1- انتخابات آينده آمريكا تحت تأثير چه عواملي است؟
در چند ماه گذشته، بيشتر شبكههاي خبري بينالمللي در تحليلها و بحثهاي خود پيرامون انتخابات رياست جمهوري آمريكا بيشترين تأكيد را بر موضوع جنگ و سياست خارجي نادرست بوش و اينكه آيا جان كري نامزد رياست جمهوري از حزب دموكرات سياستهاي بهتري در زمينه روابط «دوسوي آتلانتيك»، پايان دادن به جنگ عراق و... در پيش خواهد گرفت، داشتهاند.5 اعضاي ارشد حزب دموكرات همگي در خصوص اينكه آمريكاييان از اين نگرانند كه تصوير آن كشور خدشهدار شود، سخن ميگويند.6
اصولاً براي آمريكاييان اين موضوع تا چه اندازه اهميت دارد و عوامل ديگري كه اين انتخابات را تحت تأثير قرار ميدهد چيست؟ آيا سابقه شركت جان كري در جنگ تكليف انتخابات را يكسره خواهد كرد يا چه اندازه موضوع مالياتها ميتواند شانس كري را مشخص كند و اصولاً انتخابات آمريكا تحت تأثير چه عواملي است؟7
الف: رقيب بوش كيست و تا چه اندازه شانس پيروزي دارد؟
فعاليت سياسي جان كري،8 از مخالفت وي با جنگ ويتنام و اظهاراتش نزد كميته روابط خارجي سنا در 27 سالگي (آوريل 1971) مبني بر متهم كردن نيروهاي ارتش آمريكا در ويتنام به جنايات جنگي آغاز شد. وي سپس در 1972 نامزد نمايندگي در مجلس نمايندگان شد، ولي نتوانست به مجلس راه يابد.9 كري 19 سال در كميته روابط خارجي سنا خدمت كرده است. گفته ميشود كه او در سي سال اخير، چهره خاموشي بوده، در حالي كه اين تعبير درست نيست و وي اعتقاد خود را به بيهوده بودن جنگ و توسل آن بعنوان آخرين حربه، هميشه حفظ كرده است. يكي ديگر از موارد مخالفت وي با جنگطلبي آمريكا را در سال 1991 بعنوان يك سناتور ميانسال در ماجراي بيرون راندن عراق از كويت ميتوان سراغ كرد. وي اعتقاد راسخ به فيصله دادن مسئله حتيالامكان از راهي غير از جنگ داشت و با تصميمات يكجانبه بوش پدر و قرار دادن كنگره در وضعي كه اقدام نظامي آمريكا در كويت را تأييد كند، مخالف بود.10
ناگفته نماند كه كري و معاون وي جان ادواردز هر دو به جنگ آمريكا براي سرنگوني صدام حسين رأي مثبت داده بودند ولي استدلال ميكنند كه متقاعد شده بودند صدام سلاحهاي ويژه كشتار جمعي در اختيار دارد.11 از جمله پرسشهايي كه مخالفان كري پيش روي وي ميگذارند، اين است كه اگر به جاي بوش بود و ميدانست سلاحي در كار نيست آيا مبادرت به جنگ ميكرد؟ يا اگر رئيسجمهور آمريكا بود، اولويت را به يافتن اسامه بن لادن و ريشهكن كردن القاعده ميداد و موضوع عراق را از راه ديپلماسي فيصله ميبخشيد؟ و بالاخره در مورد ايران و كره شمالي سياست ديگري در پيش ميگرفت؟ كري هنوز به اين پرسشها به درستي پاسخ نداده است.
به هر روي با بررسي تاريخ اخير آمريكا چه در زمان دموكراتها و چه در زمان جمهوريخواهان، ميبينيم كه اين كشور هميشه با استناد به ماده 51 منشور ملل متحد و تفسير موسع از آن و با توسل به دفاع مشروع به صورت پيشدستي و پيشگيري، دست به عمليات نظامي زده است و اصولاً اين، بخشي از سياست خارجي آن كشور و بسياري از ديگر كشورها به شمار ميآيد. چه گرانادا باشد يا نيكاراگوئه يا پاناما و دستگيري نوريگا، عملاً اگر منافع ملي آمريكا در ميان باشد، در ارائه كمك نظامي و مبادرت به عمليات نظامي به فراخور حال، ترديد نخواهد شد.
البته موارد مربوط به قاره آمريكا كه حياط خلوت ايالات متحده به شمار ميآيد، مقوله ديگري است و هيچگاه اسمي از يكجانبهگرايي مطرح نميشود و ظاهرا مجوزي از سازمان ملل نيز ضروري نمينمايد. ولي در جنگ اول خليجفارس، آمريكا 6 ماه شوراي امنيت را درگير قضيه نمود تا به گفته بعضي براساس فصل هفتم منشور وارد جنگ شود. در نتيجه، حتي اگر كري از پاسخ دادن به پرسشها طفره رود، تفاوتي نميكند و آمريكا در عراق كاملاً درگير است و وي بنا به آنچه در كنوانسيون سراسري حزب در بوستون گفت، در دفاع از آمريكا ترديد نخواهد كرد.
از سوي ديگر، كري خود در جنگ شركت داشته و وظيفه ميهني را به رغم مخالفت بعدي با آن، به انجام رسانده و حتي از دولت آمريكا چند نشان دريافت كرده است.
در شرايط كنوني آمريكا، جنگ و صلح مسئله حساسي است، زيرا جامعه آمريكا دچار سردرگمي ناشي از درگيري در جنگي است كه اهداف آن تحقق نيافته است و چه مخالفت و چه موافقت با آن، جهتگيري مطلوبي به شمار نميآيد: مخالفت تمام عيار با جنگ مطلوب نيست زيرا، تعدادي متقاعد شدهاند كه جنگ براي براندازي صدام حتي بدون سلاحهاي كشتار جمعي قابل توجيه است و به هر صورت جوانان كشور در آن به هلاكت رسيدهاند؛ تأييد كامل آن نيز معقول به نظر نميرسد، چرا كه گذشته از تلفات جاني و به هدر رفتن بودجه كشور نتيجه مثبتي مشهود نيست و در واقع پشتيباني از آن، به معني جانبداري از روندي است كه اعتبار آمريكا را نزد همپيمانان و همه جهانيان خدشهدار ميكند.
وقتي هوارد دين در نخستين مرحله نامزدي دموكراتها كه جايگاه ويژهاي در رقابتها داشت در مصاحبه پس از دستگيري صدام، ضمن تبريك گفتن به رئيسجمهوري گفت «دنيا بدون صدام جاي امنتري نخواهد بود»، تحليلگران اين گفته وي را نپسنديدند و آنرا نامطلوب خواندند؛ در حالي كه جان كري در طول مبارزات بعدي انتخاباتي بارها سخناني مانند آن به زبان آورده ولي بازتاب آن متفاوت بوده است. زيرا شخصيت كري هر دو بعد ميهنپرستي و ضديت با جنگ را، نه در كلام و تبليغات حزبي بلكه به صورت عملي در بردارد. وي از سويي با خدمت در راه كشور در جنگ ويتنام (به مدت چهار ماه به صورت داوطلب) شهامت و دليري خود را، به رغم اتهامات «قهرمانان ناو واكنش سريع» به نمايش درآورده و از سوي ديگر با مخالفت با جنگ، روح حقطلبي انساني خود را نشان داده است. اگر تنها با جنگ مخالفت ميكرد، 50 درصد شخصيت مردانه را به او نسبت ميدادند و اگر در آن شركت ميجست و به آن اعتراض نميكرد، نيمي ديگر از مردانگي را دارا بود.
ولي در حال حاضر، وي هر دو نيم و هر دو وجه را داراست. بنابراين چنين مينمايد كه در شرايط كنوني، از لحاظ بينالمللي و بويژه همپيمانان اروپايي آمريكا، نامزدي مناسبتر به شمار ميآيد و12 روي هم رفته براي زماني كه آمريكا هم در جنگ است و هم از جهت آغاز كردن اين جنگ و هم آشفتگيهاي ناشي از آن مورد ايراد ميباشد، به ظاهر چهره مطلوبي به نظر ميرسد. كري ميتواند به اعاده حيثيت آمريكا در جهان كمك كند و اعتبار مخدوش شده كشور را به آن بازگرداند؛ البته چنانچه «مجموعه حكومتي» آمريكا همكاري لازم را در صورت انتخاب شدن وي نشان دهند.
در اين ميان رقيب جمهوريخواه لحظهاي را هدر نميدهد كه كري را بعنوان فردي غيرقاطع و مردد نشان دهد. آخرين حمله سخت و مؤثر را ديك چني معاون بوش در روز يكم سپتامبر در كنوانسيون حزب در نيويورك به وي كرد؛ ضربهاي كه ميتواند تأثير فراوان بر رأيدهندگان داشته باشد.
از ديگر امتيازات كري بعنوان نامزد حزب دموكرات، پشتيباني گسترده چهرههاي مختلف حزب از او است كه در تاريخ حزب دموكرات كمنظير است. بطور معمول مراحل اوليه انتخاب نامزد رياست جمهوري در حزب دموكرات پر جنجال و پر از رقابت و چنددستگي است ولي در اين دوره پس از طي شدن مراحل اوليه، همه رهبران حزب دموكرات حتي رقيبان سرسخت كري در پشتيباني از وي سخنراني كردند.
كلينتون حاضر شد او را بالاتر از خود معرفي كند: «من به جنگ نرفتم، او هم با توجه به اينكه از خانواده مرفهي بود ميتوانست نرود، ولي رفت». هيلاري كلينتون كه خود هواي رياست جمهوري را در آيندهاي نه خيلي دور در سر ميپروراند و گفته ميشود كه شايد در انتخابات سال 2008 نامزد شود، به ظاهر حامي سرسخت كري است. الگور معاون كلينتون و رقيب بوش در انتخابات قبلي و هاوارد دين رقيب سرشناس انتخاباتي كري نيز او را ستودند.13 اينها همه نشاندهنده شخصيت ممتاز كري و نيز عزم راسخ حزب دموكرات است كه فرصت پيروزي در دور دوم را به بوش ندهد.
كري، جان ادواردز رقيب انتخاباتي سابقش را براي معاونت خود برگزيده و اين حركتي زيركانه است.14 زيرا ادواردز جوان و با نشاط كه در سخنوري و متقاعد كردن مردم نيز معروف خاص و عام است مكمل بسيار مناسبي براي تيم دو نفره به شمار ميآيد. اين گزينش، تيم را تكميل و دو صورت متفاوت از رهبري حزب دموكرات را، يك كاسه به رأيدهندگان ارائه ميكند. كساني كه ادواردز را ميشناسند ميگويند كه او توانايي و استعداد فراواني براي جلب آراي مردم عادي كشور دارد و انساني خوشبين است.
يكي از شعارهاي حزب دموكرات اين است كه ميخواهد كشور را كه در سايه سياستهاي بوش گرفتار تفرقه شده است، يكپارچه كند. اين شعار بسيار جذابي است و از خوراكهاي خوب خانگي به شمار ميآيد؛ ولي چگونه جان كري اين اتحاد را به وجود خواهد آورد، روشن نيست. براي هر يك از شعارها بايد برنامهاي مردمپسند نيز ارائه شود. تا هنگام كنوانسيون سراسري در بوستون و حتي پس از آن، صحبت از اين بوده است كه ايرادهايي كه دموكراتها به بوش ميگيرند، وارد است ولي برنامه خود آنها براي بسياري از مسائل مانند مبارزه با تروريسم روشن نيست. گفتني است كه به همان اندازه كه دموكراتها ميكوشند از سابقه شركت كري در جنگ ويتنام بهرهبرداري كنند، جمهوريخواهان مصمم هستند آنرا به شيوههاي گوناگون مخدوش نمايند.
ب: آيا جنگ ميتواند عاملي تعيينكننده در نتيجه انتخابات باشد؟
چنان كه گفته شد، تاكنون حزب دموكرات از عامل جنگ بر ضد بوش به شدت بهرهبرداري كرده است و در مقابل، جمهوريخواهان كه ماهها ضربههاي چپ و راست را از اين بابت متحمل شدهاند، در كنوانسيون خود از آن براي كوبيدن بيتفاوتي كري در برابر نيروهاي آمريكايي در عراق و نيز مقايسه وي با بوش، در شايستگي براي فرماندهي كل قوا بهره جستهاند. بايد بررسي كرد كه بوش تا چه اندازه ممكن است به علت به راه انداختن جنگ ناموفق در عراق و وضع نه چندان مطلوب بينالمللي و روابط پر مشكل با برخي كشورهاي اروپايي در مراحل نهايي مبارزات انتخاباتي مورد سؤال قرار گيرد و شانس وي از اين بابت، تا چه اندازه كاهش مييابد؛ آيا پيروزي در جنگ عليالاصول ضامن دوباره انتخاب شدن و شكست در آن عامل ناكامي در انتخابات به شمار ميآيد؟ بررسي چند مورد از انتخابات پيشين، شايد تا اندازهاي روشن كند كه رأيدهندگان آمريكايي چگونه به اين مؤلفه توجه ميكنند. ناگفته نماند كه هيچگاه يك رويداد تاريخي به صورت مجدد پيش نميآيد و بيگمان صدها عامل ديگر مستقيم و غيرمستقيم و به درجات متفاوت بر آن اثرگذار است.
پيش از انتخابات سال 1992، بوش پدر، مقتدرانه عراق را از كويت بيرون رانده و آن كشور را شكستي مفتضحانه داده بود، ولي نتوانست در انتخابات پيروز شود و بيل كلينتون با ارائه برنامههاي اقتصادي چشمگير، پيروزي را از آن خود ساخت. در انتخابات سال 1972 با وجود مخالفت آمريكاييان با جنگ ويتنام و در گرماگرم نامقبول بودن جنگ و ناكامي نيروهاي آمريكايي، رئيسجمهور نيكسون به پيروزي دست يافت. مورد ديگر، انتخابات سال 1964 است كه گفته ميشود پس از سال 1932 تنها مورد مبارزه انتخاباتي واقعي بوده است.
در آن سال رئيسجمهور جانسون (كه بعنوان معاون رئيسجمهوري پس از قتل جان افكندي به مقام رياست جمهوري دست يافت) بر كاهش درگيري در جنگ ويتنام و بسياري امور ديگر تأكيد كرد و در مقابل، گلدواتر از حزب جمهوريخواه موارد گوناگوني از جمله احتمال وقوع جنگي ديگر را مطرح ساخت و نارضايتي مردم را برانگيخت و به همين دليل جانسون از حزب دموكرات به پيروزي چشمگير دست يافت.15 ولي هيچ يك از موارد و مصاديق ياد شده به خودي خود نميتواند تعيينكننده باشد و برايند همه عوامل مؤثر است كه تعيينكننده نتيجه انتخايات خواهد بود.
ديگر اينكه آيا خدشهدار شدن اعتبار آمريكا و پشتيباني از آزادي ديگر ملتها نتيجه انتخابات را تعيين خواهد كرد؟ با آنكه نميتوان انكار كرد كه آمريكاييان مانند ديگر ملتهاي جهان آزاديخواه هستند و ميخواهند اعتبار كشورشان در صحنه جهاني حفظ شود، ولي بايد در نظر گرفت كه توده مردم در هر كشور در درجه نخست به فكر نان و آب و شرايط زندگي خوب هستند و ديگر مسائل در اولويتهاي دوم و سوم قرار دارد و مسائل بينالمللي و فرامرزي تا جايي براي آنان حائز اهميت است كه بر زندگي روزمرهشان اثرگذار باشد. اينكه آيا جنگ عراق بر سر وجود سلاحهاي ويژه كشتار جمعي در عراق بوده است يا نه، براي آمريكاييان چندان مهم نيست.
براي مثال، در جنگ نخست خليجفارس، جيمز بيكر وزير خارجه وقت براي توجيه جنگ، آشكارا گفت كه: «موضوع، ايجاد شغل براي آمريكاييان است، يا عبارت ديگر نفت هدف آمريكاست».16 نظر به اينكه اين سخن بازتاب خوبي در شوراي امنيت و در ميان اعضاي ائتلافي كه آمريكا براي رويارويي با تجاوز عراق تشكيل داده بود، نداشت، از وي خواسته شد آنرا تكرار نكند. در همين ماجرا بوش پدر تقريباً در همه سخنرانيها و ديدارهاي خود از «نظم جهاني نو» سخن ميگفت.17 دولت آمريكا نميتوانست از سويي هدف خود را از آمادگي نظامي و تشكيل ائتلاف و ترغيب ديگران به همكاري، ايجاد نظم جهاني نو معرفي كند و از سوي ديگر آشكارا به آمريكاييان بگويد كه براي نفت ميخواهد در خليجفارس بجنگد. به هر روي گفته ميشود كه علت اصلي جنگ كنوني عراق نيز نفت است، ولي شايد كولين پاول به اندازه جيمز بيكر شهامت ابراز آن را ندارد و در واقع پاول به اندازه بيكر به جنگ بعنوان عامل حل اختلافات معتقد نيست.
در هر صورت چنانچه جورج دبليو بوش در مبارزه انتخاباتي خود با صداقت به آمريكاييان بگويد كه اين جنگ براي بهبود شرايط زندگي، ثروتمند شدن شما، تحصيلات رايگان فرزندانتان و نيز كاهش مالياتها به راه افتاده است، نه مواردي كه تاكنون ذكر شده است؛ يا بتواند به آنان ثابت كند كه جنگ عراق و اين همه كشته و خسارات مالي و خدشهدار شدن حيثيت آمريكا نه براي آزاد كردن ملت عراق بلكه امنتر كردن ايالات متحده و مبارزه با تروريسم صورت گرفته است؛ شايد شانس بيشتري براي پيروزي دوباره داشته باشد. به هر روي انتخابات رياست جمهوري آمريكا همواره بيشتر تحتالشعاع موضوعاتي مانند ماليات، اشتغال، بهداشت عمومي، رفاه اجتماعي و ديگر موضوعات داخلي بوده است، تا سياست خارجي.
سياست خارجي و درگيري خارجي تا جايي اهميت دارد كه بر زندگي روزمره مردم اثر گذارد. جنگ نامطلوب است، زيرا تلفات جاني دارد. جوانان كشور بايد در آن سوي جهان جان ببازند. جنگ باعث تحميل هزينههايي بر بودجه كشور است كه در شرايط عادي ميتواند در راه رفاه اجتماعي مصرف شود و جنگ كنوني، غير از بلاياي ديگر محيط زندگي آمريكاييان را در داخل و خارج ناامنتر كرده و نيز ناامني را بر سراسر جهان سايهافكن كرده است.
با توجه به آنچه گفته شد، تاثير آنچه كري در مورد مالياتها، تأمين امنيت، مبارزه با تروريسم و رفاه عمومي خواهد گفت بيگمان بيشتر از اثبات درجه رشادتش در جنگ ويتنام خواهد بود؛18 يا اگر برنامه «تأمين اجتماعي» جديدي كه بوش در كنوانسيون حزب در نيويورك مطرح كرد، مورد توجه مردم قرار گيرد، احتمالاً تا اندازهاي آثار منفي ناشي از كارنامه جنگ وي و اثرات تبليغاتي چيزهايي مانند فيلم «فارنهايت 11/9» مايكل مور كاهش خواهد يافت.
ناگفته نماند كه احتمال دارد رويدادهاي چند هفته آينده سير مبارزات انتخاباتي و ميزان موفقيت هر يك از نامزدها را تغيير دهد و اين رويدادها لزوماً نبايد در داخل آمريكا باشد. براي نمونه، گروگانگيري بيش از صدها نفر توسط تروريستهاي چچني در بسلان (روسيه) كه به كشته شدن بيش از 400 نفر انجاميد و همزماني آن با سخنراني بوش در كنوانسيون حزب جمهوريخواه در نيويورك، در نشان دادن چهره كريه تروريسم بينالمللي و نيز نياز به اعمال سياستهايي قاطع چون سياستهاي حكومت بوش، ميتواند تأثير بسزايي در آراي آمريكاييان داشته باشد.
نتيجه انتخابات رياست جمهوري در ايالات متحده هر چه باشد، بيگمان براي بسياري از مردمان در سراسر جهان، از اروپا تا آسيا و خاور دور، كه سياست بوش را تجربه كردهاند، اين خواست مطرح است كه در سياست آمريكا در قبال آزادي و استقلال رأي ديگر ملتها دگرگونيهايي پديد آيد. اروپاييان به آن نام چندجانبهگرايي ميدهند كه در واقع، ترجمه آن استقلال رأي و مشاركت و همپيماني برپايه نوعي برابري است و ديگر ملتهاي جهان نيز با نظامهاي گوناگون حكومتي از آمريكا ميخواهند كمتر آنها را بازي دهد و به اين سو و آن سو بكشاند. پشتيباني ضمني از رژيمهاي ديكتاتوري، تغيير رژيم با كاربرد نيروي نظامي، ناديده گرفتن آزادي و استقلال ملتها به شيوههاي گوناگون نميتواند محبوبيت و مقبوليتي براي آمريكا ايجاد كند و دير يا زود دوستان را پراكنده ميكند و به تخم دشمني كه سالهاست پاشيده شده اجازه رشد بيشتر ميدهد؛ چيزي كه دودش سرانجام به چشم آمريكاييان خواهد رفت.
2- تأثير نتيجه انتخابات در روابط دو سوي آتلانتيك، يكجانبهگرايي، حكومت قانون و مبارزه با تروريسم
آيا انتخابات آينده آمريكا اوضاع بينالمللي را تغيير خواهد داد؟ اين پرسشي است كه در ذهن بسياري از جهانيان مطرح است. نه تنها در ايالات متحده، بلكه به هنگام برگزاري انتخابات عمومي در هر كشور براي گزينش مقام اجرايي نخست آن كشور، صاحبنظران در داخل و خارج ميخواهند بدانند اين همه قيل و قال و انتخاب فردي جديد يا ابقاي نفر قبلي و اصولاً اعمال حق دموكراتيك رأي دادن، چه تغييري در اوضاع و احوال داخلي و خارجي كشور پديد خواهد آورد؛ ميخواهند بدانند اين اصليترين تفاوت رژيمهاي خودكامه و ديكتاتوري و رژيمهاي دموكراتيك يعني حق انتخاب، باعث چه نوع تحولي در زندگي مردمان خواهد شد.
زيرا در نهايت آنان هستند كه راي ميدهند و هر تغييري مستقيم و غيرمستقيم ميبايد سطح زندگي آنها را بهبود بخشد و برپايه تعهداتي كه نامزد انتخابات يا كسي كه مصدر كار است، به گردن ميگيرد، تغييراتي در سياست خارجي و داخلي داده شود. در زير، احتمال تغيير سياست آمريكا در سه زمينه، پس از انتخابات، بررسي خواهد شد؛ ولي پيش از آن، وجوه تمايز مفاهيم قانونمندي، يكجانبهگرايي و روابط دو سوي آتلانتيك مورد بحث قرار ميگيرد.
الف: تمايز قانونمندي، يكجانبهگرايي و روابط دو سوي آتلانتيك.
بيشتر پژوهشگران و تحليلگران در تحليلهاي اخير، يكجانبهگرايي و قانونمند نبودن آمريكا و روابط دو سوي آتلانتيك را يك كاسه ارائه ميكنند. گرچه اين سه، مانند همه پديدههاي اجتماعي – سياسي با يكديگر در تعامل هستند؛ ولي هر يك مقولهاي مستقل است كه بايد جداگانه مورد ارزيابي و بحث قرار گيرد.
براي نمونه، جنگ آمريكا با عراق داراي جنبههاي گوناگوني است كه جداگانه بايد بررسي شود. عدم توافق با بيشتر همپيمانان اروپايي بر سر حمله به عراق را ميتوان يكجانبهگرايي خواند كه تنها بخشي از بحران دو سوي آتلانتيك به شمار ميرود و بيتوجهي به سازمان ملل و مقررات جنگ را بيتوجهي به قانون بينالملل و نيز اختلاف سليقه با اروپا بر سر اين بيقانوني را به تعبيري ميتوان يك جانبهگرايي و نيز نوعي اختلافنظر ميان دو سوي آتلانتيك برشمرد. اگر آمريكا باصطلاح از سر ناچاري، به تنهايي، دست به اقدامات پيشگيرانه به منظور رفع بحراني مانند عراق ميزند، آيا لزوماً بايد قوانين بينالمللي را نيز زير پا گذارد؟ ناتواني سازمان ملل در از ميان برداشتن صدام حسين يك مسئله است و جنگي را بيرعايت اصول حقوق بينالملل دنبال كردن، مقولهاي ديگر. ناگفته نماند كه در اين خصوص آرمانگرايي صرف و انتقاد از آمريكا، كاري از پيش نخواهد برد.
روشن نيست دولتهايي كه اكنون در رده دولتهاي كوچك و متوسط هستند و حداقل حقوق اتباع خود را ناديده ميگيرند و در واقع همواره خودسرانه عمل ميكنند، اگر روزي موقعيت ايالات متحده را داشته باشند چگونه رفتار خواهند كرد. انتقادهاي اروپا از آمريكا بايد واقعگرايانه باشد تا به نتيجه برسد. براي مثال، برخي از دولتهاي اروپايي كه همواره پايبند نبودن آمريكا به حقوق بينالملل را گوشزد ميكنند، كشورگشاييها و استعمارگرايهاي خود در آسيا و آفريقا را فراموش كردهاند. حتي اگر چندان دور نرويم، به خاطر ميآوريم كه فرانسوا ميتران رئيسجمهوري فرانسه، آشكارا كمكهاي نظامي، سياسي و اقتصادي دولتش به صدام حسين در تجاوز به ايران را «حكومت قانون» خوانده بود. وي در توجيه اين عبارت گفته بود كه كمك به صدام براي نابودي ايران را راهي براي برقراري حكومت قانون در ايران ميداند.
ب: ريشههاي بحران «بين دو سوي آتلانتيك»
استراتژيستهاي نخبه و بزرگ آمريكا از آغاز، در اين فكر بودهاند كه چگونه ميتوان كشور را تبديل به يك ابرقدرت كرد، بيآنكه از راههايي كه از سوي قدرتهاي امپراتوري در طول تاريخ دنبال شده است، رفت. جفرسون به گونهاي از امپراتوري ميانديشيد كه بر اعتقاد به سيستم جمهوري، حكومت محدود، ديپلماسي تجاري و استراتژي بازدارندگي استوار باشد.
با قدرت گرفتن و بزرگتر شدن آمريكا، يافتن روشي متفاوت از روش ديگر كشورهاي بزرگ براي اعمال قدرت، بسيار دشوار مينمود. آمريكا ميبايست يكي از راههايي را كه پيش از آن در طول تاريخ براي اعمال قدرت به كار رفته بود، برگزيند و عليالاصول گزينههايي چون موارد زير ميتوانست الگو قرار گيرد: امپراتوري قيصر، امپراتوري انگلستان، آلمان نازي، امپراتوري ژاپن، شوروي يا مانند آنها كه همه با نوع حكومت جمهوري و آرمانهاي حكومتي ايالات متحده متفاوت بود. ولي به هر روي آمريكا نميتوانست به علت پرهيز داشتن از اعمال اين روشها براي هميشه در انزوا بماند. تجربه دو جنگ جهاني به استراتژيستهاي آمريكايي نشان داد كه آن كشور ناگزير است هر از چندي براي حفظ ارزشهاي دموكراتيك دست به اقدام نظامي بزند و بايد از انزوا به درآيد.
براي بيرون آمدن از انزوا، آمريكا راهي خاص و استثنايي برگزيد كه در واقع تلفيقي بود از «آنچه در كره ارض گذشته بود». بخشي از آن مربوط به روابط با اروپا است. ايالات متحده براي كمك به اروپا در برابر خطرها، همواره شرايط ضمني خود را دنبال كرده و در برخي موارد نيز در قبولاندن شرايط خود با دشواريهايي روبهرو بوده است.
با وجود اختلافنظرها، كشورهاي غربي در دو سوي آتلانتيك طي دهههاي پي در پي، بيشتر سياست مشتركي را در چارچوب پيمان ناتو و ديگر قراردادها در صحنه بينالمللي در مبارزه با كمونيسم، در شوراي امنيت، مجمع عمومي و ديگر نهادهاي وابسته به سازمان ملل متحد و... دنبال كردهاند.19 ولي با فروريزي كمونيسم، كشورهاي اروپايي و آمريكا ديگر مانند گذشته هدف مشترك و بزرگي را به صورت برنامه همهجانبهاي كه تمام شئون سياست خارجي آنها را تحتالشعاع قرار دهد دنبال نميكنند و حتي پيمان ناتو به صورت كنوني كمكم اهميت خود را از دست ميدهد.
اين پيمان با آنكه هنوز بزرگترين پيمان نظامي موجود است، در تعريف اهداف خود دچار مشكل است. مبارزه با تروريسم توانسته است تا اندازهاي آنرا پس از حوادث يازده سپتامبر از ورشكستي نجات دهد ولي اختلافهاي ژرفي در چشمانداز و جهانبيني كشورهاي دو سوي آتلانتيك در زمينه حل و فصل مشكلات بينالمللي وجود دارد كه روز به روز گستردهتر ميشود و با گسترش آن، آمريكا هر چه بيشتر خود را ناگزير از تكروي ميبيند.
براي چيره شدن بر اختلافهاي موجود، سعي كشورهاي دو سوي آتلانتيك بر آن است كه غير از موارد عمده چون وارد شدن در جنگ با عراق، در برابر ديگر مسائل، نوعي «تقسيم كار» در صحنه بينالمللي صورت گيرد و از اين رهگذر، از ارزشها و اهداف كلي كشورهاي غربي مانند پيشبرد دموكراسي، حقوق بشر و...، به صورت يك مجموعه مشترك پاسداري شود.
پ: روابط كنوني كشورهاي دو سوي آتلانتيك
مشكلات كنوني در روابط كشورهاي دو سوي آتلانتيك تا اندازهاي از نگراني آمريكا در خصوص ظهور اتحاديه اروپا بعنوان يك بازيگر سياسي و امنيتي جهاني مايه ميگيرد. در حالي كه آمريكا بعنوان تنها ابرقدرت جهان ميكوشد از قدرت خود در راه رهبري جهان و استعمار همگان بهره گيرد و مايل است در اروپا نيز به علت سرمايهگذاريهاي كلان در سالهاي گذشته و دفاع از اين قاره در برابر آلمان نازي، بازسازي آن پس از جنگ و اجراي طرح مارشال و جلوگيري از نفوذ كمونيسم در اروپاي غربي، نفوذ خود را همچنان حفظ كند و اردوگاه غرب را همراه خود نگهدارد، بيشتر كشورهاي اروپايي اولويتهاي ديگري را پيگيري ميكنند و اصولاً خطر نزديكي براي منافع ملي خود نميبينند و براي حفظ منافع مليشان هر يك روشي را دنبال ميكند كه بيشتر بر اصول زير استوار است:
- هر يك از كشورها منافع ملي را، براساس مقتضيات داخلي و منافع اقتصادي، سياسي و امنيتي در اتحاديه اروپا پاسداري ميكند:
- در صحنه دلخلي، آراي مردم در هر زمينه بايد در نظر گرفته شود، مانند شركت نكردن آلمان و فرانسه در جنگ عراق (مواردي مانند انگلستان استثناء بر قاعده است)؛ يا رفتار اسپانيا، كه پس از انفجار بمب در ايستگاه قطار و بر آشفتن شهروندان، نيروهاي خود را از عراق بازگرداند.
- كشورهاي اروپايي به نظر كشورهاي ديگر نسبت به خود، بويژه كشورهايي كه با آنها روابط تعيينكننده دارند (مانند روابط فرانسه و كشورهاي عربي) اهميت ميدهند.
- كشورهاي اروپايي در برخي از برنامههاي آمريكا به منظور دستيابي به رهبري جهان، سودي براي خود نميبينند؛
- در حالي كه بيشتر كشورهاي اروپايي در مبارزه با تروريسم بينالملل اشاره به برطرف كردن عوامل و ريشههاي آن دارند، ايالات متحده تنها با توسل به روشهايي كه باعث بالا گرفتن خطر است، زندگي همگان را در جهان هدف قرار ميدهد.
گفته ميشود كه جنگ با عراق موجب افزايش اختلاف كشورهاي دو سوي آتلانتيك شده است؛ در حالي كه بايد پذيرفت اختلافنظر آنها در تشخيص منافع ملي، به اقدام يكطرفه آمريكا انجاميده است.
در اين ميان دولت انگلستان منافع ملي را در همسويي با آمريكا و شركت در جنگ ديد و تظاهرات ميليوني مردم و مخالفتهاي اصولي برخي از نمايندگان در مجلس را ناديده گرفت و هنوز پس از يكسال و نيم، پيامدهاي گوناگون اين اقدام را متحمل ميشود:20 تظاهرات گسترده به هنگام سفر بوش به انگلستان و اعمال مقررات سخت براي دور نگهداشتن تظاهركنندگان، ماجراي خودكشي دكتر كلي و تشكيل كميتههاي متعدد براي رسيدگي به اتهامات گوناگون در ارتباط با خبرنگار بيبيسي و مخالفتهاي گروههاي طرفدار حقوق بشر و... از آن جمله است.
ديگر كشورهاي اروپايي نيز در روابط و مخالفت با آمريكا شيوه خاص خود را دنبال ميكنند. فرانسه حتي براي حفظ ظاهر هم شده راه خود را به گونهاي كه هميشه طي كرده ادامه ميدهد. فرانسه در بحبوحه جنگ سرد به حضور نظامي خود در ناتو پايان داد؛ پس از حمله عراق به كويت همواره روش دوگانهاي در قبال اين موضوع در شوراي امنيت و در ارتباط با عراق داشت: از سويي براي آنكه دوستان عرب، از جمله صدام را رنجيدهخاطر نكند، از توسل به شيوه نظامي براي بيرون كردن نيروهاي عراق از كويت طفره ميرفت و از سوي ديگر به همه قطعنامهها بر ضد رژيم عراق در شوراي امنيت رأي مثبت ميداد. در جنگ اخير آمريكا با عراق نيز خود را كنار كشيد.
آلمان با آنكه حاصل سياستش با فرانسه يكي است، دستكم اين سياست را آشكارا اعمال ميكند. به هر روي، اين دو دولت امنيت و منافع ملي خود را در مخالفت با جنگي كه آنها را در برابر اعراب قرار دهد و كشورشان را ناامن كند ميبينند.
با وجود اختلافات موجود، آمريكا و اروپا نقاط مشترك تعيينكنندهاي دارند كه اعتقاد به دموكراسي و آزادي، شيوه جمهوري حكومت و اقتصاد مبتني بر بازار آزاد، از جمله عمدهترين آنهاست و اصولاً ارزشهاي مشتركي را دنبال ميكنند. تأكيد جان كري نامزد دموكراتها بر اين ارزشهاي مشترك بعضي را نسبت به انعطاف بيشتر ايالات متحده در روابط با اروپا و بهبود روابط دو سوي آتلانتيك، در صورت پيروزي وي خوشبين ساخته است؛ تا آنجا كه گفته ميشود بيشتر كشورهاي اروپايي مايلند وي در انتخابات پيروز شود. از سوي ديگر، برخي از صاحبنظران در اروپا، اين سخن وي را كه «ما كشورهاي ديگر را در عراق درگير خواهيم كرد و...» چنين تعبير ميكنند كه اگر بوش از اروپاييان ميخواهد در عراق به وي كمك كنند، كري آنها را ناگزير به كمك خواهد كرد و به اين اعتبار، سياست سختتري در اين زمينه در پيش خواهد گرفت. چنانچه كري اين روش را در پيش گيرد، واكنش اروپا چه خواهد بود؟
در پاسخ بايد گفت رئيسجمهور آينده آمريكا نميتواند اين واقعيت را ناديده بگيرد كه در نظرسنجي سال گذشته در اروپا، اروپاييان آمريكا را از عوامل ناامني در صحنه بينالمللي برشمردهاند. با آنكه همپيمانان آمريكا در اروپا همواره سپاسگذار آنچه ايالات متحده در گذشته برايشان كرده است هستند، ولي نميتوانند خلاف منافع مليشان قدم بردارند. در نتيجه، بسياري از اين نگرانند كه اتحاد دو سوي آتلانتيك چه در چارچوب ناتو و چه هر نهاد ديگر به سرنوشت اتحادها و اتفاقها و كنسرتهاي اروپايي در گذشته دچار شود!
ت: آيا با تغيير رئيسجمهوري آمريكا سياست يكجانبهگرايي به گونه بنيادين تغيير ميكند؟
از آغاز رياست جمهوري جورج دبليو بوش، دولتهاي اروپايي اعتراض خود را نسبت به يكجانبهگرايي حكومت وي در موارد گوناگون ابراز كردهاند. تحولات مربوط به دفاع موشكي، بياعتنايي به تغييرات آب و هواي كره زمين (بيرون رفتن از پروتكل كيوتو)، نپيوستن به پيمان تحريم مين ضدنفر،21 پس گرفتن امضاي اساسنامه ديوان بينالمللي كيفري،22 خودداري از تصويب قرارداد تحريم آزمايشهاي هستهاي، قرارداد تنوع زيستي، ناديده گرفتن دستاوردهاي جامعه بينالمللي در زمينه خلع سلاح،23 سخنراني مربوط به محور شرارت، اعمال محدوديتها در مورد واردات فولاد، جنگ عراق و... همه نشاندهنده يكجانبهگرايي و ناديده گرفتن حقوق بينالملل و در نتيجه افزايش موارد اختلاف دو سوي آتلانتيك است.24
ناگفته نماند، با آنكه اروپاييان يكجانبهگرايي را به آمريكا نسبت ميدهند، اين قضيه يكطرفه نيست. براي نمونه، آمريكا با توجه به منافع ملي خود تصميم به حمله به عراق ميگيرد و اروپا حمله را كاملاً در جهت منافع خود نميداند، يا ميخواهد ايالات متحده را در اين زمينه تنها گذارد. بنابراين هر دو سوي آتلانتيك يكجانبهگرايي كردهاند: يكي در دست زدن به جنگ و ديگري در خودداري از آن. هر نوع دگرگوني در اين روابط، به روابط كلي دو سوي آتلانتيك در تقسيم منافع جهاني و منطقهاي بازميگردد و از آنجا كه توافق بين دو سوي آتلانتيك بستگي به انعطاف دو طرف دارد، نميتوان تغييري در سياست آمريكا را بيانعطاف اروپا مشاهده كرد. بدين ترتيب آينده يك جانبهگرايي تنها در گرو سياستهاي حكومت آينده آمريكا نيست.
اروپاييان ادعا ميكنند كه طرفدار چندجانبهگرايي هستند ولي در شرايط متفاوت كه منافعشان به خطر ميافتد، حتي در چارچوب قراردادهاي اروپايي، موضع متفاوتي اتخاذ ميكنند، مانند نقض «معاهده ثبات» از سوي آلمان، فرانسه و ايتاليا.25
به هر روي هنوز امنيت شاهرگ نفتي خاورميانه را كه سخت در زندگي و اقتصاد بيشتر كشورهاي اروپايي تأثير دارد آمريكا تأمين ميكند و سهم اروپا تنها از جهت سياسي حائز اهميت است. شايد به همين دليل است كه جان كري از همكاري همپيمانان در ناتو سخن ميگويد كه در واقع همان ترميم ناتو است. در صورت فعال شدن ناتو، يكجانبهگرايي آمريكا و اروپا، هر دو كاهش خواهد يافت و همكاريها گسترش مييابد؛ ولي تا زماني كه كشورهاي اروپايي حاضر به صرف هزينه نظامي براي تقويت عمليات ناتو فراتر از چارچوب جغرافيايي سنتي آن نباشند، تحولي صورت نخواهد گرفت. برپايه قانون اساسي اتحاديه اروپا، نيروهاي اتحاديه ميتوانند در صورت ضرورت، دست به عمليات پيشگيرانه و پيشدستي بزنند؛ ولي در شرايط كنوني، نيروهاي موجود در اروپا براي عمليات خارج از آن چارچوب كارايي ندارند. براي مثال، ظرفيت نقل و انتقال نيروها به خارج از اروپا محدود است و به گفته فرمانده نيروهاي ناتو در اروپا، تنها 2 درصد از نيروهاي نظامي در كل اروپا ميتواند در موارد ضروري به كار گرفته شود.26
تا زماني كه كشورهاي ديگر به اندازه آمريكا توان شركت در جريانهاي بينالمللي نداشته باشند، اروپا ناگزير است در هر بحراني از آمريكا كمك بخواهد. در اين رهگذر، به نظر ميرسد كه تدوين قانون اساسي اروپا ميتواند تنها پيش درآمد كاهش تكيه اروپا به آمريكا و حتي همكاري نظامي با آن كشور به شمار آيد و تا زماني كه كشورهاي اروپايي بودجه كافي و برنامهاي منظم براي امور نظامي مشترك اختصاص ندهند، بعيد مينمايد كه شرايط كنوني تغيير يابد.27
با توجه به موارد ياد شده و نيز اينكه مردمان عادي اروپا با اينگونه تحليلها آشنا نيستند، حكومت آينده آمريكا راه دشواري براي متقاعد كردن افكار عمومي براي توجيه اقدامات نظامي در پيش خواهد داشت. تاريخ اخير اروپا، كمتر رويدادهايي مانند تظاهرات مخالف سفر بوش به انگلستان و نيز سفر كولين پاول (براي شركت در مراسم پاياني بازيهاي المپيك) به يونان، به ياد دارد.28
به هر روي، نتيجه انتخابات آمريكا هر چه باشد، چه جان كري با وعدههاي مربوط به كنار گذاردن يكجانبهگرايي و... به كاخ سفيد برود و چه بوش با تلاش در نمايش تغيير سياستهاي افراطي خود بار ديگر پيروز شود، دولت آمريكا وظيفه سنگيني در خصوص بهبود روابط دو سوي آتلانتيك به دوش خواهد داشت.
ث- آيا با تغيير رئيسجمهوري آمريكا، سياست آن كشور در قبال رعايت حقوق بينالملل تغيير خواهد كرد؟
چنان كه گفته شد، ايالات متحده از آغاز استقلال تاكنون همواره بر آن بوده است كه چهرهاي ضد استعماري و عدالتخواه از خود نشان دهد. جنگهاي آمريكا در طول تاريخ همواره بعنوان «جنگ عادلانه» توجيه شده است.29 آمريكا در برابر امپراتوري عثماني، امپراتوري ژاپن، رايش سوم و بلاي كمونيسم در آسياي جنوب شرقي، سربازان و جوانان خود را از دست داده و بودجه كشور را صرف كرده است. آمريكا را «سرزمين آزادي» ميخواندند چون بسياري كسان از سراسر جهان در طول بيش از دو سده، از دست ظلم زمانه در آن اسكان مييافتند و چنانچه اراده ميكردند به بالاترين درجات علمي، كشوري و لشگري ميرسيدند.
اين چهره در جنگ ويتنام سخت خدشهدار شد. با شكست آمريكا و پايان يافتن جنگ در سال 1975، به نظر ميرسيد كه اولويت نخست آمريكا در روابط خارجياش بايد اعاده حيثيت باشد. اين امر تا اندازهاي با گروگانگيري ديپلماتهاي آمريكايي در تهران و تبليغات گسترده ايالات متحده به دنبال آن، تحقق يافت. در يك سال اخير آمريكا دچار وضعي به مراتب بدتر شده است و ناگزير است براي توجيه اقدام خود در عراق داستانهايي ببافد. داستان اطلاعات جاسوسي نادرست و... در مورد سلاحهاي هستهاي عراق را كمتر كسي باور ميكند. آمريكا نياز به اطلاعات محرمانه نداشته است؛ هانس بليكس، البرادعي و بازرسان سازمان ملل نشانهاي از سلاحهاي ويژه كشتار جمعي در عراق نيافته بودند؛
تاكنون نيز مدركي دال بر همكاري صدام حسين با القاعده، يافت نشده است. دست آخر به اين دليل متوسل شدهاند كه صدام ديكتاتور بوده و به ملت عراق ظلم ميكرده است. اين را نيز نميتوان باور كرد كه دولتي از آن سر دنيا به ياري ملت عراق بيايد! آمريكا آگاهانه و با هدف تغيير رژيم عراق و منافع ناشي از آن در درازمدت، در پوشش استعمار نو، پس از ماهها تبليغات جنگ را آغاز كرد.30
پيروي آمريكا از حقوق بينالملل تنها وابسته به تصميم دستگاه اجرايي و رئيسجمهوري نيست؛ در بيشتر موارد، فاصله گرفتن ايالات متحده از حقوق بينالملل، معلول تصميمات كنگره، متشكل از اعضاي مجلس نمايندگان و سناتورها از هر دو حزب بوده است. در نتيجه، نسبت دادن كامل بيقانوني به بوش يا كري (در صورت پيروز شدن در انتخابات) درست به نظر نميرسد. چشمانداز در زمينه چگونگي پاسداري از منافع ملي ميان اروپا و آمريكا متفاوت است. اروپا در اين برهه از تاريخ از رعايت حقوق بينالملل و تدوين آن به دلايل گوناگون پشتيباني ميكند و آمريكا آنرا دست و پا گير مي داند. تا جهانبيني آمريكا در قبال مسائل بينالمللي و شيوه تامين منافع ملي دگرگون نشود، در ميزان احترام به حقوق بينالملل نيز تغييري پديد نخواهد آمد.
ج- آيا آمريكا با دست زدن به جنگ عراق به تروريسم دامن زده يا آنرا كاهش داده است؟
پس از رويدادهاي يازدهم سپتامبر كه به كشته شدن بيش از سه هزار نفر بيگناه در نيويورك انجاميد، جهانيان و نيز تقريباً همه دولتها با ملت و دولت آمريكا ابراز همدردي و همگان آن كار تروريستي را محكوم كردند. زمينه بيمانندي در بيشتر كشورهاي جهان براي همكاري با ايالات متحده براي رويارويي با خطر تروريسم پديد آمد؛ ولي ايالات متحده به جاي بهرهبرداري از اين سرمايه عظيم و ريشهكن كردن آفت تروريسم، دست به كارهايي زد كه نتيجه معكوس چه از جهت كاهش تروريسم و چه از جهت تأييد شدن سياستهاي آن كشور داشت.
شايد بتوان اقدام نظامي آمريكا در افغانستان را بعنوان اقدامي بهنگام براي از ميان بردن خطر تروريسم توصيف كرد و نتوان شق ديگري غير از حمله نظامي را در آن شرايط مناسب دانست، ولي موفقيت در افغانستان نيز چشمگير نبوده است؛ همه كس دستگير شدهاند، جز عاملان اصلي ماجرا.31
حمله به عراق هم به هر بهانه، در شناسايي، دستگيري و متوقف كردن تروريستها و كارهاي تروريستي به ظاهر تأثيري چندان نداشته و خود عراق تبديل به محل ناامني براي پرورش تروريسم و از همه مهمتر هدف قرار گرفتن نيروهاي آمريكايي شده است. ناكامي آمريكا در عراق، علتهاي گوناگون دارد كه بيبرنامه بودن و ناآگاهي از بافت جامعه عراق شايد مهمترين آنها باشد. به هر روي ايالات متحده نتوانسته است حتي نخستين گامها را در پياده كردن برنامههاي خود براي برقراري آرامش در عراق بردارد.
در يك سال اخير، موضوع در پيش بودن انتخابات در آمريكا، خود عاملي منفي در ايجاد آرامش در عراق بوده و كارهاي عجولانه بوش يكي پس از ديگري به آشفتگي بيشتر انجاميده است. در نتيجه، پس از انتخابات، بوش يا كري هر كدام كه پيروز شوند، در برخورد با مسئله عراق و مبارزه با تروريسم راه دشواري در پيش خواهند داشت. بويژه رويارويي با خطر تروريسم در داخل آمريكا معضل بزرگي است و يكي از عوامل تعيينكننده در گزينش رئيسجمهوري آينده به شمار ميآيد.
رأيدهندگان آمريكايي ميخواهند بدانند كداميك از دو نفر ميتواند امنيت را بهتر تأمين كند. كري هنوز برنامه روشني ارائه نكرده است؛ بوش نيز دچار سردرگمي است و بايد پاسخگوي پرسشها و ايرادهاي گوناگون باشد. گفته ميشود كه دولت آمريكا با توجه به اطلاعات موجود، ميتوانسته است مانع از پيش آمدن فاجعه يازده سپتامبر شود؛ از سوي ديگر، برخي اقدامات پيشگيرانه مانند تدابير امنيتي اخير در مركز بورس، به علت ايجاد احساس ناامني، مورد انتقاد است.
چ- حكومت جديد آمريكا در برخورد با مسئله عراق و مبارزه با تروريسم چه خواهد كرد؟
طرح خطر تروريسم بينالمللي بعنوان اولويت نخست آمريكا، فرصتي طلايي نصيب برخي كشورها مانند روسيه كرده است كه ضمن تحكيم وضع خود كمكم در پي گسترش نفوذ و توانايي نظامي برآيند. همچنين، به چين و هند فرصت ميدهد كه به فراخور حال، توانايي فراملي خود را افزايش دهند و در آينده نه چندان دور به ابرقدرتهايي تبديل شوند. در نتيجه، چند سال ديگر، در يك روز بهاري دلپذير يا تابستاني گرم يا زمستاني سرد يا پاييزي غمانگيز، رئيسجمهوري آمريكا ممكن است از خواب برخيزد و خبري غيرمنتظر بشنود. گرچه دگرگونيها يك شبه روي نميدهد، ولي غفلت از مسائل ديگر و تمركز بر باصطلاح تروريسم اسلامي، جهان را نه تنها امن نميكند، بلكه به ناامني دامن ميزند.
صدام حسين يك شبه بعنوان ديكتاتور و جاني خطرناكي كه سربازان آمريكايي بايد براي براندازياش جان ببازند و ميلياردها دلار خرج سرنگونياش شود و سرانجام آمريكا در باتلاق عراق گير كند، به وجود نيامد. انكار، تسليح، تأييد و تطميع وي سالهاي سال ادامه داشت. هنگامي كه جنايات انجام ميشد، وي را رها كردند و زماني كه كار از كار گذشته بود، به خود آمدند. عين اين ماجرا هماكنون در گوشه و كنار جهان روي ميدهد و روز به روز آمريكا اعتبار خود را بيشتر از دست ميدهد. به گفته آقاي لاولاك كارشناس محيطزيست كه در هشدار زيستمحيطي خود ميگويد بايد جنبيد كه اگر جهان به مرز نهايي خطرناك خود برسد، ديگر هيچ وسيلهاي نميتواند كره زمين را از نابودي برهاند. رئيسجمهوري آمريكا نيز بايد مراقب باشد كه به مرز نهايي از دست دادن اعتبار داخلي و دوستان خارجي نرسد، كه پس از آن، همان بلايي به سرش ميآيد كه بر سر همه امپراتوريها در طول تاريخ آمده است و زيان آن نه تنها متوجه آن كشور بلكه متوجه جهان خواهد بود.
پند پيران جامعه اين است كه سيلي به گوش جوان خود نزنيد، چه ممكن است برگردد و سيلي به گوش شما بزند و ديگر ارج و منزلتي برايتان باقي نماند. آمريكا بيبرنامهريزي دقيق، دست به ماجراجويي خطرناكي زد كه براي كساني كه حتي اطلاعات گستردهاي از وضع داخل عراق و منطقه نداشتند، ناكامياش مشخص بود. صحاف، وزير اطلاعات رژيم رو به سقوط صدام حسين، در واپسين روزهاي رژيم كه نيروهاي آمريكايي حتي به عراق وارد شده بودند، در هر مصاحبهاي ميگفت آمريكا اشتباه كرده و عراق باتلاق نيروهاي آمريكايي خواهد بود. بيشتر كسان به حرفهاي وي ميخنديدند و او را ديوانه ميپنداشتند؛ در حالي كه پيشبيني وي تا اندازهاي درست از آب درآمد.
نخستين عاملي كه ايالات متحده ميبايست در نظر گيرد، بافت جامعه عراق بود: شيعيان، سنيها، كردها و.... دوم آنكه ملت عراق هرگز رنگ آزادي نديده بود. اين ملت پس از فروپاشي امپراتوري عثماني شكل گرفت و سالها توسط حكومت دست نشانده غرب اداره ميشد. پس از كودتاي عبدالكريم قاسم تا سرنگوني صدام حسين نيز عراقيها هميشه از آزادي محروم بودند. در چنين كشوري مركب از قبايل و گروههاي گوناگون، با انحلال حكومت و پراكنده شدن ارتش و اشغال خارجي و دسترسي گسترده مردمان به اسلحه، كنترل اوضاع ميسر نيست. اين حداقل پيشبيني يك تحليلگر سياسي است.
به هر روي در شرايط كنوني، پس از يك سال و نيم زجر و عذاب، گذشته از اعضاي گروههاي نظامي و مذهبي و قومي، براي بيشتر مردمان عادي و سكولار عراق، كه طرفدار اين يا آن گروه نيستند، عادي شدن اوضاع كشور و دستكم برخورداري از آنچه در زمان صدام ديكتاتور و بيرحم يافت ميشده، به صورت رؤيايي صعبالحصول درآمده است. آنها پيام آزادي آمريكا را دريافت كردهاند كه ميگويد: «اي مردم خاورميانه سنگدلترين ديكتاتورها و بدترين شرايط را تحمل كنيد و گرنه آمريكا به خاك كشورتان حمله خواهد كرد و به چنان خواري دچار خواهيد شد كه پاياني براي آن متصور نيست.»
در اين اوضاع و احوال كار ايادعلاوي و ديگران آسانتر است و به تبع آن كار حكومت جديد آمريكا نيز سهلتر خواهد بود. ولي كار رويارويي با مخالفان مسلح به كجا خواهد كشيد؟ بوش در صورت پيروزي دوباره چه خواهد كرد؟ برداشت ساده از اوضاع كنوني اين است كه حكومت بوش در آستانه انتخابات اين گونه عمل كرده است، واي به حال روزي كه انتخابات را پيروزمندانه پشت سر گذارد. ولي از سوي ديگر بايد خوشبين بود كه آمريكا پس از تجربه كردن راههاي گوناگون در عراق، با فراغ بال به راهحل درستي دست يابد، بويژه كه سپري شدن ايام انتخابات، اين كشور را در موضع به نسبت نيرومندتري در جهان و در برابر مخالفانش در عراق قرار خواهد داد!
اگر كري پيروزي شود، اوضاع چگونه خواهد بود؟ او در نطق پذيرش نامزدي حزب دموكرات براي رياست جمهوري در كنوانسيون ملي (سراسري) دموكراتها در شهر بوستون، گفت كه سياستهاي جورج بوش، نظر جهانيان را نسبت به آمريكا يكسره تغيير داده است.32 او توضيح داد كه آمريكا نميتواند در عراق و با تروريسم، بيهمپيمان بجنگد و لازم است ديگران نيز در اين كارها درگير شوند. تحليلگران آمريكايي معتقدند كه اين كافي نيست و بايد برنامهاي براي آن ارائه شود. حملههاي انتخاباتي كري باعث شده است كه اردوگاه جمهوريخواهان هم در سياستهاي خود در قبال جنگ با تروريسم تغييراتي دهند و سعي در جلب همپيمانان داشته باشند زيرا آمريكا نميتواند بيهمراهي و همكاري آنها موفق شود.
برخي تحليلگران اين گفته كري را به سختتر شدن سياست آمريكا در قبال اروپا در جلب همكاري تغيير كردهاند. به هر روي صرف ايراد گرفتن دردي را دوا نميكند و كري جز ادامه دادن راه بوش در عراق چارهاي ندارد و تنها تفاوت آنها احتمالاً نوعي ترغيب شديد اعضاي ناتو براي حضور در عراق است. بازگشت نيروهاي سازمان ملل به عراق نيز در شرايطي كه امنيت وجود ندارد، نامحتمل مينمايد؛ مگر اينكه پس از خلع سلاح نسبي گروههاي گوناگون و برقراري آرامش، نيروهاي سازمان ملل براي كارهاي نرمافزاري در عراق حضور يابند.
گفته ميشود كه با توجه به بدرفتاري با مسلمانان پس از رويدادهاي يازده سپتامبر و نارضايتي آنان از حكومت بوش، مسلمانان احتمالاً به جان كري رأي خواهند داد. روشن نيست كه در اين زمينه كري چگونه عمل خواهد كرد. از سويي، نوع رفتاري كه با آنها ميشود خود ميتواند باعث نارضايتي شود كه نه تنها جنگ با تروريسم را آسان نميكند، بلكه ميتواند به آن دامن بزند (احتمال به كار گرفته شدن افراد ناراضي يا تحريك بيشتر تروريستها به انتقامجويي)؛ از سوي ديگر نميتوان اين واقعيت را از ذهن دور نگه داشت كه اعضا و طرفداران القاعده در آمريكا بايد شناسايي و ريشه كن شوند. چگونه و با كدام سياست، معلوم نيست. جان كري همه نهادهاي امنيتي و... را در اختيار خواهد داشت كه ريشه تروريسم را دستكم در داخل كشور بخشكاند و همزمان براي رديابي آن در جهان چارهانديشي كند.
كارهاي بوش از زمان اشغال افغانستان به بعد، جهان را محل ناامنتري براي زندگي همگان كرده است. مسلمان و غير آن، همه در معرض سوءظني كشنده و خطر هستند. آيا كري به راهحلهاي افراطي مانند راهكارهاي حكومت بوش متوسل خواهد شد يا درمان اساسي براي آن مييابد؟ در اين خصوص نيز دموكراتها، برنامه خاصي عرضه نكردهاند. آمريكا بعنوان كشور قدرتمند جهان، مسئوليت خطيري براي ريشه كردن اصولي تروريسم يا در واقع از ميان بردن آنچه باعث رشد تروريسم ميشود، به عهده دارد. آيا زمان آن نرسيده است كه در جهانبيني خود تجديدنظر كند؟ صاحبنظران پيوسته در تحليلهاي خود، اين انتخابات را در تاريخ آمريكا بسيار مهم تلقي ميكنند.
آيا اهميت آن براي سياستگذاران واقعي آمريكا روشن است؟ منافع ملي آمريكا ايجاب ميكند كه يك ميليارد مسلمان را كه هنوز بسياري از آنها، ايالات متحده را مظهر آزادي ميدانند، به سوي خود جلب كند. پشتيباني آمريكا از مردم بوسني، سبب شد كه اين ملت هميشه آمريكا را دوست خود پندارد. همين برخورد در نقاط ديگر جهان ميتواند به اشكال ديگر صورت گيرد. البته براي آن بايد قيمتهايي پرداخت. منافع ملت آمريكا و حتي اسرائيل هر دو در گرو باور مردم فلسطين به حمايت ايالات متحده از آنهاست.
گرچه موضوع فلسطين صرفاً موردي ملي يا حداكثر قومي است (قوم عرب) و عليالاصول كاري به اسلام ندارد،33 ولي ادامه يافتن بمباران مردمان بيدفاع و تصرف سرزمين آنها ميتواند در جذب جوانان عرب براي رويارويي با آمريكا تأثير بسزا داشته باشد. در نتيجه، فيصله دادن به مسئله فلسطين از جمله مواردي است كه بايد در صدر برنامههاي حكومت جديد آمريكا براي مبارزه با تروريسم قرار گيرد34 تا بهانهاي زنده و قابل استناد در خصوص جريحهدار كردن احساسات جوانان عرب در دست گروههاي تروريست نباشد.
نظر به اينكه دشمني تودههاي عرب با آمريكا پس از بگير و ببندهاي يازده سپتامبر، حمله به عراق و حمايت بيچون و چرا از برنامههاي شارون، بيشتر متوجه حكومت بوش است، در نتيجه روي كارآمدن جان كري ميتواند حياني نو به تصوير آمريكا در اذهان اعراب دهد و بهترين فرصت را براي جبران مافات فراهم آورد.35 آيا از اين فرصت استفاده خواهد شد؟ آيا توجه به واقعيتهاي موجود به نظر ميآيد كه پاسخ منفي باشد؛ زيرا به رغم حمايتهاي بيچون و چراي جورج دبليو بوش از سياستهاي افراطي اسرائيل، مانند ساختن ديوار بتوني در ساحل غربي و غيره، يهوديان آمريكايي به گونه سنتي طرفدار حزب دموكرات هستند و طبق آخرين سنجش آراء (گالوپ) 75 درصد به جان كري رأي خواهند داد.
ديگر آنكه كري براي نخستين بار در تاريخ حزب دموكرات، در سخنراني خود (بعنوان نامزد رياست جمهوري) در كنوانسيون حزب بر حقوق مردم فلسطين در داشتن حكومت مستقل تأكيد نكرد و همچنين به رأي ديوان بينالمللي دادگستري در خصوص كشيدن ديوار بتوني در ساحل غربي ايراد گرفت.36 با توجه به موارد ياد شده و در تأييد ضربالمثل ايراني «سالي كه نكوست از بهارش پيداست»، به نظر نميرسد در از ميان بردن ريشههاي تروريسم اهتمامي صورت گيرد.
برخلاف تبليغات برخي از رسانههاي غربي، در حال حاضر نميتوان از مسلمانان جهان بعنوان مجموعهاي يكپارچه در برابر اقدامات آمريكا سخن گفت. هر كشور اهداف ملي و منافع ملي خود را دنبال ميكند. بنابراين در جنگ با تروريسم، آمريكا و ديگر كشورهاي غربي نبايد از مسلمانان به صورت يك واحد قومي سخن بگويند. هر اندازه شبكههاي خبري اعم از راديو، تلويزيون و مطبوعات جهان، در تحليلهاي خود در ارتباط با تروريسم، از مسلمانان به صورت يك ملت ياد كنند و هر اقدام و عملي را به همه آنها نسبت دهند، يكپارچگي و اتحادي را كه هيچگاه بين مسلمانان وجود نداشته است، به گونه منفي و در رويارويي با غرب به وجود خواهند آورد.
به ياد ميآورم كه در سال اول تحصيل در دانشكده حقوق، يكي از نخستين اصولي كه بعنوان امتياز رژيمهاي غربي نسبت به رژيمهاي كمونيستي آموختم، اصل برائت بود. گفته ميشد كه در رژيمهاي غربي (مانند اسلام) اصل بر برائت است مگر خلاف آن ثابت شود، ولي در رژيمهاي كمونيستي اصل بر مجرم بودن است مگر آنكه بيگناهي خود را ثابت كني. به نظر ميرسد كه پس از فروپاشي رژيمهاي كمونيستي، و بويژه پس از رويدادهاي يازده سپتامبر، در سراسر جهان، بويژه در آمريكا، اصل برائت محلي از اعراب ندارد و همه به يكديگر با سوءظن مينگرند. در نتيجه، حكومت آينده آمريكا كار بزرگي در جهت صلحآميز جهان در پيش خواهد داشت.
نتيجهگيري
در چهار سال گذشته، اروپاييان از يكجانبهگرايي حكومت آمريكا، به علتهاي گوناگون كه عمدهترين آنها جنگ عراق بوده است ناخرسند شدهاند؛ آمريكا هم در جاي خود انتظار همكاري بيشتري از سوي اروپا دارد. روابط دو سوي آتلانتيك نيازمند بازنگري است و بيشتر كشورهاي عضو اتحاديه اروپا اميدوارند حكومتي كه پس از انتخابات عمومي قدرت را در دست ميگيرد، روابط موجود را بهبود بخشد. حكومت آمريكا خواه در دور دوم رياست جمهوري جورج دبليو بوش و خواه با روي كار آمدن جان كري از حزب دموكرات، كاري دشوار در بهبود روابط دو سوي آتلانتيك، ايجاد چندجانبهگرايي و مبارزه با تروريسم در ايالات متحده و نيز در جهان پيش رو خواهد داشت و پيش از هر چيز بايد به حل مسئله فلسطين و سر و سامان دادن اوضاع عراق بپردازد. در همه مسائل پراهميت، همكاري اتحاديه اروپا و همپيمانان ايالات متحده در ديگر مناطق جهان سهم مؤثر و تعيينكنندهاي ميتواند داشته باشد. جان كري در مبارزات خود همكاري در چارچوب ناتو را مورد تأكيد قرار داده است؛ ولي تحقق اين امر بستگي به نوسازي ناتو خواهد داشت. به اين منظور كشورهاي اروپايي بايد متقاعد به پرداخت هزينههاي نظامي گردند.
مشكل اساسي در راه ترميم روابط كشورهاي دو سوي آتلانتيك تفاوت در جهانبيني آنهاست. حكومت كنوني آمريكا، راه نظامي را براي حل و فصل مناقشات و بحرانهاي بينالمللي برگزيده است و بيشتر كشورهاي عمده اروپا به علت رعايت منافع ملي خود از گام نهادن در اين راه پرهيز دارند. تحليلگران معتقدند با توجه به اينكه به نظر نميرسد كه حكومت بوش در سياست خود تغييري بنياني دهد، اروپا مايل است كه جان كري نامزد حزب دموكرات به پيروزي دست يابد. به هر روي با توجه به واقعيتهاي موجود، به نظر نميرسد كه در سياست خارجي آمريكا، بويژه در زمينههايي چون فيصله دادن به مسئله فلسطين، نوع سامان دادن به اوضاع عراق، رعايت حقوق بينالملل و موارد اختلاف با اين سوي آتلانتيك، تفاوتي فاحش پديد آيد.