در چند دهه اخیر، سردمداران جهان غرب برای رشد تمدن مادی و به انزوا کشاندن مذهب در غرب، تلاش همهجانبه و شدیدی را جهت حاکم نمودن ارزشهای مادی به جای ارزشهای الهی، آغاز کردهاند. تأملی مختصر در تاریخ اجتماعی و سیاسی غرب و یا نوشتهها و سخنان متفکران فعلی آنها برای اثبات این مطلب کافی است.
آمریکاییها در دو دهه اخیر برای یافتن راههای عملی رهبری جهان، مؤسسات و افراد زیادی را به خدمت گرفتند؛ به خصوص پس از فروپاشی شوروی در 1990، که وظیفه این مؤسسات و بنیادها برای به عینیت رساندن رهبری مطلق آمریکا، سنگینتر گشت.
بنیاد هریتیج، از مؤسسات بسیار مهمی است که پروژههای فراوانی را در این زمینه به انجام رسانده است. یکی از مهمترین این پروژهها، پروژهای است با نام «تعهدی برای رهبری» که از آن به عنوان انجیل دولت آمریکا یاد میشود. مهمترین ویژگی این پروژه آن است که هر چند سال یکبار در آن تجدیدنظر و تکمیل میشود تا طبق شرایط جدید، راهکارهای تازه و عملیتر را برای رسیدن به هدف نهایی، یعنی رهبری جهان، ارائه دهد، و یکی از قدمهای مهمی که در این راه برداشته است، بیان ضعفها و مشکلات پایهای و اصلی آمریکا و راهکارهای اصلاح آنهاست.
یکی از فصلهای مهم این پروژه، درباره مسائلی مذهبی در آمریکاست که «پاتریک فاگان» و «جوزف لاکنت» مدیریت آن را برعهده دارند.
تأکید اولیه طراحان این پروژه بر وضعیت وخیم مذهبی در آمریکا در چند دهه اخیر و مخالفت نهادهای دولتی با رشد مذهب میباشد که به نظر طراحان، این وضعیت نابهنجار بازتابهای فراوانی در چند سال اخیر داشته و تغییرات عمیقی در میان مردم به وجود آورده و کار دولتمردان را دشوارتر ساخته است. آنها ابتدا تأکید میکنند: «تجربیاتی که از سال 1960 آغاز شده و به دنبال به انزوا کشاندن مذهب بوده است، نتوانسته آن مدینه فاضله موعود را به ارمغان بیاورد و تزریق دلارهای فراوان به جامعه و تولید صدها برنامه اجتماعی، نتوانسته جلو از هم پاشیدگی خانوادهها و نابودی فضایل آموزشی را بگیرد.»
در ادامه، مطالت مهمی را در مورد رابطه خصومتآمیز مؤسسات و شرکتهای مختلف در گذشته با دین و مذهب ذکر میکنند: «برخی از مؤسسات سعی میکنند اهمیت مذهب و دعا را کتمان کنند و علت موفقیت خود را بیاعتمادی به مسائل الهی میدانند. در 50 سال گذشته، تصمیمات دادگاههای آمریکا نسبت به مذهب، کاملاً خشونتآمیز و تهاجمی بوده است و احکام دادگاهها بیان میکند که شرکت مؤسسات مذهبی در برنامههای دولتی، زمانی قانونی است که هدف آن برنامه سکولار باشد و دین را تأیید یا رد نکند.
طبق این تصمیمات، گروههای مذهبی، نباید در برنامههای بازپروری معتادان، تأمین مسکن برای افراد فقیر و بازپروری زندانیان، شرکت کنند. گروههای آموزش انجیل برخلاف گروههای پیشاهنگی و کلوپهای بازی، اجازه ملاقات با دانشآموزان را در ساعات درسی ندارند و دولت اجازه کمک مالی به مدارس مذهبی را نداشته است. بیمارستانهای مذهبی نه تنها حق دریافت پول از دولت را ندارند، بلکه اجازه شرکت در برنامههای مراقبت پزشکی را نیز نخواهند داشت. در بسیاری از کالجها مربیان و اساتید، هیچ جایگاهی برای مذهب در آموزش قائل نبودهاند.»
به طور عمومی نویسندگان این طرح، تأکید میکنند که این مخالفتها به خاطر وجود «اصلاحیه اول» قانون اساسی آمریکاست که بیان میکند: «کنگره نباید قانونی را تصویب کند که مربوط به تأسیس یک مذهب به طور رسمی شود یا انجام دادن آزاد اعمال مذهبی را منع کند» و در نتیجه هرگونه کمک به مؤسسات مذهبی، به عنوان کمک به یک دین خاص تلقی میشود. به همین دلیل، «ویلیام سیمون» از اعضای هیاءت امنای بنیاد «هریتیج» تأکید میکند که «به مرور زمان با استناد به این قانون سعی کردهاند که آزادی از مذهب را به جای آزادی مذهبی تبلیغ کنند و آن را در سطح جامعه به عینیت برسانند و به مرور زمان معنای آزادی برای مذهب از بین رفته است.»
او خود ادامه میدهد: «علاوه بر استناداتی که مخالفان مذهبی به این قانون میکنند، سه عامل دیگر نیز باعث رشد و ترویج بیدینی گشته است که عبارتند از: ظهور و توسعه پلورالیسم و تکثرگرایی، توسعه قدرت دولت و محوریت دولت فدرال که باعث به حاشیه رانده شدن مذهب شده است، و رشد گروهها و مؤسساتی که به طور وسیع جداسازی مطلق دین و دولت را ترویج میکنند.»
این مخالفت با حضور مذهب در صحنه اجتماع و سیاست، ریشه تاریخی و عمیقی در غرب دارد. این مخالفتها در گذشته به صورتی کاملاً آشکار و صریح، حتی در میان توده مردم نیز وجود داشته است. به عنوان مثال، همانطور که «ویلیام سیمون» در سخنرانی خود با عنوان «چرا آمریکا به مذهب نیاز دارد» بیان کرده است، شعار انقلابیون جمهوریخواه فرانسه این بود که: «بیایید آخرینشاه را با روده آخرین کشیش خفه کنیم». و در بسیاری از کتب نظریهپردازان غربی، مانند «مادیسون» تأکید شده است که «سیلابهای خون به نام دینهای رسمی در دنیای قدیم جاری شدهاند و اکنون راه علاج آن جدایی دین از دولت است.»
وضعیت فعلی مذهب در آمریکا
جهان غرب، با وجود تلاشهای فراوانی که در راستای حاکمیت ارزشهای مادی انجام داده است، در حال حاضر با دو بحران اصلی و محوری، درگیری جدی دارد که نحوه رفتار آن با این دو بحران، کیفیت ادامه حیات جهان غرب را تعیین میکند. رشد گرایش عمومی به مذهب و اعتقاد نظریهپردازان به کارکرد اجتماعی دین، در کنار تلاش آنان برای استمرار قوانین سکولار غربی، که یک پارادوکس عملی میباشد، دو بحران اصلی است که بررسی آنها به علت ارتباط مستقیم مذهب، ما را در شناخت وضعیت مذهبی جهان غرب در سالهای اخیر یاری میکند.
1. رشد گرایش عمومی به مذهب
با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، اقبال عمومی جهان به مسائل اعتقادی و الهی، رشد چشمگیری یافت و در این امر و حرکت مهم جهانی، اراده مادیگرایانه متولیان تمدن غرب بیاثر بوده است. این احیای مجدد دینداری در عالم، بزرگترین چالش را برای جهان مادی به وجود آورد که با عقبنشینی آنها نیز همراه بود.
بسیاری از نظریهپردازان آمریکایی و از جمله مهمترین آنها، یعنی طراحان پروژه مذکور، معتقدند که در چند سال اخیر در سراسر آمریکا رویکرد دوبارهای به مذهب در بین عموم مردم به وجود آمده است. آنها در ادامه پروژه خود آوردهاند که شکست راهحلهای لیبرال و سکولار کاملاً واضح میباشد و به این خاطر بسیاری از مردم به سمت کمک به مؤسسات مذهبی روی آوردهاند. در جولای 1999، مؤسسه گالوپ – که یکی از مؤسسات معروف آمارسنجی در آمریکاست – در گزارشی آورده است که در نتیجه تیراندازیهای اخیر در مدارس دولتی، افراد زیادی خواستار بازگشت به ارزشهای سنتی خانوادگی، مانند نیایش در کلاسهای مدارس شدهاند. همان مؤسسه در یک نظرسنجی که به کمک شبکه و روزنامه «یو.اس.تودی» انجام داده است، تأکید میکند که 70 درصد مردم آمریکا طرفدار نیایش در مدارس هستند.
در ادامه پروژه به آمارهای مهمی که از سوی مؤسسات نظرسنجی آمریکا مخصوصاً مؤسسه گالوپ تهیه شده است، استناد میکنند و آوردهاند: «92 درصد مردم آمریکا اعتقاد به خداوند یکتا و قدرتمند دارند، 88 درصد مردم اعتقاد به معجزه، 85 درصد اعتقاد به بهشت و 72 درصد اعتقاد به جهنم دارند. حدود 100 میلیون انسان بالغ آمریکایی قسمتی از عید پاک سال 1999 را در کلیسا گذراندند، 61 درصد از افراد بین 18 تا 29 سال گفتهاند که عضو یک کلیسا یا کنیسه هستند و این میزان برای سنین بین 30 تا 49 سال به 66 درصد و افراد بالای 50 سال به 76 درصد میرسد.»
2. مخالفت عملی با کارکرد اجتماعی دین
گذشته از بحران رشد معنویت که به طور فزاینده و از منبعی خارج از مرزهای جغرافیایی تمدن غرب، آنها را تهدید میکند، تمدن غرب از درون نیز با چالش مهم دیگری درگیر است و آن مواجه شدن با یک پارادوکس عملی در نحوه رفتار در برابر رابطه دین و مسائل اجتماعی میباشد، که خود این امر به تنهایی حیات تمدن الحادی را با تهدید جدی مواجه ساخته است. به طور کلی در حال حاضر نظریهپردازان و عامه مردم را در غرب میتوان به دو گروه تقسیم کرد:
یک. گروههای بسیاری از طبقه متفکران و عامه مردم در کشورهای غربی، اعتقاد راسخی به کارکرد اجتماعی دین پیدا کردهاند و برای به عینیت رساندن آن تلاش میکنند.
اکثر مردم و محققان غربی، نسبت به تأثیر جدی و بیبدیل دین بر ثبات اجتماعی و مسائل اخلاقی اجتماعی، تأکید میکنند. به عنوان مثال، طراحان پروژه بنیاد «هریتیج» تأکید میکنند: «تحقیقات علوم اجتماعی ثابت کرده است که عبادت منظم مذهبی، زندگی خانوادگی و ازدواج را مستحکمتر میسازد. در تحقیق مهمی که در دهه اخیر، اساتید چندین دانشگاه غربی انجام دادهاند، آورده شده که علت اصلی اعمال جنسی نامشروع در دوران بلوغ، نبود رفتارها و اعمال مذهبی است نه پویایی یا عدم پویایی خانواده.
محققان، نتیجهگیری کردهاند که پویایی خانواده نیز به وجود باورهای مذهبی بستگی دارد. کمتر از 10 درصد از دانشآموزانی که الکل مصرف میکنند، گفتهاند که در فعالیتهای مذهبی شرکت دارند. گرایش به مذهب در تمایل بیشتر به کار و موفقیت شغلی و کم شدن اعتیاد نیز اثر چشمگیری داشته است. طبق آماری که در دهه اخیر گرفته شده است، اغلب زندانیان، کسانی هستند که به کلیسا نمیروند و در فعالیتهای مذهبی شرکت نمیکنند.»
این نوع گرایش (تأثیر مذهب در مسائل فردی در بین عموم مردم آمریکا) در حال گسترش است. نظریهپردازان آمریکایی نیز مجبورند صادقانه یا از روی نفاق به آن معترف باشند. بدینرو بنیاد «هریتیج» در گزارش دیگری به نام «تأثیر اعمال مذهبی بر ثبات اجتماعی» تأکید میکند که شرکت در مراسم مذهبی باعث امیدواری به آینده و تمایل به کنترل آینده خواهد شد و مهمتر از آن عزت نفس به طور مشخص به تصویر فرد از خداوند ارتباط دارد و آنهایی که عزت نفس بالایی دارند، به خداوند عشق میورزند.
«کارل جانگ»، یکی از پیشگامان روانشناسی و روانپزشکی مدرن میگوید: «در بین همه بیماران من در نیمه دوم عمرم، هیچکس نبود که مشکل خود را نداشتن دیدگاه مذهبی نداند. همه آنان تا وقتی که دیدگاه مذهبی خود را به دست نمیآوردند، بهبود نمییافتند.»
«پاتریک فاگان» و «جوزف لاکنت» در طرح مذکور تأکید میکنند: «در حال حاضر، پلیس به کشیش کلیسای محل به عنوان چشم و گوش خود در محل نگاه میکند، یک گروه از کلیساهای شهری به رهبری عالیجناب ایگن ریورز، برای حل مسئله خشونت جوانان، با پلیس و قضات شروع به همکاری کردهاند. پس از دو سال، روزنامههای محلی نوشتند که حتی یک مورد قتل و جنایت در میان آن جوانان گزارش نشده است. یکی از مأموران سابق پلیس بوستون گفت: ما نمیتوانیم بدون کشیشها در بوستون کار مؤثری انجام دهیم. گروههای مختلف کشیشان که در بیش از 1600 زندان آمریکا در ترویج مسائل مذهبی در زندان فعال هستند، امیدهای زیادی را در اصلاح زندانیان به وجود آوردهاند؛ به نحوی که از 60 زندانی که در چندین زندان آمریکا دوره 18 ماهه آموزش مذهبی را گذرانده بودند، فقط 5 نفر پس از آزادی به زندان بازگشتند.»
دو. کسانی نیز هستند که گرایش به مذهب را حافظ آزادی و دموکراسی میدانند. اینان در بسیاری از موارد حرف خود را به اعتراف دولتمردان اولیه آمریکا مستند میسازند. مثلاً «ماریان ویلیامسون» که از نویسندگان و سخنرانان معروف آمریکایی در مسائل فلسفی و اعتقادی است، در مصاحبهای که در مورد کتاب اخیرش به نام التیام دادن آمریکا انجام داده است، میگوید: «ما شاهد ناهنجاریهای وحشتناک اجتماعی هستیم که از جایگزینی پول به جای محبت به وجود آمدهاند. ما در سی سال گذشته با کمکهای دولتی خود شرکتهای بزرگ را ثروتمند و میلیونها آمریکایی را فقیر کردهایم. بیش از 22 درصد بودجه فدرال را صرف امور نظامی و 5 درصد را صرف امور آموزشی میکنیم.
وضعیت مدارس دولتی به قدری خراب است که بیش از صد میلیارد دلار برای اصلاح کمی و کیفی آن نیاز داریم... متاءسفانه دموکراسی در حال حاضر در این کشور تبدیل به سلطنتطلبی شده است و با وسایل و ابزاری که درست کردهاند، تمام سعی خود را برای سرگرم کردن و فرو بردن ما در بیخبری به کار میگیرند. ما در مرز نابودی به سمت مصرفگرایی و بیخبری به کار میگیرند. از بین 163 کشور دارای دموکراسی، آمریکا از نظر مشارکت مردم، رتبهای در حدود صد و چهلم را دارد؛ چرا که در آخرین انتخابات کنگره، تنها 40 درصد مردم شرکت کردهاند.»
در همین راستا، کمیسیون امنیت ملی آمریکا در طرح بسیار مهمی به نام «استراتژی امنیت ملی آمریکا در قرن 21» سعی کرده است پس از مطرح کردن مشکلات موجود در آمریکا به ارائه راهکارهای عملی برای آن بپردازد تا استراتژی آمریکا را تا سال 2025 تعیین نماید. در این طرح راجع به مشارکت سیاسی مردم آمریکا آمده است: «در سال 1998، گزارش نهایی کمیسیون ملی تجدید حیات مدنی که ریاست آن مشترکاً بر عهده «ویلیام ج.بونت» و «سام.نان» بود، به افت شایان توجه علاقه مردم به مشارکت در فعالیتهای مدنی که در 25 سال گذشته به خصوص در میان جوانان مرسوم بوده، اشاره کرده و هشدار داده است که ما در معرض خطر تبدیل شدن به ملتی نظارهگر هستیم.
«رابرت پاتنام» استاد علوم سیاسی دانشگاه هاروارد تأکید کرده است که در سی سال گذشته، شرکت مردم در انتخابات سراسری 25 درصد کاهش یافته است و در سال 1992، 75 درصد آمریکاییان گفتهاند که به دولت فدرال اعتماد ندارند، یا اعتماد اندکی دارند و خود ایشان حل این مشکلات را تنها در سایه اعتقاد عملی به کارکرد اجتماعی دین میدانند.
از همین رو، طراحان پروژه «تعهدی برای رهبری» آوردهاند: «مذهب در آمریکا باید به عنوان بزرگترین مؤسسه سیاسی قلمداد شود؛ چون مذهب، استفاده از آزادی را آسان میکند و سردمداران آمریکا مذهب را برای حفظ مؤسسات جمهوریخواه لازم میدانستند.» از همین رو، «کلینتون» در نامه معروفی که در سال 1995 منتشر ساخت، تأکید کرد: «مذهب به مردم شخصیتی میدهد که بدون آن دموکراسی باقی نخواهد ماند.» و «ویلیام سیمون» در سخنرانی خود سعی در مستند کردن این استدلالها به تاریخ آمریکا دارد. او میگوید: برای حل مشکلات فعلی، ما به یک «مثلث ابدی اصول اولیه» نیاز داریم که سه ضلع آن، عبارتند از آزادی و پرهیزگاری و مذهب؛ یعنی هر کدام از این سه ضلع، محتاج دیگری است. آزادی، محتاج به «تقوا و فضیلت» و مذهب محتاج به «آزادی» است.
او به نقل از «فرانکلین» (از نخستین رؤسای جمهور آمریکا) میگوید: «تنها افراد پرهیزگار لیاقت آزادی دارند.» و تأکید میکند: «فضائل اخلاقی، مانند شجاعت و نیکی کردن باید در جامعه پایهگذاری شود و این مذهب است که فضائل را همراه با رضایت و محدودیتهای لازم آن پایهگذاری میکند.»
در همین راستا «جوزف لاکنت» در مقالهای دیگر با نام «مذهب و حکومت» میگوید: «توماس جفرسون از رؤسای جمهور قبلی آمریکا» که از طرفداران و ترویجکنندگان مهم جدایی دین و دولت بود و بسیاری از قوانین سکولار اجتماعی را پایهگذاری کرد، یکبار در پاسخ به این سؤال که چرا با اینکه مسیحیت سنتی را قبول ندارد، در مراسم کلیسا شرکت میکند، پاسخ داد: به عنوان یک رئیسجمهور احساس ضرورت میکند تا طرفداری از مذهب را به مردم نشان دهد، چرا که هیچ ملتی بدون مذهب وجود نداشته و حکومت نکرده و نخواهد کرد.»
سه. کسانی که رشد اعتقادات مذهبی را برای افزایش قدرت جهان غرب لازم میدانند. مثلاً «ماریان ویلیامسون» در همان مصاحبه مذکور تأکید میکند: ما وارد دوران عقیدهگرایی شدهایم و عقاید، قویتر از ماده هستند. ما در گذشته تنها به دنیای خارج، به عنوان منبع قدرت خود نگاه کردهایم و اکنون در حال وارد شدن به دورهای هستیم که باید عقاید را به عنوان منبع قدرت خود بشناسیم و این یک انتقال عظیم تاریخی است. ما، پس از تفکر و دقت بیشتر درک خواهیم کرد کار معنوی ما، قدرت ما را بیشتر میکند و بنابراین تأثیر ما را در جهان نیز بیشتر میسازد. هر نیرویی که با صداقت الهی و معنوی همراه نباشد، موقتی است و بیشتر از آنکه به نظر میرسد، آسیبپذیر خواهد بود.
وجود و رشد این سه دسته در کنار گرایش عمومی جهانی به سمت مذهب، باعث به وجود آمدن تحولات مهم و بیسابقهای در رفتار جهان غرب نسبت به جایگاه مذهب و مذهبیون در امور اجتماعی گشته است. احکام دیوان عالی آمریکا، از شواهد محکم و دقیقی است که تن دادن اجباری مسئولان جهان کفر به ارتقای جایگاه مذهب را در جوامع غربی، نشان میدهد.
به نظر گروهی از سردمداران و نظریهپردازان، به مرور زمان، جایگاه دین در امور اجتماعی رشد چشمگیری خواهد داشت و این به معنای شکست دیدگاههای مادیگرایی و سکولار غرب و در نتیجه باعث سرعت پیدا کردن نابودی غرب خواهد شد. از این روست که به شدت به مخالفت با حضور مذهب در عرصه اجتماع و ترویج تفکرات سکولار میپردازند و البته همانگونه که در ادامه خواهد آمد، مسائلی مانند تصویب قوانین اخیر دیوان عالی آمریکا نشان میدهد که این مخالفتها اثر اولیه خود را به مرور از دست دادهاند.
طراحان پروژه بنیاد «هریتیج»، نگرانیهای خود را درباره مخالفتهای صورت گرفته با گرایش مذهب به شدت ابراز کرده و آوردهاند: مطالعات نشان دادهاند که هر چه یک فرد در زمینه موضوعات تخصصی، بیشتر آموزش ببیند، نسبت به مذهب بیشتر خصومت میورزد. روانشناسان کمتر از روانپزشکان و آنها کمتر از مددکاران اجتماعی و آنها کمتر از مشاوران مسائل خانوادگی و ازدواج و آنها کمتر از مردم عادی از روشهای مذهبی در زندگی حمایت میکنند. با آنکه طبق آمارهای اخیر، ثابت شده است که «معدل دانشآموزان یک مدرسه کاتولیک در واشنگتن، 72 درصد بهتر از همتایان خود در مدارس دولتی است و با اینکه مدارس فراوانی، از کشیشان تقاضا کردهاند تا به عنوان معلم و دستیار به کلاسهای مدارس بیایند، اما هنوز بسیاری از مسئولین بخش آموزش تأکید میکنند که مذهب در آموزش تأثیری ندارند و مهمتر از آن طراحان مدارس دولتی آمریکا در قرن بیستم مدعی هستند که باید از تأثیرات مذهبی والدین بر دانشآموزان کاسته شود.»
در همین زمینه طراحان گزارش دیگر بنیاد «هریتیج» میگویند: «بیشتر تاریخ علوم اجتماعی با این دیدگاه شکل گرفته است که شرکت در مراسم مذهبی و اتکا به آنان فقط برای افرادی است که احساس کمبود سلامت شخصی دارند؛ همچنان که مؤسسه MMPT که دارای شهرت بسیاری در زمینه مسائل روانشناسی است، تمام تلاش خود را به کار بسته است تا ثابت نماید که اگر کسی بگوید «من واقعاً مذهبی هستم»، به این معنا است که سطح سلامت روانی او پایین است. این مؤسسه در گذشته تلاش میکرد تا ثابت کند ویژگیهای مثبت مذهبی مانند تواضع و احترام به دیگران از شاخصهای منفی زندگی است.»
اما این مخالفتها در سالهای اخیر، صراحت خود را از دست دادهاند. بسیاری از نظریهپردازان غربی سعی میکنند برای جدایی دین از سیاست، توجیهات اخلاقی بیاورند؛ مانند توجیهانی که در نامه 60 نفر از روشنفکران غربی آمده است که مثلاً برای آنکه قداست دین محفوظ بماند.
کاهش مخالفت عمومی با دخالت دین در سیاست، نشاندهنده سرعت گرفتن گرایش به الیهات و افول تمدن مادی و غربی است که در حال از دست دادن رهبری و پرچمداری خود در عالم است.
رشد معنویت در تعارض با وحدت حول مادیگرایی است و از طرف دیگر انگیزههای مادی، قادر به ایجاد هماهنگی مستمر نیستند و واقعیت جهان علیه مادی کردن عالم شکل گرفته است. به این دلیل است که شعار مبارزه با آمریکا شدت یافته و پرچم کفر رو به افول است. مشکل جهانی شدن و وحدت جهانی، وحدت هویت و بحران هویت است که برای کسب آن باید احساس نیاز واحد و ایدئولوژی واحد به وجود آید و سختافزارها و نرمافزارها حول آن وحدت یابند و این ممکن نیست مگر با وحدت در ایدئولوژی و عقیده که آن هم در غرب در حال گسسته شدن به معنای کامل میباشد.
به همین دلیل است که «ماریان ویلیامسون» تأکید میکند که «ما با مصرف قرصهای ضدافسردگی خود را به خواب زدهایم و نمیخواهیم توجه کنیم که بدون انجام کارهای روحی و روانی و معنوی مشکل ما حل نمیشود. اگر به مسائل روحی و اعتقادی روی نیاوریم، تجربه آمریکایی پایان خواهد یافت و آمریکا شکست خواهد خورد.» همین مطالب را سردمداران قبلی آمریکا نیز درک کرده بودند؛ مانند «آیزنهاور» که گفته است: «بدون خداوند هیچ شکلی از حکومت آمریکا و روش زندگی آمریکا باقی نمیماند.»