تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۱۷  ، 
کد خبر : ۳۸۸۲۱۴

راهپیمایی با راهپیمایی نیامده‌ها

پایگاه بصیرت / معصومه عباسی

صبح که از خانه بیرون زدیم، قرار بود برویم دنبال بابا، خواهر‌ها و خواهرزاده‌ام. پیام داده بودند که می‌خواهند بیایند راهپیمایی؛ کاری که هیچ سالی انجام نمی‌دادند.

خواهر‌هایی که همیشه درس داشتند و سرشان توی کتاب‌های‌شان بود. هیچ‌چیز هم طی این همه سال نتوانست آنها را از این همه درس جدا کند؛ چه سیزده‌به‌در، چه عروسی اقوام و چه راهپیمایی!

پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیمایی‌اش فقط دو بار بود؛ یک‌بار بعد از شهادت آرمان علی‌وردی و یک‌بار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه می‌چسبید به درس و مشقش و خواهرزاده شش ساله‌ام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود! بابا بعد از اغتشاشات، روز ۲۲ دی گفته بود می‌روم راهپیمایی، اما نیامد که نیامد. این‌بار، اما آمده بود. باورم نمی‌شد این همان بابای درون‌گرای ماست! همان آدم سفت و سختی که معمولاً از چیزی متأثر نمی‌شود، همین هفته‌های اخیر چقدر برای ملینای سه ساله غصه خورد؛ چقدر دلش به حال بسیجی و پلیس و پاسدار سوخت. تصاویر را می‌دید و غصه می‌خورد.

با اینکه مثل همیشه او خط مقدم مواجهه با وضعیت بد اقتصادی است، چشمانش را روی حقیقت نبست. خودش می‌گفت به یک بسیجی توی خیابان گفته‌ام: «مه هم دِ خوتونم. بسیجی‌ام.» همان بسیجی عشایری قدیمش را می‌گفت. به همان واسطه هم ایام جنگ ۱۲ روزه رفته بود سپاه بگوید که اگر کمکی از دستش برمی‌آمد خبرش کنند. بابا را بین راهپیمایی گم کردیم. هنوز نمی‌دانم شعار داده یا نه! اما او خیلی انقلابی است؛ با اینکه اولین راهپیمایی‌اش را در ۶۷ سالگی می‌رود! این ده سالی که راهپیمایی می‌روم، هیچ سالی حال و هوای امسال را نداشتم. راهپیمایی ۲۲ بهمن، خانوادگی‌اش می‌چسبد!

پرچم بالاست

با خیال اینکه می‌رویم و یک گوشه خلوت پیدا می‌کنیم و با بچه‌ها روی جدولی می‌نشینیم و در حالی که حنانه چوب‌شورهایش را می‌خورد من روی صورت بچه‌های مردم پرچم می‌کشم، گواش‌های سه‌رنگ را با خودم بردم راهپیمایی. خیال نسبتاً قشنگی بود، ولی از نوع خامش. با کالسکه حاوی محمدهادی وارد خیابان سعدی شدیم و تا خواستیم جلوتر برویم با جمعیتی مواجه شدیم که می‌آمدند و اگر ما نمی‌رفتیم با آنها تصادف می‌کردیم. مجبور شدیم بپیوندیم به آنها و برویم. جمعیت زیاد بود و همه کیپ تا کیپ هم حرکت می‌کردند. نمی‌شد بروم کنار جدولی بنشینم و بساط «آی مردم بیایید برای‌تان پرچم بکشم» پهن کنم. یک جایی که به نظر می‌رسید روی جدول‌ها می‌شود نشست، ایستادیم. اطراف را نگاه می‌کردم و دنبال بچه‌ای بودم برای طرح مذکورم. بچه‌ها اکثراً خودشان پرچم به لپ بودند. یکی زودتر از من نقشه را عملیاتی کرده بود و نشده بود که قسمت من باشد. همین‌طور کنار جدول ایستاده بودم که متوجه صحبت‌های دو تا خانم جدول‌نشین شدم.

ـ این پرچما حرمت دارن، چه خبره اینقد پرچم دادن؟

ـ آره. بی‌حرمتی می‌شه به پرچما. حالا این پرچما رو چیکار کنیم؟

ـ کاش این ماشینه که پرچم پخش می‌کرد وایمیستاد، اینارو خودش می‌گرفت ازمون.

دلم رفت برای این مکالمه قشنگ‌شان. با لبخند چشم دوختم به گواش‌های توی کیفم. قسمت‌شان نشده بود که تبدیل به پرچم‌های خوش‌رنگ شوند. حتماً از این جهت ناراحت بودند. ولی من خوشحال بودم. خوشحال که پرچم هنوز محترم است. پرچم هنوز روی دست‌ها و روی صورت‌هاست. پرچم هنوز بالاست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات