صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۰۱ آبان ۱۳۹۲ - ۰۷:۳۹  ، 
شناسه خبر : ۲۶۱۵۶۵
پیشینه و منش سیاسی شهید دکتر سیدحسن آیت در گفت‌وگوی «جوان» با دکتر منوچهر محمدی
شاهد توحیدی - اشاره: یاران دیرین شهید دکتر سیدحسن آیت که شاهد آغاز تا فرجام سیاست‌ورزی او بوده‌اند. از منش او گفتنی‌های ناگفته فراوانی در سینه دارند. دکتر منوچهر محمدی، دوست دیرین خود را از دوره کنشگری سیاسی در حزب زحمتکشان ایران تا روز شهادت، تنها بر مدار مبارزه تحت لوای اسلام و برای اعتلای ایران می‌داند و بر این باور است که امواج زهرآگین ترور شخصیت و شخص نیز دقیقاً به دلیل همین رویکرد مداوم و مستقیم، در پی او روان گشته است.

* آشنائی شما با دکتر آیت چگونه بود و چه ویژگی های بارزی را در او یافتید که منجر به ادامه این آشنائی شد؟

** بسم الله الرحمن الرحیم. در سال های 38، 39 عضو حوزه دانشجوئی حزب زحمتکشان بودم و به جلسات کرسی آزاداندیشی روزنامه اطلاعات هم می رفتم و در آنجا با مرحوم آیت آشنا شدم و این آشنائی تا زمان شهادت ایشان ادامه یافت. مرحوم آیت مردی بود بسیار متدین، اهل مطالعه و عمیق که می توانست آینده را خیلی خوب پیش بینی کند. هوش غریزی قوی و شگفت آوری داشت و انسان شناس عجیبی بود. شجاع هم بود و در ابراز آرا و عقاید و نظرات خود، هیچ وقت محافظه کاری صورت نمی داد.

یادم هست یک عنصر نفوذی از ساواک در حوزه دانشجوئی حزب زحمتکشان آمده بود که تنها کسی که او را شناخت آیت بود و آن قدر تلاش کرد تا او را اخراج کردند، بدون اینکه هیچ بیّنه ای وجود داشته باشد. جالب اینجاست که آن شخص مواضع تند ضد سلطنت هم می گرفت، ولی آیت او را شناخت که گفت باید ساواکی باشد و همین طور هم بود.

در همان سال ها آیزنهاور در آمریکا به قدرت رسید و دکترینی ارائه داد که اگر خطر کمونیسم کشوری را تهدید کند، چنانچه آن کشور از ما بخواهد، ما آمادگی داریم وارد آن کشور شویم و نیروهایمان را پیاده کنیم! اللهیار صالح که جزو سران جبهه ملی بود، بلافاصله اعلام قبولی کرد. او در کاشان جشن تولد ولیعهد را هم گرفته بود؛ بعد هم نماینده اول تهران شد. البته آن انتخابات منحل شد، چون کندی به قدرت رسید و نوعی دموکراسی و آزادی را اعلام کرد.

شهید آیت تحت این عنوان که نامه ای از کاشان به دست من رسیده، در پاسخ به آن نامه صوری نوشت: «چرا می گوئید اللهیار صالح ضد سلطنت است؟ کسی که جشن تولد ولیعهد را می گیرد، ضد سلطنت است؟ چرا می گوئید اللهیار صالح ضد امریکائی است؟ کسی که دکترین آیزنهاور را می پذیرد، ضد امریکایی است؟» واقعاً رسوائی عجیبی برای اللهیار صالح و جبهه ملی ایجاد کرد. دکتر صدیقی در صبح های جمعه جلسه ای در منزلش داشت که آیت از مشتری های دائمی آنجا بود و آنها را سئوال پیچ می کرد، طوری که بالاخره مجبور شدند آن جلسات را تعطیل کنند.

* خیلی ها معتقدند که حزب زحمتکشان، برای آیت ایده آل نبود، ولی چون در آن مقطع، حزب زحمتکشان از نظر او بهترین امکان برای فعالیت های سیاسی بود و به جبهه ملی ها هم به شدت بدبین بود، ناگزیر به حزب زحمتکشان آمد.

** حزب زحمتکشان ملت ایران در همان دوره جبهه ملی، به وسیله دکتر بقائی و تا حدودی به توصیه مرحوم آیت الله کاشانی ایجاد شد، چون بچه مسلمان هائی که می خواستند فعالیت سیاسی کنند، جائی نداشتند بروند. حزب زحمتکشان ملت ایران در واقع دو تا شعار داشت یکی شعار «نصر من الله و فتح قریب» و ما برای راستی و آزادی قیام کرده ایم و مورد تأئید مرحوم آیت الله کاشانی هم بود. بدنه این حزب، به خصوص در شهرهائی مثل اصفهان که آیت هم از آنجا آمده بود، مذهبی بود. دکتر بقائی یک آدم لیبرال و سکولار بود، ولی بدنه حزب زحمتکشان، مذهبی و متدین بود. بدنه حزب تا بعد از انقلاب هم مذهبی بودند، اصل ولایت فقیه را قبول داشتند و در دفاع از امام هم در همه جا حضور داشتند. به عبارتی بدنه مکلاّی قیام 15 خرداد، بچه های مذهبی حزب زحمکتشان بودند.

تنها بخشی که از حزب توده جدا و به حزب زحمتکشان ملحق شد، سکولار بودند، مانند خلیل ملکی، جلال آل احمد، دیوشلی که بخشی از آنها بعداً از حزب جدا شدند و نیروی سوم را تشکیل دادند. بارها بین بدنه مذهبی حزب و دکتر بقائی بر سر سکولار بودن او اختلاف پیش آمد و آیت خطاب به دکتر بقائی نامه مفصلی نوشت که جامعه یک جامعه اسلامی و دینی است. شما اگر می خواهید به این جامعه خدمت کنید، باید مثل آنها فکر کنید.

با شروع نهضت امام، تقریباً اکثر بدنه مذهبی از حزب زحمتکشان جدا شدند، از جمله من و آیت و امثال ما، چون ما رهبری را پیدا کردیم که همواره آرزوی او را داشتیم. امام هم نسبت به این بدنه مسلمان عنایت داشتند و این طور نبود که فکر کنید آن را قبول نداشتند، چون از طریق آیت الله کاشانی، دقیقاً این مجموعه را می شناختند. بعد از انقلاب، هم منافقین و هم جبهه ملی سعی کردند در باره این دوره از زندگی شهید آیت سیاه نمائی کنند، ولی به نظر من همین دوره هم، دوره مثبت و شکوفایی زندگی آیت بود.

* در آن مقطع فضای عمومی دانشگاه ها متأثر از فضای مصدقی بود و از دکتر بقائی هیولائی ساخته بودند. از درگیری های فکری آیت در دانشگاه چه خاطراتی دارید؟

** از مصدق یک قهرمان ملی ساخته بودند و سعی می کردند از او، یک آدم ضد سلطنت و ضد امپریالیسم بسازند. برای امثال آیت و من که شناخت خوبی از مصدق داشتیم و تاریخچه زندگی او را خوب می دانستیم، روشن بود که این حرف ها واقعیت ندارند، بنابراین بین ما و این مجموعه، درگیری جدی وجود داشت، البته در این زمان هنوز حزب زحمتکشان با این عنوان فعالیت نمی کرد و تحت عنوان «سازمان نگهبانان آزادی» بود. این سازمان محدود به اعضای حزب زحمتکشان نبود، لذا صحنه تبدیل به صحنه مقابله این دو طرز تفکر شده بود. یک طرز تفکر مصدقی که به نظر من شاه هم از آن حمایت می کرد.

بیشترین وحشت شاه از نفوذ مذهب در درون دانشگاه بود و آیت همیشه در موضع افشاگری، دست پری داشت و کرسی آزاد روزنامه اطلاعات، میدان مبارزه و درگیری این دو خط بود. مخصوصاً پس از روی کار آمدن دموکرات ها، شاه مجبور شد همه را آزاد بگذارد که حرفشان را بزنند. آیت همواره در تلاش بود تا ثابت کند که مصدق و جبهه ملی ضد سلطنت نیستند و به خصوص توبه نامه های اکثر آنها را که بعد از 28 مرداد توبه کرده بودند، افشا می کرد.

مصدقی ها در مقابل حرکت حضرت امام هم موضع منفی گرفتند، درحالی که اعضای حزب زحمتکشان در دفاع از امام جزوه ای را منتشر و حتی به شاه اخطار کردند. به هرحال دوران، دوران درگیری این دو نحله فکری بود و توده ای ها هم از جبهه ملی حمایت می کردند. فضا، فضای بدی بود و بچه مسلمان های حزب، به زحمت می توانستند در فضای دانشگاه، خودشان را کاملاً بروز بدهند و از چند جهت در فشار بودند.

* آیا شهید آیت در یکی دو سال آخر عمر آیت الله کاشانی رفت و آمد داشت و آیا خود شما از آن روز ها خاطره ای دارید؟

** آن روزها ما خیلی جوان بودیم و 18، 19 سال بیشتر نداشتیم، ولی با خانواده آیت الله کاشانی رابطه نزدیکی داشتیم و با آقای دکتر محمود کاشانی در یک دانشکده بودیم. با فرزند دیگرشان سیداحمد هم که طبیب بود، در کرمان رابطه داشتم. ارتباط ما بیشتر با خانواده مرحوم آیت الله کاشانی بود تا با خودشان. این ارتباطات بعدها هم ادامه پیدا کرد تا زمانی که مواضع سیاسی آنها تغییراتی پیدا کرد . من بیشتر در شهرستان بودم و در تهران نبودم، ولی آیت بیشتر از من رفت و آمد داشت و در ارتباط بود، ولی من از نزدیک با نوع رابطه آنها آشنائی نداشتم.

* پس از واقعه 15 خرداد 42، با اینکه حزب زحمتکشان موضع مثبتی در قبال امام اتخاد کرد، اما آیت به مبارزه مسلحانه گرایش پیدا کرد و از حزب بیرون آمد. آیا واقعه 15 خرداد او را به این نتیجه رساند که تنها راه، مبارزه مسلحانه است؟

** مبارزه مسلحانه بین همه جوان ها طرفدار پیدا کرده بود، به خصوص دانشجویان در این دوره به این سمت کشیده شدند. ما جلسات مخفی ای داشتیم که آیت هم در آن بود. البته بعدها عده ای رفتند و به سازمان مجاهدین خلق پیوستند، اما آیت مستقلاً حرکتی را شکل داد که در آن حرکت امثال نامجو، کلاهدوز و صیاد شیرازی بودند. ظاهر جلسات ما تفسیر قرآن بود. این جلسات کاملاً محرمانه بودند و نهایتاً هم لو رفت، منتهی در این موقع من به شرکت نفت رفتم و در آنجا مشغول به کار شدم. البته این هم یک حرکت سیاسی و برای عملیات انفجاری بود. مدتی هم ممنوع الخروج شدم. بعد از انقلاب، آیت فعالیتش را در اصفهان دنبال کرد و من هم برای ادامه تحصیل به امریکا رفتم و رابطه ما تقریباً قطع شد تا بعد از انقلاب که به ایران برگشتم، مجدداً با هم ارتباط پیدا کردیم.

* شیوه مبارزه مسلحانه آیت بسیار خطرناک بود، چون نفوذ در ارتش، هوشمندی زیادی می خواهد. آیت با چه تجربه و دیدی آن شبکه پیچیده را در ارتش پدید آورد، شبکه ای که در جریان اوج گیری انقلاب فوق العاده تأثیر گذار بود.

** جریان 15 خرداد راه را بر هر نوع مبارزه مسالمت آمیز بست و جوانان به این نتیجه رسیدند که راهی جز برخورد مسلحانه باقی نمانده است. در این زمینه سه گروه با سه شیوه مبارزه مسلحانه شروع به فعالیت کردند. اول گروه مؤتلفه مانند صفار هرندی، امانی، بخارائی و ... که به ترور پرداختند و همگی مذهبی بودند. یک گروه به شیوه سازمان مجاهدین خلق، با استفاده از تجربیات مارکسیست ها و کمونیست و مقداری تغییر ایدئولوژی وارد میدان شدند. آیت راه دیگری را در پیش گرفت که آن نفوذ در بدنه نیروهای مسلح بود و این کار را دقیقاً با تأیید روحانیت و حضرت امام انجام داد. من فکر نمی کنم آیت می خواست جنگ مسلحانه به راه بیندازد، بلکه دنبال این بود که بتواند در مواقع خطر، ارتش را از درون ارتش خنثی کند تا بتوان از بدنه ارتش استفاده کرد.

*آیت مخالفینی هم در جبهه خودی داشت. پس از اینکه به ایران برگشتید و با هم دیدار کردید، از این مخالفت ها چه می گفت؟

** اتفاقاً من بلافاصله بعد از اینکه برگشتم، با شهید آیت ملاقات داشتم و از وضعیتش پرسیدم. اوج فشارها بود، به خصوص در حزب جمهوری اسلامی که به عنوان دبیر سیاسی حزب انتخاب شده بود و سلسله درس ها و مباحثی را هم گذاشته بود و مشخص بود که مبارزه همه جانبه ای را برای جلوگیری از نفوذ فرصت طلب ها و ملی گراها شروع کرده است. شناخت عمیقی هم نسبت به همه اینها داشت، چون اطلاعات او فوق العاده گسترده و عمیق بود. آیت مطالعات مستمر و طولانی داشت و طبیعی است که در این عرصه وارد شود و انصافاً بسیار خوب هم وارد شد. یادم هست یک بار در جلسه ای شرکت داشتم که بحث آن نواری شد که منافقین پخش کرده بودند، گفتم: «دکتر! پیش بینی هایت همه درست از کار درآمدند، اما آن نوار خیلی زود منتشر شد». گفت: «من که نمی خواستم منتشر کنم، اینها منتشر کردند».

آیت در مجلس خبرگان قانون اساسی نقش بسیار مهمی داشت و واقعاً در آنجا بزرگ ترین خدمت را به انقلاب کرد، به خصوص در آنجائی که فرماندهی کل نیروهای مسلح را به ولی فقیه داد. خیلی برای این موضوع جنگید. هیچ کس به فکرش نمی رسید. به خصوص که ملی گراها تلاش زیادی داشتند که فرماندهی کل به رئیس جمهور داده شود تا خیالاتی را که داشتند، محقق سازند. او در مورد چند اصل مهم نقش بسیار تعیین کننده داشت: یکی اصل ولایت فقیه، دوم واگذاری فرماندهی کل قوا به ولی فقیه و دیگر تشکیل سپاه پاسداران که آن را در قانون اساسی آورد. دیگران نمی خواستند این را بپذیرند و می گفتند حالا گروهی تشکیل شده، چرا باید برایش قانون وضع کرد، اما آیت به شدت به دنبال این کار بود و توانست آن را انجام بدهد.

فوق العاده خستگی ناپذیر بود. در حزب جمهوری اسلامی فعال و با جناح ملی گرا مثل میرحسین موسوی درگیر بود. در کلاس های درسی هم که تشکیل می داد، به تشریح نهضت ملی می پرداخت و در آنجا هم درگیر بود. علاوه بر همه اینها در مجلس خبرگان قانون اساسی هم به شدت فعالیت می کرد و در حقیقت در سه جبهه درگیر بود. آن روزها کمتر کسی جرئت می کرد با فضائی که علیه آیت درست شده بود، مقابله کند. آیت واقعاً مظلوم واقع شد.

* بسیاری از لیبرال ها و ملی گراها همواره می گویند آیت با خط گرفتن از دکتر بقائی، اصل ولایت فقیه را در قانون اساسی جا انداخت. می گویند او می خواست به این وسیله روشنفکر ها را از حکومت بیرون بیندازد و بعد همان کاری را که با آیت الله کاشانی کردند، با روحانیت بکند. شما چنین نتیجه گیری هایی را قبول دارید؟

** آیت قبلاً از حزب اخراج شده بود و با دکتر بقائی، چه از لحاظ تشکیلاتی چه از لحاظ سیاسی هیچ گونه رابطه ای نداشت، بلکه در مجلس هم افشاکننده نقاط ضعف دکتر بقائی بود. در همان مجلس گفت که من بارها گفته ام که نگاه دکتر بقائی، نگاه لیبرالیستی و معطوف به امریکا و نگاهی سکولاریستی است، منتهی آقایان جبهه ملی و لیبرال ها به خاطر خوبی های دکتر بقائی با او مخالفت می کنند، نه به خاطر بدی هایش! بقائی صراحتاً در وصیت نامه اش مخالفت خود را با ولایت فقیه اعلام کرد. بدنه حزب که موافق با ولایت فقیه بودند، از او جدا شدند و مسئولیت هائی را هم پذیرفتند. بدنه مذهبی حزب حتی قانون اساسی مبتنی بر اصل ولایت فقیه را هم ارائه داد.

علت کناره گیری کردن دکتر بقائی از رهبری حزب، مسئله ولایت فقیه بود. او وقتی دید نمی تواند در برابر بدنه مذهبی حزب مقاومت کند، صراحتاً کناره گیری کرد و گفت: «من به حضرت امام احترام می گذارم و ایشان را قبول دارم، ولی با اصل ولایت فقیه مخالف هستم». ابداً این اصل را قبول نداشت. حتی جمله جالبی دارد که می گوید: «اگر آقای بازرگان گفته ما اول ایرانی هستیم، بعد مسلمان، بنده اعلام می کنم که اول ایرانی هستم، آخرش هم ایرانی هستم».

* آیا شما پس از انقلاب با دکتر بقائی برخوردی داشتید؟

** حدود 17 شهریور 57 بود. من امتحان جامع داده بودم و قرار بود برای تکمیل رساله ام که در باره نفت بود به وین بروم. به تهران آمدم و ملاقاتی با دکتر بقائی داشتم. او به شدت تغییر کرده بود. به او گفتم: «مثل اینکه شما به آقای شریعتمداری نزدیک تر شده اید تا به آقای خمینی». گفت: «بله»، درحالی که قبلاً به شدت با آیت الله شریعتمداری درگیر بود و گفت: «من الان به هیچ وجه آقای خمینی را قبول ندارم، چون از اصول خارج شده و دارد مردم را به کشتن می دهد» و لذا من از همان زمان از او مأیوس شدم و به این نتیجه رسیدم که دیگر قابلیت اصلاح ندارد، منتهی آدم سیاسی کاری نبود. زندگی او هم زندگی فوق العاده ساده و از حد متوسط هم پائین تر بود.

از لحاظ اقتصادی هم چیزی نداشت. البته از لحاظ اخلاقی مشکل داشت، اما از لحاظ سیاسی و اقتصادی مشکلی نداشت و به جائی، حتی به امریکایی ها هم وابسته نبود. البته مثل بسیاری از آقایان از جمله بازرگان به امریکا متمایل بود، ولی وابسته نبود. بنابراین من از همان روزها و از قبل از انقلاب از دکتر بقائی بریدم. دائی من از نزدیکان دکتر بقائی بود و وقتی او به کرمان می آمد، به منزل دائی من می آمد و من گاهی او را در آنجا می دیدم. بعد از انقلاب که برگشتم، مجدداً ملاقاتی با دکتر بقائی داشتم و دیدم که فاصله است.

* آیا می خواستید که او را به جریان انقلاب بیاورید؟

** عملی نبود. دکتر بقائی کسی نبود که بشود به سادگی روی او اثر گذاشت. من از همان قبل از انقلاب از او مأیوس شدم و بعد از انقلاب هم هر وقت ملاقاتی داشتیم، فقط جر و بحث بود. دیگر هیچ رابطه ای با او نداشتم تا زمانی که فوت کرد. این نکته را هم بگویم که امام و همین‌طور مرحوم آیت‌الله پسندیده نسبت به دکتر بقایی عنایت داشتند و در همان زمان دولت موقت دنبال این بودند که بیاید و نخست‌وزیر شود.

* شناخت آیت از بنی صدر و برخوردش با او قاعدتاً حاصل رابطه و شناخت طولانی از یک فرد است، درحالی که بنی صدر در خارج بود و آیت در اینجا. به نظر شما این شناخت حاصل چه بود؟

** حاصل شناختی که آیت از خانواده بنی صدر داشت. می دانید که ملاقات روزولت با زاهدی در منزل پدر بنی صدر صورت گرفت. در آن موقع بنی صدر 14، 15 ساله بود، بنابراین با این شناخت که کودتای 28 مرداد در درون بیت بنی صدر شکل گرفت و بنی صدر هم در خارج از کشور به کنفدراسیون که مصدقی و توده ای بودند و هیچ یک از بچه مسلمان ها در آن نقش نداشتند، ملحق شد، بنابراین آیت با سوءظن شدیدی با بنی صدر برخورد می کرد. بعد هم حرکت او را دنبال کرد و دید که این فرد از همان اول، خودش را رئیس جمهور می داند. از طرفی او در مجلس خبرگان قانون اساسی با اصل ولایت فقیه مخالفت کرد. طبیعی است که در ذهن آیت همه این قطعات در کنار هم چیده می شوند و او به این نتیجه می رسد که بنی صدر یک عنصر نفوذی است. لازم نیست اسناد لانه جاسوسی در آید تا او به این نتیجه برسد.

البته کسانی هم که اسناد را درآوردند، به بنی صدر خیلی ارفاق کردند، البته آنها ادعا می کنند که امام اجازه ندادند! به هرحال آیت، این فرد را می شناخت و دوستانی هم که در خارج از کشور بودند، این اطلاعات را به او می رساندند که او جزو کنفدراسیون است. آیت نگاه می کند و می بیند کودتای 28 مرداد با تأئید و نظارت دکتر مصدق صورت می گیرد، برادرزاده دکتر مصدق، سرتیپ دفتری با حکم دکتر مصدق کودتا می کند. من در نامه ای که بعد از لوایح دوقلو به آقای خاتمی نوشتم، اشاره کردم این لوایح دوقلوی شما عیناً مثل کاری است که دکتر مصدق کرد، با این تفاوت که او به تدریج آورد، شما یکمرتبه با هم آوردید. نوشتم که دکتر مصدق اول لایحه انتخابات را آورد که انتخابات را مطابق میل او انجام بدهیم.

بعد که مجلس تشکیل شد و نیم بند بود، آمد و لایحه اختیارات قانونگذاری را از مجلس گرفت که اول 6 ماهه بود و بعد یک ساله. بعد مجلسی ها به دستور و توصیه او استعفا دادند، بعد هم رفراندوم و بعد هم کودتا کرد. گفتم شما دارید عیناً همین برنامه را تکرار می کنید. گفتم این هم کار مصدق نبود، توصیه امریکایی ها بود. کسی مثل آیت که همه این وقایع تاریخی را دقیقاً و عمیقاً می داند، بهتر می تواند از ذهنش مجسم کند که چه اتفاقاتی افتاده و چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.

* از میرحسین موسوی چه می گفت و سر چه چیزی با او دعوا داشت؟

** او معتقد بود که موسوی اعتقادی به ولایت فقیه و روحانیت ندارد. دعوای او با موسوی، بر سر مصدقی بودن او بود و می گفت که او در حزب و در حاکمیت، نفوذی است، بنابراین با موسوی هم در روزنامه جمهوری اسلامی و هم در خود شورای مرکزی حزب به شدت درگیر شد و حتی در قضیه وزارت امور خارجه و نخست وزیری او هم به شدت موضع گیری کرد. میرحسین موسوی فوق العاده از آیت می ترسید. من در سال های 59، 60 در دفتر خدمات و امور بین الملل، معاون موسوی بودم و از نزدیک، این مسئله را می دیدم. هرجا اسم آیت می آمد، وحشت می کرد و نگران می شد. آیت گذشته میرحسین موسوی را به دقت بررسی کرده بود و خوب می دانست که او چه کاره است.

هم او و هم همسرش را خیلی خوب می شناخت. یکی از ویژگی های بارز آیت این بود که مدارک و اسناد را جمع می کرد، بعد حرف می زد و در مورد آن دو هم قطعاً بی مدرک حرف نمی زد. اخیراً کتابی نوشته ام به نام «آزمون بزرگ» در باره فتنه سال 88 و بخشی را به میرحسین موسوی اختصاص داده ام. واقعیت امر این است که آیت و دیالمه شناخت خیلی خوبی از او داشتند و بنابراین با او مقابله می کردند و امروز هم ثابت شده که درست فهمیده بودند، منتهی متأسفانه پس از 30 سال خسارت.

* شما چگونه با موسوی همکاری می کردید؟

** من همکاری خاصی نداشتم و قبل از او توسط شهید رجایی به این پست منصوب شده بودم، یعنی رئیس دفتر و در عین حال معاون نخست وزیر بودم، بنابراین ارتباط داشتیم، همکاری نداشتیم. ما کار خودمان را می کردیم و او هم کار خودش را می کرد. حتی من هیچ وقت در کابینه شرکت نمی کردم، مگر اینکه مسائل مربوط به دفتر خدمات بین الملل مطرح بود، ولی گاهی که جلسه داشتند و من هم حضور داشتم، وحشت میرحسین موسوی از آیت را خیلی خوب احساس می کردم. میرحسین موسوی خیلی محافظه کار و محتاط بود و این اطرافیانش بودند که سعی می کردند او را بزرگ کنند.

* از آخرین ملاقاتی که با آیت داشتید و از شهادت او خاطره ای دارید؟

** موقعی که به شهادت رسید، من استاندار سیستان و بلوچستان بودم و در تهران نبودم. از آنجا که مسئله امنیتی برای همه مطرح بود، ما را هم از اینکه در تجمعات شرکت کنیم، منع کردند، بنابراین نتوانستم در تشییع او شرکت کنم. آخرین ملاقات من با آیت بعد از انتشار نوار بنی صدر بود که به کودتا مشهور شد. در آخرین جلسه ای که با آیت داشتم، جلال الدین فارسی هم حضور داشت و در باره این نوار بحث کردیم و اینکه هرچند همه آن واقعیت هائی بود که وجود داشت، اما زود منتشر شد. این ملاقات در دفتر تحقیقات حزب در خیابان نجات اللهی صورت گرفت.

* به نظر شما آیت برای جوانانی که امروز فعالیت سیاسی می کنند، حرفی برای گفتن دارد؟

** به نظر من نوشته های آیت و سخنرانی های او اتفاقاً امروز کاربردهای زیادی دارد، به خصوص که بسیاری از پیش بینی های او تحقق پیدا کرده است. من معتقدم که شخصیت و افکار آیت باید مجدداً بازخوانی و تحلیل جدیدی از او ارائه شود. انصافاً کتاب ها و سخنرانی های آیت امروز به درد نسلی می خورد که در آن دوران نبوده است. امثال آیت که عمیقاً به مسائل سیاسی نگاه می کردند، حرف هایشان امروز خیلی به درد می خورد و من جداً به نسل جوان توصیه می کنم که مجدداً به سراغ آثار آیت بروند و اگر مجموعه ای از آثار او منتشر شود، بسیار برای نسل جوان مفید و مؤثر خواهد بود.

نام:
ایمیل:
نظر: