یوسف سیفی
جنگ جهانی دوم همواره به عنوان محملی برای ورود به دنیایی متفاوت از گذشته، مورد توجه پژوهشگران بوده است. دورانی که با قتل عام وسیع در ژاپن و آلمان متولد شد و پس از فروپاشی شوروی به نقطه بلوغ خود رسید. شاخص مهم این عصر جدید، ظهور ایالات متحده آمریکا به عنوان یک قدرت جهانی است. قدرتی که یکی از پایههای نظام نوین را در طول دوران رشد خود، خلق و در جهان بدون کمونیسم در رأس سلسله مراتب قدرت قرار گرفت.
این سیر رو به رشد در سال 1370. به بلندترین نقطه خود رسید و دنیایی را به مردم جهان نوید داد که به قرن آمریکایی مشهور است. آمریکا در طول سالهای قبل و بعد از این رخداد، در حوزههای مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، موفق شد مرزهای کره خاکی را یکی پس از دیگری به تسخیر خود درآورد و روز به روز حوزه منافع خود را در جهان گسترش دهد. ایالات متحده در حالی به سده 21 میلادی وارد میشد که تقریباً در همه جهان به عنوان راهبر جامعه بشری، به رسمیت شناخته میشود. این قاعده کلی البته استثنائاتی هم داشت.
درست در همان روزهای کشاکش میان شرق و غرب، در حالی که حدود 10 سال به نابودی مارکسیسم - کمونیسم زمان باقی بود، عمیقترین فریاد مخالف با جهان آمریکایی از خاورمیانه شنیده شد. ایران در حالی که سالهای به عنوان یک قدرت تحت سلطه آمریکا در یکی از مهمترین مناطق عالم محسوب میشد، ناگهان مسیر خود را تغییر داد و سرآغاز تحولی شد که بعدها و در دورانی که قرن آمریکایی آغاز شده بود، آرزوهای نظام سرمایهداری را با آیندهای مبهم مواجه کرد. نگرش جدید و متفاوت به جهان و نفی رهبری آمریکا حتی با وجود اتحاد جماهیر شوروی و مقابله با آنچه قرار بود هویت جهان یکپارچه را رقم بزند، در ایران پا به عرصه وجود گذاشت.
انقلاب اسلامی در سال 1357. با تولد دوباره دین در عرصه اجتماعی بشر، یک چشمانداز جدید برای جهان نوین ترسیم کرد. چشماندازی که در آغاز دوران پساکمونیسم مهمترین رقیب جهانگیری نظام لیبرال - سرمایهداری محسوب میشود. این انقلاب، اسلامگرایی بینالمللی را به عنوان یک وجود واقعی به جهان شناساند و الهامبخش نگرشهای جدید در نظام بینالملل شد.
فضای به وجود آمده در خاورمیانه، این منطقه را به محور استراتژی کلان آمریکا در آغاز قرن 21 میلادی بدل کرد و در این دوران این منطقه بهترین چارچوب جغرافیایی برای درک چگونگی حضور بینالمللی آمریکا محسوب میشود. چارچوبی که میتواند تاکتیکهای دستیابی به امنیت مطلق را برای این کشور، توضیح دهد. آمریکا در راستای حصول به منافع خود در این منطقه از آغاز سال 1380.، سلسله اقدامهایی را آغاز کرد، که دو جنگ عراق و افغانستان از جمله آنها به حساب میآیند. این اقدامها در سالهای ابتدایی قرن جدید، در چارچوب طرحی رخ داد که به خاورمیانه بزرگ معروف است.
طرحی که اگرچه محتوای آن هیچگاه به روشنی در سیاستهای اعلامی ایالات متحده توضیح داده نشد، اما بنا به اظهارنظرهای غیررسمی با سیاستهای تجزیه طلبانه همراه است. رویکردی که در سیاست خارجی آمریکا مسبوق به سابقه است و یکی از راهکارهای مهم در راستای تضعیف اسلامگرایی در منطقه محسوب میشود. حال اینکه تجزیهطلبی تا چه حد در دستور کار مقامهای آمریکایی قرار داشته و چرا در برهه کنونی حائز اهمیت تلقی میشود، سؤالهایی هستند که این مقاله در پی پاسخ به آنهاست. برای ورود به بحث اصلی لازم است در ابتدا تصویری کلی از استراتژی کلان آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا ترسیم شود.
استراتژی کلان ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا
تغییر فضای بینالمللی به دنبال اضمحلال جغرافیای سیاسی و فرهنگی کمونیسم در سال 1370.، زمینهساز ضرورت بازنگری در سیاست آمریکا در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا محسوب میشود. تحولی که به معنای یکپارچگی سیاسی و اقتصادی اروپا در شکل وسیع آن و الحاق تمام و کمال این جغرافیا در سیستم اقتصاد جهانی و سیستم ارزشی لیبرالیسم است. از میان رفتن دغدغههای آمریکا در این منطقه که بنمایه سیاست خارجی آن بعد از پایان جنگ جهانی دوم بود، به عنوان آغاز تحول در نگرش این کشور به خاورمیانه و شمال آفریقا، در نظر گرفته میشود.
اما با این وجود و علیرغم ترسیم "استراتژی کلان امنیت مطلق" تحول در رویکرد خاورمیانهای کاخ سفید، تا یک دهه بعد به تأخیر افتاد. وجود گرایشهای اسلامگرایانه در منطقه خاورمیانه که مبتنی بر تئوری برخورد تمدنهاست - تهدید اصلی برای لیبرال سرمایهداری آمریکا تلقی میشود- از جمله مهمترین دلایلی محسوب میشود که باعث تداوم سیاست ثبات در این منطقه در دهه 70 شده است. سیاستی که اسلامگرایی را جایگزین کمونیسم در استراتژی کلان آمریکا کرده و هدف اصلی خود را از میان بردن آن میداند.
بر این اساس اهدافی مانند حفظ ثبات کشورهای منطقه، پیشبرد فرآیند سازش خاورمیانه و تضمین جریان نفت منطقه، در کنار مقابله با جنبشهای بنیادگرای اسلامی، همچنان راهبردهای اصلی آمریکا را در طول دهه 70 تشکیل دادهاند.
دکترین جرج دبلیو بوش
8 ماه پس از به قدرت رسیدن "جرج بوش"، یک حادثه بدیع در تاریخ جهان برنامهریزی شد، تا جانشین شوروی در سیاست خارجی آمریکا برای همگان معرفی شود. فروریختن برجهای دو قلو در 11 سپتامبر 2001(20 شهریور 1380). چونان بازنمایی شد تا پدیده به روز شدهای همچون تروریسم بینالملل، به اندازه یک ابر قدرت معارض برای آمریکا و متحدانش خطرناک جلوه داده شود و به همان اندازه نیز کار ویژه یک ابر قدرت را در طرحریزی سیاست خارجی و استراتژی کلان ایفا کند.
در واقع "حادثه 11 سپتامبر دگر نوین ایدئولوژیک برای آمریکا معرفی شد" و بر این اساس تیم بوش دموکراتیزه کردن خاورمیانه از بیرون و بسط ارزشهای لیبرال دموکراسی و لیبرال سرمایهداری از درون را راهبرد کلان خود برای مبارزه ریشهای با تروریسم قرار دادند. از این رو هویت رهبری جبهه ضدتروریسم برای آمریکا، پیامد رخداد 11 سپتامبر بود که از سوی بازیگران قدرتمند نظام بینالملل نیز مورد قبول واقع شد.
استراتژی کلان امنیت مطلق با شروع قرن جدید، بیش از هر نقطه دیگری در جهان، عطف به منطقه خاورمیانه و رویکرد کلان مبارزه با تروریسم در این منطقه است. تصمیمسازان آمریکایی، مقابله همه جانبه با آنچه بنیادگرایی اسلامی میخواندند را محور حضور خود در این منطقه قرار دادند. حمله آمریکا به افغانستان و عراق در سالهای 1380 و 1382. و به دنبال آن ادامه حضور نظامی در این دو کشور، بیانگر اهمیت قدرت سخت در استراتژی کلان آمریکا برای دستیابی به اهداف خود در خاورمیانه است.
اهمیتی که در دور دوم ریاست جمهوری بوش "از سوی سیاستمداران و جامعه آمریکا مورد سؤال قرار گرفت" و منجر به تجدید نظر در رویکردهایی همچون یکجانبهگرایی و جنگ پیشدستانه شد و سپس روی کار آمدن "باراک اوباما"، سیاستهایی متفاوت را رقم زد.
دکترین باراک اوباما
به قدرت رسیدن اوباما در سال 1387. تحول ایجاد شده در راهبرد کلان ایالات متحده را نسبت به دوران یکجانبهگرایی و غلبه توانمندیهای نظامی، به وضوح نشان میدهد. تلاش برای تلطیف چهره ایالات متحده در میان مسلمانان که در ایام مبارزههای انتخاباتی به کسب اکثریت آرا از سوی وی کمک شایانی کرده بود، در ادامه و پس از به قدرت رسیدن، ضمن مواجهه با چالشهای مختلف، ادامه یافت. رویکردی که در چارچوب استراتژی کلان "بینالمللی گرایی لیبرال" خودنمایی میکند.
این راهبرد از یک سو حاوی وجوه سلبی نسبت به دوران پیش از خود است و از سوی دیگر تلاش میشود به عنوان پاسخی به ضرورتهای دوران جدید در نظم بینالمللی جلوه داده شود. دکترین امنیت ملی آمریکا، براساس این راهبرد جدید و در چارچوب رویکردهای دولت باراک اوباما، حول محورهایی همچون "دوری از یکجانبهگرایی، دوری از جنگ پیشگیرانه، دوری از اتکا به دخالت نیروهای نظامی، چندجانبهگرایی، تأکید بر اقتصاد و تأکید بر ظرفیتسازیهای منطقهای" شکل گرفته است.
در دکترین اوباما، رویارویی با تهدیدهایی مانند آنچه اسلامگرایی خوانده میشود همچنان در دستور کار قرار دارد اما ناکارآمدی به وجود آمده در استراتژیهای جنگ پیشدستانه و یکجانبهگرایی دوران بوش، ضرورت بازنگری راهبردی در منطقه را برای کاخ سفید باعث شده است. بدیهی است در این دوران نه تنها منافع آمریکا در منطقه محدود نشده بلکه به واسطه تعهد دولت مبنی بر حفظ دستاوردهای دوران بوش توسعه نیز یافته است. بنابراین ایالات متحده در طول 12 سال گذشته با یک رقیب جدّی در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا مواجه بوده که همان اسلامگرایی و اسلامخواهی در این منطقه است. اما در دورههای مختلف با اتخاذ رویکردهای گوناگون برای مقابله با آن تلاش کرده است.
آمریکا در عرصه عمل
آمریکا از ابتدای قرن حاضر حضوری فعال در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا داشته و منافع خود را با توسل به روشهای گوناگون پیگیری کرده است. این حضور پر حجم و پر هزینه اگر چه در برخی از موارد با موفقیتهایی همراه بوده، اما از نگاه صاحبنظران و با توجه به تداوم تهدیدها، استراتژی کلان آمریکا موفقیتآمیز تلقی نمیشود.
افغانستان و عراق
جرج دبلیو بوش در دور اول ریاستجمهوری خود آغازگر دو جنگ مهم در منطقه خاورمیانه بوده است. دو جنگی که برای مقابله با آنچه تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی خوانده شده، صورت گرفته است. "جیمز کارت" معتقد است استراتژی آمریکا در این دوران مبتنی بر سه مؤلفه جنگ پیشدستانه، یکجانبهگرایی و دموکراسی سازی بوده است. راهبردی که نه تنها نتوانسته به اهداف خود دست یابد بلکه هزینههای مقابله با تهدیدها را نیز افزایش داده است.
به گفته وی "در همین دوران بود که کره شمالی به عنوان یک تهدید هستهای موفق شد به آزمایشهای خود ادامه دهد و ایران علاوه بر انرژی هستهای، به حمایت از حزبالله و جنبشهای فلسطینی بپردازد و این به میزان زیادی به جنگ فزایندهای مربوط میشود که در عراق وجود داشته است. در حالی که صدام حسین نه دارای بمب هستهای بوده و نه رابطه مستحکمی با شبکه بینالمللی تروریسم داشته است... و به این ترتیب بعد از 3 سال این استراتژی، یک استراتژی مرده به حساب میآید."
حزبالله و حماس
حزبالله لبنان و حماس در فلسطین، دو جنبش اسلامی در منطقه هستند که به عنوان محور مقاومت در برابر اسراییل از آنها یاد میشود. این دو گروه با وجود پایگاه اجتماعی وسیع و حضور رسمی سیاسی در کشورهای خود، از سوی ایالات متحده به عنوان گروههای تروریستی شناخته شدهاند و از جمله موانع سازش میان رژیم صهیونیستی و اعراب به شمار میروند. اسراییل طی دو جنگ سرنوشت ساز در دهه گذشته تلاش کرده است تا این دو جنبش را نابود کند. جنگ 33 روزه برضد حزبالله لبنان و جنگ 22 روزه برضد حماس در باریکه غزه. این دو جنگ به ویژه جنگ 33 روزه با پسوند نیابتی در رسانههای مختلف مطرح شدند که نشان از نقش جدی آمریکا در بروز آنها دارد.
"کاندولیزا رایس" تألمات جنگ 33 روزه را، درد زایمان تولد خاورمیانهای جدید عنوان کرده بود. اما این نبردهای خونین که هزینههای قابل توجهی نیز با خود به همراه داشت، نه تنها نابودی محور مقاومت را باعث نشد بلکه مواضع این جنبشها را نیز به طور چشمگیری تقویت کرد.
برنامه هستهای ایران
مواضع ایالات متحده در قبال برنامه هستهای ایران که یکی از مهمترین دغدغههای آمریکا در منطقه به شمار میرود، مواضعی متغیر بوده است. آمریکاییها در این خصوص تا جایی که ممکن بوده از قابلیتهای خود برای متوقف کردن فعالیتهای صلحآمیز هستهای در ایران استفاده کردهاند. واشنگتن از ابتدا نسبت به مذاکرات ایران و اروپا در این باره موضع منفی داشته و نسبت به اثر بخش بودن آن ابراز تردید کرده است. این کشور همچنین از برقراری تحریمهای اقتصادی برضد ایران حمایت جدّی کرده و نهایت ظرفیتهای خود را برای این منظور به کار گرفته است.
آمریکاییها اگر چه در نهایت به روند مذاکرات میان ایران و اروپا وارد شدند اما همچنان از دستیابی به اهداف خود که توقف برنامه هستهای تهران است، بازماندهاند. آمریکا همچنین در خصوص ایران سالهاست که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در چارچوب سیاست تغییر رژیم عمل کرده است. سیاستی که نه تنها به اهداف خود نرسیده است، بلکه پایگاه اجتماعی ایران در منطقه را نیز تقویت کرده است.
بیداری اسلامی
ایالات متحده بنا بر سیاست سنتی حفظ ثبات در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا با اکثر نظامهای دیکتاتوری حاکم بر کشورهای منطقه ارتباط داشته است. این کشور حتی پس از فروپاشی شوروی برای مقابله با جنبشهای اسلامگرا، پیشبرد روند سازش در خصوص فلسطین و همچنین تضمین جریان انرژی در منطقه، روابط خود را با نظامهای سیاسی حاکم ادامه داده است. تمامی کشورهای عربی حاشیه خلیجفارس، پس از حمله عراق به کویت، با آمریکا قراردادهای امنیتی و نظامی منعقد کردهاند. ایالات متحده سالانه کمکهای قابل توجهی را به کشورهای مصر و یمن اعطا کرده است.
این کشور همچنین طی سالهای اخیر و پس از عادی سازی روابط با حکومت قذافی در لیبی، ارتباط اقتصادی قابل توجهی با طرابلس برقرار کرد. اما با وجود تمام تلاشهای ایالات متحده مبنی بر حفظ ثبات منطقه، بروز بیداری اسلامی از اواخر سال 1389. نشان میدهد که پیگیری سیاستهای گذشته، کارآمدی خود را از دست داده است. در خیزشهای مردمی منطقه با وجود تلاشهای دولت اوباما به ویژه در حوزه نرمافزاری، سهم قدرت گروههای اسلامگرا افزایش یافته و روندهای دموکراتیک که در سیاستهای اعلامی مورد حمایت واشنگتن بوده است، در کشورهای مصر و تونس به پیروزی احزاب اسلامی منجر شده است.
بیداری اسلامی همچنین روند سازش در سرزمینهای اشغالی فلسطین را نیز با ابهام مواجه کرده است. موفق نبودن آمریکا در برهههای گوناگون در منطقه در قبال گسترش اسلامگرایی، به طور طبیعی باید تصمیمسازان این کشور را به سمت اتخاذ راهکارهای جدید هدایت کند.