فرید مفیدی – نادیه جمالالدین
اگر این کلمات از فردی جز «گاندی»، رهبر مبارز هند صادر میشد، بلادرنگ به جانبداری از یهودیان افراطی اسرائیل متهم میشد؛ اما شخصیت گاندی به عنوان مبارز خستگیناپذیر علیه استعمار انگلیس، به خواننده این کلمات اجازه چنین قضاوتی را نمیدهد. البته نباید از نظر دور داشت که گاندی این دیدگاهها را در سال 1938 و 1946 ابراز داشت و معلوم نیست که اگر او تا سالهای اخیر ادامه حیات میداد، چه دیدگاه و قرائتی از یهودیان اسرائیل میداشت.
به هر حال، دیدگاه وی درباره کشتار یهودیان در آلمان، در مقایسه با دیدگاه افرادی چون روژه گارودی که اساسا آن را کذب و تاریخی مجعول میپندارد، بسیار خوشبینانه به نظر میرسد. دیدگاه دیگر وی، درباره مطالبات افراطی یهودیان و نیز فلسطینیانی که از حق حاکمیت خود بر فلسطین دفاع میکنند، از منظری متفاوت و منحصر به خود که واضع نظریه عدم خشونت در طی نیم قرن اخیر بوده، مطرح شده و ریشه در «براهماچاریا» و جایگزین کردن عشق خالص به جای هرگونه خشونت و تمایل به مالکیت دارد.
عدم خشونت فعال (satyagrahi) ایدهای است که او، به معنای عدم سوءنیت و خیرخواهی و رفتاری بسیار شجاعانهتر از خشونت در سطحی فراتر از هند به صورت جهانی، مطرح میکند و معتقد است که این نظریه برای همه مردمان و برای همیشه، نه تنها یکی از شعارهای اساسی تاریخ عصر او، بلکه بیشتر حاکم بر قرنهای آینده و فراتر از تاریخ هند مدرن خواهد بود. گاندی – فیلسوف عدم خشونت – قرائتی خاص از یهودیان افراطی و تجاوزات آنها بر سرزمین فلسطین و ظلم و ستم آنها بر فلسطینیان دارد و آنها را به جهان وطنی فرامیخواند و تصریح میکند که وانهادن فلسطین – به صورت جزئی یا کلی – به یهودیان، جنایتی در تاریخ بشریت به شمار خواهد آمد. در همین حال قرائت گاندی با آنچه که اکنون یهودیان افراطی مرتکب آن میشوند، به اتوپیایی دست نیافتنی شبیه است که یهود هرگز قادر به درک آن نبوده است. در حالی که «مارتین لوتر کینگ» خاطرنشان کرده است که اگر انسانیت طالب پیشرفت است، ناگزیر باید از تفکر گاندی تبعیت کند. اما اکنون بیشتر این پیشبینی «رومن رولان» تحقق یافته است که اگر امید به تجربه عدم خشونت نابود شود، چیزی نخواهد ماند جز جنگی در نهایت توحش...
قرائت گاندی از یهودیسم به روایت دکتر «نادیه جمالالدین» چنین است که مینویسد: «در حالی که کتابهای کتابخانهام را مرتب میکردم، به کتابی به زبان اسپانیایی تحت عنوان «انقلاب فلسطین و جهان سوم» برخورد کردم که نام نویسندگان مقالات آن توجهم را جلب کرد. از مهمترین این نامها مهاتما گاندی، چه گوارا، هوشی مینه و چند نام دیگر بود».
این کتاب در ماه نوامبر سال 1970 در آرژانتین، از سوی انتشارات سه قاره چاپ شده بود و ناشر طی مقدمهای، اهداف کتاب را برشمرده و از مبارزه مردم جهان سوم برای آزادی از دست استعمار سخن گفته بود؛ از جمله مردمی که از آنها نام برده بود، عبارت بودند از ویتنامیها، مردم گینه، جنوب آفریقا، آمریکای لاتین و فلسطین.
ناشر در مقدمه خود آورده بود که «امپریالیسم در عین یأس و ناامیدی به تمام راهها و حیلههای ممکن که از تسلط بر مردم مستعمرات آغاز و تا تلاش برای منحرف ساختن افکار عمومی جهان به منظور توجیه آنچه که توجیهی ندارد، ادامه دارد، پناه میبرد». ناشر گفتار خود را اینچنین به پایان میبرد که «متون قدیمی در این کتاب، پیرامون مبارزات مردم فلسطین است؛ سرزمینی که امروز در کنار ویتنام، به مرکز مبارزه علیه امپریالیسم جهانی تبدیل شده و بیش از پیش، پرده از چهره آن برداشته و به شکستن هیمنه صهیونیسم، این همزاد امپریالیسم، همت گماشته است».
تا اینجا مقدمه ناشر است و پس از آن اولین مقالهای که جلبنظر میکند، مقاله «یهود»، با قلم مهاتما گاندی است که موضوعیت منحصر به فرد و آیندهنگری نافذ آن مرا به شگفتی وامیدارد؛ گو که پس از 64 سال، آنچه بر فلسطین میرود، همان چیزی است که او در مقالهاش پیشبینی کرده است.
این مقاله مطابق آنچه که در کتاب ذکر شده به تاریخ 26/11/1938، در روزنامه حاریخان harigan منتشر شده و سپس با مقالهای دیگر در همان زمینه که پس از 8 سال به تاریخ 21/7/1946، تحت عنوان «یهود و فلسطین» منتشر شده، پی گرفته شده است.
گاندی در اولین مقاله خود درباره یهود مینویسد: «نامههای زیادی را دریافت کردهام که نویسندگان آن از من خواستهاند، دیدگاه خود را پیرامون مشکل یهود در فلسطین و شکنجه یهود در آلمان بنویسم. موضوعی که بدون آشفتگی نمیتوانم، افکارم را درباره این مشکل دشوار بیان کنم؛ چه با یهودیان ارتباط عاطفی و همدردی داشتهام. اولین بار در آفریقای جنوبی از نزدیک با آنان آشنا شدم که برخی از آنها دوستان من در دوران حیاتم بودند و از طریق آنها با تاریخ آزار و اذیتاشان که چند قرن به طول انجامید، آشنا شدم. آنها تعدادی از آوارهها و مطرودین مسیحیت بودند که به موازات معاملاتشان به مسیحیان و پاریاهای هند به شدت محکم و مبتنی بر دلایل دینی و صداقت بود. همدردی من با یهودیان نیز بر پایه دلایل کلی و جامع بود، اما این همدردی دلیل بر آن نیست که از مقتضیات انصاف چشم بپوشم.
مطالبات یهود برای بازپسگیری وطن قوم من، هیچ انعکاس و تأثیری در افکار من ندارد. با این حال میدانم که توجیه آن مطالبات از تورات و تلاشهایی بیرون آمده است که از خلال آن، یهود بتواند به فلسطین بازگردد؛ اما چرا آنان همچون دیگر اقوام سرزمینهای دیگر، سرزمین خود را همانجایی قرار ندادهاند که در آن متولد شده و روزی میبرند؟
فلسطین متعلق به ملت عرب است، همانگونه که انگلستان به انگلیسیها و فرانسه به فرانسویها تعلق دارد؛ بر همین اساس، تحمیل این خواسته یهود به عربها، بسیار غیرانسانی و اشتباهی بزرگ است. آنچه امروز در فلسطین اتفاق میافتد، با هیچ پایه سلوکی و اخلاقی توجیهبردار نیست. هیچکدام از خشونتهای آنان، به ویژه جنگ اخیرشان قابل توجیه نیست. با تأکید میگویم که اگر عربها تسلیم خواسته یهود شوند و فلسطین را در اختیار آنها بگذارند (چه بخشی از آن و چه تمام آن را) مرتکب یک جنایت ضدبشری خواهند شد.
عادلانهترین راه و آخرین چاره برای یهود این است که اصرار بر معاملهای عادلانه با همان سرزمینی داشته باشند که در آن متولد شده و رشد یافتهاند؛ به این ترتیب یهودیان متولد فرانسه، کاملا فرانسوی خواهند بود، همانگونه که مسیحیان متولد فرانسه فرانسوی محسوب میشوند.
پس اگر یهودیان، سرزمینی به جز فلسطین نداشتهاند، آیا به ایده اجبار آنها بر ترک کشورهای دیگر که در آنها مستقر بودهاند، روی خواهند آورد؟ یا آنها رغبت حضور در سرزمینی را خواهند داشت که بقای خود را در سایه آن میبینند؟
این فریاد ملیگرایانه وطن یا فریاد سرزمین ملی توجیه پذیرفته شدهای برای طرد یهودیان از آلمان بوده است. در حالیکه شکنجه و آزار یهودیان به دست آلمانیها، به نظر میرسد که در تاریخ همانندی نداشته باشد که پیش از آن هیچ کدام از طغیانگران دنیا به این درجه از جنون و دیوانگی که هیتلر رسیده بود، نبودند. آنچه او مبادرت به آن میکرد، با انگیزه دینی، با این بهانه بود که دین جدیدی را برای یک قومیت متعصب و حزبی مطرح میسازد. همان دین جدیدی که به نام آن و در پوشش آن، هر فعل غیرانسانی و ضدبشری، به فعل بشری مستحق پاداش تبدیل میشود.
جنایت جوانان گستاخ که به وضوح با دیوانگی آمیخته است، در نوع خود با درندهخویی بیهمانندی اتفاق افتاده است.
بنابراین اگر روزی یک جنگ به نام و برای انسانیت توجیهبردار باشد، جنگ علیه آلمان به خاطر کشتاری که بدتر از آن نمیتوان سراغ گرفت، به تمام معنا عادلانه خواهد بود؛ اگرچه من به هیچ جنگی ایمان ندارم و در حال حاضر، خوبی و زشتی هرگونه جنگی از محدوده تفکر من دور است.
اما اگر جنگی هم علیه آلمان وجود نداشته باشد، حتی صرفا به خاطر جنایتی که علیه یهودیان مرتکب شده، حتما هیچگونه همپیمانی با آلمان نیز امکانپذیر نخواهد بود. چگونه ممکن است، پیمانی بین امتی که بر جانبداری از عدالت و دموکراسی تأکید دارد و امتی که با آن دشمنی میورزد، وجود داشته باشد؟ یا اینکه انگلستان، با ایمان به این حقیقت، خود را در سراشیبی دیکتاتوری نظامی ببیند؟
آلمان میزان تأثیر خشونت بر جهان را بازتاب میدهد، هنگامیکه بدون ریا یا در پوشش حداقلی از مهر و محبت به آن مبادرت میکند و چهرهای عریان از ترس، رعب و وحشت را به نمایش میگذارد؛ آیا یهودیان میتوانند این آزار و اذیت منظم و وقیحانه را تحمل کنند؟ آیا در این میان، راهی برای حفظ کرامت انسانی آنها وجود دارد که احساس نکنند، آواره و شکستخورده و فراموش شده هستند؟ اجازه بدهید با خودم بگویم که آری.
هیچکس نیست که در حالت نیازمندی به احساس آوارگی و شکست، به پروردگار زندهای ایمان داشته باشد... . یهوه پروردگار یهودیان است پروردگاری با بیشترین خصوصیات نسبت به پروردگار مسیحیان یا مسلمانان یا هندوها...، در حالی که در حقیقت و جوهر وجود، او (خداوند) خدایی است که خدای همگان و یکتا است و هیچ شریکی ندارد و از هر وصفی منزه است. اما از آنجا که یهودیان خدایی را میشناسند که ایمان دارند، او به تمامی اعمال آنها حکم میکند و تمامی اعمالشان به فرمان او رخ میدهد. پس باید احساس آوارگی نکنند. اگر من یک یهودی بودم که در آلمان متولد شده و رزق و روزی خود را از آنجا به دست میآوردم، اعلام میکردم که آلمان وطن من است، به هر روشی که ممکن بود، اسم من را به عنوان آلمانی ثبت کند، چه با شلیک گلوله به سوی خودم یا زندانی کردن خودم در زندانی تاریک، طرد خود از آنجا را رد میکردم یا در برابر یک معامله بنیادگرایانه سر تعظیم فرود میآوردم و منتظر نمیماندم که یهودیان دیگر در جریان مقاومت مدنیام به من بپیوندند و اطمینان پیدا میکردم که دیگران در نهایت مجبور خواهند بود که پا جای پای من بگذارند.
اگر حتی یک یهودی یا تمامی آنها این فرضیه را که ارائه کردم، قبول کرده بودند، تاکنون در چنین وضعیت بدی نبودند و این عذاب خود خواستهای که از آن مینالند، یک نیروی داخلی و آزادی را برای آنها تأمین میکرد که همکاری تمام جهان خارج با آلمان قادر نبود، چنین شرایطی را برای آنها فراهم سازد.
تأکید میکنم که هیچکدام از کشورهای انگلستان، فرانسه یا آمریکا، با اعلام جنگ علیه آلمان، نمیتوانست به این اندازه از نیروی داخلی، آزادی را برای آنها فراهم سازد و خشونت هیتلر امکان داشت با همان کشتار و قتلعام یهودیان در اولین واکنش به آنان پایان یابد.
اما اگر روح یهود توانست در برابر رنجهای خود خواسته بایستد، همانند آنچه در آن قتل عام اتفاق افتاد، و یا تصور میکند که امکان تحول به سوی رهایی موردنظر یهوه (خدای یهود) برای آزادسازی همنوعان آنها ولو بدست یک طاغوت (چرا که چون به خدا ایمان دارند، پس از مرگ نمیترسند) وجود دارد، این رؤیایی است که در راه جدیدی به سوی رؤیایی بزرگتر به آن دل خوش داشتهاند.
من لازم میبینم که تاکید کنم، یهودیان – چک و اسلواکی – به راحتی میتوانند از فرضیات من پیروی کنند و برای آنها نمونهای بارز و مصداقی روشن در نافرمانی مدنی هندوها در جنوب آفریقا و آفریقای جنوبی وجود دارد؛ چه در آنجا هندوها در همان جایگاهی قرار داشتند که یهودیان در آلمان قرار داشتند و ستمی که بر آنها میرفت نیز صبغهای دینی به خود داشت و کروجر (رییسجمهوری) بر این عقیده بود که مسیحیان سفیدرو، از مردمان برگزیده خدا هستند و چون هندوها از موجودات پستتر هستند، پس برای خدمت به سفیدها آفریده شدهاند. یک ماده قانونی نیز در قانون ترانسوال وجود داشت، مبنی بر اینکه هیچ برابری و مساواتی بین سفیدها و رنگینپوستهای دیگر، از جمله آسیاییها، نباید وجود داشته باشد.
هندوها در آنجا مجبور بودند که در قالب ایده جیتو اقامت داشته باشند و ستمهای دیگری که تقریبا مشابه ستمهایی بود که یهود در آلمان متحمل شدند. هندوها در حالی که مجموعهای کوچک را تشکیل میدادند، بیآنکه از جهان خارج یا دولت هند کمک بخواهند، به مقاومت مدنی دست زدند، در حالی که مسئولان انگلیسی نیز سعی داشتند، آنها را از تصمیمشان منصرف کنند. اما پس از هشت سال مبارزه افکار عمومی جهان، دولت هند به مساعدت آنها روی آورد و این تنها از طریق فشار دیپلماسی و نه تهدید با جنگ، میسر شد.
یهودیان آلمان نیز البته در شرایطی بسیار بهتر و آمادهتر از هندوهای آفریقای جنوبی، میتوانند نافرمانی مدنی خود را اعلام کنند، زیرا یهودیان به صوت نژادی بزرگ و متجانس هستند که تعدادشان نیز به مراتب بیشتر از هندوهای آفریقای جنوبی است؛ علاوه بر اینکه از پشتوانه منظم افکار عمومی جهان نیز برخوردارند.
من یقین دارم که اگر از بین آنان، مردی بیرون بیاید که دارای شجاعت و بصیرت باشد و آنها را به سوی تحرک بدون خشونت راهنمایی کند، زمستان یأس و ناامیدی آنها، ممکن است در یک چشم بر هم زدن به تابستان امید و امیدواری تبدیل شود و هر که امروز شکار پست شکارچی شود، ممکن است به فردی هوشمند و با اراده از بین زنان و مردان بیسلاحی تبدیل شود که دارای قدرت و نیروی تحمل – که یهوه خدای آنها به آن فراخوانده است – هستند.
در این شرایط، آنها دارای پایداری و مقاومت حقیقی دینی خواهند بود که میتوانند در مقابل انقلاب (ضدانسانی) مجرد از صفات انسانی بایستند و یهودیان آلمان خواهند توانست بر آلمانیهای دیگر، قاطعانه پیروز و چیره شوند؛ به این معنا که آنها به عنوان نمونه کرامت انسانی مطرح خواهند بود.
به این ترتیب است که آنها، به هممیهنان آلمانی خود خدمت میکنند و ثابت میکنند که حقیقتا آلمانیتر از آنهایی هستند که امروز نام آلمانی را بدون آنکه بدانند، لکهدار میکنند.