دوران فتح آمریکای لاتین و کارائیب (حدود سالهای ۱۴۹۲ تا ۱۵۷۰) دورانی است که فراتر از یک فتح نظامی ساده، حاکی از سر به نیست کردن سازمانیافته و عمدی تمدنهای بومی است. این فرآیند، که از ابعاد مختلف انسانی، فرهنگی و تمدنی قابل بررسی است، نابودی فیزیکی مردمان مختلف را با شکنجههای بیرحمانه و کشتارهای جمعی در پی داشت. اما خشونت تنها به حذف فیزیکی محدود نبود؛ این برنامه شامل به بردگی کشاندن بازماندگان «به خاطر خوبی خودشان» و سرکوب نظاممند فرهنگ، تاریخ و زبانهای آن مردمان نیز میشد.
اروپاییان به صورتی برنامهریزی شده، سوابق تاریخی، سیستمهای آموزشی، دانش بومی، موسیقی، تئاتر و رقص مردمان اصلی این منطقه وسیع را نابود کردند. طومارهای مایایی سوزانده شدند، معابد ویران گشتند و زبانهای محلی سرکوب شدند. به عبارت دیگر، این قتلعام، یک قتلعام فرهنگی تمامعیار نیز بود. همانگونه که دانشمند برجسته آمریکای لاتین «فرناندو پائز» تأکید میکند: «این نیست و نابود کردن تاریخ ماست که در قلب این تناقضات، وابستگیها و استثمار آمریکای لاتین و کارائیب قرار دارد و هنوز ادامه دارد. این قارهای است که چیزی بسیار بیشتر از منابع غنیاش را سرقت کردهاند. مردمان این قاره را از حافظه جمعیاش و از آگاهی نسبت به هویت واقعیاش محروم کردهاند».
نماد ملموس این تهاجم فرهنگی را میتوان در مکزیکوسیتی امروزی مشاهده کرد. امروزه نمیتوان بنای یک کلیسای مسیحی را بر روی اهرام مصر یا سازههای سنگی باستانی «استونهنج» در بریتانیا تصور کرد؛ اما این کار در تنوچتیتلان (پایتخت امپراتوری آزتک) اتفاق افتاده است. کلیسای جامع مکزیک عامدانه بر فراز خرابههای معابد عظیم آزتک بنا شده، گویی که میخواهد پیروزی مذهب جدید را نه تنها در دلها، که بر فراز ویرانههای تمدن پیشین نیز به نمایش بگذارند. این اقدام تنها یک انتخاب معماری نبود، بلکه نمادی از انقیاد کامل فرهنگی، سیاسی و مذهبی بود.
این غارت فرهنگی، تخریب یک جهانبینی کامل را شامل میشد: دانش نجوم پیشرفته مایاها، مهندسی دقیق اینکاها، پزشکی گیاهی غنی و سیستمهای اجتماعی پیچیده، همه یا نابود شدند یا به حاشیه رانده شدند. اشیای هنری طلایی ذوب شدند تا به سکه تبدیل شوند، بناهای مقدس ویران گشتند و خدایان قدیمی بتگونه خوانده شدند. این فرآیند، محروم کردن یک قاره از حافظه تاریخی خود بود، قطع ریشههای هویتیای که قرنها شکل گرفته بود.