
جعفر بلوری
1- امروز تقریبا همه به این نتیجه رسیدهاند که در مسئله جنگ، «زمان» همان امر تعیینکننده است و به نوعی، حرف اول و آخر را فعلا، «زمان» است که میزند. همین امر موضوع «تابآوری» را در این جنگ، «برجسته» کرده و کارشناسان معتقدند، از این پس طرفی در جنگ برنده خواهد بود که «تحمل» بیشتری داشته باشد. دلیلی که این دسته از کارشناسان به آن استناد میکنند، فشارهای اقتصادی است که طرفین جنگ متحمل میشوند. ایران با تسلط بر تنگه هرمز و موشکهایی که روی زیرساختهای انرژی منطقه قفل کرده، اقتصاد جهان را در مشت خود گرفته، آمریکا نیز با تحریم، محاصره دریایی، عملیات روانی و بهرهبرداری از عوامل خود در ایران، تلاش میکند فشارهای اقتصادی را علیه کشورمان به اوج برساند و ما را وادار به تسلیم کند. از آنجایی که فشار اقتصادی که آمریکا و به طور کلی جهان از ناحیه بسته ماندن تنگه هرمز متحمل میشوند، اصلا قابل مقایسه با فشارهای اقتصادی که ایران وارد میشود نیست (یعنی خیلی بیشتر است) میتوان نتیجه گرفت، چنانچه ایران بتواند حداکثر سه ماه دیگر این شرایط را حفظ کرده و فشارهای اقتصادی را با کمک و همراهی مردم مدیریت کند، قطع به یقین، در «جنگِ تابآوری» و «اقتصادی» نیز دست برتر را خواهد داشت.
2- اما به اعتقاد کارشناسان، آنچه تاکنون باعث تابآوری ایران شده است، نوع نگاه ایرانیها به این جنگ و «موجودیتی» و «حیثیتی» دیدن آن در کنار زندگی در شرایطی است که همواره-با کمی بالا و پایین- در آن قرار داشته است؛ اما این «تابآوری» برای بسیاری از کشورها به ویژه غرب، راحت نیست؛ چرا که آنها تاکنون، چنین وضعیتی را، نه تجربه کرده بودند و نه در محاسباتشان آمده بود. برای فهم بهتر این مسئله فقط یک لحظه به این فکر کنید که، ایران در پاسخ به تجاوز دشمن، با دو ماه کنترل و مدیریت تنگه هرمز، اقتصاد و معیشت غرب و همینطور موقعیت سیاسی و نظامی آمریکا را به چنان روزی رسانده است که «رابرت کاگان»، از تأثیرگذارترین چهرههای نومحافظهکار و یکی از جنگطلبترین چهرههای سیاسی آمریکا در نشریه آتلانتیک مینویسد: «آمریکا در این جنگ به طور کامل شکست خورد» و «ایران تبدیل به یک بازیگر کلیدی جهانی شد...ترامپ در جنگ، از سوی ایران کیش و مات شد و هیچ بازگشتی هم به وضع سابق در کار نخواهد بود... به سختی میتوان زمانی را به یاد آورد که آمریکا دچار یک شکست کامل در یک درگیری شده باشد؛ شکستی چنان قاطع که ضرر راهبردی آن، نه قابل جبران باشد و نه قابل نادیده گرفتن. اما شکست در تقابل فعلی با ایران ماهیتی کاملاً متفاوت خواهد داشت؛ نه قابل جبران است و نه قابل نادیده گرفتن».
3- مسئله دیگری که تقریبا همه در آن اتفاق نظر داریم این است که جنگ هنوز تمام نشده و دشمن هر لحظه ممکن است دوباره ترور و تجاوز را از سر بگیرد. این را هم میدانیم که ترامپ، فردی نیست که به کسی «امتیاز» بدهد. یا به دلیل شخصیت خودشیفته یا هر دلیل دیگر، او عاشق دستاوردهای بزرگ و بینقص و یکطرفه است و این را میتوان از موضعگیریها و مطالبی که در شبکههای اجتماعی منتشر میکند فهمید. به عبارت دیگر، ترامپ دستِ بِده ندارد چرا که آن را مساوی با «باخت» میداند. نوع برخورد او با ونزوئلا، کره شمالی و اروپا این ادعا را اثبات میکند (اما ترامپ در مواجهه با روسیه و چین، چنین رویکردی ندارد). رئیسجمهور آمریکا بارها و به همین صراحتی که نقل قول میکنیم گفته «ایران باید تسلیم شود» یا «ایران باید پرچم سفید را بالا ببرد». این یعنی او به دنبال مذاکره به معنای مصطلح آن که یکی میدهند و یکی میگیرند نیست. او فقط به دنبال گرفتن است. بنابراین، کسانی که در کشور تصور میکنند با مذاکره بتوان از او امتیازی گرفت یا از حقوق ملت ایران صیانت کرد، سخت در اشتباهند. حال، وقتی تردید نداریم که آمریکا کشوری نیست که امتیاز بدهد و به دنبال گرفتن همه مؤلفههای قدرتمان است، و از آن سو وقتی تردید نداریم گذشت زمان بیشتر به نفع ما خواهد بود (به دلیل فشارهای سیاسی، اقتصادی که غرب به ویژه آمریکا و متحدانش تحمل میکنند) و از همه مهمتر، وقتی تردید نداریم که، آمریکا و رژیم صهیونیستی همچنان به دنبال ترور و تجاوز نظامی و جنگ داخلی در ایران و تجزیه کشورمان هستند، آیا بهتر نیست، منتظر ضربه دشمن نمانیم!؟ وقتی با یک «مدیریت تنگه هرمز»، دشمن -به قول رابرت کاگان- به شکست مطلق کشیده میشود، مدیریت تنگه باب المندب با دشمن چه خواهد کرد؟! میخواهیم بگوئیم، اگر شک نداریم از مذاکره آبی برایمان گرم نخواهد شد، اگر در تجاوز مجدد دشمن به کشورمان تردیدی نیست-که نیست- اگر میدانیم عدهای در آمریکا و اسرائیل به دنبال تحریک ترامپ برای استفاده از سلاحهای غیرمتعارف هستند تا آن حس شکست و تحقیرشدگی حاصل از درز اخبار محرمانه! جبران شده و پیروز به نظر برسد! نباید بیش از این معطل کرد. باید از مؤلفههای دیگر قدرتمان استفاده کرد و دشمن را به محاسبه مجددا واداشت. بخوانید:
4- مدتی است برخی رسانههای آمریکایی و صهیونیستی، پشت پردههایی از جنگ 40 روزه منتشر میکنند که، حیرت همه را برانگیخته است. گزارشها و تصاویری که واشنگتنپست، معاریو و گاهی سیانان و حتی همین نشریه آتلانتیک به قلم «کاگان» درباره خسارتهای بیسابقه آمریکا در این جنگ منتشر میکنند، واقعا با چه انگیزهای است؟! گزارشی که دیروز وال استریت ژورنال از خشم ترامپ منتشر کرده، تا حدودی پاسخ این سؤال ما را میدهد. طبق گزارش وال استریت ژورنال، درز این اخبار محرمانه که باعث سرشکستگی آمریکاست، چنان ترامپ را به هم ریخته و او را خشمگین کرده است که دستور پیگیری و شناسایی درز دهندگان آن را صادر کرده است. در این بین هستند تحلیلگرانی که ضمن «مشکوک» خواندن درز این اطلاعات معتقدند، انتشار این اخبار از سوی چهرههای به شدت جنگطلب احتمالا با هدف خاصی صورت میگیرد. در واقع این خبرهای محرمانه ممکن است با هدف تحریک ترامپی صورت بگیرد که جز کسب «پیروزی صد درصدی»
را شکست میبیند و برای رسیدن به آن، دست به هر کاری میزند! به اعتقاد این دست از تحلیلگران، ترامپ به شدت تحریکپذیر است و به راحتی میتوان با تعریف و تمجید یا حتی تحقیر و ترساندن واکنش مورد نظر را از او گرفت! انتشار خبرهای دقیق ضرباتی که آمریکا و متحدانش از ایران خوردهاند، چیزی نیست که ترامپ بتواند تحملش کند و هر لحظه ممکن است برای تغییر این تصویر-لااقل در ذهن خودش- دست به حماقتی بزند. وقتی با چنین شرایطی رو به رو هستیم، نباید منتظر «کنش» بمانیم تا بعد، «واکنشی» نشان دهیم. همانطور که دیروز سیانان اعلام کرد، ترامپ به شدت از دو چیز میترسد. یکی «باخت»، و دیگری «تبعات اقتصادی و نظامی از سرگیری جنگ». این یعنی اگر تبعات و خسارات از سرگیری جنگ بالا برود، جنگ که سهل است، اسرائیل را رها کرده و نتانیاهو را هم میفروشد! تنگه هرمز، زیرساختهای انرژی در منطقه، بابالمندب از جمله اهرمهای قدرتمندی هستند که ایران در اختیار دارد و به طور کامل از ظرفیت آن استفاده نکرده است. فقط به عنوان یک نمونه به اظهارات اخیر مایک والتز، سفیر آمریکا درباره کابلهای فیبر نوری زیردریایی عبوری در تنگه هرمز رجوع کنید. کابلهای فیبر نوری که روزانه حامل بیش از ۱۰ تریلیون دلار آمریکا تراکنش مالی (شامل پیامهای سوئیفت، معاملات بورس و تبادلات ارزی) هستند!

علی حسن حیدری
آنچه امروز بیش از هر چیز به جامعه آسیب میزند، صرف اختلافنظر سیاسی نیست؛ بلکه عادیسازی بیاعتمادی، نفرتپراکنی و القای فروپاشی درونی ساختار تصمیمگیری کشور است. نقد اگر مبتنی بر انصاف، داده صحیح و خیرخواهی باشد، نهتنها تهدید نیست، بلکه لازمه پویایی هر نظام سیاسی است، اما زمانی که تحلیلهای سیاسی بر پایه روایتهای ناقص، گزارههای تحریفشده و القای نفوذ و خیانت در همه ارکان کشور بنا شود، نتیجه آن دیگر «تبیین» نیست، بلکه تخریب سرمایه اجتماعی و فرسایش اعتماد عمومی است.
برخی چنان درباره شورایعالی امنیت ملی سخن میگویند که گویی مجموعهای یکدست و فاقد تنوع فکری است که میتواند اراده خود را بر عالیترین سطوح نظام تحمیل کند. این تصویر، نه با واقعیت ساختار حقوقی و امنیتی کشور سازگار است و نه با منطق حکمرانی در جمهوری اسلامی. ترکیب شورایعالی امنیت ملی، متشکل از فرماندهان عالیرتبه نظامی، مسئولان عالی قضایی، رؤسای قوا و نمایندگان منصوب رهبری است؛ افرادی که هرکدام دارای سوابق طولانی در عرصههای امنیتی، راهبردی و انقلابیاند. حتی اگر کسی بخواهد با ادبیات سیاسی مبتنی بر دستهبندیهای جناحی قضاوت کند، باز هم تصویرسازی از شورا بهعنوان نهادی «واداده» یا «تسلیمشده» فاقد انسجام منطقی است.
از سوی دیگر، تصمیمسازی در مسائل کلان امنیتی و هستهای، محصول یک جلسه کوتاه یا اراده فردی نیست. این تصمیمها حاصل ماهها بررسی کارشناسی، ارزیابیهای امنیتی، نظامی، اقتصادی و بینالمللی در کمیتهها و شوراهای تخصصی است؛ فرآیندی چندلایه که در نهایت نیز بدون تأیید رهبری قابلیت اجرا ندارد. نادیده گرفتن این سازوکار پیچیده و تقلیل آن به روایتهای هیجانی و دوگانههای «انقلابی ـ نفوذی»، بیش از آنکه تحلیل سیاسی باشد، نوعی سادهسازی خطرناک افکار عمومی است.
از منظر اجتماعی و رسانهای نیز باید پرسید حاصل این حجم از سیاهنمایی چیست؟ وقتی دائماً به مردم القا شود که مسئولان کشور یا ناتوانند یا نفوذی یا مرعوب، نتیجهای جز گسترش بدبینی، بیاعتمادی و فرسایش انسجام ملی نخواهد داشت. جامعهای که اعتمادش تخریب شود، در برابر هر بحران خارجی و هر عملیات روانی دشمن آسیبپذیرتر خواهد شد. تبیین واقعی، آنگونه که در ادبیات انقلاب اسلامی مطرحشده، به معنای روشنگری مسئولانه، امیدآفرینی، تقویت عقلانیت عمومی و حفظ انسجام ملی است؛ نه تبدیل هر اختلاف کارشناسی به پروژهای برای تخریب همه ارکان کشور.
سؤال اساسی اینجاست: تا چه زمانی قرار است برخی افراد، برای کسب هیجان سیاسی یا محبوبیت رسانهای، موتور نفرت و سوءظن را روشن نگه دارند؟ تا چه زمان باید با تحلیلهای ناروا، جامعه را نسبت به همه نهادهای داخلی بدبین کرد؟ کشوری که درگیر جنگ روایتها و فشارهای پیچیده خارجی است، بیش از هر زمان دیگری به نقد منصفانه، عقلانیت، مسئولیتپذیری و حفظ سرمایه اجتماعی نیاز دارد؛ نه به بازتولید دائمی خشم، تفرقه و بیاعتمادی.
منتقدان اگر حقیقتاً دغدغه کشور، انقلاب و آینده جامعه را دارند، بهتر است چند اصل را سرلوحه نقدهای خود قرار دهند: نخست آنکه میان «نقد عملکرد» و «تخریب مشروعیت» تفاوت قائل شوند؛ نقد سیاستها حق طبیعی هر جریان سیاسی است، اما زیر سؤال بردن مداوم اصل سلامت و وفاداری همه نهادها، جامعه را به سمت بیثباتی ذهنی سوق میدهد. دوم آنکه پیش از انتشار هر تحلیل یا ادعا، دقت و صحت اطلاعات را بر هیجان رسانهای ترجیح دهند، زیرا هر خبر غلط یا تحلیل شتابزده میتواند به افزایش شکاف اجتماعی و تقویت عملیات روانی دشمن منجر شود. سوم آنکه به جای تولید خشم و یأس، راهحل، پیشنهاد و روایتهای امیدبخش ارائه کنند، چراکه جامعه در شرایط پیچیده، بیش از هر چیز به آرامش، عقلانیت و افق روشن نیاز دارد؛ و در نهایت، اگر هدف «جهاد تبیین» است، باید دانست که تبیین واقعی با انصاف، صداقت، مسئولیتپذیری و حفظ وحدت ملی معنا پیدا میکند؛ نه با برچسبزنی، تخریب مستمر و بازتولید نفرت در افکار عمومی.

فردین قریشی
توقف پروژه موسوم به «آزادی» در خلیج فارس از سوی ترامپ، بدون تردید یک عقبنشینی معنادار و در نتیجه، یک موفقیت برای جمهوری اسلامی ایران تلقی میشود. این تحول نشان میدهد که مقاومت و بازدارندگی ایران همچنان ظرفیت تحمیل هزینه به طرف مقابل را دارد.
درعینحال، تجربه تاریخی روابط با ایالات متحده آمریکا و بهویژه کارنامه شخص ترامپ با سلسلهای از عهدشکنیها و رفتارهای غیرقابل پیشبینی، ایجاب میکند که این تحولات با نهایت احتیاط تحلیل شود.
نباید فراموش کرد که سیاست خارجی آمریکا، بهخصوص در دوره ترامپ، بارها نشان داده که از الگوی «فریب، مکث، و ضربه» پیروی میکند.
همچنین باید توجه داشت که کینهتوزی و تلافی سنگین نیز همواره در دستورکار آمریکا قرار داشته است.
در این میان، توجه به ملاحظات زمانی نیز اهمیت دارد. بهویژه از ساعات پایانی روزهای جمعه، شرایط حساستر میشود؛ چرا که آنچنان که بارها طرح شده، بازارهای مالی جهانی در روزهای شنبه و یکشنبه تعطیلاند و در چنین موقعیتی، امکان مدیریت تبعات روانی و قیمتی یک اقدام ناگهانی برای طرف آمریکایی بیشتر فراهم است.
در مجموع هرچند عدم وقوع اقدام نظامی و پایداری آتشبس میتواند نشانهای مثبت تلقی شود اما فرض غافلگیری حتی در کوتاهمدت و در زمانی غیرمنتظره، نباید از نظر دور بماند.
هوشیاری راهبردی اقتضا میکند که هیچگونه اتکایی به اظهارات یا عقبنشینیهای اعلامی طرف مقابل صورت نگیرد.

اقتصاد ایران نزدیک به دو دهه است که طعم تلخ تحریمهای ظالمانه را چشیده است. این تحریمها موجب فشار زیاد بر اقتصاد ایران، تخریب زیرساخت فیزیکی و تضعیف حکمرانی خوب و در نهایت گسترش فقر شده است. ایران سالهاست که با پدیده رکود تورمی دست و پنجه نرم میکند.
آنچه برای مردم ملموس است، دو پدیده بیکاری و تورم است. براساس گزارش بانک مرکزی در پایان نیمه اول سال ۱۴۰۴، نرخ بیکاری کل ۷.۴ درصد و نرخ بیکاری جوانان ۱۹ درصد بوده است. هرچه از مرکز کشور به سمت مناطق حاشیهای برویم، این نرخ افزایش مییابد (نماگر اقتصادی بانک مرکزی، شماره ۱۲۱). پدیده دوم، تورم است. میانگین نرخ تورم اقتصاد ایران طی دوره 1316-۱۴۰۴ معادل ۱۶.۳ درصد و میانگین تورم پس از انقلاب (1358-۱۴۰۴) معادل ۱۹.۸ درصد و در دوره هشتساله ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۴ معادل ۴۳.۲ درصد بوده است. یعنی از سال ۱۳۹۷ با تشدید تحریمها، بر سطح و شدت تورم در ایران افزوده شده و در نتیجه نرخ تورم سال ۱۴۰۴، به ۴۸.۳ درصد رسیده است. در هیچ دورهای در تاریخ اقتصاد ایران از سال ۱۳۱۶ تاکنون، پایداری و تداوم تورمهای شدید ۲۰ درصد به بالا به اندازه دوره هشتساله اخیر (۱۳۹۷ تا ۱۴۰۴) نبوده است. صندوق بینالمللی پول نرخ تورم سال جاری را ۶۸.۹ درصد پیشبینی کرده است. گزارش فروردینماه بانک مرکزی افزایش تورم فروردین سال جاری را نسبت به فروردین سال پیش، ۶۷ درصد اعلام کرده و این نشان میدهد که احتمالا این نرخ از پیشبینی صندوق بینالمللی پول بالاتر شود. طبیعی است با توجه به دو جنگ تحمیلی اخیر بر ایران عزیز و آسیبهای ناشی از آن، تورم و بیکاری بر زندگی مردم با شدت بیشتری فشار خواهد آورد.از سوی دیگر، وضعیت کنونی در هالهای از ابهام قرار دارد؛ امکان تحقق حالات و سناریوهای مختلف تا پایان سال جاری وجود دارد. احتمال تداوم جنگ، ادامه شرایط آتشبس، وضعیت نه جنگ و نه صلح و دستیابی به یک توافق صلح پایدار؛ چهار احتمال پیشرو است. در این صورت، دولت نمیتواند برنامه بلندمدتی برای مواجهه با بحرانها ارائه کند. بهعلاوه اینکه جنگ تحمیلی رمضان چنان شرایطی را ایجاد کرده که بودجه ۱۴۰۵ قبل از شروع سال، از دستور کار خارج شد و در همان آغاز کار کنار رفت و نیاز به تدوین بودجهای متناسب با شرایط را ایجاب کرده است.
از اینرو، به نظر میرسد هرچند دامنه مشکلات اقتصادی کشور گسترده بوده و دولت با کسری بودجه نیز مواجه است، اما با لحاظ شرایط موجود، تمرکز اصلی باید بر تأمین معیشت مردم، حمایت از کسبوکارهای آسیبدیده و مقابله با تورم باشد.
نکته مهم این است که به دلیل شرایط رکود تورمی، حمایت از کسبوکارهای آسیبدیده و تأمین معیشت خانوارها نباید بر رشد نقدینگی و تشدید کسری بودجه و تورم اثر بگذارد. از اینرو، پرداختهای نقدی میتواند به تشدید تورم منجر شود، در حالی که سیاستهایی مانند کالابرگهای هدفمند، حمایت از تولیدکنندگان کوچک و متوسط و ایجاد فرصتهای اشتغال میتواند اثربخشی بیشتری داشته باشد. احیای کسبوکارهای آسیبدیده باید در دستور کار قرار گیرد. در نهایت اینکه دولت نسبت به تعدیلهای نیروی کار باید سیاستی را اتخاذ کند تا نرخ بیکاری بیش از این رشد نکند. با تقبل بخشی از پرداخت بیمه توسط کارفرمایان و تخفیفهای مالیاتی میتواند چنین کاری را انجام دهد.


درباره «اینترنت پرو» و ضرباتی که به سرمایه اجتماعی میزند
علی ملکی
بعد از گذشت بیش از 70 روز از آغاز جنگ و عملکرد خوب دولت و همراهی مردم در سامان اجتماعی، همچنان درباره «اینترنت پرو» هیچ توضیحی داده نشده است. موضوعی که حالا تبدیل به مسئله شده و در صورت ادامه کار با همین روند فعلی، خیلی زود میتواند بحرانزایی کند. واقعیت این است که این مسئله روزبهروز در حال بازتولید ابعاد خودش است و سوالات زیادی را در ذهن افکار عمومی ایجاد کرده: «اصلاً اینترنت پرو چیست؟ علت راهاندازیاش چیست؟ اختصاصی است یا عمومی؟ اگر اختصاصی است، چرا برخی در ازای دریافت پول، اقدام به فروش آن میکنند و اگر عمومی است، چرا یک حق عمومی باید با هزینه غیرمتعارف به مردم فروخته شود؟ اصلاً کدام نهاد باید به این سؤالات پاسخ دهد؟» نکته دیگر این است که اگر قطعی اینترنت، چتر امنیتی بهتری برای مردم در شرایط جنگی ایجاد میکند، این باید مستدل و مستند توسط یک «نهاد مشخص» توضیح داده شود. روشن است مردمی که طی جنگ، از جان و مالشان برای ایران دریغ نکردند، مشکلشان بیشتر از اینکه با قطعی اینترنت (در صورت تضمین امنیت بیشتر) باشد، با تبعیض در خصوص عرضه آن است. اقشار مختلف و صاحبان مشاغل وابسته به اینترنت چطور میتوانند از یکسو شاهد محرومیت خود از این حق عمومی باشند و ازسویدیگر ببینند همان حق عمومی، تبدیل به کالایی فروشی در ویترین اپراتورها شده است؟
مسئله اینترنت و جنگ با غولهای سایبری
اول باید بدانیم بیشترین هزینه محدودکردن اینترنت بینالمللی در شرایط بحرانی، به خود دولت وارد میشود. در واقع چرخدندههای پیشرفت و توسعه کشور، وابسته به مراودات لایهلایه و پیچیدهای است که «اینترنت» پیوند میانی آنهاست. این یعنی قطعی اینترنت گزینه فوری و در دسترس دولت در زمان جنگ نیست، اما چنانچه شرایط به سمت وضعیت حاد پیش برود و نتیجه رصدهای راهبردی این باشد که بازبودن اینترنت، باعث واردآمدن ضربات بیشتر به کشور میشود، در آن صورت چارهای جز اعمال محدودیت بر ورودیهای خطر نخواهد بود. البته ما چارهای جز پرکردن خلأهای سایبری نداریم؛ اما باید این نکته را هم در نظر گرفت که در آنسوی جبهه، غولهای فناوری برای کمک به ماشین جنگی رژیم در رقابتند. ضعفهای ما در کنترل فضای سایبری در مقابل سرودست شکستن شرکتهای فناوری برای رژیم صهیونیستی، سطح آسیبپذیری را به شکل فزایندهای بالا میبرد. اما آیا وقت آن نرسیده توضیحی درباره این مسئله عمومیتیافته داده شود؟
ورود قوه قضائیه
مسئله اینترنت پرو تا جایی بالا گرفت که رئیس قوه قضائیه، غلامحسین محسنیاژهای به آن واکنش نشان داد. او با اشاره به اینکه بعضی اتفاقات در ذهن مردم مسئله ایجاد میکند، گفت: «اگر خط سفید و اینترنت پرو موضوع درستی است آن را تبیین کنیم؛ اگر تخلف هست برخورد قانونی شود.» اژهای در ادامه تأکید کرد برخی مسائل را نباید مبهم رها کرد که به واسطه آن کنشهای مختلف وجود دارد. او گفت نباید بعضی اشتباهات «در شرایط فعلی» پایهگذاری شود و ادامه پیدا کند. آخرین جمله اژهای سرفصل مهمی از بحث و گفتوگو درباره اینترنت است. در شرایطی که تمام ارکان لشکری و کشور بر حفظ انسجام ملی متمرکز شدهاند و مردم روزبهروز هزینه بیشتری برای حفظ آن میپردازند و درعینحال، تحتفشارهای مختلف ناشی از جنگ قرار دارند، هیچ توجیهی برای مسکوت باقی ماندن این پرونده وجود ندارد. مسئله اساسی اینجاست که اگر محدودیت اینترنت یک ضرورت برای مقابله با سلاح سایبری دشمن و حفظ امنیت ملی در زمان جنگ است، این ضرورت باید برای تمام آحاد جامعه به شکلی یکسان و مستدل تبیین شود. اما تناقض بزرگ زمانی آشکار میشود که یک «حق عمومی» که به دلیل شرایط جنگی محدود شده، از طریق فلان فیلترشکنفروش یا حتی برخی شرکتهای رسمی به فروش میرسد. اینجا مردم بیشتر نگران فضای امنیتی میشوند و آن بیگانه هم در رسانه تروریستیاش صحبت از «کالاییسازی امنیت» و «تجارت با محدودیت» میکند. اینکه شما دسترسی عمومی را محدود کنید و سپس همان دسترسی را تحتعناوینی چون «اینترنت پرو» یا «خط سفید» به قیمتهای غیرمتعارف بفروشید، نهتنها با عدالت اجتماعی فرسنگها فاصله دارد، بلکه ضربهای خطرناک به مهمترین اهرم بازدارندگی است که دشمن را تا این لحظه از رسیدن به اهدافش باز داشته است.
حقوق عمومی فروشی نیست
تداوم ابهام پیرامون پدیده «اینترنت پرو» در حال تبدیل شدن به گرهی کور در مناسبات دولت و ملت است. در مقاطع بحرانی پیشین، مانند وقایع ۱۸ و ۱۹ دی، محدودسازی فضای مجازی با منطق «فوریت امنیتی» و برای مهار آشوبهای خیابانی توجیه داشت. در آن مقطع ایده این بود که «انسداد موقت» برای حفظ امنیت عمومی و سپس سازوکارهایی برای کنترل آن در نظر گرفته شود. اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، خروج از آن منطق و ورود به فضایی مبهم است که در آن علت اصلی این محدودیتها با وجود شرایط فروش اینترنت از طریق درگاههای مختلف روشن نیست.
لطفاً به مردم توضیح دهید
در نهایت، امروز با دو مسئله متقاطع روبهرو هستیم؛ نخست، اصل بستهبودن اینترنت و اختلال در چرخدندههای توسعه کشور که هزینههای سنگینی را به بدنه دولت و معیشت مردم تحمیل میکند. اینجا هیچ مخالفتی با قطع اینترنت بهعنوان ضامن امنیت وجود ندارد؛ اما بههرحال این موضوع باید برای مردم تبیین شود. دوم که بهمراتب خطرناکتر است، پولیسازی این محدودیت است. تبدیلکردن یک ضرورت امنیتی به یک منبع درآمد برای برخی، چه ذهنیتی برای مردمی ایجاد میکند که بیش از هفتاد شب در خیابانها ایستادهاند تا دشمن خیال خامی به سرش نزند؟ هشدار صریح ریاست قوه قضائیه ناظر به همین خطر است که اگر این رویه به یک سنت اداری تبدیل شود که در آن هر بحرانی، فرصتی برای فروش یک حق عمومی به مردم باشد، شیرازه انسجام ملی با خطر روبهرو خواهد شد. منطق ریاست قوه قضائیه در این باره واضح و روشن است؛ «اینترنت پرو» اگر یک راهکار فنی است، چرا پولی است و اگر یک تخلف است، چرا با مسببان آن برخورد نمیشود؟ استمرار این وضعیت و سکوت نهادهای ذیربط، تنها به بازتولید نارضایتی و ایجاد حس تبعیض در لایههای مختلف جامعه منجر خواهد شد، آن هم در شرایطی که کشور بیش از هر زمان دیگری به همدلی نیاز دارد.

در گذار آرام ایام، به نخستین سالگرد غروب خورشیدی رسیدهایم که دههها، بیصدا و بیادعا بر زوایای تاریک متون کهن فلسفی تابید. حکیم متأله، زندهیاد استاد محمدحسین حشمتپور از آن دست جانهای شیفتهای بود که بیش از آنکه دیده شود «دانست» و بیش از آنکه بگوید «ساخت». او که احیاگر میراث غبارگرفته بوعلی و سهروردی بود، با همتی بلند، جان خسته کلمات را در «شفای» ابنسینا و «حکمتالاشراق» بازآفرید تا چراغ حکمت ملی و اسلامی در این مرزوبوم خاموش نماند.
برای درک زلال جان مردی که شکوه دانش را با وقار حیا و عمق فلسفه را با لطافت اخلاق پیوند زده بود، همسخنی با کلام حجتالاسلام والمسلمین دکتر مرتضی جوادیآملی، رئیس بنیاد بینالمللی اسرا فرصتی استثنایی است. وی در این یادداشت، ما را به تماشای زیست نجیبانه و مؤمنانه حکیمی میبرد که تمام بودنش وقف حقیقت بود؛ روایتی که دریچهای روشن و صمیمی به جهان فکری و ساحت مکتوم استاد حشمتپور میگشاید.
مجاهدت علمی در جستوجوی حقیقت
شایسته است شخصیت محجوب و مستور استاد حشمتپور برای جامعه امروز آشکار و اقدامات ارزشمند او بازگو شود. ایشان یک انسان تلاشگر علمی بود که از مجاهدت علمی بالایی برخوردار بود؛ لحظهای درنگ نمیکرد و از بهترین فرصتها و اساتید در بهترین موقعیتها بهره میبرد. این امتیاز بزرگ ایشان بود که بدون بیتوجهی به فضای فراهمشده، مطالب را کاملاً درک، تقریر و با دقت تحریر میکرد. ویژگی اول ایشان این بود که میرفت مسئله حکمت را به «ذات» آن بیابد؛ چراکه فهمیده بود حکمت ذاتاً مطلوب است. فارغ از انواع حکمت؛ شناخت هستی و تبیین واقعیتهای جهان آنگونه که هست، برای ایشان هدفی غایی بود. همانطوری که شناخت «بایدها و نبایدها» در حکمت عملی مطلوب است، شناخت «هستها و نیستها» در حکمت نظری نیز برای ایشان اصالت داشت و با تمام وجود به این حقیقت توجه داشت.
جامعیت در مشربهای گوناگون حکمی
برای شناخت هر حقیقتی راههای مختلف و مشربهای گوناگونی وجود دارد. تلاش استاد حشمتپور این بود که همه این راهها و مشربها را تا حد ظرفیت مکاتب طی کند. ایشان یا به آن مقصد نهایی که یکی از این راهها را برتر تشخیص دهد نرسیده بود یا نمیخواست آن را اعلام کند. هدف اصلی ایشان شاگردپروری و کمک به جامعه برای درک منظرهای مختلف در بحث هستیشناسی بود. از این رو، برای ایشان همه مشربهای حکمی؛ اعم از مشاء، اشراق، متعالیه و حتی حکمت رواقی، ذاتاً مطلوب بود و در آن مرحله، انتخابی میان آنها نداشتند. اگرچه ایشان صاحبرأی بود، اما تشخیصش این بود که فعلاً اصل حکمت را برای جامعه علمی تبیین و آن را برای جامعه گوارا و قابلپذیرش کند.
احیاگر مواریث کهن فلسفه ایرانی
هر حکمتی با خود رویکردی خاص و مجموعهای از موانع یا منظرها را میآورد که با دیگر حکمتها متفاوت است. استاد با این نگاه که هرکدام از اینها میتواند راهی را برای سالک باز کند، فعالیت میکرد. امروزه بسیاری معتقد به حکمت متعالیه هستند، اما عدهای نیز همچنان حکمت مشاء یا اشراق را دنبال میکنند. ممکن است حکمت متعالیه جامع حکمتها باشد، اما برخی به دلیل ذوق یا باور شخصی به آن توجه ندارند. جناب حشمتپور به دنبال این بود که هر کسی با هر ظرفیتی در میدان حکمت حضور یابد. ایشان معتقد بود باید حکمت مشاء را از طریق «الهیات شفا» یا «اشارات» بیان کرد تا کسی که به حکمت متعالیه نرسیده، حداکثر استفاده را از حکمت مشاء ببرد. این یک امتیاز واقعی و نظری شایسته است؛ زیرا امروزه اکثر کسانی که به انتخابی رسیدهاند، تنها همان انتخاب خود را تبیین میکنند اما ایشان میخواست حکمتپژوهی را در جامعه ایرانی استوار نگه دارد. ایران کشور حکمت است و ایشان در ماندگاری این نقش هزارساله سهم بسزایی داشت.
هنر متنشناسی و گرهگشایی متون
چگونه ممکن است فردی همزمان به تبیین مشاء، اشراق و متعالیه بپردازد؟ استاد با درک دقیق فضای علمی دریافت مخاطبان حکمتپژوه، طیف واحدی نیستند. آنچه جامعه مطالبه میکند، متأثر از سلیقه پژوهشگران است. برخی اساساً به جنبههای شهودی اقبالی ندارند و تمام همت خود را مصروف حکمت بحثی و تفصیلی (روش مشاء) میکنند. در چنین شرایطی باید ظرفیتهای آن مکتب را ارتقا بخشید تا تصویری جامع از واقعیت هستی ارائه دهد. لازمه این هنر، شناخت عمیق تمامی این حکمتهاست. یک مدرس معمولی صرفاً به ظرفیت آثار اشاره میکند، اما حکمتپژوه حقیقی کسی است که ظرفیتهای گسترده حکمت مشاء را در تمامی آثار مشائی بهخوبی بشناسد. ایشان محققی بود که در هر سه حوزه، پژوهشهای عمیق داشت و با توجه به سلیقه ویژهاش، تصمیم گرفت با ظرفیتهای موجود پیش برود. این رویکرد، سبکی خاص بود که کمتر دیده میشود؛ ایشان در دورانی که حضور داشت، ترجیح داد به جای پافشاری بر یک مکتب برتر، درخشش همه آنها را نشان دهد.
تلاقی شکوه دانش و اخلاق
بخش دیگری از ویژگیهای ایشان، تعامل بسیار دوستانه با شاگردان، فارغ از قالبهای مرسوم بود. ایشان عمیقاً علاقهمند بود «روح حکمت» را در جان شاگردان جای دهد، نه اینکه صرفاً مباحث را در ذهن آنان بگنجاند. ایشان مشتاق بود شاگردان، حکمت را «بچشند» و حس کنند. استاد هرگز در هیئت متعارف ظاهر نشد، بلکه واجد روح استادی به معنای اشراق و افاضه معارف بود. امتیاز بارز تدریس ایشان، واکاوی متنی عمیق بود؛ ویژگی ممتازی که کمتر یافت میشود. بسیاری از اساتید صرفاً نظرات خود را میگویند، اما ایشان با دقتی ویژه، زوایای پنهان متون را میگشود و نکات بدیعی استخراج میکرد تا روح حقیقی مطلب منتقل شود. میتوان استاد حشمتپور را نماینده جریانی دانست که کمتر در حوزهها ظهور داشتهاند؛ ایشان علاوه بر حکمت، در مباحث نقلی، فقه و اصول نیز تبحر داشت. اما آنچه ایشان را ممتاز میکرد، سجایای اخلاقی بینظیر، محجوبیت، تواضع و فروتنی بود. شرافت انسانی و ادب ایشان واقعاً کمنظیر بود. امیدواریم روح بلندش در جوار رحمت الهی قرین آرامش باشد و شاگردانش این مسیر نورانی را تداوم بخشند.

هادی اسکندری

ایلیا داوودی
جنگ با ایران، برای طبقه متوسط آمریکا بسان قبض ماهانهای است که در پمپ بنزین، فروشگاه مواد غذایی، نرخ بهره کارت اعتباری، مالیات، بودجه مدرسه و جادههای فرسوده آمریکا ظاهر میشود. رئیسجمهور آمریکا این جنگ را با زبان بازدارندگی و قدرتنمایی توجیه میکند اما آثار اقتصادی آن نشان میدهد بخش بزرگی از هزینه نه بر دوش تصمیمگیران واشنگتن، بلکه بر دوش خانوادههایی افتاده که هر روز باید سر کار بروند، قسط خانه بدهند، فرزندشان را به مدرسه ببرند و برای بازنشستگی پسانداز کنند.
نقطه شروع فشار اقتصادی، انرژی است. تنگه هرمز یکی از حساسترین گلوگاههای نفتی جهان است. اداره اطلاعات انرژی آمریکا گزارش کرده بود سال ۲۰۲۴ روزانه ۲۰ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی، معادل ۲۰ درصد مصرف جهانیان، از این مسیر عبور میکرد و گزینههای جایگزین برای آن محدود است. همین وابستگی باعث میشود جنگ با ایران به سرعت از خلیج فارس به خیابانهای آمریکا منتقل شود. ۱۲ مه ۲۰۲۶ رویترز گزارش کرد با بنبست روند صلح آمریکا و ایران، قیمت نفت برنت به 107.68 و نفت خام آمریکا به 101.61 دلار رسید. این جهش مستقیماً به جیب طبقه متوسط میزند.
آسوشیتدپرس نیز گزارش کرد میانگین قیمت بنزین آمریکا به 4.52 دلار در هر گالن رسید؛ دقیقا ۵۰ درصد بالاتر از سطح قبل از آغاز جنگ با ایران. ترامپ حالا میخواهد مالیات فدرال بنزین را معلق کند اما سیاست جنگی وی، بحران هزینه زندگی را تشدید کرده است. مالیات بنزین فقط 18.4 سنت در هر گالن است؛ یعنی حتی اگر حذف شود، مشکل اصلی، خود جنگ و اختلال عرضه نفت است، نه مالیات!
برای خانوادههای طبقه متوسط، حملونقل هزینه اصلی است. اداره آمار کار آمریکا میگوید متوسط هزینه سالانه خانوار در سال ۲۰۲۴ میلادی، ۷۸,۵۳۵ دلار بود و مسکن و حملونقل با هم بیش از ۵۰ درصد هزینهها را تشکیل میدادند؛ حملونقل به تنهایی ۱۳,۳۱۸ دلار، یعنی ۱۷ درصد کل مخارج بود. با بالا رفتن قیمت بنزین، کارمندان حومهنشین، پرستاران، رانندگان، معلمان و تکنیسینهای کارخانهها نمیتوانند بهسادگی مصرف را کم کنند؛ رفتوآمد، بخشی از زنده ماندن اقتصادی آنهاست.
اثر دوم، تورم است. جنگ با ایران علاوه بر گرانی بنزین؛ دیزل، حمل بار، کود، مواد غذایی، بلیت هواپیما و کالاهای مصرفی را هم تحت فشار میگذارد. اداره آمار کار آمریکا گزارش کرد مارس ۲۰۲۶ شاخص انرژی 10.9 درصد و بنزین 21.2 درصد فقط در یک ماه بالا رفت؛ جهشی که برای بنزین بزرگترین افزایش ماهانه از آغاز این سری آماری در ۵۹ سال گذشته (از ۱۹۶۷) است. رویترز نیز برای آوریل ۲۰۲۶ انتظار افزایش 3.7 درصدی تورم سالانه را گزارش کرد و نوشت جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران بلافاصله هزینه بنزین، دیزل و سوخت جت را بالا برده است.
دولت آمریکا معمولاً درباره «تورم هسته» حرف میزند. تورم هسته در آمریکا یعنی نرخ تورمی که قیمت خوراکیها و انرژی از آن حذف شده است - شاخصی که غذا و انرژی را کنار میگذارد - اما طبقه متوسط در دنیای واقعی زندگی میکند، نه در فرمولهای آرامکننده. خانواده آمریکایی که باید باک ماشین را پر کند، شیر و نان بخرد، کرایه خانه بدهد و قبض برق بپردازد، نمیتواند غذا و انرژی را از زندگی حذف کند. به همین دلیل جنگ با ایران عملاً مثل یک مالیات پنهان عمل میکند؛ مالیاتی که کنگره آن را تصویب نکرده اما خانوادهها هر هفته آن را پرداخت میکنند.
هزینه سوم، بودجه عمومی است. مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی گزارش کرد وزارت جنگ آمریکا به کنگره اطلاع داده هزینه ۶ روز نخست جنگ 11.3 میلیارد دلار بوده و برآورد هزینه تا روز دوازدهم به 16.5 میلیارد دلار رسیده است؛ این ارقام حتی شامل همه هزینههای آمادهسازی، تعمیر تأسیسات یا جایگزینی خسارتها هم نیست. دفتر بودجه کنگره نیز آوریل ۲۰۲۶ نوشت درخواست بودجه پنتاگون برای سال ۲۰۲۶ به ۹۶۱ میلیارد دلار رسیده و با تعدیل تورم، بزرگترین درخواست ۵۰ سال اخیر است. دولت آمریکا همزمان از طبقه متوسط میخواهد با تورم کنار بیاید، مالیات بدهد، بدهی ملی را تحمل کند و هزینه جنگی را بپردازد که بازگشت اقتصادی مستقیمی برای او ندارد. دفتر بودجه کنگره پیشبینی کرده کسری بودجه فدرال در سال مالی ۲۰۲۶ به 1.9 تریلیون دلار میرسد و بدهی عمومی تا ۲۰۳۶ به ۱۲۰ درصد تولید ناخالص داخلی افزایش خواهد یافت. جنگ جدید، روی این کوه بدهی یک لایه تازه میگذارد و در نهایت یا با مالیات یا با کاهش خدمات عمومی یا با تورم و نرخ بهره بالاتر، از مردم پس گرفته میشود.
تناقض سیاستی دولت آمریکا اینجاست که واشنگتن ابتدا با تصمیم نظامی هزینه انرژی را بالا میبرد، سپس برای آرام کردن افکار عمومی، از ذخایر راهبردی نفت استفاده میکند و پیشنهاد تعلیق مالیات بنزین را میدهد. رویترز گزارش کرد دولت ترامپ 53.3 میلیون بشکه نفت از ذخیره راهبردی را به شرکتها وام میدهد و در مجموع در چارچوب توافق بینالمللی، قصد آزادسازی ۱۷۲ میلیون بشکه را دارد اما ذخیره راهبردی برای شوکهای اضطراری ملی است، نه جبران سیاسی هزینههای جنگ انتخابی.
حتی راهحل مالیات بنزین هم بیشتر مسکن است تا درمان. به گزارش آسوشیتدپرس، مالیات فدرال بنزین سالانه بیش از ۲۳ میلیارد دلار برای جادهها و حملونقل عمومی تأمین میکند و حذف آن ممکن است چند سنت از قیمت کم کند اما صندوق بزرگراهها را ضعیفتر میکند؛ یعنی همان طبقه متوسطی که امروز برای بنزین بیشتر میپردازد، فردا با جادههای خرابتر، حملونقل عمومی ضعیفتر و کسری بودجه بالاتر روبهرو میشود.
تجربه تاریخی هم هشدار میدهد جنگهای آمریکا معمولاً ارزان شروع و گران تمام میشوند. پروژه Costs of War دانشگاه «براون» برآورد کرده جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر در عراق، افغانستان، پاکستان، سوریه و جاهای دیگر ۸ تریلیون دلار هزینه داشتهاند؛ تازه بدون احتساب کامل بهره آینده بدهی جنگها. این پروژه همچنین هزینه مراقبت از کهنهسربازان پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا سال ۲۰۵۰ را ۲.۲ تا ۲.۵ تریلیون دلار برآورد کرده است. جنگ با ایران میتواند همین چرخه را تکرار کند؛ بمبها امروز خرج میشوند اما قبض واقعی آن سالها بعد صادر میشود.
از زاویه طبقه متوسط، سیاست دولت آمریکا در جنگ با ایران سیاستی ضدرفاه داخلی است. این سیاست، امنیت را بهانه میکند اما ناامنی اقتصادی تولید میکند؛ از یک طرف قیمت انرژی و غذا را بالا میبرد و از طرف دیگر بودجه عمومی را به سمت تسلیحات و پیمانکاران نظامی میبرد. نتیجه، فشار مضاعف بر خانوادههایی است که نه در تصمیم جنگ نقش داشتهاند و نه از قراردادهای دفاعی سود میبرند.
واقعیت آن است که جنگ با ایران، برای مقامات آمریکا نمایش مضحک قدرت است و برای طبقه متوسط آمریکا یک فشار اقتصادی تازه؛ اضطرابی آرام اما مداوم درباره آیندهای که کنترلش از دست مقامات واشنگتن کاملا خارج شده است. خانوادههای آمریکایی نه پشت میز تصمیمگیری نشستهاند، نه از قراردادهای نظامی سهمی دارند و نه در محاسبات ژئوپلیتیک صدایشان شنیده میشود؛ با این همه در پایان، کسانی هستند که باید هزینه این تصمیم را در زندگی خود جذب کنند.