ترجمه: عونی فرسخ
نشانههای توجه حکومت و ادارات آمریکا به مسئله کرد در عراق و تلاش آن برای به کار گرفتن آن در اجرای برنامه خاورمیانه بزرگ فراوانند. از آغاز دهه 50 سده گذشته گزارشهایی درباره نفوذ موساد اسرائیلی در کردستان عراق پیاپی منتشر میشدند. سیمور هرش در مقاله خود در مجله نیویورکر آمریکا و با استناد به منابع آمریکایی، آلمانی و اسرائیلی، اطلاعات فراوانی درباره پیشرفت نفوذ اطلاعاتی و سیاسی و نظامی اسرائیل در کردستان و پایگاه قرار دادن کردستان عراق برای تأثیر در کردهای سوریه و ایران و تجسس بر دو کشور یاد شده، آورده است. در گواهیهای هرش نیز نمیتوان شکانگیزی کرد؛ زیرا وی چونان پژوهندهای با منابع اطلاعاتی دقیق معروف است، افزون بر اینکه وی یهودیای است که با اسرائیل همدلی دارد.
از هنگام اشغال عراق، رهبران کرد نقشهایی در روند کارها در زمینههای گوناگون به عهده گرفتهاند که بسیار از آنچه امکانات خودشان و نسبت کردها در جامعه عراقی اجازه میدهد، فراترند. این کار تنها هنگامی میتواند انجام گیرد که اشغالگران و رهبران کردی که با آنها همدستند، از اهمیت نقش کردها در اجرای برنامه آمریکایی صهیونیستی، نه تنها در عراق اشغال شده، که همچنین در پیرامون عربی و اسلامی آن آگاه باشند؛ و اگر رهبران کرد به اهمیت خود نزد تصمیمگیرندگان آمریکایی و صهیونیستی، با هم، اطمینان نداشتند، در مطالبات خود در رابطه با تحمیل فدرالیسم با شروط پیشنهادی کردستان راه ا��راق پیش نمیگرفتند و به بیرون راندن عربها و ترکمنها از کرکوک دست نمیزدند.
در این صورت، طبیعی است که در انجمنهای مفسران سیاسی عرب و بیگانه از احتمال اینکه حکومت آمریکا، اسرائیل جدیدی در کردستان عراق پدید آورد و از مسئله کرد ��ه همانس��ن بهره برد که از مسئ��ه صهیونیسم برد (با وجود تفاوت کیفی ��یان حقوق مشروع کردها، که عربها آن را ققبو�� دارند و ادعاهای غیرمشروع صهیونیستها، که عربها آنها را در کل و در جزئیات مردود میدانند) و اینکه کردها حتی به خدمت راهبردی آمریکا در میانه آسیای اسلامی به کار گرفته شوند (همچنان که صهیونیستها در خدمت این راهبرد در میهن عربی به کار گرفته شدهاند) فراوان سخن رود.
پرسشهای محوریای که پدیده کرد برمیانگیزد، چنین هستند:
آیا ممکن است کردستان عراق اسرائیل دوم گردد و کردها نقشی همانند نقش صهیونیستها در منطقه ایفا کنند؟ یا اینکه تفاوت شرایط عینی کردستان و شرایط ذاتی کردها نسبت به فلسطین اشغالی و گروههای استعمارگر صهیونیست در آن سبب میشود که تحقق این دو امر عملا محال باشد؟ آیا گزیدگان سیاسی و رهبران فکری و رسانهای مؤثر عرب و کرد در عراق به طور خاص از حقایق واقعیت کرد، که در کیفیت از واقعیت صهیونیستی متمایز است، آگاهند و میتوانند در پرتو این آگاهی با این مسئله تعامل کنند، تا از پیامدهای خطرناکی که نشانههای آنها در افق سر زده است، جلوگیری کنند؟ یا اینکه تحقق چنین آرزویی، با توجه به واقعیت کنونی، که یکی از برجستهترین نشانههای بحران دشوار آن واپسماندگی مؤثرترین گزیدگان تصمیمگیرنده و ناتوانی آنها از به کارگیری امکانات در دسترس امت عرب در ارائه پاسخ کارآیی به چالشهای امپریالیستی و صهیونیستی است، سخت نامحتمل است؟
نخستین نکتهای که در روند پاسخ دادن به این چهار پرسش ملاحظه میشود، وجود تشابه بزرگ در نقش استعمار [در برجسته کردن دو مسئله صهیونیستی و کرد]، و همچنین رابطه میان تصمیمگیرندگان بریتانیایی در آغاز و سپس آمریکایی با رهبران صهیونیست و کرد است.
آشکار است که رابطه بریتانیا با رهبران قبیلهای کرد در ربع نخست قرن نوزدهم ریشه دارد؛ در آن هنگام که بریتانیا در نزاع میان عثمانی با دو امارت کردی صورانی و بابانی دخالت کرد. ولی رابطه عربها و کردها در عراق تا پایان روزگار عثمانی تا اندازه بزرگی مثبت بود و در تاریخ آن دو هیچ نشانی از کشاکشی قومی یا نژادی دیده نمیشود. این نکتهای است که جلال طالبانی در کتاب خود: کردستان و الحرکه القومی الکردیه (کردستان و جنبش قومی کرد) بدان اشاره میکند. این کتاب در بیروت، توسط بنگاه انتشاراتی الطلیعه منتشر شده است. رابطه استوار این انتشاراتی با حزب بعث عربی سوسیالیستی بر همه آشکار است، این نشان میدهد که رویکرد قومی عربی با حقوق سیاسی و مدنی مشروع کردها در عراق و بیرون از آن برخورد خصمانهای نداشت.
عراق در سالهای آخر روزگار عثمانی شاهد آغاز تبلور آگاهی قومی عربی بود، در حالی که فراخوان گزیدگان کرد، که در آن هنگام در استانبول و قاهره سر داده شد، بازتابی در میان کردهای عراق نداشت. هویت کردی تنها پس از اشغال عراق توسط بریتانیا در سال 1917 بود که برجسته شد و شکل یک جنبش سیاسی به خود گرفت. انگلیسیها در برجسته کردن و تغذیه خودآگاهی کرد نقش ویژه خود را داشتند.
در یادداشت حکومت قیمومتی بریتانیا به جامعه ملل، هنگام بررسی مسئله موصل در این جامعه در سال 1924، اقدامات بریتانیا در راه پیشبرد زبان کرد و تشویق به کار بردن آن به تفصیل آمده است و همچنین آمده است که انگلستان در استانهایی که کردها اکثریت بالایی را تشکیل میدهند، در دادگاهها زبان کردی را به جای زبان عربی – زبان رسمی اول – به کار گرفته است؛ بدین سان که هنگامی که دعاوی به دادگاه تمییز در بغداد ارجاع میشدند، ترجمه عربی آنها نیز بدانها پیوست میشد. همچنان که در این یادداشت آمده است که شمار کارمندان کرد در این شهرستانها افزایش یافته و حکومت بریتانیا در پی کاستن شمار کارمندان غیر کرد در آنهاست.
بریتانیا برای اینکه برای برنامه خود در برجسته کردن هویت کردی در عراق مشروعیت بینالمللی به دست آورد، از مسئله موصول برای به دست آوردن تصمیمی از شورای جامعه ملل در 1924/11/29 کمک گرفت که در آن آمده است: حکومت بریتانیا به عنوان حکومت کشور قیم بدان فراخوانده میشود که برای تأمین تعهدات مربوط به اداره محلی برای کردهای عراق، که کمیته تحقیق در استنتاجهای اخیر خود بدان توصیه کرده است، تدابیر لازم را به شورا عرضه کند. این متن با آنچه در تضمین قیمومت بر فلسطین آمده است، تفاوت چندانی ندارد، زیرا در آنجا نیز بریتانیا متعهد شده بود میهن قومی یهود را برپا کند. ولی بریتانیا به تعهدات خود به صهیونیستها وفا کرد و به آنچه جامعه ملل در رابطه با کردها توصیه کرده بود، وفا نکرد.
بریتانیا هنگام بالا گرفتن کشاکش درباره مسئله موصل از کردها بهرهبرداری کرد، بدین سان که عربها و ترکها را با احتمال برپایی یک کشور کرد تهدید کرد و حکومت عراق و شورای مقننه زیر فشار تهدید به جدا کردن استان موصل، معاهده 1922 و همچنین معاهده اصلاحی آن (1924) و پیوستهای آن و توافقنامه نفت که حکومت بریتانیا پیش از جنگ از حکومت ترک به دست آورده بود، را تصویب کردند، هر چند مردم با این دو معاهده و با توافقنامه یاد شده مخالفت میکردند. در بررسی معاهده 1924 در شورای مقننه 37 نماینده و از آن میان نمایندگان کرد از استانهای سلیمانیه و اربیل و کرکوک و برخی از شهرهای استان موصل، با آن موافقت کردند و 25 نماینده عرب با آن مخالفت کردند و هشت نماینده و از آن میان دو کرد، از دادن رأی خودداری کردند.
حکومتها و ادارات بریتانیایی و همچنین آمریکایی معمولا با رهبران کرد به شیوهای جز آنچه با رهبران صهیونیست پیش گرفته بودند، رفتار میکردند؛ زیرا معمولا وعدههای فراوانی به کردها میدادند و هنگامی که به هدفهای خود میرسیدند، وعدههای خود را فراموش میکردند.
در تجربه شیخ محمود برزانچی و رفتار بریتانیا با وی در فاصله 30 – 1917 نمونهای تاریخی از کنش و کار شیوه رهبران کرد و موضع استعمار نسبت به آنها در دست داریم.
برزانچی در آستانه جنگ اول با انتساب به یک مرد نیکوکار عرب که در میان کردها اقامت کرده بود و در میان آنان از تقدسی برخوردار بود، چونان رهبر درجه اول منطقه در سلیمانیه ظاهر شده بود. هنگامی که ارتش ترک، کرکوک را تخلیه کرد، فرمانده آن، احسان پاشا، به برزانچی پول پرداخت کرد تا در پشت سر خطوط انگلیس یک جنگ چریکی سازمان دهد. هنگامی که متارکه اعلام شد، احسان پاشا از فرمانده گردان ترک در منطقه خواست که حاکمیت را به برزانچی واگذار کند تا به نام ترکیه حکومت کند، ولی شیخ محمود در پی معاملهای با انگلیسیها، به ازای انتصاب وی به عنوان حاکم سلیمانیه به دستیاری دو مشاور سیاسی و نظامی انگلیسی، افسران و ارتش گردان ترک را به انگلستان تحویل داد و هنگامی که پس از عقبنشینی ترکها موضع بریتانیا استوار شد، یک افسر بریتانیایی به عنوان فرمانروای سیاسی سلیمانیه منصوب شد و اختیارات برزانچی به تدریج از وی گرفته شد. از این رو وی در سال 1919 نخستین شورش کرد را برانگیخت، تا سپس به زودی بازداشت و به هند نفی بلد شود و سپس بازگردانده شد تا دوباره و سهباره بشورد؛ فرونشینی شورش وی در هر بار با امضای یکی از توافقنامههای موردنظر بریتانیا توسط عراق همراه شد؛ تا اینکه در سال 1930 امور مالی برزانچی تسویه شد و با خانوادهاش از عراق تبعید شد.
شورشهای کرد که پس از تبعید برزانچی پیاپی روی دادند، تا پایان واپسین شورش کرد به رهبری مصطفی بارزانی در سال 1975 از راه سازش میان صدام حسین و شاه ایران به میانجیگری الجزایر، از این روند به دور نبودند. در حالی که اخیرا گفته شده است که سیا صدام و ارتش عراق را از جنایت حلبچه مبرا میداند و ایران را به کاربرد جنگافزار شیمیایی متهم میکند این نشانه آن است که کار بهرهبرداری از فاجعه این شهر کرد در جهت فشارهای روزافزون آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شده است، ضمن اینکه این به معنی آغاز پایان ماه عسل رهبران کرد عراق است.
اینکه این روند پس از هشتاد و پنج سال تکرار میشود، به طور قاطع نشاندهنده آن است که میان شرایط عینی کردستان و کردها از یک سو و شرایط فلسطین اشغالی و صهیونیستها از سوی دیگر تفاوتهای عینیای در کار است که از نظر من در محورهای زیر متمرکزند:
1. محور جغرافیای سیاسی: فلسطین با واقع بودن بر سر پل رابط و جدا سازنده میان دو جناح میهن عربی، از موضعی استراتژیک برخوردار است، زیرا با برپایی مجتمع کولونیهای صهیونیستی در آن احتمالات وحدت عربی کاهش یافت و تلاشهای تاریخی مصر نیز مهار شد و در نتیجه، واقعیت تجزیه و واپسماندگی و وابستگی عربها نیز ادامه یافت. این مسئله هنوز در جهت منافع نیروهای سرپرست و پشتیبان برنامه صهیونیستی است.
در مقابل، کردستان روی نقطه تماس عربی، ایرانی، ترکی واقع است که میان آنها تمایزات قومیای در کار است که به جنگهای خونینی میان آنها انجامیده است و برپایی دولت کرد به جای آنکه چون برپایی دولت اسرائیل عامل تفرقه و نزاع در منطقه خود شود، به کاهش شدت اختلافات میان عربها و ایرانیان و ترکها، به دلیل نگرانی مشترک آنها از خطر کرد، به پشتیبانی اسرائیل و آمریکا، علیه وحدت اراضی آنان میانجامد و از این رو به سود دو طرف (آمریکا و اسرائیل) نیست که روند کارها را بدین سو پیش برند.
2. محور جمعیتشناختی: اکثریت چشمگیر استعمارگران صهیونیست در فلسطین اشغالی، از رود تا دریا، ارتباطی تاریخی با فلسطین ندارند و از مناطق مختلف زمین به این منطقه آورده شدهاند و از آن رو که آنان در جایی به جز وطن تاریخی خود کاشته شدهاند و از محیط عربی خود، که با آن دشمنی دارند و آن با آنها دشمن است، بیگانهاند، همواره به یک پشتیبان استراتژیک نیازمند خواهند ماند و از چندان زوری برخوردا�� نخواهند بود که بتوانند از فرمان این همپیمان سرپیچند. از هنگامی که صهیونیستها در ربع اخیر قرن نوزدهم بدین منطقه آمدند، یک جنبش سیاسی دارای حضور و فعالیت تودهای در میان آنان دیده نشده است که منافع آن با منافع نیروی استعماری پشتیبان و سرپرست برنامه صهیونیستی در تض��د بوده باشد.
اما کردها روی زمین خود زندگی میکنند و در سرنوشت با هممیهنان عرب و ایرانی و ترک خود شریکند، چه بسا که در رویارویی با مهاجمین بیگانه با آنها شرکت کردند و از آن رو که آنها در منطقه غریبه نیس��ند، در آن از یک عمق استراتژیک برخوردارند. این ��سئله سبب میشود که در یک موضع خصمانه با ملتهای آن هم داستان نشوند، چه، لایههای بزرگی از آنها افزون بر گرایشهای قومی دارای احساسات اسلامی و حتی وابستگی ملی هستند. در تاریخ عراق نوین تجربهای موجود نیست که جنبشی از جنبشهای کرد توانسته باشد کردان را به گرد خود همداستان کند و هر کدام از این جنبشها مخالفینی داشته است و با همدستی این جنبشها با دشمن خارجی مخالفت میکردند.
3. محور تضاد با ملت عراق و امت عربی: با وجود همه رویدادهای پس از امضای توافقنامه کمپ دیوید در سال 1979 و ادامه رشته عملیات روند صلح و امتیازدهی از حقوق ملی و قومی مشروع... با وجود همه اینها کشاکش عربی – صهیونیستی هنوز کشاکشی بر سر بود و نبود با یک موجودیت استعماری است که نبرد با آن نبردی است یک به صفر، بدین معنی که تنها یک طرف میتواند در آن برنده باشد و تسویه از راه امتیازدهیهای متقابل در آن ناممکن است. واقعیت زنده در فلسطین بر این گواهی میدهد و ملت عراق نیزدر رویارویی با تهاجم صهیونیستی مواضعی چشمگیر دارد.
شک نیست که ملت کرد این حق را دارد که آرزوی تحقق بخشیدن به وحدت قومی خود را داشته باشد، ولی آنچه مانع این امر است، نه امت عربی است و نه بلندپروازیهای وحدتطلبانه آن، که یک واقعیت جغرافیایی سیاسی افزون بر شرایط بینالمللی است؛ و از این رو خواست کردها هنگامی واقعگرایانه و سازگار با شرایط موجود و ممکن خواهد بود که به برخورداری از حکومت خودمختار در مناطقی که اکثریت را تشکیل میدهند و برخورداری از همه حقوق سیاسی و مدنی و دینی و داشتن امتیازات فرهنگی و هویتی منحصر شود و همه اینها خواستهایی مشروع و در ارتباط با مسئله گسترش دموکراسی هستند که نیروهای ملی و میهنی عرب در راه آن پیکار میکنند.
هیچ ناسیونالیست عرب آگاه از حقایق آزمون قومی و پایبند به اندیشه قومی (آنچنان که در کنگره قومی عربی مطرح شد) نمیتواند از پشتیبانی از حق برادران کرد به گرفتن همه حقوق دموکراتیکشان به عنوان شهروند، خودداری کند. تنها مسئله مورد نگرانی اتخاذ سیاستها و مواضعی است که وحدت ارضی را تهدید کند و در خدمت برنامههای استعماری و صهیونیستی قرار بگیرد. در این باره میان عربها و کردها هیچ فرقی نیست. از این رو، تضادهای موجود با کردهای خواستار حقوق دموکراتیک مشروع خود تضادهایی ثانوی هستند که ناگزیر مستلزم درگیری نیستند و از این رو تعامل مثبت با آنها کاری ممکن است.
ما همین حالت را نزد جمال عبدالناصر دیدیم که هنگام دیدار با جلال طالبانی در سال 1964 نسبت به خواستهای کردها موضعی کاملا مثبت داشت و حتی اجازه داد که رادیو صوت العرب برنامهای برای کردها و خواستهای میهنی مشروع آنها تخصیص دهد.
4. محور فرهنگ و ارزشها و زیست شیوه: یکی از مهمترین عوامل تأیید برنامه صهیونیستی توسط افکار عمومی اروپایی و آمریکایی این است که این برنامه با فرهنگ موجود آنها سازگار است، گذشته از اینکه تبلور تضاد تاریخی آنها با عربیت و اسلام است. ولی کردها، در سوریه و عراق، درست برعکس در فضای فرهنگی عربی و اسلامی میزیند و اگر از نظر وابستگیهای قومی تفاوت دارند، هر آینه از نظر فرهنگی و زیست شیوه خود، با زمینی که در آن هستند، سازگارند و از نظر زبان و فرهنگ و زیست شیوه عربند و بیشتر آنها چون دیگر مؤمنان به عربیت و اسلام، با تلاشهای اعمال شده برای فرو ریختن فرهنگ و ارزشهای عربی و اسلامی دشمنی میورزند.
به همه این دلایل، احتمال شکست تلاشهای اعمال شده برای جدا کردن کردستان از فضای فرهنگی خود و تبدیل آن به زور، به نمونهای بدنما از برنامه صهیونیستی [اندک است، زیرا این کار] با حقایق تاریخ و دادههای جغرافیا ناسازگار است. ولی تا هنگامی که گزیدگان قومی عرب نتوانند استراتژیی برای دادن پاسخ کارآ به چالشگری امپریالیستی صهیونیستی به دست دهند، خطرهای نفوذ اسرائیل در کردستان عراق و تعامل رهبران کرد با صهیونیستها همچنان امنیت و ثبات عراق و همسایگان عرب و مسلمان آن را تهدید میکند، حتی اگر برپایی اسرائیل دوم در عراق و به کارگیری ملت برادر کرد برای ایفای نقشی مشابه نقش صهیونیستها کاری محال باشد.