سلطنتطلبان هم حال و روز بهتری از ملیگراها ندارند. آنها که بیشترین انگیزه را دارند عموما نوع مبارزه و مقابلهشان بیشتر شبیه یک طنز است. پیام میدهند که مثلا در فلان شب چراغ خودروهایشان را به عنوان اعتراض روشن کنند و... یا چراغ منازلشان را زودتر خاموش کنند.
آن روزها با وجود آنکه کشور درگیر جنگ بود، خیلی از این گروهها، در رأس آنها منافقین فکر کردند که چنانچه به دشمنان خارجی و ضدانقلاب خارجنشین بپیوندند و به اصطلاح یک جبهه آزادیبخش تشکیل دهند و قسمتی از مناطق خاص مرزی را تسخیر کنند، زمینه موفقیتهای آتی برایشان فراهم میشود و میتواننند روی آن مانور تبلیغاتی کنند. اما آنها کاری از پیش نبردند و منافقین هم که از سوی دشمنان خارجی به این عنوان پذیرفته شدند به جز یک مورد توفیقی نیافتند. منافقین پروژه غرب بودند و به رغم آنکه امید بسته بودند که شاید از این طریق بتوانند نقشی بیافرینند به جز زمانی که با کمک ارتش عراق در قالب عملیات فروغ جاویدان بود و منتهی به عملیات مرصاد و تار و مار شدن آنها شد، هیچوقت توفیق نیافتند نقش اپوزیسیونی بازی کنند.
اپوزیسیون رنگ عوض میکند
همین اتفاقات باعث شد پس از جنگ جریانات مخالف نظام و جریانات اپوزیسیون، به نوعی بازنگری در نوع و روشهای براندازی و حرکتهای ضدنظام اسلامی دست بزنند. حزب توده در خارج از کشور دچار بازنگری شد و بعد از پایان جنگ در نشست کمیته سالانه خود، وضعیت جمهوری اسلامی ایران را بررسی و بازنگری کرد و رسما اعتراف کرد، جمهوری اسلامی قابل حذف و نابودی نیست بلکه پایدار و ماندنی است. لذا به این نتیجه رسیدند که طرفداران آنها و کلاً ضدانقلاب و عوامل اپوزیسیون باید به داخل کشور برگردند و نظام هم به چند شرط به رسمیت شناخته شود. آنها میگفتند اگر این چند شرط پذیرفته شود و اصلاحات موردنظر آنها انجام شود، نظام جمهوری اسلامی از پتانسیل کافی برخوردار خواهد بود که بتوان آن را به عنوان یک نظام مترقی پذیرفت. شرط آنها انجام اصلاحات در قانون اساسی راجع به رهبری و اختیارات ایشان بود که باید محدود میشد.
در شاخه ملیگراها هم تقریباً همین روند و رویه آغاز و عملاً حاصلش آن شد که موجی از بازگشت به کشور آغاز گردید. به صاحبان سرمایه گفته شد که در عصر سازندگی میتوانید وارد کشور شوید، به صاحبان اندیشه، هنرمندان، موسیقیدانها و کسانی که در اصل روزنامهنگار و شاعر و نویسنده بودند هم توصیه شد راه بازگشت به کشور را در پیش گیرند.
سعیدی سیرجانی که از اعضای بنیاد کیان بود (این بنیاد تحت حمایت و هدایت آمریکاست) در جلسهای در اوایل دهه 70 به اعضای جلسه میگوید وضعیت کشور مناسب است، همه به کشور برگردید. عدهای او را فرستاده هاشمیرفسنجانی و خائن معرفی میکنند اما او با حوصله و تامل میگوید شما اگر به ایران بیائید خودتان متوجه میشوید که من درست میگویم، حداقل دیگر در خیابانهای تهران خبری از خیل عظیم چفیه به گردنها نیست!
عناصر چریکهای فدایی خلق، یعنی کسانی که معتقد به مبارزه مسلحانه بودند نیز در این دوره با ارتباطاتی که با داخل کشور میگیرند رسماً به هواداران خود میگویند که به داخل کشور برگردند و بروند کنار افراد صاحب نفوذ و منتظر شوند. عضو مقیم خارج به عضو داخلی میگوید 13، 14 سال عقبیم. اصل کار، سیاسی، نظامی نیست بلکه باید کار فرهنگی بکنیم. مثلاً یک قطعه شعری که احمد شاملو سروده به اندازه 16-15 سال مبارزه ما و بیشتر از آن مؤثر بوده و اثر داشته است. بنابراین به رفقا بگویید بروند به داخل کشور و ضمن حفظ پوشش و ماهیت خودشان در کنار افراد و اشخاص حکومتی و صاحب نفوذ قرار گیرند و اثر بگذارند.
عین این حرف را شجاعالدین شفا در جمع مشروطهخواهان در آلمان مطرح کرده و گفته بود: ما از این پس با جمهوری اسلامی مبارزه سیاسی نداریم بلکه مبارزه از نوع دیگر آن، مبارزه فرهنگی خواهد بود و راه آن نوشتن است و ترجمه و تاریخنگاری. اگر این راه انتخاب شود یعنی اگر مردم ذهن و دلشان به وسیله نوشتههایی این چنین تصرف شود به مبارزه سیاسی نیازی نیست و مردم خودشان علیه حکومت مبارزه خواهند کرد و سردمداری حرکت توسط جریان اپوزیسیون هم لازم نخواهد بود.
استخدام پیادهنظام دشمن از درون نظام
در سال 74 یک مقالهای در نشریه «پَر» که یکی از نشریات ارگانهای خارجنشین است توسط رامین احمدی نوشته شده بود که در آن مقاله، ایشان با اذعان به اینکه نظام جمهوری اسلامی اپوزیسیون ندارد و ماندنی است و نابود شدنی هم نیست، گفته است: ما باید از طریق جریان سومی به عنوان میانجی وارد حکومت (سیستم) شویم. ما باید جریانی را انتخاب کنیم که بتوانیم به عنوان جریانی که با نظام مسئله دارد و در عین حال عضو نظام هم محسوب میشود به او دل ببندیم.
او میگوید میانجی (تسهیلکننده، کاتالیزور و...) باید دو خصوصیت داشته باشد. اول اینکه؛ آن میانجی داخل نظام و مقبول آن باشد. دوم اینکه، قابلیت امیدبخشی داشته باشد. او دو گروه را که دارای قابلیتهای دوگانه فوقالذکرند بیش از دیگران مستعد نقش میانجی میداند که بهتر از دیگران این نقش را بازی کنند.
گروه اول نهضت آزادی و دوستان مهندس بازرگان (مهندس بازرگان به هر حال در درون نظام بود و همیشه انقلاب اسلامی را تأیید میکرد)؛ گروه دوم تیم طرفداران اندیشه سروش و محفل کیان بود، که از اول دهه 70 نشریه کیان را منتشر کردند.
رامین احمدی میگوید: بین این دو حلقه، حلقه دوم نقش مؤثرتری را میتواند داشته باشد. احمدی در هر حال میگوید: این حلقه کیان که قطب فکریشان آقای سروش است مناسبتر از گروه اول میباشد، زیرا گروه نهضت آزادی ارتباطی با حوزه و دانشجویان و سایر مراکز فرهنگی، سیاسی ندارد اما گروه دوم با افراد ذینفوذ دولت و حوزه و دانشگاه آمد و شد دارد و حتی سروش برای طلبهها درس هم میداده است. یکی از کسانی که امام به او حکم عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی داد آقای سروش بود. به او در آن سالها هنوز اعتماد وجود داشت و تا دهه 70 حتی برنامههای طولانی در رادیو داشت و خیلیها در کلاسهایش شرکت میکردند.
حتی او از تریبونهای رسمی حاکمیت هم استفاده میکرد. او میگوید: این سروش و طیف او به عنوان یک عنصر واسط، تسهیلکننده یا به اصطلاح میانجی میتواند مؤثرتر از بقیه باشد. از دهه هفتاد عنصر نفوذ به وسیله عناصر مرتبط با نظام در متن نظام در دستور کار اپوزیسیون قرار داشت. خیلی از طلاب از شاگردان سروش در درس فلسفه غرب وی بودند. با آمدن پشتوانه انتشاراتی و مطبوعات، نفوذ دکتر سروش وجه خاصی مییافت که یک عنصر کلیدی آن جهانگیر صالحپور یعنی همان سعید حجاریان بود که آن موقع زیاد آشکار نبود. حجاریان محور فعالیتهای سیاسی مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری بود؛ جایی که قبلاً موسوی خوئینیها مسئولیت آن را به عهده داشت.
مقدمهچینی برای فروپاشی از درون
عناصری از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت از عناصر حلقه کیان بودند. آنها در نشستهایشان تصمیم به تغییر در درون نظام گرفتند. حجاریان میگفت: ما در مرکز مطالعات استراتژیک بحث طولانی در مورد چالشها و شکافهای نظام داشتیم و میگفتیم با مدیریت روی این شکافها میتوانیم انتخابات را ببریم. این شرکت سهامی که پشت مجموعه سیاسی که حالا آمدهاند و مقدرات نظام را به دست گرفتهاند، جبهههای تشکیل داده بودند متشکل از تفکرات و اندیشههای متفاوت من جمله تفکرات اپوزیسیون، جبههای به قول سعید حجاریان بینالعباسین. سعید حجاریان میگفت: جبهه دوم خرداد جبههای بینالعباسینی است زیرا از تفکرات متفاوتی از جمله عباس دوزدوزانی گرفته تا عباس عبدی که تقریباً به مرحله خروج از نظام رسید در آن حضور داشتند.
جبههای به گستردگی طیفی که یک طرف آن یک عده افراد معتقد به اسلام و آداب اسلامی و انقلاب و وفادار به نظام قرار داشتند و در طرف دیگر سوسیالیستهای بیرونی، منفعل و منفک و مخالف نظام و انقلاب اسلامی قرار داشتند. دقیقتر از این را یک وقتی محمدرضا خاتمی گفت که جبهه دوم خرداد متشکل از همه طیفهای موافق و مخالف نظام و اسلام و انقلاب بود.
رد پای حلقه کیان در فتنه 88
بررسی گذشتهها و سوابق نشان میدهد در سال 88 عنصری را نمیتوان پیدا کرد که بیاید و معرکه گردان جریان بشود، به جز همان جریانی که یک روزی در قالب کیان آمدند زمینه حضور ضدانقلاب را در انقلاب پیاده کردند و حالا همانها به این نتیجه رسیدهاند که دیگر کارهای نیستند و کار دست مهمان تازه وارد قرار گرفته است که اگر بیاید حرفهای خودش را میزند و هیچوقت مقید نمیماند به اینکه آقای موسوی در انجام یک چیزی مطلبی گفته و لذا باید مقید به چارچوب فکری او باشیم و ایستادگی کنیم!
آنها میگویند فقط در حد مباحثی چون دموکراسی، آزادی، ایران و مواردی از این دست میبایست مانور میدادید و نه مواردی مانند بحث رهبر کبیر انقلاب و... این همه گواه صدق ادعای کسانی بود که میگفتند: این جریان در شرف اتفاق در سال 88، کار جریان داخل نیست و سرچشمهاش در خارج است و جریان ضدانقلابی است. در آن شرایط موسوی میگوید: شما ضدانقلاب خارجنشین را وارد کردید فقط برای آن که با توسل به بیرون (ضدانقلاب) و (قدرتهای برون) وزن اپوزیسیونی خودتان را افزایش دهید.
شورش مردمی علیه اپوزیسیون
در فاصله 25 تا خرداد تا 29 خرداد که مقام معظم رهبری آن خطبه را در نماز جمعه ایراد فرمودند 90 درصد از مردمی که به حمایت از موسوی در خیابانها بودند برگشتند زیرا بحث آنان امام و ولایت و رهبری بود. آنها حالا مسئله را خلاف شرع میدانستند و از این مسئله دشمن غافل بود. از اینجا بود که استعداد خلق حماسه 9 دی پرورده شد و این مرکز ثقل پتانسیلی بود که جوهره و ذات تولیدی و مولدش نقش رهبری، امامت و ولایت امری است.
ظرفیتی که 9 دی به صحنه آمد بخش قابل توجهش همان ظرفیتی است که در خیابان بود. آن ظرفیت 9 دی بخش اعظمش ظرفیت کسانی بود که آمده بودند غفلت خود را جبران کنند که چطور اجازه دادند عدهای در عاشورا بد کنند و... در سال 78 خیلیها باورشان؟ نمیشد آنچه در خیابانها در حال وقوع است قصدش تیشه به ریشه نظام و اسلام زدن است تا یک وقت دیدند هر کسی هیبت حزباللهی و دینی دارد، با چاقو به پهلویشان میزنند آنگاه متوجه شدند که مسئله مسئله حب و بغض است.
مسئله کینه و انتقام است. بحث انقلاب در مقابل انقلاب است. انقلاب اغنیا و انتقامگیری از انقلاب ضعفا و انقلابیون سال 57 است و جریانی است انحرافی و برانداز و انتقامگیر. ماجرایی که سال 88 اتفاق افتاد الزاماً همه ابعاد آن یک جوری برآورد قبلی شده بود بدینمعنی کسانی که وارد صحنه انتخابات شدند ابتدا دل به سازوکارهای انتخاباتی بسته بودند و فکر میکردند پیروز انتخابات خواهند بود.
نتیجه پیوند با بیگانه و اپوزیسیون
موسوی خودش تبری میجست اما وارد جریانی شد که بخشی از آن در اختیار خودش بود و بخش عمده آن در دست دیگران (خارجیها و اپوزیسیون). هر دو جریان به نوعی اشتراک منافع (خواسته یا ناخواسته) پیدا کرده بودند. دو جریان همزمان راه افتاده بود یک جریان بیرونی که مدلش انقلاب رنگی بود و یک جریان داخلی که آن هم عناصرش امیدوار به برد با حمایت خارجی بود و البته این جریان ابتدا با اعتماد به سوابق گذشته و مدل دهه 60 فکر میکرد برنده انتخابات خواهد بود یعنی دچار توهم شده بود.
اشتباه آن بود که فکر میکردند با توسل به بیرون، آن ظرفیت داخلیشان حفظ میشود. ولی اشتباه کرده بودند؛ اشتباهی که همین حالا هم عدهای میکنند. فکر میکنند اگر با فلان هنرپیشه یا خواننده عکسی بگیرند برایشان خوب میشود. این قاعده همیشگی است که به همان میزانی که وابستگی به خارج بیشتر میشود به همان نسبت ظرفیت داخلی کاهش خواهد یافت.