه CBS وضعیت آمریکا را بهخوبی تشریح کرد: «جنگ [با ایران] یک فاجعه تمامعیار برای آمریکا بوده است... چراکه خانوادهها و کسبوکارها بهدلیل قیمت بنزین در حال نابودی هستند... این وضعیت صرفا مایه تحقیر آمریکا و در مقابل باعث قدرتمندتر شدن ایران شده است.» ایرانی که در برابر دستورات کاخسفید ارادهای نداشت، حالا اراده خود را بر آمریکا تحمیل میکند و طرح او برای غرب آسیا را به هم میریزد. نام این تحول را جز «زندهشدن مردگان» چه میتوان گذاشت؟!
معجزه خمینی از روستای دورافتاده «قنات ملک» در کرمان «قاسم سلیمانی» را بیرون کشید تا فرمانده نیروی قدس و کابوس همیشه زنده آمریکا و رژیم صهیونیستی باشد. از خانهای محقر و کاهگلی در روستای «امیر حاجیلو» فسا «مجید خادمی» را برای فرماندهی یکی از مهمترین نهادهای امنیتی ایران برکشید. از روستای کوچک «دهسد» در خنداب «محمد پاکپور» را به صحنه آورد تا فرماندهی کل سپاه را در جنگ با آمریکا و رژیم صهیونیستی برعهده گیرد.
«سید عبدالرحیم موسوی» بچه سید پابرهنه محلات فقیرنشین قم را به فرماندهی کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران رساند و از مشهد طلبهای فقیر اما ستارهای پرفروغ به نام «سیدعلی خامنهای» را تا رهبری ایران اسلامی بالا آورد و او را معمار جبهه مقاومت و بنای ایران قوی ساخت. روستازادگان و مستضعفانی که در عصر غلبه سرمایهداری بار تاریخ را به دوش کشیدند و چشم مظلومان جهان را روشن کردند. اگر انقلاب به معنای «دگرگونی و زیر و رو شدن» باشد، کاری که خمینی عزیز با ایران کرد به تمام معنی «انقلاب» بود.
خمینی(ره) در ایران انقلاب کرد اما انقلاب او در ایران نماند. رزمندگان لبنانی و عراقی، سلحشوران یمنی، مجاهدان فلسطینی و... با همان حرارت مردم ایران درباره پیرمرد آسمانی حسینیه جماران حرف میزنند و این یعنی موج انقلاب سید روحالله خمینی(ره) در جایجای جهان اسلام به اندازه ایران قدرت دارد.
هیچچیز اتفاقی نیست؛ این باور هر مسلمان است. هر رخدادی در این عالم ظاهر، باطنی غیبی و ملکوتی دارد. اگر چنین است روزی که «سید مصطفی» و «هاجر خانم» در خمین نام فرزند نورسیدهشان را «روحالله» گذاشتند، دستی الهی تقدیر را رقم زده بود. او «روحالله» نام گرفت چون بنا بود روح خدا را در جسم بیجان ایران و جهان اسلام بدمد و آن را زنده کند.

حنیف غفاری
مقامات کاخ سفید و وزارت امور خارجه امریکا تلاش ناموفقی را برای القای تسلط خود بر صحنه مناقشه با ایران صورت دادهاند. نتیجهبخش نبودن تلاش ترامپ و روبیو در این خصوص، نشئت گرفته از واقعیات جنگ رمضان و ناکامی مطلق واشینگتن در رسیدن به اهداف از پیش تعیینشده خود در این منازعه بوده است. بدون شک در کنار شکست نظامی امریکا، نمیتوان نقش مؤلفهها و عوامل داخلی این کشور را در تشدید فضای بحرانی و غیرقابل مدیریتی که اکنون پیش روی ترامپ قرار دارد، انکار کرد.
جسیکا تارلوف، مجری شبکه فاکس نیوز، به عنوان یکی از حامیان جنگ با ایران، در خصوص وضعیت کنونی ترامپ و بحرانهای داخلی ایجادشده علیه کاخ سفید به نکات قابل تأملی اشاره کرده است: «ترامپ به یک توافق برای انتخابات میاندورهای نیاز دارد و هر اتفاقی هم که در چند روز آینده بیفتد، باید در همین چارچوب درک کرد. به همین دلیل او برای حفظ آبروی خود، ناچار است پول هنگفتی به ایران بدهد؛ آن هم در حالی که محبوبیت ترامپ مثل همیشه در پایینترین حد خودش است. قیمت بنزین ۴ دلار و ۵۰ سنت شده و کشاورزان ما برای تهیه کود شیمیایی التماس میکنند.»
مواضع مجری شبکه فاکس نیوز بیش از آنکه بیانگر نیاز ترامپ به یک توافق یا تفاهم اولیه با ایران باشد، انعکاسدهنده بحران تمامعیاری است که رئیسجمهور امریکا به واسطه شکست در جنگ رمضان، قدرت هضم و مدیریت آن را از دست داده است. تشدید عمق و افزایش دامنه بحرانهای اقتصادی ناشی از فرسایشی شدن بحران خودساخته ترامپ و نتانیاهو در تقابل با ایران، جمهوریخواهان را در وضعیت دردسرسازی قرار داده است. روایتسازیهای رئیسجمهور امریکا و مقاماتی مانند مارک روبیو و پیت هگست، منتج به تغییر ذهنیت شهروندان کشورشان در قبال پدیده شکست در برابر ایران نشده و مشاهده آثار و تبعات اقتصادی و تجاری ناشی از بسته ماندن تنگه هرمز، بیش از پیش منجر به عصبانیت رأیدهندگان امریکایی نسبت به رویکرد تیم حاکم بر کاخ سفید و کنگره شده است.
تبعات جنگ رمضان به صورت همزمان، ترامپ را به بازیگری شکستخورده در عرصه اقتصاد و سیاست خارجی کشورش مبدل ساخته است. رویگردانی بسیاری از رأیدهندگان مستقل و حتی بخشی از رأیدهندگان جمهوریخواه از کاخ سفید، محصول افتضاحی است که ترامپ به بار آورده و لحظه به لحظه نیز بر شدت آن افزوده میشود. نکته حائز اهمیت اینکه انتقادات کنونی علیه رئیسجمهور امریکا، از سوی رسانههایی مانند فاکس نیوز مطرح میشود؛ موضوعی که نشاندهنده گسترش دامنه انتقادات در میان طرفداران انتخاباتی حزب جمهوریخواه است. این مسئله قطعاً میتواند انعکاسی مستقیم در نتایج انتخابات میاندورهای کنگره در ماه نوامبر و حتی انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۲۸ داشته باشد. رئیسجمهور امریکا طی سه ماهه اخیر انواع تاکتیکهای تبلیغاتی را در راستای وارونهنمایی نتایج جنگ رمضان صورت داده است، اما تئاتر نخنمای وی مخاطبی در جامعه امریکا ندارد.

علیرضا توانا
جهان در حال تجربه یکی از مهمترین تحولات ژئوپلیتیک پس از پایان جنگ سرد است. نظمی که طی سه دهه گذشته بر محور برتری ایالات متحده و هژمونی سیاسی، اقتصادی و امنیتی غرب شکل گرفته بود، اکنون با چالشهای جدی مواجه شده است. ظهور چین بهعنوان یک قدرت اقتصادی و فناورانه، بازگشت روسیه به رقابتهای سخت ژئوپلیتیک، افزایش نقش قدرتهای منطقهای، گسترش نهادهایی چون بریکس و سازمان همکاری شانگهای، و همچنین فرسایش تدریجی اقتدار غرب در مدیریت بحرانهای جهانی، همگی نشانههایی از گذار به جهانی چندقطبیاند. در چنین فضایی، بسیاری از کشورها تلاش میکنند جایگاه خود را در نظم جدید بازتعریف کنند؛ نظمی که هنوز شکل نهایی آن مشخص نیست اما آثار آن بهوضوح در تحولات بینالمللی دیده میشود.برای ایران نیز این تحول صرفاً یک تغییر نظری در ادبیات روابط بینالملل نیست، بلکه مسئلهای مستقیم و مرتبط با امنیت ملی، اقتصاد، سیاست خارجی و حتی آینده توسعه کشور است. پرسش اصلی این است که آیا چندقطبیشدن جهان میتواند فرصت تازهای برای افزایش قدرت مانور ایران ایجاد کند یا اینکه تهران ممکن است در میانه رقابت قدرتهای بزرگ، وارد نوعی وابستگی ژئوپلیتیک جدید شود؟ پاسخ به این پرسش نیازمند نگاهی واقعبینانه و دور از هیجانهای سیاسی است؛ زیرا جهان چندقطبی، برخلاف تصور برخی، الزاماً جهانی عادلانهتر یا کمتنشتر نیست. در سالهای اخیر، برخی تحلیلگران در داخل ایران، افول نسبی قدرت آمریکا را بهمعنای پایان فشارهای غرب علیه تهران تفسیر کردهاند. این نگاه بر این فرض استوار است که با ظهور چین و تقویت بلوکهای غیرغربی، امکان عبور از تحریمها و کاهش انزوای سیاسی ایران فراهم خواهد شد. بیتردید بخشی از این تحلیل درست است اما باید با برنامه ریزی درست همراه باشد ؛ در جهانی که قدرت میان چند بازیگر توزیع شده، امکان مانور دیپلماتیک برای کشورهایی مانند ایران افزایش پیدا میکند. تهران امروز برخلاف دهه ۱۳۷۰، تنها با یک مرکز قدرت جهانی مواجه نیست. چین، روسیه، هند، کشورهای آسیای مرکزی و حتی برخی بازیگران منطقهای میتوانند در معادلات سیاست خارجی ایران نقشآفرینی کنند زیرا موقعیت جغرافیایی ایران قدرت مانور اقتصادی دیپلماتیک را افزایش میدهد؛ بدون شک موقعیت ژئوپلیتیک ایران همچنان یکی از مهمترین مزیتهای راهبردی کشور محسوب میشود. ایران در نقطه اتصال خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز، شبهقاره هند و مسیرهای انرژی قرار گرفته و همین مسئله، در جهانی که رقابت بر سر کریدورهای ترانزیتی و انرژی افزایش یافته، اهمیت ویژهای پیدا کرده است. پروژههایی مانند کریدور شمال ـ جنوب، رقابت بر سر مسیرهای انتقال انرژی و تلاش قدرتهای جهانی برای دسترسی به بازارهای آسیایی، میتواند جایگاه ایران را در معادلات منطقهای تقویت کند. در چنین شرایطی، جهان چندقطبی بالقوه فرصتی برای خروج نسبی ایران از فشار انحصاری شرق و غرب بهنظر میرسد.با این حال، تصور اینکه چندقطبیشدن جهان بهطور خودکار به سود ایران خواهد بود، سادهانگارانه است. واقعیت آن است که در سیاست بینالملل، هیچ قدرتی صرفاً براساس همدلی یا اشتراک سیاسی عمل نمیکند. چین، روسیه یا هر قدرت دیگری، قبل از هر چیز منافع ملی خود را دنبال میکنند. تجربه روابط بینالملل نشان داده است که حتی نزدیکترین شرکا نیز در نهایت براساس موازنه هزینه و فایده تصمیم میگیرند. از همین رو، اتکای بیش از حد به شرق میتواند همانقدر خطرناک باشد که وابستگی کامل به غرب. روسیه و چین، اگرچه در برخی پروندهها با ایران همکاری دارند، اما الزماً متحدان دائمی تهران محسوب نمیشوند. روسیه در مقاطع مختلف تاریخی نشان داده که حاضر است از پرونده ایران بهعنوان ابزاری در چانهزنی با غرب استفاده کند. چین نیز اگرچه شریک مهم اقتصادی ایران است، اما همزمان روابط گستردهای با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و حتی غرب دارد. پکن تلاش میکند سیاستی متوازن در خاورمیانه دنبال کند و بعید است منافع کلان اقتصادی خود را بهخاطر ایران به خطر بیندازد. بنابراین، جهان چندقطبی میتواند برای ایران هم فرصت ایجاد کند و هم خطر وابستگیهای جدید را بههمراه داشته باشد. نکته مهم دیگر آن است که در جهان جدید، قدرت صرفاً با ابزار نظامی تعریف نمیشود. اقتصاد، فناوری، سرمایهگذاری، قدرت مالی و توانایی اتصال به زنجیرههای جهانی تولید، عناصر اصلی قدرت در قرن بیستویکماند. کشوری که از اقتصاد ضعیف، تورم مزمن، کاهش سرمایهگذاری و محدودیت در تعاملات مالی بینالمللی رنج میبرد، حتی اگر موقعیت ژئوپلیتیک ممتازی داشته باشد، نمیتواند از ظرفیتهای نظم چندقطبی بهره کامل ببرد. تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که ژئوپلیتیک بدون پشتوانه اقتصادی پایدار نمیماند. در واقع، مهمترین چالش ایران در جهان چندقطبی نه صرفاً سیاست خارجی، بلکه نسبت میان دیپلماسی و اقتصاد است. سیاست خارجی زمانی میتواند قدرت تولید کند که با توسعه اقتصادی، ثبات مالی و افزایش ظرفیت تولید ملی همراه باشد. بدون اقتصاد رقابتی، حتی بهترین فرصتهای ژئوپلیتیک نیز به مزیت پایدار تبدیل نخواهند شد. ایران اگر بخواهد در نظم جدید جهانی بازیگری مؤثر باشد، ناگزیر است میان سیاست منطقهای، تعامل بینالمللی و بازسازی اقتصادی تعادل ایجاد کند.
از سوی دیگر، یکی از خطرات مهم جهان چندقطبی، افزایش رقابتهای ژئوپلیتیک و شکلگیری بلوکبندیهای جدید است. در دوران جنگ سرد، بسیاری از کشورها به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شدند و هزینههای سنگینی پرداختند. امروز نیز خطر تکرار چنین وضعیتی وجود دارد. رقابت آمریکا و چین، تنش روسیه و غرب، بحران اوکراین و درگیریهای خاورمیانه، همگی نشانه آناند که جهان جدید الزاماً آرامتر از گذشته نیست. در چنین فضایی، کشورهایی که نتوانند سیاست خارجی متوازن و منعطف طراحی کنند، ممکن است به بخشی از رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شوند، نه بازیگری مستقل در آن. برای ایران، هنر اصلی در چنین شرایطی، حفظ موازنه است. نه وابستگی کامل به شرق میتواند راهحل بلندمدت باشد و نه تقابل دائمی با غرب. سیاست خارجی موفق در جهان چندقطبی، سیاستی است که بتواند با حفظ استقلال، از همه ظرفیتهای بینالمللی بهره بگیرد. بسیاری از قدرتهای نوظهور جهان دقیقاً بر همین اساس عمل میکنند. هند، ترکیه، عربستان سعودی و حتی برخی کشورهای جنوب شرق آسیا تلاش میکنند همزمان با قدرتهای مختلف همکاری کنند، بدون آنکه خود را به یک بلوک خاص محدود کنند. این همان چیزی است که در ادبیات روابط بینالملل از آن بهعنوان موازنهگری هوشمند یاد میشود. ایران نیز اگر بخواهد از فرصتهای نظم جدید استفاده کند، نیازمند نوعی بازتعریف در دیپلماسی خود است. دیپلماسی در جهان چندقطبی دیگر صرفاً بر مبنای ائتلافهای ایدئولوژیک عمل نمیکند، بلکه بیش از هر چیز بر منافع اقتصادی، اتصال منطقهای، تجارت، فناوری و انعطاف سیاسی استوار است. موفقیت در چنین جهانی نیازمند دستگاه دیپلماسی فعال، اقتصاد رقابتی و کاهش تنشهای پرهزینه است. در غیر این صورت، حتی اگر نظم جهانی تغییر کند، موقعیت ایران تغییر اساسی نخواهد کرد. نکته دیگری که نباید نادیده گرفته شود، مسئله اعتماد بینالمللی است. سرمایهگذاری خارجی، مشارکت اقتصادی و همکاری بلندمدت نیازمند ثبات و پیشبینیپذیری است. کشوری که دائماً در معرض تنش، تحریم یا بحرانهای امنیتی قرار دارد، بهسختی میتواند از ظرفیتهای اقتصاد جهانی بهرهمند شود. از همین رو، دیپلماسی در جهان چندقطبی صرفاً بهمعنای یافتن متحدان جدید نیست، بلکه بهمعنای کاهش هزینههای سیاسی و افزایش قابلیت همکاری بینالمللی نیز هست. جهان چندقطبی برای ایران نه یک تهدید مطلق است و نه یک فرصت تضمینشده. این تحول بیش از هر چیز یک امکان است؛ امکانی که نحوه استفاده از آن به کیفیت حکمرانی، قدرت اقتصادی و عقلانیت دیپلماتیک بستگی دارد. و سیاست گزاران باید بتواند میان شرق و غرب، میان امنیت و اقتصاد، و میان ایدئولوژی و منافع ملی توازن ایجاد کنند، نظم جدید جهانی میتواند فرصتهایی کمسابقه برای افزایش نقش منطقهای و بینالمللی کشور فراهم کند. اما اگر سیاست خارجی صرفاً به واکنشهای مقطعی یا وابستگی به یک بلوک خاص محدود شود، جهان چندقطبی ممکن است به تلهای ژئوپلیتیک تبدیل شود که هزینههای آن از گذشته نیز بیشتر باشد.

از ابتدای تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران، زمانی که رؤیای پیروزی سریع به سراب تبدیل شد، بسیاری از تحلیلگران سیاسی بر این باور بودند سرنوشت این جنگ دیگر صرفا در میدان نبرد رقم نخواهد خورد، بلکه در عرصه سیاست و در نقطهای تعیین خواهد شد که منافع ملی واشینگتن با بلندپروازیها و زیادهخواهیهای تلآویو از یکدیگر فاصله بگیرد. این تحلیل بر این فرض استوار بود که بستهشدن تنگه هرمز، افزایش بهای انرژی و تشدید تورم، دیر یا زود نارضایتی رأیدهندگان آمریکایی را در پی خواهد داشت و ساختار سیاسی ایالات متحده را به سوی پایاندادن به جنگ سوق خواهد داد. با این حال در ماههای نخست جنگ، حمایت گسترده و بیقیدوشرط دونالد ترامپ از بنیامین نتانیاهو بسیاری از این تحلیلها را با تردید مواجه کرد.
رئیسجمهور آمریکا نهتنها هیچ نشانهای از فاصلهگیری از نخستوزیر اسرائیل بروز نداد، بلکه در موارد متعددی حمایت خود از سیاستهای تلآویو را فراتر از انتظار نشان داد. این موضوع موجب شد برخی ناظران سیاسی این پرسش را مطرح کنند که آیا ترامپ همچنان بر مبنای منافع ملی آمریکا تصمیمگیری میکند یا آنکه اولویتهای اسرائیل عملا جایگزین ملاحظات راهبردی واشینگتن شده است؟ اما انتشار گزارشهایی درباره یک مکالمه تلفنی جنجالی میان واشینگتن و تلآویو، تصویری متفاوت از واقعیت موجود ارائه میدهد. اگر این گزارشها دقیق و معتبر باشند، آنچه از جزئیات این گفتوگو و آنچه در پس پرده آن نهفته است و آشکار میشود، نه الفاظ رکیک ترامپ خطاب به نتانیاهو و نه حتی اختلاف میان منافع دو کشور، بلکه ظهور تعارض میان منافع شخصی دو فرد است. بر اساس این روایت، نه ترامپ را میتوان نماینده کامل منافع ملی آمریکا دانست و نه نتانیاهو را صرفا کنشگری در چارچوب منافع صهیونی اسرائیل، بلکه هر دو بیش از هر چیز در پی حفظ جایگاه سیاسی، اعتبار فردی و تداوم نفوذ و گریز از پروندههای فردی خود هستند. ترامپ میکوشد خود را به عنوان رهبری معرفی کند که توانسته بحرانهای بینالمللی را مدیریت کرده و از ورود آمریکا به یک جنگ فرسایشی جلوگیری کند. به نظر میرسد دغدغه اصلی او بیش از آنکه معطوف به امنیت خاورمیانه باشد، متوجه پیامدهای سیاسی جنگ برای موقعیت داخلیاش در حزب جمهوریخواه و بین طرفداران جنبش ماگاست. در مقابل، نتانیاهو نیز با چالشهای داخلی، پروندههای قضائی، شکافهای سیاسی و فشارهای فزاینده در اسرائیل روبهرو است و تداوم فضای امنیتی و ادامه جنگ خونین در لبنان میتواند ابزاری برای حفظ جایگاه او در ساختار قدرت باشد.در چنین شرایطی، هزینه اصلی این کشمکش نه از سوی این دو سیاستمدار، بلکه از سوی ملتها و کشورهای جهان سوم و اقشار فقیر در اقصینقاط جهان پرداخت میشود. اقتصاد جهانی، ثبات و امنیت منطقه و پیش از همه مردم ایران، با خسارتهای انسانی و اقتصادی ناشی از جنگ مواجهاند. اسرائیلیها نیز در سایه ناامنی، بیثباتی و فرسایش اجتماعی، بدون چشماندازی روشن از آینده زندگی میکنند و شهروندان آمریکا ناگزیرند هزینههای مالی، سیاسی و راهبردی مداخلات خارجی را تحمل کنند. به بیان دیگر، سرنوشت و رفاه ملتها و به اعتباری بخش مهمی از ثبات جهانی، به تصمیمها و محاسبات دو فرد گره خورده است. شاید عریانترین درس این بحران آن باشد که در دنیای مدرن بسیاری از منازعات بینالمللی، آنچه تحت عنوان «منافع ملی» مطرح میشود، نهتنها لزوما بازتابدهنده خواست و منافع واقعی ملتها نیست، بلکه گاه حتی در خدمت منافع حزبی و گروهی نیز قرار ندارد و بیش از هر چیز تابع منافع کوتاهمدت تکنوفئودالهای نظام سرمایهداری است که بهشدت هم شخصی و خانوادگی شده و هم اهرمهای رسانهای، دیپلماسی و قدرت نظامی را افراطیتر از گذشته در اختیار دارد.

مسعود پیرهادی

راحله امینیان
من این روزها، خیلی احوال دلم خوش نیست؛ چون غم این داغها خیلی سنگین بوده و هرچه میگذرد، بیشتر قلبم رو میسوزاند. تقریباً روزی نیست که به آقا و زهرا خانم حدادعادل و بشری خانم حسینی خامنهای التماس نکنم که برایم نشانهای بفرستید، بلکه قرار بگیرد این قلب ناآرامم و این دلتنگی لاعلاج که هر روز عمیقتر میشود. ولی امروز اتفاقی برایم افتاد که احساس میکنم مثل همیشه آقای عزیزم و زهرا خانم حدادعادل رفیق مهربان این روزهایم و بشری خانم موقر و متین و محترم با هم به دادم رسیدند و برایم نشانه فرستادند که پیدا کنم خودم را در این غم و ادامه بدهم مسیر روشنی که حقیقت محض است و رسالت ما را سنگینتر میکند. من در تمام سالهایی که صدای ارادتم به قائد شهیدم را بلند گفتم، طعنهها شنیدم از خودی و فامیل تا همکار و رهگذر، از سایبری و اکانت فیک تا انساننماهای کفتارصفت بیوطن. راستش هرچه گفتند من مصممتر شدم که مسیرم درست است تا وقتی رهبر شهیدمان فرمودند: «شما در مسیر درست تاریخ ایستادهاید.» وقتی این را شنیدم قویتر شدم و مطمئنتر و ادامه دادم و به فضل الهی ادامه خواهم داد تا لحظهای که زندهام. اما طعنهای امروز شنیدم که بهجرئت میگویم در همان لحظه قلبم یخ کرد! با طعنه و تمسخر و خیلی معنیدار گفت: «نسبت به دیماه که دیدمت چقدر لاغر شدی در این چندماه؟!» شیطنت در نگاه و پوزخند مشمئزکنندهاش به من فهماند که خوشحالم این داغ اینقدر روی تو اثر گذاشته و به این روز افتادی!
قلبم یخ کرد، دلم لرزید، گویی شامگاه ۹ اسفند ۱۴۰۴ تکرار شد. وقتی در مسیر برگشت از کربلا و داخل ماشینی که هیچکدام از مسافرانش بنا بر رابطه خویشاوندی با خانواده حضرت آقا، خبر از اصابت موشک به بیت را نداشتند، از طریق دوست مطمئنی خبر شهادت آقا را در صفحه گوشیام خواندم و باید لال میشدم و ظاهر را حفظ میکردم و خدا میداند چه بر من گذشت وقتی تمام بدنم میلرزید و همسفرانم متوجه لرزشم شدند و من بهانه کردم سردم شده چیزی نیست و بغضی بود که فروخوردمش و اشکی بود که به چشمهایم التماس کردم جاری نشوند. من دوباره در ظهر ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ این حس را تجربه کردم و این بار خودم را حفظ کردم که دشمنشاد نشوم. تمام قدرتم را جمع کردم و لبخندی زدم و گفتم حالم خوبه الحمدلله. وقتی جاخوردنش را دیدم، فهمیدم چقدر حال خوب ما، چقدر اطمینان ما به پیروزی، چقدر دلخوشی و اعتماد ما به رهبر عزیزمان برای این جماعت در جهالتمانده، آزاردهنده است و بههممیریزدشان از این ایمان و باور قلبی ما به اینکه سمت درست تاریخ ایستادهایم. و حالا چند ساعت از آن چند ثانیه میگذرد و من مصممتر و مطمئنتر از قبل شدم که خون رهبر شهیدم و خانواده عزیزش و خون شهدا چگونه جوشش داشته و چطور ناامید کرده جماعتی نادان را که لحظهشماری میکردند این روزها برسد و آرزوهایشان محقق شود و حالا ناکام و ذلیل و بیچارهتر از قبل شدهاند. وقتی از استرسهایش گفت از اینکه اضطراب رهایش نمیکند، من برعکس او از سر شیطنت و تمسخر پوزخند نزدم، بلکه در دل برایش متأسف شدم که در تاریکی جهالتش چقدر حقیر و بیچاره است و چه زندگی رقتباری را تجربه میکند و از قائد شهید و خانوادهاش خواستم دعایش کنند.
رفقا! غم این فقدان سهمگین است و جانسوز، اما حواسم و حواسمان باشد که خیلیها منتظر خستهشدن من و شما هستند. آقای شهیدمان و دختر فاضلهشان و عروس فرهیخته و دلسوزشان و تمام شهدا حواسشان به ما هست و مراقب ما هستند و برایمان نشانه میفرستند که دل قوی داریم و قدم محکم برداریم.
والسلام.
یکی از یتیمان شهید سیدعلی حسینی خامنهای

کوروش شجاعی

مجتبی خاتونی
راستش را بخواهید، هیچ وقت متوجه حجم و عمق آن داغ نشدم. ۱۴ خرداد برای بسیاری از همنسلهای من و جوانترها، یک تاریخ تکرارشونده بود که با هر خاستگاه فکری و سیاسی، با هر زاویهای نسبت به آن مرد آسمانی، درجاتی از تلنگر و یادآوری را به همراه داشت؛ که خمینی که بود و چه کرد؟ درست در روزهایی که تلویزیونهای جهنمی با بودجههای میلیون دلاری و با ادعای مضحک آگاهیبخشی به مردم ایران آن هم از خزانه سلطنت بریتانیا، پنتاگون، سیا و موساد، مثل قارچهای سمی مشغول پاشیدن خاک به چهره خورشید بودند، او میدرخشید و دلها را متوجه خود میکرد. به همان درخشش که در سال ۱۳۴۲ ملتی را از خواب نوشین بامداد رحیل بیدار کرد تا در بینالطلوعین انقلاب، بذر استقلال را نهادینه کند در این خاک خدایی و شد آنچه شد... .
امسال اما موضوع متفاوت است. ما دوباره خمینی را از دست دادهایم و چقدر خمینی بود خامنهای! آن گاه که هر سال در چنین روزی، گوش جهانیان را به نوا و چشم جهانیان را به نور حقیقت نوازش میداد که او ذوب در خمینی بود و ما شیدای او و که بود خمینی که دلباختهای چون خامنهای داشت؟
لعنت به دنیایی که برای توصیف این خوبان، راهی جز استفاده از فعل ماضی باقی نگذاشته؛ اما نه. نور خمینی خیلی چیزها را تغییر داده است. آن بذرهای مبارک که به دستان خمینی کبیر، کشتزار عزت و استقلال ایران را احیا کرد، در دستان خامنهای شهید، پایههای قدرت و صلابت شد و یک سیلی محکم زیر گوش شیطان!
شاید این روزها؛ آنجا که یک نوجوان غیور و عزیز ایرانی، مسئولان را به از سرگیری نبرد با دشمن متجاوز فرا میخواند، آنگاه که هر خباثت شیطان و بردگانش در منطقه، با زبان موشک و آتش پاسخ داده میشود، همه چیز عادی به نظر برسد؛ اما اتفاقاً همه چیز غیر عادی است. این غیر عادی است که به ایران عزیز حمله شود؛ اما پارهای از تن مام میهن جدا نشود. این غیر عادی است که ما در میانه جنگی فراگیر با دشمن بشریت، افکار عمومی جهانیان را پشت خود ببینیم. این غیر عادی است اصولاً که پنجه در پنجه دشمن متجاوز باشیم.
بله! هیچ چیز عادی نیست و این موقعیت ویژه، این نقش استثنایی در تاریخ معاصر بشر را امام سید روح الله موسوی خمینی برای ما مردم و سرزمین ایران به هنرمندی و ظرافت نگاشت و خلف صالحش، آن فقیه شهید عالم و نواندیش؛ امام سید علی حسینی خامنهای، به زیباترین شکل ممکن روی صحنه این نمایش آخرالزمانی برد و اینک، خمینی بار دیگر در خامنهای حلول کرده و یادگار این نور امتدادیافته، این بار گران بر دوش گرفته تا صحنهآرایی کند برای یک پایانبندی درخشان؛ آنجا که افلاکیان به نظاره نشسته و قرار است انسان شانههای شیطان را با خاک آشنا کند؛ باذن الله تعالی... .

آزاده لرستانی
گاهی یک جمله کوتاه، از دهها گزارش اطلاعاتی و صدها صفحه تحلیل سیاسی گویاتر است. چند روز پیش «ماريو نوفل» تحلیلگر شناختهشــــده مسائل بینالملل در واکنش به تحولات اخیر غرب آسیا نوشت: «مهمترین خبر امروز تهدید اسرائیل به بمباران بیروت یا توقف مذاکرات از سوی ایران نیست؛ مهمترین خبر این است که ایران تهدید کرده در صورت بمباران بیروت، اسرائیل را هدف قرار خواهد داد.
این، نمایی از نظم نوین خاورمیانه است». جدا از اینکه نویسنده این جمله چه دیدگاه سیاسیای دارد، یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت؛ اینکه در غرب آسیای امروز، معادلات دیگر مانند گذشته نوشته نمیشود. روزگاری خبر اصلی این بود که یک قدرت خارجی تصمیم گرفته به کشوری حمله کند اما امروز خبر اصلی این است که قدرتی در منطقه وجود دارد که میتواند آن تصمیم را تغییر دهد.
این همان نقطهای است که باید درباره ایران سخن گفت، چرا که ایران امروز محصول یک شب، یک دولت یا یک حادثه نیست. پشت این جایگاه، ۵ دهه مقاومت در برابر فشارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی قرار دارد. کشوری که از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی خود با جنگ، تحریم، ترور، محاصره اقتصادی و انواع فشارهای بینالمللی مواجه شد اما نهتنها از صحنه حذف نشد، بلکه به یکی از تعیینکنندهترین بازیگران منطقه تبدیل شد. نکته مهم این است که قدرت ایران از جنس قدرت بسیاری از کشورهای مدعی جهان نیست.
تاریخ معاصر را که ورق بزنیم، ردپای لشکرکشیها، اشغال سرزمینها و جنگهای تحمیلی قدرتهای بزرگ را در گوشه و کنار جهان میبینیم اما جمهوری اسلامی ایران در طول حیات خود آغازگر هیچ جنگی علیه هیچ کشوری نبوده است. حتی در جنگ تحمیلی ۸ ساله نیز این ایران بود که مورد تجاوز قرار گرفت و از تمامیت ارضی خود دفاع کرد. این تفاوت کوچکی نیست. جهان با پدیدهای مواجه است که همزمان هم قدرت تولید کرده و هم از تجاوزگری پرهیز کرده است.
ایران اسلامی از یک سو بر اصل صلح، گفتوگو و همزیستی تأکید میکند و از سوی دیگر نشان داده در برابر تهدید، منفعل نخواهد ماند. همین ویژگی امروز به بخش مهمی از معادلات بازدارندگی در منطقه تبدیل شده است.
حمایت ایران از ملت فلسطین، لبنان و دیگر ملتهای تحت فشار نیز در همین چارچوب قابل فهم است.
جمهوری اسلامی خود را نسبت به سرنوشت مظلومان بیتفاوت نمیداند. جبهه مقاومت نیز در همین بستر شکل گرفته؛ جریانی که هدف آن تغییر موازنه به نفع ملتهایی است که سالها قربانی اشغالگری، تروریسم و دخالت خارجی بودهاند.
البته نباید فراموش کرد این نقشآفرینی در حالی است که ایران زیر سنگینترین رژیم تحریمی تاریخ قرار داشته است. بسیاری تصور میکردند تحریمها جمهوری اسلامی را به کشوری منزوی و وابسته تبدیل خواهد کرد اما نتیجه معکوس شد. ایران اسلامی در بسیاری از حوزههای راهبردی به خودکفایی رسید و توانست ظرفیتهای علمی، صنعتی و دفاعی خود را گسترش دهد.
نمونه روشن این واقعیت را میتوان در جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه مشاهده کرد؛ جایی که جمهوری اسلامی تصویری متفاوت از توان بازدارندگی خود به نمایش گذاشت. در آن روزها نهتنها مردم منطقه، بلکه بسیاری از ناظران جهان دریافتند ایران دیگر یک بازیگر منطقهای نیست، بلکه قدرتی است که میتواند بر محاسبات امنیتی و سیاسی بازیگران جهانی اثر بگذارد.
امروز اگر تحلیلگری از «نظم نوین غرب آسیا» سخن میگوید، دلیلش فقط افزایش قدرت نظامی ایران نیست، دلیل اصلی این است که هیچ طرح امنیتی، سیاسی یا اقتصادی مهمی در غرب آسیا بدون در نظر گرفتن جایگاه ایران قابلیت تحقق ندارد. در واقع ایران از موقعیت یک موضوع در معادلات منطقه به موقعیت یک بازیگر تعیینکننده رسیده است.
شاید به همین دلیل باشد که برخی هنوز از روی عادت، ایران را با معیارهای دهههای گذشته تحلیل میکنند اما واقعیت منطقه چیز دیگری را فریاد میزند. واقعیت این است کشوری که از زیر آوار جنگ، تحریم و فشار عبور کرده، استقلال خود را حفظ کرده، از ملتهای مظلوم حمایت کرده و همزمان به یکی از ارکان ثبات و بازدارندگی منطقه تبدیل شده، دیگر یک کشور عادی نیست.
بنابراین جهان اگر به دنبال فهم نظم جدید غرب آسیاست، باید ایران را از دریچه واقعیتهای میدانی ببیند؛ واقعیتهایی که هر روز بیش از گذشته نشان میدهد بدون ایران، معادلات منطقه ناقص است و بدون درک جایگاه ایران، فهم آینده غرب آسیا ممکن نخواهد بود. این همان ایرانی است که بسیاری از ملتها به آن احترام میگذارند؛ ایرانی که قدرت را در خدمت سلطه نمیخواهد، بلکه آن را سپری برای استقلال، امنیت و دفاع از مظلومان میداند.