این بحث درباره یک واقعه منفرد، یعنی واقعه 11 سپتامبر 2001 میباشد. چگونه باید درباره واقعه 11 سپتامبر تعمق کنیم؟ چه عاملی باعث وقوع آن شد؟ این رویداد چه عواقب احتمالی را در پی خواهد داشت؟
اینک به تشریح این واقعه میپردازیم، مبحثی که من آن را بحث فرهنگی مینامم!
حال به دوره بعد از جنگ سرد، بعنوان عرصه جهانیسازی میپردازیم. بحث فرهنگ، زبان جهانیسازی عصر حاضر میباشد و دنیای جهانیسازی شده امروز، رنگ و بوی فرهنگی به خود گرفته است. فرهنگ جایگزین مفهوم جامعه شده که بعنوان ساماندهنده و کلیدی برای طبقهبندی و نظمدهی به واقعیت اجتماع قلمداد میشود. با توجه به این نقطهنظر، هویتهای فرهنگی و جهانی در مقایسه با فرآیندهای اجتماعی درونی، بعنوان شاخصهای قابل اعتمادتری برای درک وضعیت جهان محسوب میشوند.
اینگونه برداشت از فرهنگ تا حد زیادی سیاسی است و در مقایسه با برداشت مردمشناسان از آن، متفاوت میباشد. مردمشناسان فرهنگ را در قالب روی در روی، قرابت و بطور بومی تعریف مینمایند و حال آنکه بحث راهبردی فرهنگ، گستردهتر از اینگونه برداشتهاست و در قالب گردآوردههای جغرافیائی سیاسی طرح میشود.
مبحث فرهنگی دو فرضیه را مطرح میسازد: ف��ضیه اول این است که هر فرهنگ جوهرهای دارد که براساس آن تعریف و توصیف میشود. با توجه به این نقطهنظر، گفته میشود که سیاست، پیامد فرهنگ است. مثلا، اگر دمکراسی غربی است، بنابراین گفته میشود که تروریسم اسلامی یا عربی میباشد. بدینترتیب در فرآیند واژهسازی، واژه تروریسم اسلامی، بعنوان توصیف و تشریح واقعه 11 سپتامبر مطرح میشود.
بحث پیرامون فرهنگ، همچنین دنیا را از لحاظ فرهنگی به دو دسته تقسیم نموده است: "پیشمدرن" و "مدرن". گفته میشود، مدرنها فرهنگساز بوده و بدینترتیب به اربابان فرهنگ مبدل میگردند، در حالیکه فرهنگ پیشمدرن بیشتر بسان یک حرکت غیرارادی و یک عادت توصیف میگردد. همچنین گفته میشود، پیشمدرنها بجای آنکه فرهنگساز باشند، حامل رسوم و سنن خود میباشند، و تا حدی مانند مسافرانی هستند که بار و بنه سفر را همراه خود به این سو و آنسو میکشند. بعبارتی آنها در زمره اربابان نیستند، بلکه تنها عوامل فرهنگ به شمار میآیند. گفته میشود، حتی در صورتیکه پیشمدرنها مسئول اعمال و رفتار خود انگاشته نشوند، آنها باید محدود شوند و در صورت لزوم جملگی بخاطر صلاح تمدن هم که شده میبایست در بازداشت قرار گیرند.
قبل از 11 سپتامبر، آفریقائیها بعنوان الگوی ابتدائی مردم مقاوم در برابر فرایند مدرنیزهسازی محسوب میشدند، اما بعد از واقعه 11 سپتامبر، مسلمانان و اعراب مقام اول را به خود اختصاص دادهاند. حال، تفاوت قضیه در اینجاست که گفته میشود، آفریقائیها برای خودشان و نه برای هیچکس دیگری تهدید به شمار میرفتند و قابل ذکر است که رسانههای غربی خشونت در آفریقا را با اصطلاح خشونت (سیاه علیه سیاه) توصیف مینمودند. اما گفته میشود که مسلمانان بدترند، آنها برای خودشان و دیگران تهدید محسوب میشوند.
در اینجا، بجای بحث فرهنگی، زاویه دیگری را مطرح مینمایم، یعنی یک تحلیل سیاسیتر و تاریخیتر. باید اذعان دارم که واقعه 11 سپتامبر زائیده تئوری عمیق و ریشهدار (برخورد تمدنها) نیست، بلکه به تاریخ اخیر و نزدیک تعلق دارد و برای روشن شدن بحث، واقعه 11 سپتامبر را در مبحث (جنگ سرد) تشریح مینمایم. دیدگاه من در مورد جنگ سرد از موقعیت مکانی آفریقا آغاز میشود. در این تشریح هر دو گونه از خشونت را که گفته میشود، فرهنگی میباشند، یعنی خشونت (سیاه علیه سیاه) و (تروریسم اسلامی) را به یکدیگر مرتبط ساخته و آنها را در قالب یک ساز و کار منحصر به فرد جای میدهم، که اواخر دوره (جنگ سرد) را دربرمیگیرد.
ملاحظاتی چند درباره بنیادگرائی
میخواهم سخن خود را با چند ملاحظه درباره بنیادگرائی آغاز کنم. بنیادگرائی واژهای است که در سال 1920 توسط یک روحانی پروتستان در آمریکا، بنام کشیش کورتیس لی لاوز1 ابداع شد. کشیش کورتیس لی لاوز به جماعت پرزبیتریانهای شهر پرینستون که در برابر آزادیخواهان کلیسائی، از بنیادهای مسیحیت دفاع میکردند، تعلق داشت.
آنها بطور خاص، با استناد به کتاب مقدس، از پنج واقعیت بنیادی، بعنوان واقعیات راستین و بری از خطاء دفاع مینمودند. این واقعیات عبارت بودند از: اصولی نظیر تولد حضرت مسیح(ع) از مریم باکره، زنده شدن مجدد مسیح، واقعیت معجزات و غیره. آنها در فاصله بین سالهای 1910 تا 1915، 13 اعلامیه و از هر یک، سه میلیون نسخه منتشر نمودند. این نسخ تحت عنوان "بنیادها" برای هر یک از کشیشها، اساتید دانشگاهها و دانشجویان رشته الهیات در آمریکا ارسال شدند.
لذا، بنیادگرائی بعنوان چالشی در درون مذهب و نه میان مذاهب زائیده شد و بعبارتی این پدیده چالشی در درون تمدن بود و نه میان تمدنها.
در سال 1925، نماینده ایالت تنسی تدریس فرضیه تکامل را جرم محسوب نمود. چند ماه بعد، یکی از معلمان زیستشناسی، بنام اسکوپس در یکی از مدارس ایالت تنسی، اقرار نموده که فرضیه تکامل داروین را در کلاس زیستشناسی تدریس نموده است. اسکوپس در سال 1925 به پای میز محاکمه کشانده شد. این امر ویلیام جنینگز بریانت2، سیاستمدار مشهور دمکرات و نامزد پیشین ریاست جمهوری آمریکا را در برابر یکی از وکلاء مشهور آنزمان که وکالت (اتحادیه آزادی مدنی آمریکا) را برعهده داشت، قرار داد. برایانت پیر در دادگاه مزبور تحقیر شده و مجبور شد که بپذیرد، تعریف راستین از انجیل قابل دفاع نبوده و دنیا نمیتوانسته در شش روز خلق شده باشد و دیگر اینکه سن دنیا بیش از 5 هزار سال است. نامبرده که در دادگاه مذکور یک احمق تلقی شد، دو روز بعد جان سپرد.
بنیادگرایان پروتستان بعد از محاکمه یاد شده، خود را از اجتماعات عمومی آمریکا دور نموده و حالت انزوا به خود گرفتند و اقدام به تاسیس موسسات خود نمودند این مقابله فرهنگی و بنیادگرائی، توسط دانشگاه باب جانز که در سال 1927 تاسیس شد، به یک نماد مبدل گشت.
بنیادگرایان آمریکا طی دو مرحله به زندگی سیاسی خود بازگشتند. ابتداء بعد از جنگ جهانی دوم، دهه 1950 و سپس بعد از جنبش (حقوق مدنی) در دهه 1970.
موج اول، توسط مبلغان تبشیرگرای3 هدایت شد. آنها علیه جدائی و انزوای بنیادگرائی و در راستای اتحاد با دیگر مسیحیان محافظهکار استدلال مینمودند. رهبری این موج توسط مبلغان مسیحی تلویزیونی، بویژه بیلی گراهام که بسرعت به مشاوره روحانی و مورد وثوق تمامی رؤسای جمهور آمریکا مبدل گشت، بود.
موج دوم بازگشت بنیادگرائی، بدنبال صدور حکم دادگاه عالی آمریکا در سال 1973، موسوم به رو – وید4، مبنی بر سقط جنین حق طبیعی یک زن میباشد، آغاز گشت. این امر همچنین منجر به دخالت مستقیم بنیادگرایان در عرصه سیاست شد. جری فالول با اتکاء به حقوق مسیحیت، برای گرفتن تعالیم از "کلیساهای سیاه" و مبارزه علیه تمرد "جنبش حقوق مدنی" ایستادگی نمود. نامبرده در سال 1979، با طرح اکثریت "اخلاقی"، از مسیحیان خواست تا تاریخ مسیحیت را متحول نمایند. وی اظهار داشت، این ایده که "دین و سیاست نباید با یکدیگر تلفیق شوند" یک ایده شیطانی است و هدف آن این است که مسیحیان را از کنترل کشورشان دور نگاه دارند.
فالول موعظهگریهای سیاسی خود را تحت عنوان جرمیداس5 آغاز نمود. وی سقط جنین را بعنوان یک فاجعه بیولوژیک و بیماری ایدز را بعنوان کیفر از سوی خداوند دانست و آن را نتیجه رکود اخلاقی، سقط جنین و همجنسبازی خواند. موفقیت اصلی بنیادگرائی پروتستان، ممانعت از تصویب قانون (اصلاحیه تساوی حقوق)، یعنی اصلاحیه قانون اساسی که قرار بود به لحاظ حقوقی، میان زنان و مردان آمریکا مساوات برقرار نماید، بود.
تا اواسط دهه 1970، افکارسنجی گالوپ نشان داد که بطور تخمینی، یک سوم جمعیت بزرگسالان آمریکا، یعنی 50 میلیون نفر خودشان را مسیحی (دوباره تولد یافته) میخوانند. در سال 1980، بنیادگرایان یک راهپیمائی، تحت عنوان "واشنگتن پیرو عیسی" در پایتخت کشور راه انداختند و در سال 1983 رونالد ریگان، رئیسجمهور "دوباره تولد یافته" خطاب به "انجمن ملی مبلغان تبشیرگرای" طی یک سخنرانی، اتحاد جماهیر شوروی سابق را "یک امپراطوری اهریمنی" خواند.
در "گردهمائی سال 1992 جمهوریخواهان" واقع در شهر هوستون، تکزاس، کاندیدای "حقوق مسیحیت"، پاتریک بوکانان6 نسبت به یک (جنگ مذهبی) هشدار داده و آنرا نزدیک خواند. من نقل قول مستقیم او را میگویم "این جنگ یک جنگ فرهنگی است که برای آن نوع ملتی که ما خواهان آن هستیم، به همان اندازه حیاتی است که جنگ سرد مهم بشمار میرفت، زیرا این جنگ به خاطر روح آمریکاست". هنگامیکه واقعه 11 سپتامبر روی داد جری فالول و پات روبرتسون در ملاء عام از این حادثه بعنوان "کیفر خداوند برای گناهان امانیسم سکولار در آمریکا" یاد نمودند.
سپس، مطالب دیگری در زمینه دو جریان مرتبط با یکدیگر را به استماع شما خواهم رساند: دخالت راستگرای مذهبی در سیاست خارجی آمریکا در دولت ریگان و ارتباط فزاینده میان (راستگرای مسیحیت) و (راستگرای یهودی) بعد از واقعه 11 سپتامبر.
اینک میخواهم با تاکید بر اهمیت تفاوت تاریخی میان اسلام و مسیحیت، این بازنگری خلاصه و تاریخی را جمعبندی نمایم. برخلاف مسیحیت، جریان کلی اسلام هیچگونه نظام سلسله مراتب مذهبی و نهادینه که بتوان در موازات نظام سلسله مراتب سکولار و حکومتی مقایسه شود، ندارد و آنچه را که ما بنیادگرائی مسیحی مینامیم، در حقیقت مبین ورود روحانیت مسیحی به عرصه سیاست سکولار میباشد.
در مقابل، سیاستهای اسلامگرای اخیر، یک روند معکوس را نشان میدهد یعنی حرکت روشنفکران سکولار به عرصه مذهبی را دربردارد و بدین دلیل است که فکر میکنم بجای بنیادگرائی اسلامی، اگر بگوئیم، اسلام سیاسی دقیقتر باشد. اگر بنیادگرائی پروتستان با ابتکار عمل روحانیت توسعه یافت، اسلام سیاسی بیشتر با ابتکار عمل روشنفکران سیاسی پیشرفت نمود و شکل گرفت.
شخصیتهای کلیدی در فرایند توسعه اسلام سیاسی در قرن بیستم، عبارتند از: یک روشنفکر روزنامهنگار و هندیتبار پاکستانی، بنام (مولانا مودودی)، یک ادیب و شخصیت دانشگاهی مصری، بنام سیدقطب و یک روشنفکر و امانیست ایرانی، بنام علی شریعتی. این افراد از رهبران مذهبی نبودند، بلکه تنها در زمره روشنفکران بودند. تنها استثناء این تعمیم کلی، آیتالله خمینی(ره) در ایران میباشد. آیتالله خمینی(ره) در برابر علی شریعتی که یک روشنفکر سیاسی به شمار میرفت، یک رهبر مذهبی بود. وی با ایجاد تغییراتی در قانون اساسی، تحت عنوان (ولایت فقیه)، علماء یا همان حاکمان شرع را به نگهبانان قانون اساسی کشور مبدل ساخت.
نکته اصلی را که میخواهم بدان اشاره کنم، این است که توسعه روند بنیادگرائی در مسیحیت، هرگز در اسلام یا در دیگر مذاهب مشابه، سابقهای ندارد. در اسلام، مانند هندوئیسم، سیاست مذهبی و افراطی، نتیجه فعالیت روشنفکران سیاسی بوده است که باعث شد، روحانیت نیز در مقام پاسخگوئی بدان برآید.
تفکر اخیر اسلامگرائی سیاسی در دو گرایش اصلی متمایز میشود: اجتماعی و حکومتی، که هر یک دارای شاخصهای سیاسی متناقض میباشند. برنامه گرایش اجتماعی، با هدف ایجاد حرکتهای اجتماعی اسلامگرایانه، بسوی اصلاح اجتماعی بوده است. حال آنکه گرایش حکومتی که در فقدان اعتماد مردمی ریشه داشته، در اجرای هر طرح اجتماعی مورد ظن قرار گرفته است. در این میان روشنفکران حکومتگرا یا به رژیمهای اسلامگرای موجود، از جمله رژیمهای پاکستان و عربستان سعودی ملحق شدهاند و یا بعنوان گروههای منزوی، در مخالفت با حکومتهای موجود و دور از حرکتهای اجتماعی عمل نمودهاند.
استدلال من، این است که ترور سیاسی از تمایلات حکومتی نشات میگیرد و نه از حرکتهای اجتماعی. سؤالی که امروز بعد از واقعه 11 سپتامبر پیش رو داریم، این است که: چگونه یک جریان سیاسی که از گروههای کوچک و منزوی دیگر جدا شده و دچار تفرق شدیدی میباشد، از حرف به مرحله حرکت و از تفکر به مرحله عمل جهش مینماید؟
برای پاسخ به این سؤال، میبایست به ضرب اعداد و ارقام و فراتر از آن، به فرآیند سازماندهی، آموزش و تامین مالی گروههای مختلف، آنچنانکه قدرت تشکیلات و سرانجام، اعتماد به نفس آنها را افزایش میدهد، پرداخته شود.
پاسخ به این سؤال باید یک درس مهم را مورد تاکید قرار دهد و آن این است تروریسم یک تمایل مذهبی نیست، بلکه یک تمایل سیاسی بوده و زایده یک مواجهه سیاسی در اواخر دوران (جنگ سرد) میباشد. این مواجهه موضوع بحث ماست.
اواخر دوره جنگ سرد
در سال 1975، از استادیاران جوان دانشگاه دارالسلام تانزانیا بودم. سال 1975، بدلایلی یک سال حائز اهمیت است، زیرا سالی بود که آمریکا در ویتنام شکست خورد و سالی بود که آخرین پادشاهی اروپائی در آفریقا برچیده شد. این دو واقعه با هم در هسته مرکز ثقل (جنگ سرد) که دامنه آن از جنوب شرق آسیا تا جنوب آفریقا امتداد داشت، تغییر جهت ایجاد نمود. بعد از فروپاشی پادشاهی پرتقال در آفریقا، چه کشوری باید این سرزمینها را تحت کنترل قرار میداد، آمریکا یا اتحاد جماهیر شوروی؟
من از دوره بعد از سال 1975 بعنوان اواخر جنگ سرد نام میبرم. تغییر جهت در راهبرد آمریکا در اواخر جنگ سرد با دو تجربه از جنگ هندوچین تعریف شد که یکی توسط قوه مجریه کشور یاد شده ترسیم گشت و "دکترین نیکسون" نامیده شد و دیگری توسط قوه مقننه آمریکا بود که در قالب قانون "اصلاحیه کلرک" ترسیم گشت.
این دو درس از دو جنگ مختلف، اما مرتبط تجریه شدند: یکی در ویتنام و دیگری در لائوس حاصل گردید. جنگ ویتنام صدها هزار نفر از نیروهای زمینی آمریکا را درگیر خود نمود و بعبارتی، جنگ آمریکایی شد. پس از آنکه "پیمان" سال 1962 میان مسکو و واشنگتن، ورود نیروهای زمینی آمریکا به لائوس را ممنوع نمود، آمریکا برای دور زدن این محدودیت، یک راهبردی دو وجهی در لائوس اتخاذ نمود: یعنی جنگ توسط مزدوران، با حمایت جنگ هوائی بیامان که در این راستا جنگ مزدوران باعث شد تا یک ارتش خصوصی و نژادی، متشکل از 30 هزار جنگجوی هومونگ7 تشکیل شود. رهبری این ارتش مزدور بر عهده یک جنگ سالار از منطقه هومونگ، بنام ژنرال ونگ پائو8 بود و هزینههای مربوطه از طریق تجارت فزاینده و بسیار پرمنفعت تریاک تامین میشد.
یکی از دانشجویان جوان مقطع دکتری دانشگاه ییل، به منظور تحقیق در زمینه اقتصاد سیاسی تولید تریاک، و فرآوری و تبدیل آن به تریاک خالص برای شمار رو به فزونی سربازان آمریکائی در ویتنام، در دهه 1970 عازم ویتنام و لائوس گشت. اجازه دهید تا یافتههای او را که در پایاننامه دکتری خویش آورده، بسادگی جمعبندی نمایم:
"تریاک در روستاهای هومونگ کشت میشود؛ سازمان کمکرسانی آمریکا به منظور سهلالوصول نمودن دسترسی به روستاهای یاد شده، هزینه احداث 150 باند فرودگاهی کوچک را تامین نموده است. یک هواپیمای متعلق به سازمان سیا، موسوم به (ایر آمریکا) تریاک موردنظر را از روستاهای پراکنده جمعآوری نموده و آن را به یک آزمایشگاه فرآوری هروئین که به ژنرال ونگ پائو تعلق دارد و درست در جنب دفتر سازمان CIA در لائوس واقع شده است، حمل مینماید. جالب توجه آنکه سازمان سیا تجارت تریاک و هروئینی را که بنا به مطالعات انجام شده توسط ارتش آمریکا، بطور تخمینی 15 درصد از نیروهای این کشور را معتاد نموده است، تحت پوشش سیاسی قرار میدهد".
جنگ زمینی مزدوران مورد حمایت کامل جنگ هوائی آمریکا قرار گرفت. در لائوس بود که آمریکا دکترین جنگی جدیدی را دریافت. از آن پس، برخلاف فرضیههای گذشته، نیروی هوائی میتوانست برنده یک جنگ باشد، زیرا هیچگونه محدودیت سیاسی در مورد شدت بمبارانهای آن و بدینترتیب، در مورد میزان تخریب جان و مال غیرنظامیان وجود نخواهد داشت. سپس حکومت آمریکا بسادگی، تخریب و نابودی جان و مال غیرنظامیان را با اصطلاح بیروح و خشک (خسارت جانبی)9 توصیف مینماید.
بمباران لائوس به لحاظ شدت، حتی با توجه به معیارهای جنگ جهانی دوم نیز بیسابقه بود. گروهی از دانشمندان دانشگاه کورنل نتیجهگیری نمودند که بمباران یاد شده اصل تناسب میان اهداف تعقیب شده و خسارات وارده که براساس کنوانسیون جنگ ژنو، دولتهای متخاصم موظفند بدان پایبند باشند را نقض نموده است.
نیل شیهام10، روزنامهنگار نیویورک تایمز و برنده جایزه پولیتزر11 نوشته است: "جنگ هوائی توسط دولت آمریکا و رهبران آن ممکن است به یک جنایت جنگی بیانجامد".
سالهای پایانی جنگ هندوچین با موجی از احساسات ضدجنگی در آمریکا مقارن شد. در نتیجه، شماری از نمایندگان مخالف جنگ در کنگره، مجالس قانونگذاری سنا و مجلس نمایندگان این کشور انتخاب شدند. تاثیرگذاری آنها به تصویب شماری از قوانین ضدجنگ، از جمله "قانون قدرتهای جنگی"، "قانون آزادی اطلاعیرسانی" و "قانون اصلاحیه کلرک" که قوه مجریه از جمله پنتاگون و سازمان سیا را از عرصه هرگونه کمکرسانی به جنگجویان داخلی آنگولا منع نمود، انجامید.
در حالیکه قانون (اصلاحیه کلرک) هنوز پابرجا بود، یعنی برای یک دهه، از سال 1975 تا سال 1985، قوه مجریه بدنبال یافتن راهکارهائی برای شانه خالی کردن از مسئولیتپذیری قانونی بود. در این ارتباط، تجربیات لائوس مرتبط با موضوع واقع گشت. لذا رویه جنگ مزدوری، یعنی جنگ از طریق گروههای ثانوی با ثالث و در پی آن عدم مسئولیتپذیری در برابر کنگره آمریکا، از اهمیت ویژهای برخوردار گشت. اولین کاربرد قدرت هوائی نامحدود بعد از لائوس، در جنگ خلیجفارس در سال 1991 صورت گرفت.
نکتهای را که میخواهم اینجا دنبال نمایم، این است که بعد از شکست در ویتنام و رسوائی واترگیت در داخل کشور، و روبرو شدن با احساسات ضدجنگی در داخل کشور، حکومت آمریکا تصمیم گرفت تا کنترل تروریسم و حتی پرورش آن علیه رژیمهائی که آنها را حامی روسیه در نظر میگرفت، برعهده بگیرد و بدینترتیب، بازی را منصفانه نماید. این درس ابتداء در جنوب آفریقا و سپس در مرکز آمریکا و مرکز آسیا بکار گرفته شد. این سه موقعیت جغرافیائی، سه مرحله موفقیتآمیز را در اواخر جنگ سرد رقم زد. هر مرحله یک درس جدید به شمار میآمد، لذا میتوان آنها را در یک نمودار آموزشی ترسیم نمود.
آفریقای جنوبی
در حالیکه حرکت استعمارزدائی در اواسط دهه هفتاد در مستعمرات آفریقائی پرتقال قدرت میگرفت، حکومت آمریکا به دولت آپارتاید آفریقای جنوبی بعنوان متحد مورد نیاز خود چشم دوخته بود. شراکت میان حکومت آمریکا و آفریقای جنوبی آپارتاید به دو جنبش کلیدی که به نوبه خود اختلاط متنوعی از تروریسم و سیاست در نقاط مختلف را بوجود آورد، انجامید. یعنی رنامو12 در موزامبیک و یونیتا13 در آنگولا. البته این تشابه بدین معنا نیست که رنامو و یونیتا دارای اختلافات قابل توجه نباشند.
رنامو بعنوان یک نیروی عملیاتی و ضد شورش که بعدها مجبور شد هنر سازماندهی سیاسی را بعنوان یک راهبرد نجاتبخش بیاموزد، فعالیت خود را آغاز کرد، در حالیکه یونیتا بعنوان یک جنبش تروریستی بود که غیرنظامیان را هدف قرار میداد، و در عین حال یونیتا یک جنبش سیاسیتر به شمار میآمد که توسل آن به ترور، بیشتر تاکتیکی بود تا اینکه ملاحظات استراتژیکی داشته باشد.
رنامو توسط ارتش رودزیا در دهه 1970 تشکیل شد و بعد از پایان حکومت سفیدپوستان رودزیا در سال 1980، رنامو تحت حمایت ارتش آفریقای جنوبی قرار گرفت. آمریکا هرگز رنامو را بطور مستقیم تحت حمایت قرار نداد. معهذا، این کشور درست در همان دورهای که ارتش آفریقای جنوبی برای کنترل اهرمهای دولتی و تغییر خطمشی منطقهای از تشنجزدائی به ترکتازی بیامان روی آورد، آفریقای جنوبی را به گرمی تحت حمایت خود قرار داد.
دولت ریگان حمایت کامل از آفریقای جنوبی آپارتاید را بعنوان (برخورد سازنده) خطاب نمود، و در اصل حرکتی را که بصورت فشار مستقیم داخلی برای اصلاح آپارتاید بعد از قیام سووتو14 در سال 1976 به بار آمده بود را کاهش داد و منطقی توصیف نمود. در طول زمان، رنامو حمایت مستقیم آفریقای جنوبی را با یک خطمشی که از خطوط مشی غیرمردمی فره لیمو15 بهره میجست، از جمله کار اجباری و روستاگرائی اجباری ادغام نمود.
چگونه میتوانیم مسئولیت حکومت آمریکا را در اشاعه ترور سیاسی در موزامبیک تشریح نمائیم؟ آمریکا مستقیما از ترور حمایت ننمود، و یا دست کم در موزامبیک اینچنین عمل ننمود. شایان ذکر است که شاخههای ویژهای از دولت آمریکا، از جمله وزارت امور خارجه این کشور حتی اقدام به مستندسازی نمود و تخریب جان و مال غیرنظامیان توسط رنامو را تقبیح نمودند اما در همان زمان، "برخورد سازنده" برای تمامی آنهائی که از طریق ترور در راه دستیابی به مقاصد سیاسی بودند، فرصتهای مناسبی ارائه میداد. بدون منحرف نمودن اذهان عمومی توسط آمریکا، "آفریقای جنوبی آپارتاید" نمیتوانست خطمشی ترور توام با مصونیت در موزامبیک و آنگولا را دنبال نماید.
آفریقا تا پیش از آن زمان هیچ سابقهای از جنگی که عمدا اقدام به ترور سیاسی و هدف قرار دادن غیرنظامیان نماید، نداشت. رنامو اولین نمونه از رزمی بود که اهداف آن غیرنظامی بودند و این خلاف رویه مبارزه چریکی بود. در حالیکه چریکها خود را مانند یک ماهی در آب میدیدند، هدف ترور، خشکاندن آب و جدا نمودن ماهی بود. بدون تردید، تروریستها قربانیان را از اهداف واقعی تمیز میدادند. با خشکیدن آب، تمامی دیگر اشکال زندگی نابود میگشت، اما این امر جزء عواقب ناخواسته قلمداد میگشت و بسادگی (خسارت جانبی) خوانده میشد.
من نمیخواهم این دیدگاه را ترغیب نمایم که در اواخر جنگ سرد فقط یک مسیر برای توسعه تروریسم سیاسی وجود داشت، زیرا همواره چندین راه مختلف وجود داشته است. جنبشهای ملیگرا و نظامی مانند فرلیمو در موزامبیک و مپلا16 در آنگولا برای تکاپو در راستای تخریب تدریجی حمایت مردمی، تنها یک راه داشتند. لذا این روش ویژه را که به توسعه جنبشهای تروریستی، مانند رنامو در موزامبیک و کنتراها17 در نیکاراگوئه انجامید، مورد توجه قرار میدهم. این امر تنها به یک دلیل است. چرا که بدون درک اهداف راهبردی ترور نشات گرفته از سوی یک ابرقدرت، دیگر درک مصونیت سیاسی جهانی که ترور سیاسی در آن شکوفا شود، میسر نخواهد بود.
اجازه دهید تا بطور خلاصه دو مسیر دیگر توسعه تروریسم سیاسی را تشریح نمایم مسیر دوم، "قرینه عکس" مسیر اول و اصلی به شمار میآمد که آمریکا و مزدورانش در آن پیشقدم بودند و این امر نتیجه انحطاط داخلی جنبشهای چریکی بود. فرایند توسعه (گروههای حراست از شهروندان) و گانگسترهای خیابانی در مبارزه با آپارتاید آفریقای جنوبی، به اندازه کافی در گزارش (کمیسیون حقیقت و مصالحه) تشریح شده است. گزارشات اخیر حاکی از وجود تمایلات مشابهی در PLO و دیگر جنبشهای فلسطینی نیز میباشد. در منطقه خود ما نیز نمونههائی همچون SPLA که بنا به ادعا، از طریق ربودن جوانان و حتی کودکان به جمعآوری نیروی اجباری متوسل شده است، وجود دارند.
مسیر متفاوت دیگر حاکی از توسعه تروریسم سیاسی از سوی گروههای غیرایدئولوژیک که بحران اجتماعی سیاسی عمیقی را بدون وجود هرگونه درمانی به نمایش میگذارند، میباشد. مسیر غیرایدئولوژیک با تاریخچه و عملکرد جنبشهائی مانند RUF در سیرالئون و LRA در شمال اوگاندا نشانهگذاری شده است. هر دو گروه اخیر بدون هیچگونه تلاش قابل توجهی برای سازماندهی جمعیت محلی، اقدام به ایجاد فضای رعب و وحشت در میان ساکنان بومی مینمایند. به همین ترتیب، تحقیقات موجود حاکی از آن است که این جنبشها اولین نیروهای کادر خود را از میان سرخوردهترین و مطرودترین بخشهای جمعیت محلی و بطور اخص، آنهائی که قربانیان عملکرد تروریسم دولتی بودهاند، جمعآوری نمودهاند. حال اجازه دهید تا نمونه جدیدی را مطرح نمایم.
یکی از روزهای سال 1990 نیروهای مسلح وارد شهر فری تاون شده و بیش از 5 هزار نفر از جمعیت غیرنظامی این شهر را مورد تجاوز، غارتگری و کشتار قرار دادند. واکنش آمریکا و انگلیس نسبت به این اقدام تروریستی، صرفنظر از اینکه از سوی سربازان دولتی سرزده باشد یا از سوی نیروهای RUF بطور سنتی دعوت به آشتی بود. آشتی در اینگونه شرایط، چیزی جز یک کلمه رمز برای سهیم شدن تروریستها در قدرت محسوب نمیشود.
نیکاراگوئه
انقلاب نیکاراگوئه در سال 1979 یک دیکتاتوری وحشی را از قدرت سرنگون نمود و یک سال بعد رونالد ریگان به قدرت رسید. ریگان در نوامبر سال 1981 "فرمان شماره 17 مصوبه شورای امنیت" را به تصویب رساند و بدینترتیب، مجوز هزینه 7/19 میلیون دلار برای سازمان سیا به منظور ایجاد یک نیروی شبه نظامی برای حمله به نیکاراگوئه صادر گردید. سازمان سیا طی سالیان، این نیروی شبه نظامی یا بعبارتی ضدانقلابی را که به نیروی کنتراها موسوم بود، توسعه داد. برای روشن شدن بحث ما، دو دیدگاه در مورد ارتباط میان کنتراها و حکومت آمریکا حائز اهمیت میباشد.
در حالیکه حکومت آمریکا تا به این هنگام تلاش مینمود تنها یک پوشش سیاسی به تروریسم عرضه نماید، اینک بطور مستقیم در فرایند توسعه همان جنبشهای تروریستی دخیل شده بود. این بار بجای به نمایش گذاردن یک رابطه خجولانه و سهلانگارانه همانند رابطه با آپارتاید آفریقای جنوبی، نمونه آمریکای مرکزی پرورش فعالانه و بیشرمانه ترور توسط یک ابرقدرت را به نمایش میگذارد. حکومت آمریکا همان روشی را که نیروهای امنیتی آفریقای جنوبی و رودزیا، در تشکیل و حمایت از رنامو بکار بردند، در تشکیل و حمایت از کنتراها بکار گرفت.
کنتراها نیز همان تاکتیکهائی را که رنامو به مورد اجرا میگذاشت، بکار میگرفتند، یعنی انفجار پلها و مراکز درمانی، کشتار کارکنان مراکز درمانی، قضات و حتی رؤسای شرکتهای تعاونی. یک گروه مدافع حقوق بشر، مستقر در واشنگتن با استفاده از "قانون آزادی اطلاعرسانی"، یکی از گزارشات سازمان سیا در ارتباط با کنتراها را تحت عنوان "عملیاتهای روانی در جنگ چریکی" را در دسترس عموم قرار داد.
این کتاب با تقلید از زبان جنگ چریکی، تروریستها را همچون "چریکها" غسل تعمید داده و ضمن آنکه خواستار "تبلیغات مسلحانه" شده، "کاربرد خشونت" را توصیه نموده است. کتاب فوقالذکر در اینجا به چگونگی حمایت سازمان سیا از کاربرد گزینشی ترور اشاره مینماید: "اگر نیروهای پلیس دولتی نتواند به فعالیتهای چریکی پایان بدهند، مردم اعتماد به دولت را که بطور موروثی ماموریت تضمین امنیت شهروندان را برعهده دارد، از دست خواهند داد. با این اوصاف، چریکها باید مراقب باشند که مرتکب ترور آشکار نشوند، زیرا این امر به از دست دادن حمایت مردمی نیز میانجامد".
هدف تروریسم به قدرت رسیدن یا جذب حمایت غیرنظامی نبود بلکه هدف این بود که دولت ترغیب شود با شدت بیشتری پاسخ دهد. هدف تروریسم ایجاد گمراهی بود، یعنی دعوت نمودن دولت برای سرکوبی و بدینترتیب بیاعتباری دولت در شهروندان کشور. آمریکا نیز همین هدف را دنبال مینمود و این در حالی بود که بطور همزمان داشتن هرگونه مسئولیتی در این رابطه را تکذیب مینمود. بخاطر بیاورید که خشونت کنتراها همیشه تحت عبارت «نیکاراگوئهایها علیه نیکاراگوئهایها» درست مانند خشونت در موزامبیک یا در مورد کووازولو ناتال18 در آفریقای جنوبی که تحت عنوان خشونت «سیاه علیه سیاه» خوانده میشد، مطرح میگشت. اینگونه ادعا میشد که طبیعت مردم بومی اینچنین است، آنها نمیدانند که چگونه اختلافات خود را بطور صلحآمیز حل نموده و اینکه چگونه با قانونمداری زندگی نمایند.
نیکاراگوئه همچنین نشانگر دخالت مستقیم سازمان سیا در حملات تروریستی با مقیاس بزرگ میباشد که با استفاده از مزدوران منطقهای و دارائی سازمان یاد شده صورت میگرفتند و بارزترین نمود آن، مینگزاری در بنادر نیکاراگوئه بود. هنگامیکه این امر باعث خشم اذهان عمومی شد، کنگره آمریکا «قانون اصلاحیه Boland» را که بطور صریح کمکرسانی حکومت آمریکا به کنتراها را تا یک چهارم آنچه که دولت ریگان درخواست نموده بود، محدود کرد. اما قوه مجریه آمریکا در واکنش به این امر، به منابع خصوصی که عبارت بودند از: قاچاقچیان و سندیکاهای قاچاق مواد مخدر، مزدوران جناح راست و راستهای مذهبی، متوسل گشت و نتیجه این امر خصوصیسازی فزاینده جنگ بود.
اتحاد میان سازمان سیا و عاملین عمده مواد مخدر از جمله مواردی به شمار میآمد که برای دو طرف سودآور بود. سازمان سیا چتر حفاظتی – سیاسی عرضه مینمود و عاملین عمده مواد مخدر اینگونه حمایت را با هزینههای نامشروع خریداری مینمودند. بدنبال رسوائی ایران – کنترا، «کمیته Kerry مجلس سنا آمریکا» این رابطه را مورد تحقیق و تفحص قرار داد و نمونههای زیادی از همان هواپیماهائی که تسلیحات را از سوی آمریکا برای کنتراها حمل مینمودند و در ازای آن مواد مخدر به آمریکا منتقل مینمودند، ارائه داد.
یکی از روزنامههای کثیرالانتشار کالیفرنیا، موسوم به سن جوزی مرکوری19 یک سریال از گزارشات در مورد چگونگی ارتباط سازمان سیا که در صعود کارتل مدالین20 حائز اهمیت بود به چاپ رساند. سازمان سیا به کارتل مزبور اجازه داد تا با ارتباطات کنتراها، کوکائین را برای فروش به خلافکاران سیاهپوست خیابانی، وارد لوس آنجلس نمایند. سازمان سیا اینگونه گزارشات را قویا تکذیب مینمود و این در حالی بود که کنتراها به فعالیت خود ادامه میدادند.
اولیور نورث21 یکی از اعضای شورای امنیت ملی دولت ریگان رهبری فرآیند خصوصیسازی جنگ را برعهده گرفت. نامبرده در ارتباطات رو به توسعه با عاملین عمده مواد مخدر، مزدوران جناح راست و راستهای مذهبی، بعنوان یک حلقه اتصال کلیدی عمل مینمود. از جمله مقامات راست مذهبی عبارت بودند از: کشیش پات روبرتسون و کشیش مون از کلیسای وحدت.
آمریکا در حمایت خود از کنتراها، همچنین در تلفیق مجدد ترور با سیاست پیشقدم شد. این کشور به منظور متقاعد نمودن مردم، مبنی بر اینکه تنها راه پایان دادن به ترور، تحویل دادن قدرت به تروریستها میباشد، به سیاستهای انتخاباتی متوسل گشت. ساندینیستها به دو دلیل قدرت را از دست دادند که تنها یکی از آن دو دلیل به اشتباهات خودشان باز میگشت و این در حالیست که دلیل دیگر به موفقیتهای باد آورده سیاسی تروریسم برمیگردد. این تجربه مشابه در مورد به قدرت رسیدن چارلز تایلور در لیبریا نیز صادق است.
افغانستان
دو انقلاب مردمی، دو دیکتاتوری خشن را در سال 1979 سرنگون نمودند که یکی دیکتاتوری سوموز22 در نیکاراگوئه و دیگری دیکتاتوری شاه در ایران بود. در فوریه سال 1979 اولین اشغال سفارت آمریکا در ایران به وقوع پیوست، اما با درخواست آیتالله خمینی(ره) و نخستوزیر وی، بازرگان دانشجویان به اشغالگری خود پایان دادند. در ماه مارس آمریکا از عزیمت شاه به نیویورک، برای درمان پزشکی استقبال نمود و بدنبال آن دانشجویان برای بار دوم سفارت مذکور را اشغال نمودند و این بار هیچگونه فشاری از سوی دولت انقلابی برای پایان دادن به آن صورت نگرفت. دانشجویان یاد شده زنان و سربازان سیاهپوست را آزاد نموده و پنجاه و دو تن دیپلماتهای آمریکایی را به مدت 444 روز نگاه داشتند. در سپتامبر سال 1980 صدام حسین با حمایت مشتاقانه آمریکا، به ایران حمله کرد. شایان ذکر است که در این جنگ، بعد از جنگ ویتنام، برای اولین بار شاهد کاربرد سلاح شیمیایی بودیم.
سال 1979 همچنین سال آغاز جنگ افغانستان نیز به شمار میآید، جنگ افغانستان از چندین نقطهنظر متفاوت بود. برخلاف جنگ کنترا این جنگ در مرزهای شوروی آغاز گشت و بزرگترین جنگ در زمان خود به شمار میآمد. تأمین مالی جنگ افغانستان نسبت به کلیه هزینههای سازمان سیا در جنگهای مخفی این سازمان، فزونی داشت و این در حالی بود که افغانستان شاهد بزرگترین بسیج نیروهای روسی از بعد از جنگ جهانی دوم بود.
برخلاف دیگر جنگهای مزدوری که از اهمیت منطقهای برخوردار بودند، آمریکا جنگ افغانستان را از طریق یک ائتلاف جهانی اداره نمود. این کشور همچنین جنگ افغانستان را نه بدلیل هدف منطقهای یا ملی (استقلال افغانستان) بلکه بخاطر یک هدف راهبردی جهانی اداره نمود. که همان کشتار سفیدپوستان اتحاد جماهیر شوروی بود. این هدف استراتژیک منفرد تاکتیکهای مصالحهناپذیری از جنگ را شکل داد، چرا که این جنگ بعنوان یک جنگ ایدئولوژیک مطرح بود و به نظر نمیرسید تناسب هزینه و دستاوردها اهمیتی داشته باشد.
آنچه که برای آینده افغانستان مهمتر مینمود، این بود که آمریکا در جنبشهای ملیگرا، میانهرو یا حتی سکولار افغانستان نفع بسیار کمی داشت. در این ارتباط آمریکا در توافق با پاکستانی بود که از ملیگرایان افغان هراس داشت، زیرا آنها حامی وحدت مردم پتان که در دو سوی مرز مشترک میان پاکستان و افغانستان سکنی دارند، بودند.
آمریکا پس از تصمیمگیری در مورد ابعاد جنگ، بعنوان جنگ مذهبی یا بعنوان یک جنگ صلیبی علیه امپراطوری شیطانی و یک جهاد علیه کمونیسم بیخدا، رهبری سازماندهی یک ائتلاف اسلامی و جهانی را برعهده گرفت. این کشور به منظور جمعآوری نیرو برای جنگ یاد شده، اقدام به تهییج مسلمانان جهان نموده و از میان کشورهای مختلف، اعم از کشورهای با اکثریت مسلمان، از جمله اندونزی، الجزایر، پاکستان و سودان و کشورهای با اقلیت جمعیت مسلمان، از چین گرفته تا اروپا و آمریکا، مسلمانان را برای جهان فراخواند. با آغاز جنگ که هیچگونه مصالحهای برای آن متصور نبود و تنها شکست و پیروزی معنا داشت، دولت ریگان مصمم گشت، بدون توجه به بعد هزینههای وارده، تا سر حد امکان پیش برود.
در مارس سال 1985 ریگان «فرمان 166 شورای امنیت ملی» را که افزایش کمکرسانی به مجاهدین افغانستان را قانون مینمود، امضا کرد. ویلیام کیسی،23 رئیس وقت سازمان سیا با هدف شکست روسیه، سه تصمیمگیری را در سال 1986 اتخاذ نمود که عبارتند از: اعزام مستشاران آمریکایی و ارسال موشکهای استینگر برای مجاهدین افغان، کشیدن دامنه جنگ به جمهوریهای روسیه که عبارت بودند از: تاجیکستان و ازبکستان و سرانجام، جمعآوری مسلمانان از اقصی نقاط جهان برای این جنگ مقدس.
تأثیرگذاری تلفیقی این بود که جنگ یاد شده را بعنوان یک جنگ مذهبی و اسلامی، همچون یک جهاد، ایدئولوژیک نمایند. تاریخ جهاد به دورههای اولیه تشکیل حکومت بازمیگردد که در تاریخ اسلام فقط به دو مورد جهاد، بعنوان جنگ مقدس اشاره شده است. اولین مورد جنگ علیه صلیبیون میباشد که توسط یک جنگجوی کرد، به نام صلاحالدین ایوبی در قرن دوازدهم رهبری شد و دومین جهاد، جنگ علیه اشغالگری عثمانیها در عربستان سعودی بود که در قرن هجدهم به وقوع پیوست. میان جهاد وهابیون در عربستان سعودی تا اواخر دوره جنگ سرد، هیچ مورد دیگری از جهاد ظرف دو قرن اخیر وجود نداشته است. بعد از جهاد وهابیون، سلطنت سعودی با اغتنام از نتیجه کار، جهاد را به یک پایه حکومتی علیه هرگونه مخالفت اعم از داخلی یا خارجی مبدل نمود. این نظریه حکومت سعودی، بار دیگر توسط عوامل Casey اتخاذ گردید.
قبلا اشاره کرده بودم که قبل از سال 1985 راست مذهبی در اسلام به دو گرایش تقسیم شد: کسانیکه در قدرت بودند، به رژیمهای حامی آمریکا ملحق شدند، مانند رژیمهای عربستان سعودی و پاکستان و کسانیکه مخالف رژیمهای حاکم بودند، همانند گروههای کوچک حامی آرمان فلسطین. گروه اخیر برنامهای به جز فعالیتهای تروریستی جدا از یک دیگر نداشتند. اجازه بدهید به سؤالی که در ابتدای این بحث مطرح نمودم باز گردم. قبل از جنگ افغانستان اسلامگرایی جناح راست، یک گرایش ایدئولوژیک روشنفکرانه با سازماندهی و بازوی ضعیف بود. جنگ افغانستان شمار نیروهای این جناح را افزایش داده و بدان سازماندهی، مهارت، قدرت دستیابی، اعتماد و یک هدف منسجم ارائه داد. ساختار آزادیخواهی که آمریکا در طول جنگ افغانستان ایجاد نمود، در واقع به یکی از پایههای زیرساختاری ترور مبدل گردید. اما چگونه این امر بوقوع پیوست؟
برنامه کلی جهاد افغانستان با رهبری سازمان سیا و همکاری سازمانهای اطلاعاتی پاکستان، عربستان سعودی، مصر، چین، انگلیس و حتی اسرائیل طراحی شد. سازمان سیا هزینه، تجهیزات و مستشاران نظامی را ارائه نمود و آموزشدهندگان افغان و عرب را خارج از پاکستان و افغانستان تحت آموزش قرار داد. شریک اصلی سازمان یاد شده، سازمان ISI پاکستان بود که عملیات نقل و انتقال داخلی را سازماندهی نموده و در ارتباط مستقیم با سازمانهای جهادی و آموزش چریکها در داخل پاکستان و افغانستان بود.
جمعآوری نیرو عمدتا در مصر، عربستان سعودی، سودان، الجزایر و دیگر کشورهای عربی و اسلامی صورت گرفت. نیروهای عرب به عرب افغانها شهرت یافتند. آنها شامل تمامی انواع شخصیتها اعم از مخالفان سیاسی، معتقدان دوآتشه مذهبی، ماجراجویان، جنایتکاران و حتی بیماران روانی بودند.
هیچگونه اجماعی در مورد تعداد عرب افغانهایی که در طول دهه جنگ افغانستان آموزش دیدند، وجود ندارد، اما تخمین زده میشود که آنها حدودا 35 تا 100 هزار نیرو بودهاند.
رهبری عرب افغانها توسط سازمان اطلاعات عربستان سعودی انتخاب و به تأیید سازمان سیا رسید. رهبر کلیدی این جمعیت، اسامه بن لادن بود. وی از یک خانواده متمول و فرهیخته که با آمریکا و ارکان حزب جمهوریخواه مناسبات نزدیک داشت، پای به میدان گذارد. خانواده بنلادن جزء مهمترین اهداءکنندگان به سازمانهای خیریه آمریکا و مؤسسه مهم آموزشی، مانند هاروارد ییل میباشند.
جمعآوری نیرو برای جنگ مزبور، عمدتا از سوی سازمانهای خیریه اسلامی صورت گرفت که اطلاعات عمومی کمی در این زمینه موجود میباشد. اطلاعاتی را که من کسب نمودهام، در مورد جمعآوری نیرو در شمال آفریقا، بویژه تونس توسط یک سازمان خیریه مذهبی به نام «جماعت تبلیغی» میباشد.
برای اجرای آموزش نیروها، مدارس مذهبی سنتی موسوم به "مدرسه"، نظامی شدند. سازمان توسعه بینالملل آمریکا24 یک برنامه آموزش پنجاه میلیون دلاری را تأمین نمود. تمامی مبلغ مزبور به دانشگاه نبراسکا آمریکا عرضه شد. بخشی از برنامه یاد شده تهیه کتابهای درسی برای کودکان بود. اجازه بدهید تا دو مثال از دو کتاب مدرسه ابتدایی که بخشی از کمکهای آمریکا به پناهندگان افغان بوده است، ارائه دهم. شما میتوانید خودتان ببینید که آیا این کتابها، آموزش مدنی را اشاره میدهند یا آموزش نظامی و خشونت.
یک کتاب ریاضی برای 9 سالههای کلاس سوم ابتدائی، مسئله ذیل را مطرح مینماید: "یک گروه از مجاهدین به پنجاه سرباز روس حمله مینمایند. بیست روس کشته میشوند. چند نفر از روسها فرار کردند؟" اینجا یک مسئله دیگر را نقل میکنم و این بار از کتاب ریاضی کلاس چهارم ابتدائی: "سرعت گلوله یک کلاشینکف 800 متر در ثانیه میباشد. اگر یک روس در فاصله سه هزار و دویست متری یک مجاهد باشد و آن مجاهد سر روس را هدف بگیرد، چند ثانیه طول میکشد تا گلوله بر پیشانی روس اصابت نماید؟"
با جمعآوری خصوصی نیرو و آموزش خصوصی، فرایندی برای خصوصیسازی جنگ افغانستان بوجود آمد. بدینترتیب، هر چقدر که جنگ افغانستان بیشتر خصوصی میشد، خصوصیسازی دانش برای چگونگی تولید و ایجاد خشونت نیز افزایش مییافت. بمبگذاری سال 1993 برجهای مرکز تجارت جهانی، یک هشدار بود. صورتجلسه محاکمه دادگاهی مظنونین در نیویورک فاش نمود که آنها جملگی در طول جنگ افغانستان توسط سازمان سیاه آموزش دیده بودند. بمبی را که آنها بکار بردند بر طبق فرمولهای شیمیایی تجویز شده در یکی از کتابهای دستورالعمل سازمان سیا ساخته شده بود.
در مورد تأمین مالی جنگ مزدوران، سازمان سیا از همان تجاربی که از جنگ جهانی دوم از شهر بندری مارسی، برمه، لائوس و مرکز آمریکا دریافته بود، پیروی نمود. لذا جای تعجب نیست که در جنگ افغانستان نیز تجارت مواد مخدر به منبع اصلی تأمینکننده جنگ مبدل گردد. ذینفع اصلی درآمدهای سازمان سیا، گلبدین حکمتیار بود. حکمتیار که بسان اکثر تندروها به اسلامگرایی سیاسی شهرت داشت، همچنین از عاملین عمده مواد مخدر افغانستان به شمار میآمد. وی به تنهایی هفت مرکز فرآوری هروئین را در طول مرز مشترک افغانستان و پاکستان، در داخل خاک پاکستان اداره مینمود.
هنگامیکه آمریکا برای اولین بار اعلام نمود که این کشور از مقاومت در برابر اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان حمایت مادی مینماید، دکتر موستو25، یکی از اساتید دانشگاه ییل که پزشک عضو شورای مواد مخدر کاخ سفید بود، استعفاء داد. وی سپس خطاب به آلفرد مک کوی26، یکی از محققین دانشگاه یاد شده که پیش از این از آن نام بردم، گفت: "من به شورا (مواد مخدر کاخ سفید) گفتم که ما به افغانستان میرویم تا از کشتکاران تریاک در جنگ ایشان علیه شوروی حمایت نمائیم. آیا نباید سعی کنیم تا از آنچه که در لائوس مرتکب شدیم، پرهیز نمائیم؟"
در اینجا چند نکته دیگر از یافتههای تحقیقات آلفرد مک کوی در مورد ارتباطات جنگ افغانستان با تجارت تریاک و هروئین وجود دارد:
هرگاه که مجاهدین کنترل منطقهای را در اختیار میگرفتند، کشت تریاک را بعنوان "یک مالیات انقلابی" بر کشاورزان تحمیل مینمودند. تریاک توسط سران قاچاق تریاک در افغانستان جمعآوری میشد و به سران دستاندرکار هروئین که آزمایشگاههای فرآوری را در طول مرز، واقع در پاکستان اداره مینمودند، فروخته میشد. سران قاچاق تریاک و هروئین از جمله مهمترین رهبران مبارزه ضدروسیه در افغانستان بودند.
طی یک برنامه سازماندهی شده مشابه به آنچه که در کنتراها و کارتل مدالین در آمریکای مرکزی روی میداد، ارتش پاکستان ترتیب نقل و انتقال از مرز ایران توسط همان کاروانهای مهر و موم شدهای که تسلیحات را به مرز آورده بودند، به عهده میگرفت. سازمان سیاه نیز در این میان به این تحرکات پوشش قانونی میداد.
بعبارتی، تقریبا از زمانیکه سازمان سیا سازماندهی کنتراها در نیکاراگوئه را آغاز نمود، یکی از احکام ریاست جمهوری تأیید نموده بود که هیچ یک از دستاندرکاران سازمان سیا به جرم تعامل با مواد مخدر متهم نخواهند شد. حکم یاد شده تنها پس از جنگ افغانستان لغو گردید. ما میتوانیم با استفاده از ارقام ارائه شده توسط «برنامه کنترل مواد مخدر سازمان ملل متحد» به اهمیت تجارت تریاک پی ببریم. هنگامیکه جنگ ضد جماهیر شوروی در سال 1979 آغاز شد، تریاک از اهمیت زیادی برخوردار نبود، اما در سال 1990، یعنی یک سال پس از پایان جنگ، تولید این ماده مخدر در افغانستان به حجم غولآسایی رسید. یعنی 71 درصد از کل تولید جهان را به خود اختصاص داد.
گروه گلبدین حکمتیار بیش از نیمی از تمامی تسلیحات عرضه شده توسط سازمان سیا را در طول جنگ افغانستان دریافت نمود. سه میلیون تن از پناهندگان افغان نیز در طول جنگ وارد پاکستان شدند. حکمتیار با اعمال کنترل خویش بر تسلیحات عرضه شده توسط سازمان سیا و کمکهای اهدایی از سوی دولت آمریکا و سازمانهای غیردولتی آمریکا، عرضه تمامی این اهدائیها را به اردوگاههای پناهندگان کنترل مینمود. وی از این طریق دو هدف را تعقیب میکرد، یکی اینکه اردوگاهها را تحت کنترل داشت و دیگر آنکه با سازمانهای مجاهدین رقیب میجنگید.
بزرگترین نبرد در جهاد افغانستان در سال 80-1988 روی داد. در این جنگ، مجاهدین در مقابل ارتش روسیه یا دولت افغانستان قرار نداشتند، بلکه دو تن از سران دستاندرکار مواد مخدر در برابر یکدیگر قرار گرفته بودند. در یک طرف ملانیسم که بر بزرگترین مزارع کشت تریاک در افغانستان تسلط داشت، قرار گرفته بود و در طرف دیگر، گلبدین حکمتیار که آزمایشگاه فرآوری هروئین را در طول مرز مشترک در داخل خاک پاکستان اداره مینمود، قرار میگرفت.
هنگامیکه شوروی خاک افغانستان را ترک نمود، گروههای مجاهدین رقیب از جمله سران مواد مخدر، بر سر کنترل کابل، جنگ بر علیه یکدیگر را آغاز نمودند. جنگ بر سر تصاحب کابل بسیار وخیمتر از جنگی بود که مجاهدین بر علیه شوروی به نمایش گذاردند. در این جنگ گروههای مختلف شهر را گلولهباران مینمودند.
با توجه به اینکه گروههای رقیب مجاهدین با بستن جادهها، زنان را مورد تجاوز قرار داده و غیرنظامیان را غارت مینمودند، هنگامیکه طلبههای «مدرسه»ها گروه طالبان را سازماندهی نمودند (بخاطر بیاورید که کلمه طلبه به معنای دانشآموزان و طالبان شکل جمع کلمه میباشد)، جای تعجبی نداشت که مردم مشتاقانه طالبان را که از قانون و نظم دفاع مینمودند، حمایت کنند. شایان ذکر است که قانون یاد شده، قانون مردسالاری بود. این جماعت مجازاتهای غیرمنصفانه یا حتی خشونتآمیزی را علیه زنان و جوانان اعمال مینمودند.
رزمندگان جنگ افغانستان دو گروه بودند، نیروهای بومی و محلی افغانستان و عرب افغانها که در سطح بینالملل توسط سازمان سیا جمعآوری شده بودند، هنگامیکه جنگ به پایان رسید، نیروهای افغان میتوانستند به خانههای خود مراجعت کنند، اما عرب افغانها هیچ خانهای را برای بازگشت نداشتند. شماری از آنها به هنگام مراجعت به کشور خود، توسط دولتهای عرب بازداشت و زندانی شدند، چرا که دولتهای مزبور از این واقعیت آگاهی داشتند که این مراجعتکنندگان به کشور، به روشهای مرگبار آموزش دیده و دارای سازماندهی میباشند.
بدینترتیب اکثریت عرب افغانها در افغانستان باقی ماندند. در حالیکه هدف آمریکا تأمین شده بود و این کشور دیگر تمایلی به ادامه حمایت از متحدین سابق خویش نداشت، جنگجویان آزادیخواه دیروز را در شرایطی که براستی بدون خانه و کاشانه، کشور و حتی خانواده کاملا درمانده شده بودند را به حال خود رها نمود. حال در این شرایط وخیم یک رهبر، یعنی اسامه بن لادن آنها را تحت حمایت قرار داده و به آنها انگیزه داد. نامبرده سازمانی را به نام القاعده (کلمه عربی پایگاه) تشکیل داد.
وی برای عرب افغانها رفاه و آموزش را فراهم نمود و قول داد که به جهاد ادامه داده و جنگ را به داخل خاک تنها ابرقدرت بکشاند. من بعدها به این سئول رجوع خواهم نمود، اما در حال حاضر کافی است که به این امر اشاره شود که این اولین بار در تاریخ نبود که متحدین دیروز به دشمنان امروز مبدل گردند. به زبان عامیانه آمریکایی: جوجهها به خانه آمده بودند تا شب را در آنجا اتراق نمایند.
ایالات متحده آمریکا: یک امپراطوری دمکراتیک
میخواهیم با چند کلمهای در مورد تنها ابرقدرت و چالشی که امروز پیشرو داریم و اینکه در مقابل چنین قدرت غولآسایی، چگونه میتوان از آزادی دفاع نمود، به این بحث پایان دهم. اجازه دهید تا ابتدا توجه شما را به ویژگی که امپراطوریهای مدرن غربی را از دیگر امپراطوریهای تاریخ متمایز مینماید، جلب نمایم و سپس بحث خود را آغاز کنم. بطور تاریخی امپراطوریها تفاوت اندکی میان شهروندان خود و مردمان دیگر نقاط دنیا قائل بودند و همگی توسط امپراطور و دربار وی در درجات مختلفی از انقیاد کنترل میشدند.
اما وجه تمایز امپراطوریهای غربی ناشی از پدیده ملیگرایی میباشد، یعنی محصولی از غرب مدرن. امپراطوریهای غربی میان شهروندان و دیگر ملل دنیا تمایز قائل میشوند. شهروندان بعنوان افراد تبعه محسوب میشوند و دیگر ملل دنیا تنها بخشهایی از امپراطوری به شمار میآیند. این وجه تمایز در آمریکای امروز نسبت به آمریکای قبل از 11 سپتامبر بیشتر خودنمایی مینماید.
آمریکا یک امپراطوری دمکراتیک خوانده میشود. در داخل کشور روابط میان حاکمان و مردم تحت فرمان از طریق شماری از آزادیها، از جمله آزادی اطلاعرسانی و تشکیل تجمع تنظیم میگردند. شهروندان آمریکایی بطور چشمگیری آزادند تا در مخالفت با خطوط مشی حکومت آمریکا از جمله خطمشی خارجی این کشور سازمان تشکیل دهند. شایان ذکر است که تجربه ویتنام حاکی از اهمیت مخالفت داخلی با جنگ میباشد. این حرکت ضدجنگی بود که قدرت بلامنازعه آمریکا را محدود نمود.
بعد از جنگ ویتنام قوه مجریه آمریکا مطبوعات را مسئول شکست خود در جنگ خواند. لذا دولت در واکنش به این امر با تلاشهای منسجم سعی نمود تا مطبوعات را تحت کنترل قرار دهد. این امر در چندین مرحله اجراء شد: یکی اینکه درست چندی بعد از جنگ ویتنام، گزارشات کشتار در کامبوج پخش شد. ریاست جمهور آمریکا مطبوعات را مسئول اخبار اغراقآمیز کشتارها خوانده و اعلام نمود که مطبوعات تنها "شرارتهای ما" را گزارش میدهند و هرگز "شرارتهای آنها" را گزارش نمیدهند.
از آن زمان گزارش خبررسانی در مطبوعات آمریکا تغییر نمود و مطبوعات آمریکا بیشتر اخبار دلخواه دولت این کشور را درباره "شرارتهای آنها" پخش مینمودند. حال میتوانید مقایسه کنید که مطبوعات آمریکا در مورد "جنگ خلیجفارس" چگونه گزارش دادند و سپس آن را با پوشش خبری ویتنام مقایسه کنید. راه دیگر این بود که دستهای دخیل در مالکیت رسانهها نیز تغییر نماید. بدینترتیب، کانالهای تلویزیونی با منافع حاصل از فروش تولیدات صنایع دفاعی یا سینمایی بتدریج خریداری شد. اما مسئله اسرائیل نیز مطرح است. هرگاه که مسئلهای به اسرائیل ختم شود، مطالب بطور قابل توجه در مطبوعات آمریکا سانسور میشوند. این امر تنها در مطبوعات تحت مالکیت یهودیان از جمله نیویورک تایمز صادق نیست، بلکه در مطبوعات غیریهودی، مانند بوستون گلاب27 نیز صادق است. چرا؟
چرا در جامعه آمریکا اهمیت اسرائیل تا این حد مبالغه میشود؟ پاسخهای زیادی برای این سؤال وجود دارد. در این توجیهات مسائلی چون قدرت اعمال نفوذ اسرائیل، وسوسه نفت و اهمیت راهبردی اسرائیل برای آمریکا به چشم میخورد. لذا بررسی این موارد روشن مینماید که چرا آمریکا در زمینه حمایت از اسرائیل تا این حد متعصب است. هیچ یک از موارد فوق نمیتوانند بدرستی روند کلی جریان اسرائیل را در میان مردان، زنان و خلاصه طیفی از جامعه چندفرهنگی آمریکا توجیه نمایند.
برای درک این موضوع، باید آنچه را که بطور تاریخی در مورد تجربه آمریکا ویژگی دارد، درک نمائیم. آفریقا و آمریکا نامهای دو تجربه سیاسی بسیار متفاوت میباشند. با پایان آپارتاید، آفریقا بر مدار شکست دادن استعمارگری مهاجر قرار دارد. در حالیکه آمریکا در راه پیروزی استعمارگری مهاجر ایستادگی مینماید. تمایل آمریکا اعم از حکومتی و غیرحکومتی این است که دنیا را از دریچه مهاجرت و استعمارگری ببیند.
برای قریب به اتفاق جمعیت این کشور، هیچ چیز در مورد استعمارگری مهاجر غیرعادی نمینماید. من معتقدم، واکنشهای آمریکا نسبت به فجایع بزرگ تاریخ معاصر مؤید این نگرش میباشد. پس از پایان بردهداری، آمریکائیها برای بازگشت بردگان به سرزمین مادریشان، آفریقا، صرفنظر از اینکه این افراد بعد از قرنها و نسلها غیبت باز میگردند، راهحلی را یافتند. به خاطر بیاورید، لیبریا بعنوان خانهای برای مراجعت بردگان سابق از آمریکا و سیرالئون برای بازگشت بردگان از انگلیس تأسیس شدند.
دومین فاجعه بزرگ تاریخ، مسئله کشتار یهودیان توسط آلمانها در جنگ دوم جهانی بود. آمریکا همانطور که قبلا لیبریا را تأسیس نموده بود، در ایجاد کشور اسرائیل نیز نقش رهبری ایفا نمود. بنابراین قرار شد که اسرائیل خانهای برای بازگشت ساکنان اولیه باشد، حتی اگر که این بار، بازگشت بعد از قرنها که نه، بلکه بعد از هزاران سال روی دهد.
دو طرح لیبریا و اسرائیل، دارای خصیصه مشترک میباشند. هر دو، قربانی و عامل جرم را در پیرامون یک پروژه مشترک قرار دادهاند. حامیان لیبریا عبارت بودند از نژادپرستان سفیدپوست و قربانیان سیاهپوست آنها. در هر دو مورد، بردهداران مضطرب در پی خلاص شدن از بردگان گذشته خود بوده و بردگان سابق نیز به نوبه خود، در پی پناه گرفتن در برابر یک ظلم تحقیرآمیز بودند. بطور مشابه، طرح اسرائیل حقوق صهیونیست و حقوق مسیحیت ضدیهود را با یکدیگر مطرح مینماید.
در هر دو مورد لیبریا و اسرائیل بر اساس ابتکار عملهایی حول یک پروژه، یعنی پروژه متمدنسازی که در دوره سرگردانی پراکندگی قومی مطرح شد، شکل گرفتند. لیبریاییهای آمریکایی متقاعد گشتند که ساکنان بومی آفریقا میبایست متمدن شوند. آنها همچنین متقاعد شدند که تمدن، "آمریکایی" است و آنها دلار سبز را بعنوان پول، کلا بر سر داشتن را به علامت نزاکت و ادب و کاخ را بعنوان اقامتگاه رئیسجمهور کشور تشخیص دادند و اینها را تمدن خواندند. برای یهودی اسرائیل، یک فلسطینی، ساکن غیرقانونی است که باید اینک که مالک ذیحق به موطن خود مراجعت نموده، کشور را ترک نماید. همچنین برای صهیونیست، اسرائیل بعنوان یک پایگاه برای تمدن غربی در خاورمیانه محسوب میشود.
بینش جهانی آمریکا در قالب یک تجربه مهاجری – استعماری شکل میگیرد و این پدیده فاقد حساسیت در قبال منافع ساکنین اصلی و اولیه میباشد.
اجازه دهید، با طرح چند موضوع برای تعمق، نتیجهگیری نمایم. اولا پیشنهاد میکنم که در مورد ارتباط میان ترور دولتی و ترور اجتماعی مانند تروری که القاعده در مورد قربانیان بیگناه شهر نیویورک در 11 سپتامبر مرتکب شد، تعمق کنیم. استدلال من این است که ترور اجتماعی، مانند آنچه که در القاعده دیدیم، در محیطی امن و مصون که توسط ترور دولتی ایجاد شده بود، طرح شد. این واقعیت ترور است، تا قبل از 11 سپتامبر "سیاه علیه سیاه" یا "نیکاراگوئهای علیه نیکاراگوئهای " نامیده میشد، و بعد از 11 سپتامبر "تروریسم اسلامی" نامیده شده است.
ثانیا، ما باید در مورد تغییر شدید در خطمشی آمریکا بعد از 11 سپتامبر تعمق کنیم. قبل از 11 سپتامبر، آمریکا «اشتغال سازنده» و آشتیسازی را در رویارویی با تروریسم، موعظه مینمود. البته اینگونه موعظهها در واقع، کلمات رمز برای مصونیت و سهیم نمودن تروریستها در قدرت بودند. بعد از 11 سپتامبر، شاهد یک تغییر موضع شدید بودیم، یعنی از موضع فراخوانی به آشتی، به موضع تقاضای اجرای عدالت، یا به عبارتی از بردباری مطلق به بردباری صفر. عدالت نیز بار دیگر، کلمه رمز برای انتقامجویی یا خونخواهی مطلق به شمار میآید. زمینه مشترک میان خطمشی قبل و بعد از 11 سپتامبر، این است که در هر دو برهه زمانی، جریانات اصلی نادیده انگاشته میشوند.
در اینجا آخرین پیشنهاد خود را برای تعمق شما مطرح میکنم. آنچه که امروز «جنگ علیه تروریسم» خوانده میشود، دو طرف متخاصم دارد: آمریکا و القاعده هر دو در اواخر «جنگ سرد» در یک جناح بودند و یکی در دامان دیگری پرورش یافت. هر دو از زبان سیاسی که با آتش مذهبی علامتگذاری شده است، استفاده مینمایند. نکته قابل توجه در زبان مذهبی این است که این زبان پارسانما و زهدفروش بوده و دیگر جائی برای مصالحه باقی نمیگذارد، زیرا میان حق و باطل مصالحه معنا ندارد. یکی به حق و دیگری اهریمنی و شیطانی معرفی میشود. این نوع زبان به توجیه کاربرد قدرت همراه با مصونیت، گرایش داشته و هیچگونه مسئولیتپذیری در آن وجود ندارد.
ما در شرایط دشواری به سر میبریم و با شک و دو دلی مضاعف که تحتتأثیر دو فرآیند تروریسم دولتی و اجتماعی میباشد، مواجه هستیم. از آنجا که بدنبال یافتن یک راهحل میباشیم، پیشنهاد میکنم تجربه مهم جنگ ویتنام را بخاطر بیاوریم. یعنی حکومت آمریکا را با مردم این کشور تلفیق نکنیم، یا حکومت اسرائیل را با مردم اسرائیل در یک قالب نگنجانیم. در مبارزهای که پیشرو داریم، یعنی مبارزه برای حفظ مسئولیتپذیری یک قدرت، باید بگویم که در راه صلح و دمکراسی، هیچ قدرتی مهمتر از همان مردمی نیستند که به نام آنها، همان قدرت امروز به مورد اجراء گذارده میشود. اگر قدرت آمریکا قرار است، پلیس جهانی باشد، بنابراین مردمان دنیا راه انتخابی جز حفظ مسئولیتپذیری این قدرت ندارند.
سفارت جمهوری اسلامی ایران – کامپالا