صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۱۱ مهر ۱۳۹۲ - ۰۱:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۲۶۱۱۲۶
در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام اديب مطرح شد
مقدمه: مهدي افشارنيك: مسعود اديب معتقد است كه عامل رنج و حرمان جامعه، باعث گرايش مردم به رمالي و علوم غريبه مي‌شود. نوع گرايش ديني و مذهبي شايد تقويت‌كننده باشد اما عامل اصلي نيست. گفت‌وگو با اين استاد دانشگاه مفيد قم مفصل و طولاني شد كه در دو قسمت بايد به آن پرداخت. كشاكش اين گفت‌وگو بر اين حول مي‌چرخيد كه علماي شيعه در دوره‌هايي مثل صفويه آيا تقويت‌كننده علوم غريبه بودند يا نافي. ولي تاكيدش بيشتر بر رنج و درد مردم است.

* مباحث علوم غريبه با آنكه در تمام دنيا رايج است اما در ايران رنگ و بوي ديني دارد و عموما با متن‌هاي مذهبي ارايه و بسته‌بندي مي‌شوند. نظر شما، در اين خصوص چيست؟

** از نظر من، اين خصوصيت به جنبه ديني بودن جامعه برنمي‌گردد، بلكه به جنبه انساني بودن جامعه ما بيشتر مربوط مي‌شود. در جوامع غير ديني هم اين مسايل را داريم، حتي بيشتر و گسترده‌تر. در كشورهايي كه مظهر مدرنيته هستند مانند آمريكا نيز اين مسايل وجود دارد. بله، چون در جامعه ما دين يك حضور پررنگي دارد طبيعتا هم در دين مي‌شود يك عناصري پيدا كرد كه مرتبط شود با اين خواست. در يك نقاطي اين مسايل ادبيات ديني به خودش گرفته و عنوان ديني پيدا كرده است و سعي كرده آيه و روايت و لحن ديني پيدا كند، با قرآن سركتاب باز كند، از طرفي هم گاهي به عنوان دين به اين امور دامن زده شده است. طرفداران اين امور با ترويج‌كنندگانش هم كه از منافعش برخوردار مي‌شدند از سلاح دين و ابزار دين استفاده و سوء استفاده كردند. اما جزر و مد آن برمي‌گردد به تمنا و رنج آدمي. البته اين تحقيق عميق نيست ولي با يك مطالعه خيلي اجمالي به اين مي‌رسيم كه هر چقدر ناكامي‌ها و حرمان بيشتر مي‌شود، انسان‌ها به اين امور سوق بيشتر پيدا مي‌كنند.

* با يك نگاه كلي به تاريخ تمدن اسلامي نكته‌اي كه در اين خصوص روشن مي‌شود، اين است كه هر چقدر جريان عقل‌گرايي اسلامي كه در قرون اوليه شاهد آن بوديم دست بالا در جامعه را داشت و فارابي و بوعلي مرجع و منبع تغذيه فكري بودند، اين جريانات كمرنگ‌تر يا حداقل دست پايين بودند ولي هر چقدر ستيز با عقل و فلسفه گسترش يافت اين قبيل امور هم دست بالاتر شدند در جامعه.

** با نتيجه‌گيري شما موافق هستم، ولي بايد توجه داشت كه حتي در زمان قرن اول و دوم هم ما شاهد حضور و استمرار اين جريان در جامعه اسلامي هستيم. به طور مصداقي، يك وقتي اميرالمومنين قصد جنگ داشتند يك نفر آمد گفت كه من در كواكب و نجوم نظر كردم و به نظرم اگر در اين جنگ شركت كنيد شكست مي‌خوريد كه حضرت اول به آن فرمودند كه «كسي كه تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است» بعد گفتند «تو كه در نجوم نظر كردي و شكست ديدي دو تا جبهه هست در اينجا، دو گروه با هم مي‌جنگند، در اينجا شكست مال كدام گروه است؟ از كجا معلوم مال گروه ما باشد؟ شايد از آن گروه مقابل باشد» در واقع هم برخورد عقلي هم با استدلال ديني اين موضوع را رد كردند. در قرن دوم و تمدن و امپراتوري عباسي از اولي كه مي‌خواستند شهر بغداد را تاسيس كنند، پاره‌اي از افرادي كه به اصطلاح به استخدام گرفته مي‌شوند منجم هستند. نمونه بارز و مهم آن نوبخت است كه از خاندان معروف نوبخت بود كه پسرانش نيز در دربار عباسي بعدها ارج و قرب فراواني يافتند.
وي اخترگو بود و به خدمت گرفته شده بود تا سعد و نحس را تشخيص دهد كه چه روزي كار ساخت و ساز باشد، چه روزي نباشد. درمنابع روايي ما هم در قرن دوم كه نگاه مي‌كنيد چقدر روايت از امام باقر(ع) و صادق(ع) است كه موضع گرفته‌اند عليه تنجيم و دستور دادند اينها نبايد دنبال شود و دنبال اين چيزها نرويد و مقابله كردند. اين نشان مي‌دهد كه اين نوع مسايل حضور داشته در جامعه. بنابراين اين طور نيست كه بگوييم از قرن‌هاي بعد شروع شده است. بله، درست مي‌فرماييد وقتي جريان عقل‌گرايي فاصله دارد با جريان علوم، جامعه به اين امور نزديك‌تر مي‌شود. بنابراين نتيجه شما درست است، هر چه عقل استدلالي بيشتر در جامعه رواج پيدا كند، اين امور نقصان پيدا مي‌كند و هر چه عقل استدلالي نقصان پيدا كند، شانس و بخت و تصادف باطن‌گرايي و اين امور رواج پيدا مي‌كند.

* در بين مذاهب اسلامي كدام يك گرايش بيشتري به اين موضوعات داشته‌اند؟

** البته در مذهب سني آنجا كه صوفي‌گري رواج دارد هم علوم غريبه رواج دارد. البته جريان مرشد يا همان امام كه در صوفيه مركزيت دارد در شيعه هم هست و امام معصوم هم رهبر معنوي است هم مادي، كه اتفاقا رهبريت معنوي‌اش پررنگ‌تر است. اين جريان معنويت و محبت و لطافت كه در تشيع هست، طبيعتا همسايه ديوار به ديوار اين قبيل امور است. همين كه كمي جنبه لطيف و عاطفي و باطني و روحي انسان پررنگ مي‌شود براي پذيرش اين قبيل امور مستعدتر مي‌شود، ولي همانطور كه بالا گفتم تصريح ائمه تا آنجا كه حضور علني داشتند در جامعه، منع اين قبيل امور بود ولي زمينه‌هاي اجتماعي رنج و حرمان هم بي‌تاثير نبود، به خصوص كه بعد از مدتي امام معصوم به غيبت روي مي‌آورد. ولي در مذاهب اهل سنت هم آنجا كه جريان تصوف پررونق‌تر است، اين جريانات وجود دارند. اين قبيل امور هم رونق بيشتر دارند.

* ولي خب اگر عامل اصلي را حرمان و رنج قرار دهيم با يك تناقض روبه‌رو مي‌شويم. حكومت صفويه كه هم مقتدر بود هم باعث يكپارچگي ايران شد، به خصوص بعد از شكست ايران در مقابل مغول‌ها فرصت امپراتور بودن براي ايراني‌ها باز فراهم مي‌شود پس بايد رنج و حرمان كمتر شود ولي توسط خود حكومت و شاهان اين قبيل امور به شدت پيگيري مي‌شود.

** نكته مهم در اين خصوص اين است كه صفويه خودشان از صوفيان بودند كه شيعه شده بودند. اين ساختار صوفي‌گري و امامت كه با هم در هم شدند زمينه‌هاي توسعه اين قبيل امور را دو چندان كرد. ضمن اينكه مزاج اغلب شاهان اين سلسله مانند طهماسب و خود شاه اسماعيل با اين قبيل امور همخوان بود. فقط عامل رنج و حرمان نيست، مساعدت حكومت هم بي‌تاثير نيست. بالاخره بزرگ‌ترين امپراتوري ايراني بعد از اسلام صفويه اين است. حكومت از ايجاد تمايز شيعه در تقابل با عثماني و ديگر نقاط عالم اسلام بهره برد و استفاده كرد. يعني صفويه اگر شيعي نمي‌شد و بر تشيع تاكيد نمي‌كرد معلوم نبود كه بتواند اين قدرت را در ميان امپراتوري‌هاي گوركاني و عثماني ايجاد كند. ولي حضور رمالان و دعانويسان در دربار شاهان در كنار علما بوده است ولي اين علما بودند كه دست بالا را داشتند. علمايي كه مانند علامه مجلسي حكمت صفويه را مقدمه حكومت امام زمان مي‌دانند. همين علما در مقابل جريان علوم غريبه و باطني‌گري ايستادگي مي‌كنند و عليه‌اش هم موضع مي‌گيرند. مثل برخوردي كه با حروفيه كه از جريانات باطني صوفي بود كردند و هميشه اين فشار از سوي علما به سمت شاه بود كه با اينها برخورد شود. شاهان صفوي هم مختلف بودند، بعضي‌هاي‌شان مثل شاه طهماسب كه يك دوره طولاني نزديك به نيم قرن پادشاهي كرده است آدمي به شدت خرافاتي بود و روحيات خاصي داشت ولي خب كسي هم مثل شاه عباس كه مظهر اقتدار اين سلسله است كه هم هرمز را پس گرفت هم در مقابل عثماني خوب درآمد، انساني واقع‌گرايانه‌تر و عقل‌مدارتري بود و زياد در امور كشورداري اين امور را دخيل نمي‌كرد. شايد در امور شخصي خودش فقط.

* ولي در خصوص شيخ بهايي اين روايت است كه بر اين علوم مسلط بوده است يا علامه مجلسي. بعد هم همان موضع منفي كه شما مي‌فرماييد در قرون ابتدايي نسبت به اين امور در متون ديني بود، در دوره صفوي علما نرمش بيشتري نشان مي‌دهند با علوم غريبه.

** بله، اصطلاحات تابوي تنجيم و سحر و عظايم كه كوبيده شده بود تلطيف شد و اسمش شد علم تكثير، علم كزاف، علم عدد، علوم غريبه و اين امور را وارد جريان رسمي معرفتي كنند و اينكه دكان اين علوم بايد گشوده شود نبود. بعد هم شما مي‌فرماييد علامه مجلسي اين كاره بوده، خب علامه فلسفه و علوم عقلي را هم رد مي‌كرد ولي نه از سر بي‌خبري. مشخص است كه رفته خوانده و آگاه است و تعريضاتي كه مي‌زند از سر تعصب نيست، آگاهي دارد. ولي به عنوان شيخ‌الاسلام نمي‌آيد كه تاييد كند و به رسميت بشناسد چون علامه بوده بايد از هر علمي آگاهي لازم را مي‌داشته كه گويا داشته. ولي به طور كلي فقهاي طراز اول شيعه از شيخ مرتضي انصاري، ميرزاي شيرازي تا آخوند خراساني اين قبيل امور را به رسميت نمي‌شناختند. از شيخ مرتضي انصاري كه كلي كرامات خاص نقل مي‌شود. روزي شيخ مرتضي انصاري با عده‌اي از شاگردانش از نجف براي كاري رفته بودند بيرون، شب كه برگشتند دير رسيدند دروازه نجف را بسته بودند. هر چه خواهش كردند كه در را باز كنيد تا ما شب را در داخل بمانيم، گفتند كه نه، حاكمان گفتند كه نه شما بايد تا صبح صبر كنيد. يكي از شاگردان شيخ گفت علماي پيشين پشت در بسته نمي‌ماندند، شيخ مرتضي گفت: ما هم كه بميريم براي ما هم از اين قصه‌ها درست مي‌كنند. اين قصه‌ها كه براي خيلي‌ها درست مي‌كنند قصه است، اينها سند نيست. شما در افكار شيخ مرتضي انصاري سند و كتابي كه اين گرايشات در آن باشد نمي‌يابيد.
آخوند خراساني آدمي است كه فلسفه خوانده و خيلي هم عقل‌گراست اما نشانه‌اي از اين علوم در او نمي‌بينيد. نسل بعدي، مرحوم ناييني، مرحوم آقاي عراقي يا نسل بعدي آيت‌الله بروجردي حتي در فقهاي معاصر شما كجا در زندگي‌شان پرداختن به اين موضوعات را مي‌بينيد؟ يك روزي ممكن است كتابي در اين رابطه خوانده باشند از روي كنجكاوي بوده و علاقه‌مند بودند؛ علامه بودند كه علاقه‌مند بودند از همه علوم و فنون سر دربياورند. بنابراين به نظر من نمي‌شود گفت فقهاي ما به دنبال اينها بودند. اتفاقا به نظر من نبوده‌اند، نوعا با اينها فاصله داشته‌اند و از اين كارها منع مي‌كردند. به طور كلي مي‌توانيم بگوييم كه رشد اين مسايل با رنج و درد مردم و نااميدي آنها نسبت داشته است. مثل دوره قاجار كه هم علوم غريبه رواج زيادي داشت هم موعودگرايي. حتي در دوران معاصر شما بعد از كودتاي 28 مرداد ببينيد كه انجمن حجتيه شكل مي‌گيرد. اتفاقا جالب است شيخ محمد حلبي قبل از اينكه برود به دنبال انجام تاسيس، آدمي بوده است با گرايش‌هاي سياسي و ملي و دنبال فعاليت اجتماعي و سياسي بوده و به نظر مي‌رسد كه سرخوردگي 28 مرداد او را به اين واداشت كه برود و در يك عرصه ديگر كار كند. حالا فعاليت در بعد فكري ارزشمند است اما اينكه اين فعاليت‌ها حول يك محوري كه باز رنگي از موعودگرايي در آن است شايد شاهدي باشد بر آنچه عرض كردم. در يك دوره‌هايي هم بله قدرت سياسي اين امور را تقويت مي‌كردند. ولي جريان رسمي فقه و علماي شيعه اگر مخالفت شديد نمي‌كردند، حداقل به رسميت نمي‌شناختند.

* در واقع شما معتقديد كه در دوره صفويه عامل قدرت موجب بسط اين علوم شد، در دوره قاجار حرمان و رنج مردم و نااميدي؟

** نااميدي حتي شاهان قاجار را هم در بر مي‌گرفت. ناصرالدين شاه مي‌گفت، مرده‌شور اين سلطنت را ببرن كه به شمالش بخواهي بروي بايد از روس اجازه بگيري و اگر بخواهي به جنوبش بروي بايد از انگليس اجازه بگيري. مردم هم با چشم‌هاي‌شان مي‌ديدند. آنهايي كه در شمال بودند مي‌ديدند كه مقدرات كشورشان در دست امپراتوري روسيه است و كساني كه در جنوب، مي‌ديدند كه كشتي‌هاي بخار انگليسي قدرت مطلق منطقه هستند. موعودگرايي كه البته اصل آن در خود دين است و با حقيقت دين سازگار است، ولي اين حضور پررنگ همه جانبه كه جاي همه چيز را در مذهب بگيرد اين طبيعتا عادي و طبيعي نيست. شكل افراطي اين مساله خودش ناشي از احساس شكست و حرمان و در واقع يك نوع گريختن است. وقتي فرهنگ و تمدن مورد هجوم واقع مي‌شود ملت احساس مي‌كند بايد فرار كند، بايد از اين شرايط خلاص شود، از اين رو دنبال منجي مي‌گردد كه افراطي شدن اين گرايش، به شكلي كه تلاش عادي براي اصلاح را مختل كند، قابل توجيه نيست. توجه كردن به علوم غريبه هم محصول چنين حرماني است. به لحاظ فردي و چه به لحاظ اجتماعي شايد بتوان گفت دولت صفوي موفق شد كه به حرمان و رنج بعد از مغول پاسخ دهد.
بالاخره يك امپراتوري مقتدري درست شد، توانست در جبهه شرقي ازبك‌ها را شكست دهد، چالدران را از عثماني‌ها پس بگيرد. يعني براي شاه صفوي اين وضعيت ايجاد شد كه به رنج مردم پاسخ گويد ولي دولت قاجار از عهده اين كار برنيامد. دولت قاجار برعكس روز به روز توانايي‌هايش را از دست داد. در دو جنگ با روسيه با وجود بسيج مردم و علما نتوانست پيروز شود و خفت براي مردم به بار آورد و خود موجب رنج و درد فراوان شد بر همه اينها وضعيت بد اقتصادي و معيشتي و خودرايي‌شان را نيز بايد افزود. به همين دليل موعود و توجه به موعود جايگزين اين شد يعني اينها با هم بيشتر تركيب شد. همان جرياني كه توجه به علوم غريبه در آن خيلي زياد است كه از شيخيه و شيخ احمد احصايي شروع مي‌شود و به سيدكاظم رشتي مي‌رسد، به شدت با علوم غريبه در پيوندند، سيدكاظم رشتي آدمي است كه به شدت اهل علوم غريبه است. بعد هم چنان ترويجي از موعودگرايي مي‌كنند كه در سال آخر عمر خودش مي‌گويد كه اصلا دوران غيبت تمام شده و الان دوران جست‌وجو است و شاگردانش را به اطراف و اكناف كشورهاي اسلامي به جست‌وجوي امام غايب مي‌فرستد.

نام:
ایمیل:
نظر: